Skip to content

تو مدفوعت هم از ما بهترون بود، برای خاک بندر بهترین کود


توی تاکسی نشسته بودم. تا همین چند دقیقه پیشش حالم خوب خوب بود. لعنتی، چرا شبای ونک اینطوریه؟ خاطره، خاطره های بد داشتم ازش؟ داشتم، ولی مگه از ولیعصر و انقلاب و رسالت و جوادیه هم خاطره بد ندارم؟ دارم. ونک لعنتی چرا اینطوریه؟ شباش چرا بدتره؟

***

دیگه یاد گرفتم که ول کنم. بی خیال بشم. نه که تا الان بلد نبودما، ولی تا حالا جاهای اشتباهی ول کردم. الان ولی خسته شدم ازبس نگران آینده و زندگی خواهرم بودم، خسته شدم بس که غصه مشکلات برادرم و زنش رو خوردم، خسته شدم انقدر حواسم به خودم نبوده، به مشکلات و حتی تفریحات خودم نبوده. دیگه ول کردم. چون من مسئول انتخابای بقیه و عواقبشون نیستم و نهایت کاری که بتونم بکنم اینه که دو کلمه حرف بزنم که زدم و تمام. خواهرم میخواد تو این سن با این آدم ازدواج کنه، خودش هم باید عواقب تصمیمشو بپذیره. به من چه اصن که داداشم چه مشکلایی داره. خودخواهم، عنم، قبول. ولی خسته شدم دیگه. چون وقتی برای خودشون انقدر مهم نیست که دو ساعت بشینن بهش فکر کنن، چرا باید برای من مهم باشه و هفت روز هفته نگران بقیه باشم. الان فقط نگران پسرعموی ده-دوازده ساله امم که باباش تازه مرده. هفتم که تموم شد و میخواستیم برگردیم خونه هامون، شماره مو بهش دادم و گفتم هر وقت خواستی بهم زنگ بزن حرف بزنیم. تا چهلم که دوباره بریم اون شهر گه گرفته، خبری نشد ازش. فقط عمه ام بهم گفت که یه زنگ بهش بزن، بهش بگو بعد فوت بابات حالت چطوری بوده و این چیزا. زنگ نزدم چون خودمم تو این موقعیت بودم و میدونم که زنگ و حرف و محبت و خشم هیچ کسی نمیتونه حال اون بچه رو خوب کنه و واقعیت اینه که دیگه هم حالش خوب نمیشه. حتی وقت هشت سال بگذره. همیشه یه تیکه گمشده و خالی تو وجودش هست که هر وقت بره بیرون، یه پدر و پسری رو ببینه که دارن با هم قدم میزنن، حرف میزنن، بازی میکنن یا اصن دعوا میکنن، حالش بد میشه و این تیکه خالی هی بزرگ تر میشه. زنگ نزدم چون همه اون حرفایی که عمه ام میگفت رو تا خود هفتم بهش گفته بودم. یعنی خودش پرسید. پرسید تو چیکار کردی که تا حالا معتاد نشدی؟ چیکار کردی که تونستی درستو تموم کنی؟ به دوستا و آشناهای تو سالن غذاخوری اشاره کرد و گفت هفتم تموم بشه، اینا همه میرن، نه؟ بر خلاف بقیه، جوابای واقعی رو بهش دادم نه جوابایی که بقیه فکر میکردن دوست داره بشنوه. خودش گفت. گفت خسته شدم انقدر بهم گفتن درست میشه، درست میشه. هیچی درست نشد. خودش گفت.

روز چهلم بهم گفت میخوام برم این مداحه رو بزنم. یارو داشت با آه و ناله از یتیما میخوند. گفتم بهش توجه نکن، چرت و پرت میگه. چند دقیقه ساکت شد. بعد گفت چند بار خواستم بهت زنگ بزنم ولی نزدم. گفتم چرا. گفت نمیدونم. سر تکون دادم. گفت عمه چند روز پیش میگفت که قراره بهم زنگ بزنی. گفتم عمه اشتباه کردش. تو قراره به من زنگ بزنی. خب؟ گفت خب. شبش برگشتیم تهران. فرداش بهم زنگ زد. با دوستای دوران دانشگاه قرار گذاشته بودیم. تو کافه بودم. زنگ زد. رفتم بیرون. گفت چرا انگلیسی زبان بین المللیه، چرا من وسط تابستون سرما خوردم و چرا باید درس بخونم؟ بیست دقیقه با هم حرف زدیم.

این پاراگرافو میخواستم اینطوری شروع کنم: با وجود همه تلاش ها… ولی دیدم هیچ تلاشی نشده. نه از طرف من، نه از طرف اونا. نتیجه اینه که روز به روز داریم از هم دورتر میشیم. من و خونه، من و خونواده. انگار مهم هم نیست. نه برای من، نه برای اونا. اتفاقیه که داره میفته و کسی هم کاری نمیتونه براش بکنه. مثل بلند شدن ناخونا، مثل عوض شدن فصلا. باید یه گوشه بشینیم و قبول کنیم. و در نهایت هم که قراره همین اتفاق بیفته. زمانش واسه کی مهمه؟ اتفاقا الان که مامان حواسش به عروسی و این برنامه ها گرمه، بهترین موقع است. خونه دوست دخترم بودم که زنگ زد. گفت بچه ها نیستن، امشب تنهام. گفتم بیام پیشت؟ گفت نه، بالاخره باید عادت کنم. و این بالاخره باید عادت کنم رو یه جوری گفت که واقعا داره عادت میکنه، که داره کنار میاد، و طوری نگفت که انگار اتنشن هور تو وجود همه مادرا وقتی با پسرشون حرف میزنن، داره میگه. واقعا خودش بود. میخواد عادت کنه و داره عادت میکنه. گفتم بالاخره که چی؟ تهش همین میشه دیگه. گفتم باشه پس، اگه خواستی بیام بگو. گفت باشه. خداحافظی کردیم. تهش که چی؟ زندگی همینه دیگه.

خداحافظ غمگین دوست‌داشتنی


احتمالا خودش هم مثل ما نمی‌دونسته ولی رابین ویلیامز تو خیلی از بخشای زندگی ما حضور داشته. اینم یکی از اون چیزاییه که همیشه تو زندگیت بودن ولی تا حالا وقت نداشتی که بهش دقت کنی تا اینکه یارو خودشو می‌کشه و مثل همه آدما، یهو یادش میفتی و با کمک بقیه، تیکه های پازلو کنار هم میذاری.

من خودم اینطوری فهمیدم که صبح از خونه دوست دخترم داشتم می‌رفتم خونه مامان اینا و تو تاکسی وصل شدم به نت و اولین پستی که تو اینستاگرام دیدم، عکس رابین ویلیامز بود که ناین گگ گذاشته بود و RIP زده بود. راستش خیلی ناراحت نشدم. پارسال از مرگ فیلیپ سیمور هافمن  بیشتر ناراحت شده بودم. یعنی حتی وقتی اون عکسو دیدم، فکر کردم که چرا زودتر نمرده بود. بیشتر نگران مامان شدم. چون به شدت رابین ویلیامز رو دوست داره و یه کالکشن ناقصی هم از فیلماش نگه داشته. به شوخی فکر کردم که الان بگم بهش گریه‌اش می‌گیره.

***

شب شد. داشتیم شام می‌خوردیم. من و مامان و خواهرم. مامانم ناراحت بود. خواستیم با یادآوری خاطرات یه کم حالشو خوب کنیم. خواهرم گفت اولیش کدوم بود؟ جومانجی یا فلوبر؟

***

من فکر کنم فلوبر بود. مخصوصا اینو یادمه که اولین فیلمی که ازش دیدیم، بعدها توسط شبکه پنج جنده شد. ما هر هفته می‌رفتیم «کلوب» نزدیک خونه و یه فیلم VHS کرایه می‌کردیم. با دوبله فارسی. این سنت خانوادگی تا فوت بابا حفظ شد. یه بار فیلم فلوبرو گرفتیم. خیلی خوب بود. رابین ویلیامزو اولین بار می‌دیدیم. اول از همه بابام عاشقش شد. از هفته های بعدش به غیر از فیلم مخصوص اون هفته، فلوبر رو هم کرایه می‌کرد و یا خودش تنهایی یا دوباره دسته جمعی می‌دیدیم. تا اینکه کانال پنج دستش به فیلم رسید و هر موقع وقت اضافه میاورد، پخشش می‌کرد. بابام هم بار می‌دیدش و هر بار حسابی می‌خندید. مخصوصا عاشق اون قسمت بستکتبالش بود و به صدا و سیما فحش میداد که اون تیکه که ویلیامز با دست میزنه به کون یه بازیکن رو حذف کردن.

***

ولی من بیشتر از همه خانم دات فایر رو خوب یادمه. اینو من گفتم. مامان همچنان ساکت بود.

***

دبستان من با محل کار مامان و بابا خیلی فاصله داشت و به خونه پدربزرگم خیلی نزدیک بود. تقریبا هر روز خاله ام میومد دنبالم و منو می‌برد خونه خودشون. سیستم اینطوری بود که بابابزرگم و یه داییم، یه دهنه مغازه داشتن و بغل اونا یه دایی دیگه‌ام یه مغازه دیگه داشت و بالای این مغازه‌ها هم یه آپارتمان چهار واحدی دو طبقه بود که تو یه طبقه اش داییم بود و تو اون یکی طبقه، یکی از خونه ها مال پدربزرگم بود و خونه روبروییش رو هم داده بودن به خاله کوچیکه‌ام که تنها بچه زن دوم بابابزرگمه. خلاصه. خاله ام منو می‌برد خونه خودش و تو یکی از اتاقای خونه‌اش میشوند. تو اون اتاق یه تلویزیون و کلی فیلم VHS بود. میگفت هر کدومو میخوای بذار ببین و بعدم درو می‌بست و دوست پسرشو میاورد تو خونه‌اش. (به متن ربطی نداره ولی با توجه به اون وضعیت، ماشالا به تخمای خاله‌ام.) من همش لاک پشت های نینجا و کارتونای بتمن که از تو خود شبکه های آمریکایی ضبط شده بود، می‌دیدم. یه روز که خاله ام دید دوباره دارم لاک پشت های نینجا میذارم، گفت چرا انقدر تکراری می‌بینی. این فیلمه رو ببین قشنگه. روش نوشته شده بود میس دات فایر. خیلی دوستش داشتم. این خانم دات فایر یه تیکه داشت که تو استخر بود. بعد همه با مایو و اینا بودن. مام ندید بدید و بچه کوچولو. کسی هم که بالا سرم نبود. اون یه تیکه رو هی میزدم عقب دوباره می‌دیدم. هر روز که میومدم به طور مساوی وقت میذاشتم بین بتمن و لاک پشتای نینجا و خانم دات فایر. حتی بعضی وقتا خانم دات فایر رو هم بیشتر می‌دیدم. آها. یه تیکه رقص با جاروبرقی داشت. اونجا رو هم هی می‌زدم عقب و باز می‌دیدم.

***

خواهرم قاشقو گذاشت رو میز و گفت: من با انجمن شاعران مرده بیشتر از بقیه خاطره دارم.

***

واقعا نمی‌دونم که چرا تا دو سال بعد مرگ بابا، اسم دد پوئتس سوسایتی رو هم نشنیده بودیم. اول خواهرم رمانشو خوند. کلا مدل خواهرم اینطوریه که در مدت های زمانی کوتاه، قفلی میزنه رو یه چیزی. اون موقع نوبت انجمن شاعران مرده بود. رمانشو چندین بار خوند. بعد یه روز با جیغ و ویغ از اتاقش اومد بیرون که این فیلمشم هست و چرا من ندیدم تا حالا و به من گفت یعنی چی تا حالا نگفتی بهم فیلمشم هست. من خودمم نمی‌دونستم. خودش فیلمو گیر آورد و بار اولی که با هم فیلمو دیدیم، همه تا چند روز حالمون بد بود. اون صحنه آخرش که همه بچه ها رو میز وامیسن و میگن «کپتن، اوه، مای کپتن» دیگه تیر خلاص بود. همه گریه‌مون گرفت. با قاطعیت می‌تونم بگم که این فیلم رو خواهرم حسابی تاثیر گذاشت. شروع کردن خوندن شعرا و رمانایی که قبلا می‌گفت خوب نیستن و دلیل اصلی این خوب نبودن هم این بود که ممکنه در تضاد یا توهین به اعتقاداتش باشن. ولی بعد انجمن شاعران مرده، رفت سراغ چیزایی که تا حالا سراغشون نمی‌رفت.

***

مامان بالاخره به حرف اومد: همه اینا خوب بودن ولی واسه من هیچی چه رویاهایی ممکن است بیایند نمیشه.

***

خیلی از مرگ بابا نگذشته بود. تو دبیرستانمون، کلاسای آزاد تحلیل فیلم میذاشتن. یه بار طالع نحسو نشون دادن. یه بار جنگیر. یه بار هم فیلمی به اسم وات دریمز می کام. تا اون موقع دیگه همه مون از علاقه مامان به رابین ویلیامز آگاه و مطلع شده بودیم. بعد اینکه تموم شد، فوری یه کپی از فیلم گرفتم و بردم خونه و مامانو مجبور کردم که بشینه همون موقع فیلمو ببینه. گریه کرد. بیشتر از نصف فیلمو داشت گریه می‌کرد. داستان عشق زن و مرد توی فیلم خیلی شبیه داستان عشق خودش و بابام بود. مرگ شخصیت مرد تو فیلم یعنی رابین ویلیامز هم خیلی شبیه مرگ بابام بود: کاملا غیرمنتظره و یه حادثه. این شد فیلم مخصوص مامان. هر وقت حوصله داشت و دلش می‌گرفت، وات دریمز می کامو میذاشت و تنهایی می‌دید. گاهی هم یه قطره اشکی می‌ریخت، فیلمو پاز می‌کرد و می‌رفت از توی خرت و پرتای قدیمی تو کمدش، آلبومای خانوادگی و فیلمای قدیمی سفرامونو درمیاورد و همین که فیلم تموم می‌شد، شروع می‌کرد به دیدن اونا.

***

فیلمای دیگه اش رو هم زیاد دیدیم. مثلا بیسنتنیال من که به فارسی ترجمه اش کرده بودن مرد دویست ساله. صحنه آخر این فیلم تنها موردیه که یادم میاد هر پنج تا مون با هم موقع دیدن یه فیلم گریه کردیم. گودویل هانتینگ رو هم ترجمه کرده بودن هانتینگ نابغه. اونم خیلی خوب بود. آخرین فیلمی که با بابا ازش دیدیم، اینسومنیا بود. بابا اونم خیلی دوست داشت. یه دی وی دی زیرنویس فارسی از اینسومنیا تو کشوی میز کارش نگه داشته بود.

***

خونه که رسیدم، مامان و خواهرم هنوز خواب بودن. بعد یه نیم ساعتی، نزدیکای ساعت نه مامان بیدار شد. هنوز تو تخت نشسته بود که بهش خبرو گفتم. یه چند بار گفت وای وای و بعدم دستاشو برد رو سرش و زد زیر گریه. اصلا فکر اینجاشو نکرده بودم. گفت چطوری؟ گفتم خودکشی. گفت خودکشی؟! چرا آخه خودکشی؟! اینا رو که می‌گفت، خیلی حالت معصومانه‌ای پیدا کرده بود. واقعا دوست داشتم بغلش کنم اون لحظه. گفت خبر بدو که اینطوری به آدم نمیدن.

نزدیکای ظهر بود که دیدم داره وسایل کمدشو میریزه بیرون. گفتم دنبال چی می‌گردی؟ گفت دی وی دی چه رویاهایی و بی خوابی.

بعد از عمل مغز و شیمی درمانی و خرج و توهم و تنگی نفس و دیالیز و کما و سرطان


+

+

 

مرد. جمعه پیش هفتمش بود. خاکش کردن تو قبر سه طبقه ای که باباش و عموشو قبلا خاک کرده بودن.

I tried to sell my soul last night Funny he wouldn’t even take a bite


خب این اتفاقیه که میفته. هی به خودم میگم. عمو هنوز تو کماست. بله. مادربزرگ اگه بشنوه احتمالا سکته میکنه. بله. دکترا هم که قطع امید کردن. این اتفاقا میفته دیگه. بله، رسم روزگار چنین است.

البته اگه به حرف دکترا بود که باید هفته پیش می‌مرد. خواست خداست. معجزه است. دعا کن همینطور. اینارو مامانم به زن عمو میگه. همون عموی افسرده. که خودکشی کرد. که دستی دستی خودشو معتاد قرص و دارو کرد. که دو ماه پیش عمل مغز داشت. که کم آورد. حالا تو کماست. براش دعا میکنیم. کار خداست. خواست خداست.

***

خونه خالیه. بچه ها رو دعوت میکنم. دو سری دوستای متفاوت. ایران – بوسنی. عمو تو بیمارستان. مامان و خواهر و داماد بی خبر از عمو تو دبی. منم قرار بوده دوبی باشم. ولی زودتر برگشتم. چون باید به کارام میرسیدم. مثلا. ولی خب زودتر برگشتم چون دلم برای دوست دخترم تنگ شده بود و چون اینکه اونجا و وضعیتی که داشتم، حالمو به هم میزد. نیازی به توضیحش نیست. خلاصه. بچه ها اومدن. فوتبالو دیدیم، تخمه شکوندیم، حرص خوردیم. تموم شد. یه سریا رفتن. نزدیکترا موندن. نزدیکترا دیگه تا روز آخر نرفتن. هی موندن. هر روز صبح پا شدیم نوتلا و نون و مربا خوردیم. خودمون نهار درست کردیم. تو بهترین تراس دنیا سیگار کشیدیم. یکی از بهترین سه روزهای زندگیم بود.

روز دوم، نشستیم ترو دیتکتیو دیدیم. چند وقت پیش کلش رو با کیفیت هفتصد و بیست دانلود کرده بودم و برای چنین موقعی نگه داشته بودم. سایز هر قسمتش به دو گیگ میرسید. خودم هیچ وقت باور نمیکردم سریالی با حجم دو گیگ بگیرم. چون نت من خیلی تخمیه و سرعتش خوب نیست. تنها خوبیش اینه که نامحدوده. صبح تا شب سریال دیدیم. مبهوت شخصیت راست کهل و بعضی دیالوگای سریال شده بودم. دوست دارم یه پست جدا هم درباره اش بنویسم. چقدر سیگار کشیدیم اون روز. چقدر اون دو ساعت نسخی چند تا قسمت آخر طول کشید. وسطای قسمت هفت بود که دوستم و دوست دخترش از عروسی اومدن و سیگار آوردن. کشیدیم.

دو روز بعدش مامان اینا اومدن.

***

بیمارستان خیلی عجیبه. اگه چند سال پیش بود میگفتم ترسناکه. این مدت دیگه ترسش واسم ریخته. الان فقط عجیبه. فضای خیلی یگانه ای داره. واقعا شبیهش هیچ جا نیست. شاید تنها مشابهش توصیفایی باشه که از برزخ میکنن. با این تفاوت که اونجا خودتی و خودت ولی اینجا عزیزتو میبینی که داره جلوت جون میده و البته در هر دو حالت کاری از دستت برنمیاد.

آی سی یو. هنوز دلیلشو نمیدونن. اول بردن بیمارستان دولتی، بهشون گفتن این تا دو ساعت دیگه تموم میکنه. بردارین ببرینش. زن عمو تو همون دو ساعت از طریق دوست و آشنا و واسطه میتونه یه بیمارستان خیلی خوب پیدا کنه و بستریش کنه. وقت ملاقات یک ساعته. اون هم از پشت شیشه. ده دقیقه آخر شاید یک یا دو نفرو بفرستن تو. ده دقیقه آخر میشه. زن عمو به من میگه میخوای بری؟ یه طوری تعجب میکنم و پوزخند میزنم و میگم نه که خودشونم تعجب میکنن. مشکلم دقیقا همینه. میتونم ساعت ها بیام تو بیمارستان و بگردم و مریضای مختلفو ببینم، هر چقدر هم که ناراحت کننده باشه ولی کسی که عزیزه و دوستش دارم رو نمیتونم رو تخت بیش از حد ببینم. اونم با این وضع. که چشماشم به زور باز نمیشه و درست هم نفس نمیکشه. نمیدونم چند بار دیگه قراره این اتفاق بیفته. ولی خب اینا که نمیدونن. نمیدونن آخرین تصویری که از بابام دارن، وقتیه که کفن تنش کرده بودن و داداشم رفته بود تو قبر و داشت بغلش میکرد و منم به زور بردن که ببینم. همون موقع هم نمیخواستم و وسط اون دود و خاک و سر صدا هی میگفتم نمیخوام ببینم، ولی بابابزرگم گفت مگه میشه، پسرشی، مگه میشه باباتو نخوای ببینی. ببرینش. خودش رو هم که (بابای بابام) آخرین بار رو سنگ غسالخونه دیدم که داغون و شکسته شده بود. (شکسته واقعا صفت خوبیه برای چیزی که دیدم.) اون یکی بابازرگ هم همینطور. اینارو برای داداشم میگم. میگه در هر صورت تو باید در این مواقع مسئول تر و کمک دهنده باشی. چشم برادر عزیزم.

***

خونه دوست دخترم بودم که مامانم زنگ میزنه با گریه میگه برگرد خونه. میگم عمو؟ میگه آره. ترس برم میداره. خبر مرگ بابابزرگو هم همینطوری داد. با یه اس ام اس البته. میگم تموم کرد؟ میگه نه نه. فقط بیا خونه بریم ببینیمش. دوباره میپرسم مامان راست بگو، تموم کرد؟ قسم میخوره، میگه نه. فقط زودتر بیا. میریم بیمارستان. رفته کما. کلیه هاش کلا از کار افتادن.

دکتر میگه از دست ما دیگه کاری بر نمیاد. دلیلش هم معلوم نیست. دعا کنید فقط. چشم آقای دکتر، دعا میکنیم.

پایین که میایم، پسرشو میبینیم. الان ده یا یازده ساله است. تازه با عموش و عمه اش از قم رسیده. بهش نگفتن. دستشو میگیرم، به مامانش میگم ما رفتیم رانی و کیک بخوریم. مامانش میخنده میگه مگه روزه نیستین؟ با یه حالت مسخره ای میگم نــــه بابا. سه تایی میخندیم. همه جا بسته است. پیاده میریم تا یه کیوسکی، مغازه ای پیدا کنیم. میگم تابستون کلاسم میری؟ میگه آره، بسکتبال و زبان. حرفای چرت و پرت میزنم تا بخنده یه کم. به بعضیاش میخنده، بقیه شم یه طوری نگام میکنه که یعنی چه بی مزه و مسخره ام میکنه. یه کیوسک میبینیم. دو تا خیابون اون طرف تره. میگه چه جالب! اون روزم که میخواستین خبر فوت حاجی (بابابزرگمون) رو بدین، تو منو اول بردی رانی و کیک خوردیم. کل بدنم یخ میکنه یهو. چطوری یادش مونده بود؟ واقعا یادم نبود . میگم نه بابا، جدی؟ یادم نیست اصن. سر تکون میده. الکی بهش نمیگم که بابات حالش خوب خوبه و همین روزا میاد بیرون. ظاهرا بقیه همینو بهش گفته بودن. ولی خودش هم فهمیده بود این خبرا نیست. رانی و کیک رو خوردیم و تو راه برگشت بهم گفت: میدونی، عید که بابام بعد عمل اومد خونه و حالش خوب بود، واقعا خوشحال بودم. فکر کردم دیگه همه چی تموم شده. حالش خوب خوب شده. دیگه برگشته که بمونه. نمیدونم چرا یهو دوباره اینطوری شد.

به نظرم اون لحظه واقعا موقع خوبی بود برای اینکه دنیا، همه چی تموم شه.

***

به مرگش زیاد فکر میکنم. جالبیش اینه که بیشتر از اینکه ناراحت مرگ باشم، ناراحت خودمم. و ناراحت بچه اش. همین. دوست دارم اگه مرد، چشامو ببندم و مراسم تشییع و سوم و هفت و چهلم رو بزنم بره جلو و تو هیچ کدومشون نباشم. چون واقعا دیگه تحملشو ندارم. به نظرم دیگه از پسش برنمیام.

you rearrange me till I’m sane


تنها کاری که در آن لحظه می‌توانستم بکنم، این بود که دست‌هایم را بگذارم روی گوشم و کمی خودم را عقب بکشم. کاملا خرد شد و تکه‌هایش حتی به ته اتاق هم پرتاب شد و به کتابخانه خورد. تکه‌های گنده شیشه روی تختم افتاد؛ دقیقا همان جایی که چند دقیقه پیش نشسته بودم و داشتم گیتار می‌زدم. یاد فایت کلاب و مارلا میفتم. مامان و خواهرم با ترس و نگرانی می‌پرند توی اتاق و هی پشت سر هم می‌گویند چی شد، چی شد. کنار شیشه‌های خردشده پنجره اتاقم می‌نشینم و می‌گویم: هیچی، شکست.

همان باد و طوفان اول این اتفاق افتاد. طوفان دوم که همین چند روز پیش بود، شیشه دستشویی را شکست و هواکش از جایش درآمد. چند تا گلدان هم لت و پار شدند. هنوز شیشه اتاقم عوض نشده است و این عوض نشدن ربطی به تنبلی من یا خانواده‌ام ندارد بلکه محل زندگی ما یک سری الزاماتی با خودش میاورد که من حوصله توضیح دادن آنها را ندارم. از آن شب تا حالا، هر شب روی زمین تو پذیرایی می‌خوابم. البته آن شب‌هایی که خانه خودمان بودم. حوصله دشک انداختن را هم ندارم.

بچه ها همه انرژیم را‌ می‌گیرند. قبل اینکه کارم در مدرسه ثابت شود، همه معلم های دور و برم  می‌گفتند که مدرسه نرو، آموزشگاه برو. مدرسه گرچه حقوقش بیشتر است ولی خسته‌ات می‌کنند، اعصابت خورد می‌شود و همین داستان‌ها. مثل فیلم‌ها که همه راجع به رفتن به آن کارخانه قدیمی که فقط شب ها یکی از چراغ‌هایش روشن می‌شود و از آن صدای ناله و گریه می‌آید، به شخصیت اصلی فیلم اخطار می‌دهند و شخصیت اصلی فیلم انقدر احمق و البته انقدر به دنبال هیجان و فرار از تکرار است که به کارخانه می‌رود و آخر سر هم یا سرش کنده می‌شود یا دوستانش را از دست می‌دهد یا می‌ترسد و بر می‌گردد و به زندگی با ترس ادامه می‌دهد.

دوبار به عنوان مراقب امتحان رفتم سر کلاس. امتحان های آخر سالشان است. سوم‌ها که نهایی است امتحانشان و پیش دانشگاهی‌ها هم کنکور دارند. اول و دوم‌ها می‌مانند و روش‌های تکراریشان برای تقلب. جلسه اول چند تا تقلب را ندیده گرفتم و جواب یکی از بچه‌هایی که دانش آموز خودم است و ازش خوشم می‌آید را همینطوری آرام بهش گفتم. اما جلسه دوم حس کردم که کلاس امتحان دارد می‌شود مسخره بازی و بچه‌ها هم قصد ندارند تمام کنند. بدی قضیه این است که به غیر از من دو مراقب سیار (اسم مسخره‌ای است که خودشان رویش گذاشته اند.) هم وجود دارند. یکی از آنها مسئول پایه است و دیگری معلم همان درسی که دارند امتحانش را می‌دهند. هی مثل لاشخور می‌چرخند توی سالن و کلاس‌ها. برای همین نمی‌شود خیلی به خود بچه ها اعتماد کرد. چند باری سرشان داد می‌زنم و یک کاغذ تقلب از یکی از بچه ها که هیکل ترسناکی دارد، می‌گیرم اما می‌گذارم سر جلسه بنشیند و باقی امتحانش را بدهد. خودم هم در همین دبیرستان درس خواندم. زمان ما واقعا انقدر سختگیری نبود.

بهشان نگاه می‌کنم. از ظاهرشان حدس می‌زنم که کدام یکی بعدا دزد و خلافکار می‌شود، کدام مهندس و دکتر می‌شود. به کفش هایشان نگاه می‌کنم. مدلهای ریششان. عینک‌هایشان. به این فکر می‌کنم که کدامهایشان معتاد می‌شوند، چندتایشان بکن دررو می‌شوند و کدام زودتر از بقیه ازدواج می‌کنند. از حدس‌های خودم کیف می‌کنم. کی گفته که نمی‌شود از روی ظاهر قضاوت کرد؟

نیم ساعت که می‌گذرد و بچه‌ها می‌توانند برگه‌هاشان را تحویل دهند، دو سه نفری با اعتماد به نفس بلند می‌شوند و می‌روند. اینها خرخون‌های کلاس هستند. همان‌هایی که بقیه ازشان متنفرند و با این حال، خایه مالیشان را هم می‌کنند. دنیای کوچک خنده داری است. الان که در جایگاه معلم به کلاس می‌روم، اینها را بهتر می‌فهمم. پشت میز دانش‌آموز که هستی، فکر می‌کنی الان همه فکر و ذکر معلمت پیش تو است که از تو تقلب بگیرد و به تو درس یاد بدهد و ادامه ماجرا. ولی خب اصلا اینطوری نیست. باز هم بچه ها را زیرنظر می‌گیرم و سعی می‌کنم حدس بزنم که کدامشان مضطرب هستند و چند نفر می‌خواهند تقلب کنند. دوست دارم بفهمم چند تایشان امتحانی که دارند می‌دهند، تخمشان هم نیست و فرقی ندارد چند بشوند. کلا سه گزینه بیشتر پیدا نمی‌کنم. اولی همان کسی است که ازش برگه تقلب گرفتم. از بعد اینکه برگه را ازش گرفتم، فکر کنم کلا یک یا دو جمله نوشت روی ورق امتحانش. بعد برگه را با خیال راحت برگرداند و خودکار را برداشت و شروع کرد به کشیدن یا نوشتن چیزی روی بازویش. نفر دوم یک پسر عصبی به تمام معنا بود. دستانش عرق کرده بود و در به در دنبال تقلب می‌گشت. نفر سوم هم خوابیده بود. کفش های سبز کانورس داشت.

آن بیخیال اول که برگه تقلب با خود داشت، روی دستش هی حرف J  می‌کشید. با شکل‌ها و اندازه های مختلف. موقع بیرون رفتن از کلاس، انگار روی دست چپش یک خالکوبی قشنگ دارد. امتحان که تمام می‌شود، می‌روم بالا سر میزش و می‌بینم روی میز با تقریبا همان پترن و دست خط نوشته است: Joooker. یک جای دیگر هم نوشته است: I complete you.

آلبوم جدید آناتما خوب است. شاید به اندازه کارهای خیلی خوبش، خوب نباشد اما حداقل از آلبوم قبلی که بهتر است. در اولین آهنگ این آلبوم که The Lost Song Part 1 نام دارد، وینست چند باری می‌گوید my life will never be the same. وسط های آهنگ، ریتم کمی تندتر می‌شود و به جای جمله قبلی می‌گوید: my life is like a hurricane و این هاریکین را یک طوری با عذاب و دلهره می‌خواند که واقعا میشود استیصال را توی صدایش فهمید.

خانه تاریک است. بلند می‌شوم که بروم آب بخورم. در اتاق را باز می‌کنم و به هال که می‌رسم، می‌بینم مردی که لباس پستچی دارد، کنار میز نهارخوریمان ایستاده است. می‌ترسم. یک لیوان برمی‌دارم و به سمتش پرت می‌کنم. بعد فکر می‌کنم که چه حرکت احمقانه‌ای بوده و به چه راحتی و حماقتی، عنصر سورپرایز را از دست دادم. از دست لیوان قطعا کاری بر نمی‌آید و پستچی بر می‌گردد به سمتم. قیافه اش به غیر از سبیل بلند عجیب و سیاهش، عادی است. البته در آن تاریکی همه چیز ترسناک به نظر می‌رسد. از توی کیفش یک چاقو در می‌آورد و دست‌هایش را طوری تکان می‌دهد که انگار می‌خواهد چاقو بزند. من باز هم هر چی دم دستم هست به سمتش پرت می‌کنم و سعی می‌کنم که جیغ بزنم. نمی‌توانم. می‌خواهم داد بزنم. به غیر از یک ناله خفیف و کوتاه، هیچ صدای دیگری ازم بلند نمی‌شود. این وضعیت چند ثانیه دیگر ادامه دارد و بعد پستچی با چاقو و سبیل ترسناک بلندش به سمتم خیز بر می‌دارد. تکان هم نمی‌توانم بخورم. در آخرین لحظه به این فکر می‌کنم که بعد کشتن من به اتاق مامان و خواهرم هم می‌رود و اتفاقات خوبی نخواهد افتاد. درست یک ثانیه قبل از اینکه ضربه را بخورم، کسی به شدت تکانم می‌دهد و می‌گوید عزیزم، عزیزم بیدار شو. دوست دخترم را می‌بینم که با قیافه خواب آلود و نگران، منتظر من است که چیزی بگویم. «خواب بد دیدم.» / «میدونم، چی بود؟» برایش تعریف می‌کنم و بعد می‌خوابیم.

بختک یکی از چیزهایی که تا تجربه اش نکنید، نمی‌توانید آن را باور کند. من هم باور نمی‌کردم. تا همین چند سال پیش. بعد فهمیدم که این پدیده نسبتا رایج است و یک اسم علمی هم دارد و ما مثل بقیه جاهای دنیا، راجع به آن افسانه ساخته‌ایم. من با خواب ترسناک آنچنان مشکلی ندارم اما با اینکه در خواب نتوانی جیغ بزنی و حرکت کنی و بیدار شوی و بعدش هم که بیدار شدی، به اندازه دوی صد متر المپیک عرق کنی، واقعا مشکل دارم. از خواب که بیدار شدم، نفس نفس هم می‌زدم. این یکی تازه بود.

شب که به خانه می‌آیم، یاد بچه ها میفتم. به این فکر می‌کنم که کدامشان واقعا واقعا امتحان تخمش هم نبود. کدامشان دغدغه‌ها و نگرانی‌های بزرگ‌تر از یک امتحان کوفتی داشتند. به غیر از همانی که روی میزش نوشته بود جوکر، هیچ کس دیگری به ذهنم نمی‌آید. حتی همان هم با ارفاق توانست این رتبه را از آن خود کند.

خواب می‌بینم که خرده شیشه‌های کف اتاقم، جمع شده‌اند و هی به هم می‌خورند و وسط اتاقم بالا و بالا می‌روند، هی دور خودشان می‌چرخند و بادشان به بقیه وسایل اتاق هم می‌خورد. نور خورشید به داخل اتاق می‌رسد و گردباد شیشه ای وسط اتاقم را نورانی می‌کند. من کنار کتابخانه ایستاده‌ام و دعا می‌کنم شیشه ها خودشان برگردند سرجایشان در قاب پنجره.

روزا با هم دیگه فرقی ندارن، بوی کهنگی میدن تمومشون


آدم نباید خیلی هم همه عادتاشو نگه داره وگرنه یه روزی میاد که می‌بینین با وبلاگ خودتونم غریبه شدین، هی باز و بسته‌اش می‌کنین، هی توش چند خط می‌نویسین و پاک می‌کنین، آخر سرم بیخیال می‌شین. حتی ممکنه از دیدن وبلاگتون خجالت هم بکشین.

تا همین چند سال پیش، عید برای ما رفتن به بهشت زهرا و گذاشتن یکی از همین سبزه‌ها روی قبر بود. الانم فرقی نکرده. اون موقع بالای قبر همدیگه رو بغل می‌کردیم و اشک می‌ریختیم، حالا تو خونه بالا سر عکسش. مسخره است. هشت سال گذشته ها، هشت سال! کم نیست. آدم از یه جایی به بعد به خودش می‌گه خب دیگه، بسه، بس کن! هشت سال زمان زیادی واسه التیامه، واسه فراموش کردنه ولی نمیشه.

به هیچ کس تبریک نگفتم، فقط به چند نفری که خودشون اول تبریک گفتن، جواب دادم. حالا هیچ کس هم که اغراقه، یکی دو نفر بودن. چون مثلا با خودت فکر می‌کنی اگه به که کسی که یه زمانی بهترین دوستت بود و حالا اونور دنیاس و تو رو به تخمشم نمی‌گیره نخوای عیدو تبریک بگی، پس چه فرصت دیگه ای می‌مونه که بتونی باهاش صحبت کنی؟! صحبت. لغات معنای خودشونو از دست دادن.

سه تایی می‌شینیم پشت سفره، شایدم بالای سفره. نمی‌دونم. دست همدیگه رو می‌گیریم. اون دو تا گریه می‌کنن، من نه. نوروز، عید، سال نو… عادی‌تر از این شدن واسم که بتونن منو احساساتی بکنن. صدای توپ سال جدید که میاد، دستامونو ول می‌کنیم، روبوسی می‌کنیم و عیدو تبریک می‌گیم. این همه سگ دو زدن، این همه اعصاب خوردی، این همه نگرانی که خونه تا قبل عید تمیز نشه، واسه همین چند لحظه بود. حالا که صدای توپو شنیدیم، می‌تونیم با خیال راحت برگردیم به زندگیای عادیمون. من برم بقیه گرگ وال استریتمو ببینم، اون دو تا هم یکیشون بره آشپزخونه و یکیشون بره سر کتابش. همین.

جالبیش اینه که سال بعد همینم نیستیم. می‌شیم دو تا. من و مامان. همه چی بهتر می‌شد اگه این همه تظاهر و نقاب رو کنار می‌ذاشتیم، اگه حقیقت رو قبول می‌کردیم و باهاش کنار میومدیم. حیف که نمی‌شه، حیف که نمی‌تونیم.

Now I’m old and wise, When I see your eyes, You’re the one I adore


خیلی مسخره بود. مثل همه اتفاقای این روزای زندگیم. اصلا فکر میکنم این جمله رو تو دو سه هفته گذشته حداقل بیست باری به کار برده باشم: خیلی مسخره است. بعد تقریبا یک ساعت تمرین از اتاقم اومدم بیرون و خواهرم داشت با لپ تاپش ور میرفت. بعد همونطوری که سرش تو لپ تاپ بود، گفت: تو خیلی پشتکار داری. جدی دمت گرم. من ویولنو ول کردم و دیگه هم سراغش نرفتم. ولی تو دو ماه پیش که دیگه نرفتی سر کلاس و گفتی خودت تمرین میکنی، جدی جدی نشستی و خودتم تمرین کردی. من هیچ وقت از این حوصله ها نداشتم.

همین. همین چند جمله. خوشحال شدم خب. خیلی کوچیک و مسخره است ولی خب بهتر از هیچیه. اینکه تو چیزی برای خواهرم قابل ستایش باشم. یه حس غرور خیلی خنده داری بهم دست داد و بعدش سریع غمگین شدم. از این وضع. که نیازی به توضیح نداره. مدتهاست حس میکنم از این مجموعه و این خونه دورم و دیگه نمیتونیم حرف همو بفهمیم. تو چنین شرایطی، همین تعریف کوچیک هم منو قانع میکنه. قانع که نه. قطعا قانع نه. صرفا خوشحالم میکنه. حتی شده برای چند دقیقه.

از اینکه داره میره، ناراحتم. یعنی خوشحالم واسه زندگی جدیدش که از همین الان میشه بوی خوشبختی رو از توش شنید و فکرای احمقانه من احتمالا همه اشتباه هستن. در هر صورت. ناراحتم که میره. چون تنها حلقه نگه داشتن من و دلیل برگشتنم به خونه بود. نمیدونم بعدش چی میشه. خونه غیرقابل تحملی میشه احتمالا. خونه ای که فقط توش من و مامانم باشیم.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 105 مشترک دیگر بپیوندید