Skip to content

I tried to sell my soul last night Funny he wouldn’t even take a bite


خب این اتفاقیه که میفته. هی به خودم میگم. عمو هنوز تو کماست. بله. مادربزرگ اگه بشنوه احتمالا سکته میکنه. بله. دکترا هم که قطع امید کردن. این اتفاقا میفته دیگه. بله، رسم روزگار چنین است.

البته اگه به حرف دکترا بود که باید هفته پیش می‌مرد. خواست خداست. معجزه است. دعا کن همینطور. اینارو مامانم به زن عمو میگه. همون عموی افسرده. که خودکشی کرد. که دستی دستی خودشو معتاد قرص و دارو کرد. که دو ماه پیش عمل مغز داشت. که کم آورد. حالا تو کماست. براش دعا میکنیم. کار خداست. خواست خداست.

***

خونه خالیه. بچه ها رو دعوت میکنم. دو سری دوستای متفاوت. ایران – بوسنی. عمو تو بیمارستان. مامان و خواهر و داماد بی خبر از عمو تو دبی. منم قرار بوده دوبی باشم. ولی زودتر برگشتم. چون باید به کارام میرسیدم. مثلا. ولی خب زودتر برگشتم چون دلم برای دوست دخترم تنگ شده بود و چون اینکه اونجا و وضعیتی که داشتم، حالمو به هم میزد. نیازی به توضیحش نیست. خلاصه. بچه ها اومدن. فوتبالو دیدیم، تخمه شکوندیم، حرص خوردیم. تموم شد. یه سریا رفتن. نزدیکترا موندن. نزدیکترا دیگه تا روز آخر نرفتن. هی موندن. هر روز صبح پا شدیم نوتلا و نون و مربا خوردیم. خودمون نهار درست کردیم. تو بهترین تراس دنیا سیگار کشیدیم. یکی از بهترین سه روزهای زندگیم بود.

روز دوم، نشستیم ترو دیتکتیو دیدیم. چند وقت پیش کلش رو با کیفیت هفتصد و بیست دانلود کرده بودم و برای چنین موقعی نگه داشته بودم. سایز هر قسمتش به دو گیگ میرسید. خودم هیچ وقت باور نمیکردم سریالی با حجم دو گیگ بگیرم. چون نت من خیلی تخمیه و سرعتش خوب نیست. تنها خوبیش اینه که نامحدوده. صبح تا شب سریال دیدیم. مبهوت شخصیت راست کهل و بعضی دیالوگای سریال شده بودم. دوست دارم یه پست جدا هم درباره اش بنویسم. چقدر سیگار کشیدیم اون روز. چقدر اون دو ساعت نسخی چند تا قسمت آخر طول کشید. وسطای قسمت هفت بود که دوستم و دوست دخترش از عروسی اومدن و سیگار آوردن. کشیدیم.

دو روز بعدش مامان اینا اومدن.

***

بیمارستان خیلی عجیبه. اگه چند سال پیش بود میگفتم ترسناکه. این مدت دیگه ترسش واسم ریخته. الان فقط عجیبه. فضای خیلی یگانه ای داره. واقعا شبیهش هیچ جا نیست. شاید تنها مشابهش توصیفایی باشه که از برزخ میکنن. با این تفاوت که اونجا خودتی و خودت ولی اینجا عزیزتو میبینی که داره جلوت جون میده و البته در هر دو حالت کاری از دستت برنمیاد.

آی سی یو. هنوز دلیلشو نمیدونن. اول بردن بیمارستان دولتی، بهشون گفتن این تا دو ساعت دیگه تموم میکنه. بردارین ببرینش. زن عمو تو همون دو ساعت از طریق دوست و آشنا و واسطه میتونه یه بیمارستان خیلی خوب پیدا کنه و بستریش کنه. وقت ملاقات یک ساعته. اون هم از پشت شیشه. ده دقیقه آخر شاید یک یا دو نفرو بفرستن تو. ده دقیقه آخر میشه. زن عمو به من میگه میخوای بری؟ یه طوری تعجب میکنم و پوزخند میزنم و میگم نه که خودشونم تعجب میکنن. مشکلم دقیقا همینه. میتونم ساعت ها بیام تو بیمارستان و بگردم و مریضای مختلفو ببینم، هر چقدر هم که ناراحت کننده باشه ولی کسی که عزیزه و دوستش دارم رو نمیتونم رو تخت بیش از حد ببینم. اونم با این وضع. که چشماشم به زور باز نمیشه و درست هم نفس نمیکشه. نمیدونم چند بار دیگه قراره این اتفاق بیفته. ولی خب اینا که نمیدونن. نمیدونن آخرین تصویری که از بابام دارن، وقتیه که کفن تنش کرده بودن و داداشم رفته بود تو قبر و داشت بغلش میکرد و منم به زور بردن که ببینم. همون موقع هم نمیخواستم و وسط اون دود و خاک و سر صدا هی میگفتم نمیخوام ببینم، ولی بابابزرگم گفت مگه میشه، پسرشی، مگه میشه باباتو نخوای ببینی. ببرینش. خودش رو هم که (بابای بابام) آخرین بار رو سنگ غسالخونه دیدم که داغون و شکسته شده بود. (شکسته واقعا صفت خوبیه برای چیزی که دیدم.) اون یکی بابازرگ هم همینطور. اینارو برای داداشم میگم. میگه در هر صورت تو باید در این مواقع مسئول تر و کمک دهنده باشی. چشم برادر عزیزم.

***

خونه دوست دخترم بودم که مامانم زنگ میزنه با گریه میگه برگرد خونه. میگم عمو؟ میگه آره. ترس برم میداره. خبر مرگ بابابزرگو هم همینطوری داد. با یه اس ام اس البته. میگم تموم کرد؟ میگه نه نه. فقط بیا خونه بریم ببینیمش. دوباره میپرسم مامان راست بگو، تموم کرد؟ قسم میخوره، میگه نه. فقط زودتر بیا. میریم بیمارستان. رفته کما. کلیه هاش کلا از کار افتادن.

دکتر میگه از دست ما دیگه کاری بر نمیاد. دلیلش هم معلوم نیست. دعا کنید فقط. چشم آقای دکتر، دعا میکنیم.

پایین که میایم، پسرشو میبینیم. الان ده یا یازده ساله است. تازه با عموش و عمه اش از قم رسیده. بهش نگفتن. دستشو میگیرم، به مامانش میگم ما رفتیم رانی و کیک بخوریم. مامانش میخنده میگه مگه روزه نیستین؟ با یه حالت مسخره ای میگم نــــه بابا. سه تایی میخندیم. همه جا بسته است. پیاده میریم تا یه کیوسکی، مغازه ای پیدا کنیم. میگم تابستون کلاسم میری؟ میگه آره، بسکتبال و زبان. حرفای چرت و پرت میزنم تا بخنده یه کم. به بعضیاش میخنده، بقیه شم یه طوری نگام میکنه که یعنی چه بی مزه و مسخره ام میکنه. یه کیوسک میبینیم. دو تا خیابون اون طرف تره. میگه چه جالب! اون روزم که میخواستین خبر فوت حاجی (بابابزرگمون) رو بدین، تو منو اول بردی رانی و کیک خوردیم. کل بدنم یخ میکنه یهو. چطوری یادش مونده بود؟ واقعا یادم نبود . میگم نه بابا، جدی؟ یادم نیست اصن. سر تکون میده. الکی بهش نمیگم که بابات حالش خوب خوبه و همین روزا میاد بیرون. ظاهرا بقیه همینو بهش گفته بودن. ولی خودش هم فهمیده بود این خبرا نیست. رانی و کیک رو خوردیم و تو راه برگشت بهم گفت: میدونی، عید که بابام بعد عمل اومد خونه و حالش خوب بود، واقعا خوشحال بودم. فکر کردم دیگه همه چی تموم شده. حالش خوب خوب شده. دیگه برگشته که بمونه. نمیدونم چرا یهو دوباره اینطوری شد.

به نظرم اون لحظه واقعا موقع خوبی بود برای اینکه دنیا، همه چی تموم شه.

***

به مرگش زیاد فکر میکنم. جالبیش اینه که بیشتر از اینکه ناراحت مرگ باشم، ناراحت خودمم. و ناراحت بچه اش. همین. دوست دارم اگه مرد، چشامو ببندم و مراسم تشییع و سوم و هفت و چهلم رو بزنم بره جلو و تو هیچ کدومشون نباشم. چون واقعا دیگه تحملشو ندارم. به نظرم دیگه از پسش برنمیام.

you rearrange me till I’m sane


تنها کاری که در آن لحظه می‌توانستم بکنم، این بود که دست‌هایم را بگذارم روی گوشم و کمی خودم را عقب بکشم. کاملا خرد شد و تکه‌هایش حتی به ته اتاق هم پرتاب شد و به کتابخانه خورد. تکه‌های گنده شیشه روی تختم افتاد؛ دقیقا همان جایی که چند دقیقه پیش نشسته بودم و داشتم گیتار می‌زدم. یاد فایت کلاب و مارلا میفتم. مامان و خواهرم با ترس و نگرانی می‌پرند توی اتاق و هی پشت سر هم می‌گویند چی شد، چی شد. کنار شیشه‌های خردشده پنجره اتاقم می‌نشینم و می‌گویم: هیچی، شکست.

همان باد و طوفان اول این اتفاق افتاد. طوفان دوم که همین چند روز پیش بود، شیشه دستشویی را شکست و هواکش از جایش درآمد. چند تا گلدان هم لت و پار شدند. هنوز شیشه اتاقم عوض نشده است و این عوض نشدن ربطی به تنبلی من یا خانواده‌ام ندارد بلکه محل زندگی ما یک سری الزاماتی با خودش میاورد که من حوصله توضیح دادن آنها را ندارم. از آن شب تا حالا، هر شب روی زمین تو پذیرایی می‌خوابم. البته آن شب‌هایی که خانه خودمان بودم. حوصله دشک انداختن را هم ندارم.

بچه ها همه انرژیم را‌ می‌گیرند. قبل اینکه کارم در مدرسه ثابت شود، همه معلم های دور و برم  می‌گفتند که مدرسه نرو، آموزشگاه برو. مدرسه گرچه حقوقش بیشتر است ولی خسته‌ات می‌کنند، اعصابت خورد می‌شود و همین داستان‌ها. مثل فیلم‌ها که همه راجع به رفتن به آن کارخانه قدیمی که فقط شب ها یکی از چراغ‌هایش روشن می‌شود و از آن صدای ناله و گریه می‌آید، به شخصیت اصلی فیلم اخطار می‌دهند و شخصیت اصلی فیلم انقدر احمق و البته انقدر به دنبال هیجان و فرار از تکرار است که به کارخانه می‌رود و آخر سر هم یا سرش کنده می‌شود یا دوستانش را از دست می‌دهد یا می‌ترسد و بر می‌گردد و به زندگی با ترس ادامه می‌دهد.

دوبار به عنوان مراقب امتحان رفتم سر کلاس. امتحان های آخر سالشان است. سوم‌ها که نهایی است امتحانشان و پیش دانشگاهی‌ها هم کنکور دارند. اول و دوم‌ها می‌مانند و روش‌های تکراریشان برای تقلب. جلسه اول چند تا تقلب را ندیده گرفتم و جواب یکی از بچه‌هایی که دانش آموز خودم است و ازش خوشم می‌آید را همینطوری آرام بهش گفتم. اما جلسه دوم حس کردم که کلاس امتحان دارد می‌شود مسخره بازی و بچه‌ها هم قصد ندارند تمام کنند. بدی قضیه این است که به غیر از من دو مراقب سیار (اسم مسخره‌ای است که خودشان رویش گذاشته اند.) هم وجود دارند. یکی از آنها مسئول پایه است و دیگری معلم همان درسی که دارند امتحانش را می‌دهند. هی مثل لاشخور می‌چرخند توی سالن و کلاس‌ها. برای همین نمی‌شود خیلی به خود بچه ها اعتماد کرد. چند باری سرشان داد می‌زنم و یک کاغذ تقلب از یکی از بچه ها که هیکل ترسناکی دارد، می‌گیرم اما می‌گذارم سر جلسه بنشیند و باقی امتحانش را بدهد. خودم هم در همین دبیرستان درس خواندم. زمان ما واقعا انقدر سختگیری نبود.

بهشان نگاه می‌کنم. از ظاهرشان حدس می‌زنم که کدام یکی بعدا دزد و خلافکار می‌شود، کدام مهندس و دکتر می‌شود. به کفش هایشان نگاه می‌کنم. مدلهای ریششان. عینک‌هایشان. به این فکر می‌کنم که کدامهایشان معتاد می‌شوند، چندتایشان بکن دررو می‌شوند و کدام زودتر از بقیه ازدواج می‌کنند. از حدس‌های خودم کیف می‌کنم. کی گفته که نمی‌شود از روی ظاهر قضاوت کرد؟

نیم ساعت که می‌گذرد و بچه‌ها می‌توانند برگه‌هاشان را تحویل دهند، دو سه نفری با اعتماد به نفس بلند می‌شوند و می‌روند. اینها خرخون‌های کلاس هستند. همان‌هایی که بقیه ازشان متنفرند و با این حال، خایه مالیشان را هم می‌کنند. دنیای کوچک خنده داری است. الان که در جایگاه معلم به کلاس می‌روم، اینها را بهتر می‌فهمم. پشت میز دانش‌آموز که هستی، فکر می‌کنی الان همه فکر و ذکر معلمت پیش تو است که از تو تقلب بگیرد و به تو درس یاد بدهد و ادامه ماجرا. ولی خب اصلا اینطوری نیست. باز هم بچه ها را زیرنظر می‌گیرم و سعی می‌کنم حدس بزنم که کدامشان مضطرب هستند و چند نفر می‌خواهند تقلب کنند. دوست دارم بفهمم چند تایشان امتحانی که دارند می‌دهند، تخمشان هم نیست و فرقی ندارد چند بشوند. کلا سه گزینه بیشتر پیدا نمی‌کنم. اولی همان کسی است که ازش برگه تقلب گرفتم. از بعد اینکه برگه را ازش گرفتم، فکر کنم کلا یک یا دو جمله نوشت روی ورق امتحانش. بعد برگه را با خیال راحت برگرداند و خودکار را برداشت و شروع کرد به کشیدن یا نوشتن چیزی روی بازویش. نفر دوم یک پسر عصبی به تمام معنا بود. دستانش عرق کرده بود و در به در دنبال تقلب می‌گشت. نفر سوم هم خوابیده بود. کفش های سبز کانورس داشت.

آن بیخیال اول که برگه تقلب با خود داشت، روی دستش هی حرف J  می‌کشید. با شکل‌ها و اندازه های مختلف. موقع بیرون رفتن از کلاس، انگار روی دست چپش یک خالکوبی قشنگ دارد. امتحان که تمام می‌شود، می‌روم بالا سر میزش و می‌بینم روی میز با تقریبا همان پترن و دست خط نوشته است: Joooker. یک جای دیگر هم نوشته است: I complete you.

آلبوم جدید آناتما خوب است. شاید به اندازه کارهای خیلی خوبش، خوب نباشد اما حداقل از آلبوم قبلی که بهتر است. در اولین آهنگ این آلبوم که The Lost Song Part 1 نام دارد، وینست چند باری می‌گوید my life will never be the same. وسط های آهنگ، ریتم کمی تندتر می‌شود و به جای جمله قبلی می‌گوید: my life is like a hurricane و این هاریکین را یک طوری با عذاب و دلهره می‌خواند که واقعا میشود استیصال را توی صدایش فهمید.

خانه تاریک است. بلند می‌شوم که بروم آب بخورم. در اتاق را باز می‌کنم و به هال که می‌رسم، می‌بینم مردی که لباس پستچی دارد، کنار میز نهارخوریمان ایستاده است. می‌ترسم. یک لیوان برمی‌دارم و به سمتش پرت می‌کنم. بعد فکر می‌کنم که چه حرکت احمقانه‌ای بوده و به چه راحتی و حماقتی، عنصر سورپرایز را از دست دادم. از دست لیوان قطعا کاری بر نمی‌آید و پستچی بر می‌گردد به سمتم. قیافه اش به غیر از سبیل بلند عجیب و سیاهش، عادی است. البته در آن تاریکی همه چیز ترسناک به نظر می‌رسد. از توی کیفش یک چاقو در می‌آورد و دست‌هایش را طوری تکان می‌دهد که انگار می‌خواهد چاقو بزند. من باز هم هر چی دم دستم هست به سمتش پرت می‌کنم و سعی می‌کنم که جیغ بزنم. نمی‌توانم. می‌خواهم داد بزنم. به غیر از یک ناله خفیف و کوتاه، هیچ صدای دیگری ازم بلند نمی‌شود. این وضعیت چند ثانیه دیگر ادامه دارد و بعد پستچی با چاقو و سبیل ترسناک بلندش به سمتم خیز بر می‌دارد. تکان هم نمی‌توانم بخورم. در آخرین لحظه به این فکر می‌کنم که بعد کشتن من به اتاق مامان و خواهرم هم می‌رود و اتفاقات خوبی نخواهد افتاد. درست یک ثانیه قبل از اینکه ضربه را بخورم، کسی به شدت تکانم می‌دهد و می‌گوید عزیزم، عزیزم بیدار شو. دوست دخترم را می‌بینم که با قیافه خواب آلود و نگران، منتظر من است که چیزی بگویم. «خواب بد دیدم.» / «میدونم، چی بود؟» برایش تعریف می‌کنم و بعد می‌خوابیم.

بختک یکی از چیزهایی که تا تجربه اش نکنید، نمی‌توانید آن را باور کند. من هم باور نمی‌کردم. تا همین چند سال پیش. بعد فهمیدم که این پدیده نسبتا رایج است و یک اسم علمی هم دارد و ما مثل بقیه جاهای دنیا، راجع به آن افسانه ساخته‌ایم. من با خواب ترسناک آنچنان مشکلی ندارم اما با اینکه در خواب نتوانی جیغ بزنی و حرکت کنی و بیدار شوی و بعدش هم که بیدار شدی، به اندازه دوی صد متر المپیک عرق کنی، واقعا مشکل دارم. از خواب که بیدار شدم، نفس نفس هم می‌زدم. این یکی تازه بود.

شب که به خانه می‌آیم، یاد بچه ها میفتم. به این فکر می‌کنم که کدامشان واقعا واقعا امتحان تخمش هم نبود. کدامشان دغدغه‌ها و نگرانی‌های بزرگ‌تر از یک امتحان کوفتی داشتند. به غیر از همانی که روی میزش نوشته بود جوکر، هیچ کس دیگری به ذهنم نمی‌آید. حتی همان هم با ارفاق توانست این رتبه را از آن خود کند.

خواب می‌بینم که خرده شیشه‌های کف اتاقم، جمع شده‌اند و هی به هم می‌خورند و وسط اتاقم بالا و بالا می‌روند، هی دور خودشان می‌چرخند و بادشان به بقیه وسایل اتاق هم می‌خورد. نور خورشید به داخل اتاق می‌رسد و گردباد شیشه ای وسط اتاقم را نورانی می‌کند. من کنار کتابخانه ایستاده‌ام و دعا می‌کنم شیشه ها خودشان برگردند سرجایشان در قاب پنجره.

روزا با هم دیگه فرقی ندارن، بوی کهنگی میدن تمومشون


آدم نباید خیلی هم همه عادتاشو نگه داره وگرنه یه روزی میاد که می‌بینین با وبلاگ خودتونم غریبه شدین، هی باز و بسته‌اش می‌کنین، هی توش چند خط می‌نویسین و پاک می‌کنین، آخر سرم بیخیال می‌شین. حتی ممکنه از دیدن وبلاگتون خجالت هم بکشین.

تا همین چند سال پیش، عید برای ما رفتن به بهشت زهرا و گذاشتن یکی از همین سبزه‌ها روی قبر بود. الانم فرقی نکرده. اون موقع بالای قبر همدیگه رو بغل می‌کردیم و اشک می‌ریختیم، حالا تو خونه بالا سر عکسش. مسخره است. هشت سال گذشته ها، هشت سال! کم نیست. آدم از یه جایی به بعد به خودش می‌گه خب دیگه، بسه، بس کن! هشت سال زمان زیادی واسه التیامه، واسه فراموش کردنه ولی نمیشه.

به هیچ کس تبریک نگفتم، فقط به چند نفری که خودشون اول تبریک گفتن، جواب دادم. حالا هیچ کس هم که اغراقه، یکی دو نفر بودن. چون مثلا با خودت فکر می‌کنی اگه به که کسی که یه زمانی بهترین دوستت بود و حالا اونور دنیاس و تو رو به تخمشم نمی‌گیره نخوای عیدو تبریک بگی، پس چه فرصت دیگه ای می‌مونه که بتونی باهاش صحبت کنی؟! صحبت. لغات معنای خودشونو از دست دادن.

سه تایی می‌شینیم پشت سفره، شایدم بالای سفره. نمی‌دونم. دست همدیگه رو می‌گیریم. اون دو تا گریه می‌کنن، من نه. نوروز، عید، سال نو… عادی‌تر از این شدن واسم که بتونن منو احساساتی بکنن. صدای توپ سال جدید که میاد، دستامونو ول می‌کنیم، روبوسی می‌کنیم و عیدو تبریک می‌گیم. این همه سگ دو زدن، این همه اعصاب خوردی، این همه نگرانی که خونه تا قبل عید تمیز نشه، واسه همین چند لحظه بود. حالا که صدای توپو شنیدیم، می‌تونیم با خیال راحت برگردیم به زندگیای عادیمون. من برم بقیه گرگ وال استریتمو ببینم، اون دو تا هم یکیشون بره آشپزخونه و یکیشون بره سر کتابش. همین.

جالبیش اینه که سال بعد همینم نیستیم. می‌شیم دو تا. من و مامان. همه چی بهتر می‌شد اگه این همه تظاهر و نقاب رو کنار می‌ذاشتیم، اگه حقیقت رو قبول می‌کردیم و باهاش کنار میومدیم. حیف که نمی‌شه، حیف که نمی‌تونیم.

Now I’m old and wise, When I see your eyes, You’re the one I adore


خیلی مسخره بود. مثل همه اتفاقای این روزای زندگیم. اصلا فکر میکنم این جمله رو تو دو سه هفته گذشته حداقل بیست باری به کار برده باشم: خیلی مسخره است. بعد تقریبا یک ساعت تمرین از اتاقم اومدم بیرون و خواهرم داشت با لپ تاپش ور میرفت. بعد همونطوری که سرش تو لپ تاپ بود، گفت: تو خیلی پشتکار داری. جدی دمت گرم. من ویولنو ول کردم و دیگه هم سراغش نرفتم. ولی تو دو ماه پیش که دیگه نرفتی سر کلاس و گفتی خودت تمرین میکنی، جدی جدی نشستی و خودتم تمرین کردی. من هیچ وقت از این حوصله ها نداشتم.

همین. همین چند جمله. خوشحال شدم خب. خیلی کوچیک و مسخره است ولی خب بهتر از هیچیه. اینکه تو چیزی برای خواهرم قابل ستایش باشم. یه حس غرور خیلی خنده داری بهم دست داد و بعدش سریع غمگین شدم. از این وضع. که نیازی به توضیح نداره. مدتهاست حس میکنم از این مجموعه و این خونه دورم و دیگه نمیتونیم حرف همو بفهمیم. تو چنین شرایطی، همین تعریف کوچیک هم منو قانع میکنه. قانع که نه. قطعا قانع نه. صرفا خوشحالم میکنه. حتی شده برای چند دقیقه.

از اینکه داره میره، ناراحتم. یعنی خوشحالم واسه زندگی جدیدش که از همین الان میشه بوی خوشبختی رو از توش شنید و فکرای احمقانه من احتمالا همه اشتباه هستن. در هر صورت. ناراحتم که میره. چون تنها حلقه نگه داشتن من و دلیل برگشتنم به خونه بود. نمیدونم بعدش چی میشه. خونه غیرقابل تحملی میشه احتمالا. خونه ای که فقط توش من و مامانم باشیم.

درباره افسردگی و کمی از چیزهای مشابه


- یادت باشه قبل رفتن یه عکس از این بگیریم.
به تابلوی عکس بابا اشاره می‌کند و این جمله را به همسرش می‌گوید و بعد هم می‌رود که بخوابد. این تابلو را تازه گرفته‌ایم. طراحی قشنگی دارد. عکس ساده نیست. نهار را تازه خورده‌ایم. مثل همه مذکرهای این خاندان، عادت دارد که بعد نهار یک چرتی بزند. برادر وسطی است. یا بوده. دیگر حساب کتاب این چیزها از دستم در رفته. قدیم ترها بابا می‌گفت که وقتی بچه بودند، این دو تا همیشه سر چیزهای مسخره که عمو بزرگه هم شروعش می‌کرده، مثل اینکه من قدم از تو بلندتره و زورم از تو بیشتره و این حرفها، دعوایشان می‌شده و همیشه بابا بوده که میانجی‌گری می‌کرده. البته همیشه همیشه که نه. مثلا بعضی وقت‌ها هم خودش کرمش می‌گرفته و می‌گفته آره، راست میگه. تو زورت بهش نمیرسه. بعد برادر کوچکتره تحریک می‌شده و این دو تا به جان هم می‌افتادند و بابا وایمیساده آنها را می‌دیده و می‌خندیده. بعد این اتفاق ها هم همیشه برادر بزرگه، یک حالی به بابای من که وسطی بود، داده.

آخرین باری که خانه مان آمده بود، یعنی همینطوری مثل الان با زن و بچه، مربوط به هشت، نه سال پیش است. بابا بود هنوز. این خانه نیامده بودیم هنوز. در این سال ها برای دوا و درمان بابابزرگ و ماشین خریدن داداش بزرگه، تهران آمده و رفته و یک سری هم به خانه ما زده. ولی همیشه فقط چند ساعت ماندند و یک نهاری نهایتا خوردند و رفتند. بابا که مرد، آخ نگفت. دم نزد. غیر از روز تشییع جنازه که از نزدیک های میدان بهمن شروع شد، ندیدم که برای بابا گریه کند. حواسش به داداش بزرگه بوده، حواسش به زن‌داداش بیوه‌اش بوده، حواسش به برادرزاده‌هایش که حالا دیگر پدر نداشتند، بوده. حواسش به پدر مریض و مادری که بعد از مرگ پسر شکسته شده است، بوده.

چهار سال بعد از فوت بابا بود. خاله شان هم مرد. یک شب خوابیده و صبحش بیدار نشده دیگه. همینطوری. بیدار نشد و یک عمر خاطره را هم با خود به خواب برد. عمو کوچیکه وقتی بچه بوده، همه زندگیش این خاله بود. بهش می گفتند خاله ریزه. چون قد و قواره خیلی کوچکی داشته. با هم بیرون می‌رفتند، خرید می‌کردند، خاله ریزه گاهی یواشکی و دور از چشم خواهرش، یک نخ سیگاری، یک پک قلیان یا پیپی به عمو کوچیکه داده و بعدها هم، عمو کوچیکه که حالا دکتر شده و داروخانه دارد ،به داد خاله رسیده و با مسکن ها و داروهایی که آزاد نمی‌فروشند، سعی کرده درد خاله ریزه را کم کند. اینها را خودش بعدها گفت. بعدها که نه، روز تشییع جنازه خاله ریزه. من خاله ریزه را یک بار دیده بودم و به نظرم زن مهربانی می‌آمد. خیلی مهربان. عمو کوچیکه را درک می‌کنم که وقتی بچه بوده، همیشه پیش خاله ریزه می‌مانده. روز مراسم یک قطره هم اشک نریخت. ناراحتی هم نکرد. عمو بزرگه را در بغل گرفت و گذاشت که هر چقدر می‌خواهد، توی بغلش گریه کند. غم عمو کوچیکه بیشتر اذیتم می‌کرد. اینکه اصلا معلوم نبود غمگین است. توی ماشین که نشستیم، به من و داداش و پسرعمویم گفت: یه کسشری بگین بخندیم، نمیبینین حال م. (عموبزرگه) خوب نیست؟ بعد هم خودش اولین کسشر را گفت و همگی خندیدیم.

دو سال بعد از فوت خاله ریزه، پسرعمویشان فوت کرد. وحید. سرطان خون کوفتی و سیگار کوفتی. همه پسرعموهایش از همین درد لعنتی مرده‌اند. یا معتاد بنگ و مواد و حشیش شده‌اند و از دنیا رفتند، یا قربانی سرطان و اعتیاد سیگار. اما خب داستان وحید فرق می‌کرد. وحید و عمو کوچیکه هم سن بودند. یک مدرسه رفتند. آتیش ها سوزوندند تو کل فامیل و همین مدرسه. با هم کتک‌ها خوردند، جفتشان عاشق یک دختر شدند و عمو کوچیکه به احترام رفاقت و معرفتی که بینشان بوده، پا پیش می‌کشد و وحید همسر مرضیه می شود. مثل فیلم‌ها.  وحید که مرد، دو تا دختر ده و چهارده ساله داشت. هیئتی هست در جوادیه تهران که بزرگ عموی خاندان (یعنی عموی بابا و عموها) سی چهل سال پیش، آن را تاسیس کرده. در این پانزده، بیست سال گذشته، وحید آشپز این هیئت بود و بابای من هم وقتی زنده بود، چند باری آنجا سخنرانی کرد. بچه بودم. یادم هست که وحید با بابا درباره «جیگرای خیابونی» صحبت می‌کرد و چند تا تصویر محو هم از خنده های بابام به یاد دارم. با هم می‌گفتند و می‌خندیدند. عمو کوچیکه همه این سال‌ها، با همه مشغله و کاری که داشته، از قم می‌آمده جوادیه تهران تا روزهای عاشورا و تاسوعا کنار برادرش، عزاداری کند و قیمه های پر از سیب زمینی و گوشت دستپخت وحید را بخورد. من و برادرم هم هر سال می‌رفتیم. فضای عجیبی بود. روز عاشورا، بیرون هیئت وسط کوچه مهر می‌گذاشتند و همه با پای لخت، کف خیابان نماز می‌خواندند. برادرم هم بینشان بود. من هیچ وقت نماز نخواندم. من مبهوت این نظم و فضای عجیب شده بودم. موقع نماز، بین آدم ها راه می‌رفتم و داغی کف خیابان را حس می‌کردم. تازه من کفش هم پایم بود. فکر می‌کردم این فضا به مراتب جالب‌تر و هیجان‌انگیزتر از نماز خواندن روی آسفالت داغ باشد. و همین طور هم بود. بعد نماز برمی‌گشتیم داخل هیئت و عزاداری می‌کردیم و اشک می‌ریختیم و منتظر غذای وحید می‌شدیم. وحید که مرد، عمو بزرگه به قول خودش «کمرش شکست.» اما جای هیچ نگرانی نبود. چون عمو کوچیکه آنجا حضور داشت و م. هر چقدر که خواست بغل عمو کوچیکه گریه کرد  نوحه خواند. مراسم هفتم که شد، هیچ کس نتوانست عموکوچیکه را پیدا کند. بعدا فهمیدیم که موقع مراسم، رفته بود جوادیه. هیچ وقت نفهمیدیم آنجا چیکار کرد و چی شد. اما دوست دارم فکر کنم که وقتی آنجا رفته، وضو گرفته، جورابهاش را درآورده، با پای لخت، کف خیابان چند رکعت نماز خوانده.

دو سال پیش بود. بابابزرگم (که بهش می‌گفتیم باباحاجی) چند وقتی بود که درگیر سرطان بود و هی از این بیمارستان می بردنش یک بیمارستان دیگر. سر کلاس بودم. مامان زنگ زد. جواب ندادم. ریجکت کردم و بهش اس ام اس زدم: باباحاجی؟ خیلی سریع جواب داد: آره. کلاس که تمام شد، رفتم توی اتاق و تیره ترین لباس ممکنم را پوشیدم و یک تاکسی گرفتم و رفتم سر کوچه خانه باباحاجی. این مواقع نیازی به رنگ سیاه نیست. مرگ را می‌شد جلوی در خانه دید، حسش کرد. وارد شدم. مادربزرگم که مرا دید، از روی صندلیش افتاد. عمه‌ها بودند و گریه می‌کردند. من زودتر از بقیه رسیده بودم انگار. رفتم سمتش و بغلش کردم. گریه می‌کرد و می‌گفت دیدی باباحاجیت رفت؟ دیدی مرد؟ بمیرم واسه تو، بمیرم واسه داداشت، بمیرم واسه خواهرت که هم باباتون رفت، هم باباحاجیتون. بعد هم افتاد روی صندلی و دوباره گریه کرد. کلمه به کلمه حرف هایش را یادم مانده. من رفتم توی حیاط. چقدر اینجا فوتبال بازی کردیم، چقدر شیشه شکستیم، چقدر از همین باباحاجی فحش و کتک خوردیم، چقدر همینجا واسه مون زیرپا گرفت و هرهر خودش خندید. فکر کردم که این حیاط چقدر داستان دیده. چقدر غم و غصه و شادی نگه داشته تو خودش. گریه نزدیک بود. عموبزرگه آمد. من را که دید، زد زیر گریه. حرف هایی شبیه حرف های مامان بزرگ را تکرار کرد و رفت توی خانه. نفهمیدم چی شد. بعد از نیم ساعت، عموکوچیکه آمد. دوست داشتم بروم بغلش و گریه کنم. یعنی بیشتر دوست داشتم او مرا بغل کند و گریه کند. هیچ کدامش نشد. تا مرا دید، گفت چته؟ چیه قیافتو اونجوری کردی؟ برو کفشاتو بپوش که کلی کار داریم. اینها را گفت و از حیاط بیرون رفت. دوست داشتم بدوم بیرون و با مشت بزنمش. مجبورش کنم که گریه کند، داد بزند، به زمین و زمان فحش بدهد. نشد. کفش هایم را پوشیدم و رفتم بیرون. پسرعمویم مهدی هم آنجا بود. پسرعمو بزرگه. سوار ماشین شدیم. عمو کوچیکه گفت بیاید بهشت معصومه، جنازه رو تحویل بگیریم. بهشت معصومه نسخه قمی بهشت زهرا است. من و مهدی سوار ماشین شدیم. دم یک سوپرمارکت نگه داشت، یک پاکت سیگار خرید. سوار ماشین که شد، بغضم بالاخره شکست و چند بار پشت سر هم گفتم خارتو گاییدم روزگار، ای خارتو گاییدم. این جمله ای بود که عموکوچیکه روز تشییع جنازه بابا، دم میدان بهمن هی با خودش می گفت. مهدی هم گریه کرد. برای اولین بار و آخرین بار، با هم سیگار کشیدیم و اشک ریختیم.

پف کرده بود. وگرنه هیچ فرق دیگری با باباحاجی‌ای که می‌شناختم نداشت. فقط حسابی پف کرده بود. تا قبلش فکر می‌کردم وقتی جنازه را ببینم، حسابی می‌ترسم، حسابی غمم می‌گیرد. ولی اینطور نبود. جنازه را تحویل گرفتیم و بردیمش برای غسالخانه. آنجا ولی غمم گرفت. اینجاها بود که مامان و برادرم و خانمش و خواهرم از تهران رسیدند. مامان اینها ماندند خانه و برادرم آمد غسالخانه. پشت شیشه غسالخانه سه تایی گریه می‌کردیم. عموکوچیکه داشت با تلفن چیزهای مختلفی برای مراسم را هماهنگ می‌کرد. روز تشییع جنازه فرا رسید.

تا آخرهاش همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت. یعنی در این مواقع که چیزی خوب پیش نمی‌رود، منظورم این است که اتفاق خاصی نیفتاد. همه گریه کردیم و توی سرمان زدیم و داد و هوار کشیدیم. عموکوچیکه بعد شش سال، آرام آرام داشت گریه می کرد. یک گوشه ایستاده بود و کسی حواسش به او نبود. جز من. آخرهای مراسم بود و مداح در حال نوحه خواندن. عموکوچیکه از آنجایی که ایستاده بود، آرام آرام قدم زد و آمد افتاد روی سنگ. گریه می‌کرد. داشت به جای همه این شش سال گریه می‌کرد. همه اشکهایی که برای بابای من و خاله ریزه و وحید نریخته بود را آن موقع داشت تلافی می‌کرد. چقدر شده بود؟ شاید یک ساعت تمام. کسی جرئت نمی کرد سمتش برود. مداح هنوز داشت نوحه می‌خواند. بالاخره عموبزرگه رفت سمتش و بلندش کرد. قدش خم شده بود. از آن روز دیگر عموکوچیکه، آدم قبلی نشد.

روز به روز حالش بدتر شد. داروخانه اش را از دست داد، رفت نشست کنج خانه و کارش شد گریه کردن. هر روز گریه کردن. غصه خوردن. عموبزرگه و بقیه فامیل کمک کردند و دوباره توانست داروخانه را بگیرد. اما دیگر آدم قبلی نبود. حوصله کار نداشت. باز رفت کنج خانه. زنش و عموبزرگه داروخانه را چرخاندند. پیش دکترهای مختلف بردنش. حالش بهتر نشد که هیچ، بدتر هم شد. روز عروسی پسرعمویم، انقدر گریه کرد که عموبزرگه گفت آبروریزی می‌شود و برایش تاکسی گرفت و فرستادش خانه.

یک پسربچه دارد که الان کلاس پنجم دبستان است. پارسال بود. با علی (پسرش) می‌آیند داروخانه و م‌بیند که چند متر بالاتر از داروخانه خودش، یک داروخانه جدید و مجهزتر باز شده. از کی؟ از تقریبا سه ماه پیش. زن عمو و عموبزرگه این موضوع را از او مخفی کردند که حالش بد نشود. وارد داروخانه که می‌شود، فقط زنش آنجا بوده. خلوت خلوت. دخل های خالی و قفسه های خالی داروخانه را که می‌بیند، قاطی می‌کند. طناب می‌اندازد دور گردنش و می‌خواهد خودش را بکشد. زنش جیغ می‌کشد. عموبزرگه از راه می‌رسد و او را با زور و کتک پایین می‌آورد. همه اینها جلوی چشم علی نه ساله اتفاق می‌افتد.

بعد از این ماجرا بود که همه به خودش و همسرش اصرار می‌کنند که برود بستری شود. عمو بزرگه، مامان بزرگ، عمه ها و شوهرعمه‌ها. خودش می‌گوید برایش هیچ فرقی ندارد، دیگر هیچ چیز هیچ فرقی نمی‌کند. زنش می‌گوید نه، بستریش بکنیم حالش بدتر می‌شود. بستریش نکردند. یک دکتر جدید گیر آوردند. باز هم قرص های بیشتر. توی هر مهمانی و دور هم جمع شدنی، عموکوچیکه یا خواب بوده یا مثل یک مرده، بی حرکت و بی صدا، روی یک مبل افتاده و آخر مهمانی هم بلندش کردند، سوار ماشینش کردند و راهی خانه شده. تو این یک سال گذشته، مقطع هایی بوده که چند روزی حالش خوب شده و رفته سر کار و کلی شوخی و خنده کرده. اما بعد از چند روز، دوباره همان آش و همان کاسه.

روز سالگرد بابای من که می‌شود، همگی از قم می‌آیند بهشت زهرا. به عموکوچیکه و زنش ولی چیزی نمی‌گویند. که حالش بدتر نشود. مراسم نصفه و نیمه مان که تمام شد و برگشتیم خانه، عموکوچیکه زنگ می‌زند به مامان من و چند دقیقه اول فقط گریه می‌کند. مامان من هم از این ور خط، گریه می‌کند. بعد عمو با هق هق و نفسی که به سختی بالا می‌آید، به مامان می‌گوید به خدا به من نگفتن، من اصن خبر نداشتم میخوان بیان، به خدا اصن نمیدونستم، کاش بودم، میخواستم باشم، مامان من هم از این ور هی می‌گوید میدونم و اشکال نداره و اذیت نکن خودتو و …

هیچ کس نفهمید دقیقا چه شد. شاید تاثیر قرص ها بوده، شاید زخم زبان خوردن‌های همسرش بوده، شاید غم نگاه علی ده ساله بوده که وقتی چهار سالش بود، عمویش را از دست داد و وقتی ده سالش شد، پدربزرگش رفت و دو سال بعد آن را هم عملا چیزی به اسم پدر نداشت. بعد از روز سالگرد بوده که عموکوچیکه خودش بی خبر و تنهایی می‌آید بهشت زهرا. قاعدتا پیش قبر بابای من. (شاید یک سری هم به خاله ریزه و وحید زده باشد.) بعد از آن موقع بوده که حالش خوب شده. یعنی خوب خوب که نه. هنوز قرص ها را می‌خورد، هنوز چشم هایش غم دارد ولی بلند شده است. سر کار می‌رود و چند تا شاگرد خصوصی هم گرفته. حالا بعد از هشت سال، آمده‌اند خانه ما. به مامانم گفته بود که بچه ها منو تو اون حال خراب دیدن، حالا که بهتر شدم میخوام زودتر ببینمشون. از در که آمد تو، اولین چیزی که به چشم همه‌مان آمد شکم بزرگش بود. آخرین بار چند ماه پیش دیده بودمش و آن موقع انقدر گنده نشده بود. توجه نکردیم. به نفس‌های پر سر و صدا و سنگینش توجه نکردیم. به هفت هشت تا قرصی که موقع نهار خورد توجه نکردیم. فقط باهاش گفتیم و خندیدیم. می‌خندیدیم ولی همه‌مان غمگین بودیم. آخرین باری که همگی خانه ما بودند، بابا زنده بود، خاله ریزه زنده بود، وحید زنده بود، باباحاجی زنده بود. آن روز به این فکر کردم که من هر جا نشستم، از این هشت سال لعنتی گفتم و هی چس ناله نوشتم. اما واقعا هشت سال چیزی نیست. هشت سال شاید حتی نصف خاطره‌هایی که حیاط خانه باباحاجی به خودش دیده هم نباشد. هشت سال احتمالا چیزی نیست در برابر بچگی عموکوچیکه و رفاقتش با وحید و نزدیکیش با خاله ریزه.

من و عمو زودتر پایین آمدیم که بارها را جابجا کنیم. برای خودش شعر می‌خواند، می‌خندید. می‌خواستم از خوشحالی بغلش کنم و توی بغلش گریه کنم. می‌خواستم بزنمش. زن و بچه‌اش آمدند، یک خداحافظی معمولی کردیم و رفتند. باز هم نشد.

همین چند روز پیش فهمیدیم که عموکوچیکه سه سال زودتر از ماها از سرطان باباحاجی باخبر شده بود. باباحاجی را برده بود پیش یکی از همکارهایش و او هم بهش گفته بود که دیگر دیر شده و کاری نمی‌شود کرد. با وجود این باباحاجی شیمی‌درمانی می‌کند، اگرچه بی‌تاثیر بوده. عمو بزرگه بهش گفته که خب چرا همون موقع به ما نگفتی؟ چرا سه سال این موضوعو مخفی کردی از ما؟ عموکوچیکه گفت: میگفتم که چی میشد. که حال شماها هم خراب میشد، الکی غصه میخوردید؟ دیر شده بود و از دست هیچ کسی کاری برنمیومد.

آنقدری که تو فکر می‌کنی بد نیست ولی چه فرقی می‌کند وقتی همه در حال سقوطیم؟


مادرم فکر می‌کند همه چیز را می‌تواند با یک مهمانی پر سر و صدا و شلوغ حل کند. فکر می‌کند تنها چیزی که من در حال حاضر نیاز دارم، یک جشن تولد پر از آدم و پر از کادوهای حال به هم زن فامیل و دوست و آشنا است که انگار به زور از خانه‌هایشان بیرون آمده و آنجا تمرگیده‌اند. مادرم فکر می‌کند جشن تولد حال من را خوب می‌کند. این را از تلاش های احمقانه‌اش برای پنهان کردن جشن و مثلا سورپرایز کردن من می‌شود فهمید. انگار من هنوز بچه هستم. هستم؟ نیستم. کار به جایی می‌رسد که خواهرم که کوچک‌تر از من است هم صدای اعتراضش در می‌آید. مادرم فکر می‌کند زندگی گه‌گرفته و ویران‌شده من با یک جشن تولد کوفتی بهتر خواهد شد. برای همین بود که وقتی خوابگاه بودم، بهش مسج زدم که کوچکترین برنامه ای چه این هفته، چه روزهای بعد برای تولد من در نظر نگیرد. او هم گفت که برنامه ای نیست و یک دور همی کوچک است و یک کیک می‌خوریم نهایتا و چند نفر می‌آیند و یکی دو تا کادو هم باز می‌شود. من می‌گویم که شنبه امتحان دارم و حوصله هیچ‌کس و هیچ‌چیزی را ندارم و اگر اعصاب خوردی و ناراحتی پیش بیاید، مسئولش خودت هستی. می‌گوید باشه و صحبتمان تمام می‌شود. از تصور داشتن فرزندی به نمک‌نشناسی و بی‌شعوری خودم حالم بد می‌شود.

اینها را که می‌نویسم، هم اتاقیم در حال دیدن استندآپ کمدی‌های خنک و لوس آمریکایی است. با شوخی‌های بی مزه‌شان، می‌خندد و آنهایی که خیلی مثلا بامزه هستند را بر می‌گرداند عقب و دوباره می‌بیند. حاضرم هر کاری کنم تا چند لحظه جای او باشم. حالم انقدر بد است که حتی فرندز دیدن هم چیزی را تغییر نخواهد داد. بله، اتفاق خاصی افتاده است. اتفاقی خیلی خاص که حال گه من را گه‌تر کرده است. ولی نه اعصاب و حوصله بازگو کردنش را دارم و نه فکر می‌کنم که برای شما اهمیتی داشته باشد. راستش تعجب می کنم که تا همینجا هم مطلب را خوانده‌اید. تا آخر این پست هیچ چیز خاصی دستگیرتان نخواهد شد و پست های من اصلا هیچ وقت جذابیت و بعضا عمیق بودن پست‌های خرس یا بامزگی پست های لنگ‌دراز را نداشته‌اند. یک متوسط هستم. یک مترجم متوسط، یک نوازنده متوسط، یک دانشجوی متوسط، یک فرزند متوسط، دوست متوسط، دوست پسر متوسط، شاگرد متوسط. نظر خودم این است که همین الان این پست را ببندید و بپرید توی توییتر و چیزهای بامزه بخوانید. یا هر جای دیگری که چیزهای بامزه برای نمایش و عرضه دارند. نظرم درباره اکانت توییترم هم همین است. اگر به امید توییت های بامزه و خنده‌داری که صبح تا شب آنجا به اشتراک گذاشته می‌شود، من را فالو کرده‌اید، هر چه سریعا آنفالو کنید. مینارد از توی هدفونم پشت سر هم می‌گوید شنا کردن را یاد بگیر و بعدش هم می‌گوید، فاک آل یو جانکیز اند فاک یور شورت مموری.

واقعا انرژی‌ای برای ادامه دادن نیست. هیچ بهانه‌ای، هیچ دلیلی برای جلو رفتن نیست. این چس ناله‌های تکراری حق شما خواننده‌های فهیم و باارزش نیست ولی حتی حوصله شماها را هم ندارم و دور نمی‌بینم روزی را که اینجا و توییتر را ببندم و برگردم لای کتاب‌هایم. این تهدیدهای تو خالی و به کیرم‌خور هم تکراری شده‌اند. من همین هستم. یک متوسط تکراری. یک متوسط تکراری غیرقابل تحمل.

داشتم کفش هایم را می‌پوشیدم که به سمت ترمینال بروم. مامان بدو بدو قرآن آورد. این اتفاق مسخره کل این چهار سال تکرار شده است. تحمل من هم حدی دارد. آن هم منی که انقدر تلخ و سخت شده‌ام. کتاب را از دستش می‌گیرم و می‌گذارم روی میز. بغلش می‌کنم و می‌گویم: بابا رو هم از زیر همین قرآن رد کرده بودی. پله ها را دو تا یکی رد می‌کنم و بی توجه به صدای  پشت سرم که شبیه گریه است، هدفون‌هایم را توی گوشم فرو می‌کنم.

She used the poison in his tea And kissed him goodbye That’s my kind of story It’s no fun till someone dies


خواهرم دانشگاه است و ما نهار نداریم. مادرم زنگ می‌زند که فست فود بیاورند. قبل دست زدن به غذا و شروع تناول، مادرم دستم را می‌گیرد و با چشم‌هایی که از آنها خون و آتش همزمان می‌بارد، می‌گوید: به م. چیزی نمیگیا. من مثل خدمتکاری حلقه به گوش که مثل سگ می‌ترسد، سرم را تکان می‌دهم و می‌گویم چشم. به همه گفته است که رژیم گرفته و لاغر هم شده است. ولی لاغر که نشده هیچ، حداقل دو سه کیلویی در این مدت اضافه کرده . وقت‌هایی هم که فقط خودمان دو تا هستیم، انقدر زیاد خوراکی و تنقلات و غذا می‌خورد. البته احتمالا وقت‌هایی که خودش هم تنهاست همین برنامه است. حتی بدتر. تصورش هم ترسناک است.

همیشه همینطور بوده است. غذا در خانواده ما چیزی بیشتر از غذا بوده. چیزی شبیه یک مکانیسم دفاعی. دستورالعملش بسیار ساده است: می‌خوریم که فراموش کنیم. باورش برای خودم هم سخت است، اما مامان چند ماه قبل از فوت بابا، به هفتاد کیلو هم رسیده بود. باربیی شده بود برای خودش. بابا هم هی ماچش می‌کرد. بابا که سقوط کرد، رژیم مامان هم سقوط کرد و هی چاق و چاق تر شد. خود من. همین دو سال پیش. بعد از جدا شدن از دوست دختر سابق. سه ماه اول به هفتاد و دو کیلو رسیده بودم. منی که تا قبل آن، بیشترین وزنی که داشتم شصت و هشت کیلو بود. اصلا وقتی به ده سالگیم نگاه می‌کنم، نمی‌توانم انقدر شور و اشتیاق برای غذا و خوردن را پیدا کنم. مسخره است. خنده دار است یعنی! فکر می‌کردم خواهرم از همه ما سالم‌تر است ولی در این مدت که نامزدش دور بود و ایران نبود، خواهرم هم مثل یگ گاو زخم خورده وحشی غذا خورد و چاق و چاق و چاق تر شد. جالبیش این است که این رازها را فقط من می‌دانم. جاسوس دو جانبه شده‌ام.

از مشاوره برمی‌گشتم. خانم مشاور ازم خواسته که اتفاقات بد زندگیم را بنویسم. چه کوچک و چه بزرگ. هوا سرد بود. داشتم از بچگی همه را مرور می‌کردم. اولیش در پنج سالگی بود. آخریش یک ساعت قبل از اینکه وارد جلسه مشاوره شوم. یاد تایم لاین فیسبوک افتادم. خنده‌ام گرفت. بروم در تایم لاینم اضافه کنم که پنج سالم بود، دستم سه بار لای در خانه کیری بهارستان ماند. پای برادرم همانجا شکست. دست من همانجا شکست. اضافه کنم که سوم راهنمایی که بودم، بهترین دوستم رفت آمریکا و من از قبل تنهاتر شدم. اضافه کنم که اولین باری که کسی به پدرم توهین کرد چه حسی داشتم. بعدش هم بنویسم انقدر در این چند سال فحش‌ها و تهمت‌ها زیاد بوده که همه شان از خاصیت افتاده‌اند برایم. به همین چیزها داشتم فکر می‌کردم که خواهرم زنگ زد و گفت اگه پول داری، برو کتاب فروشی ببین فلان کتاب رو داره و اگه داشت، بخر. گفتم باشه. نهار نخورده بودم، فقط پانزده تومن پول داشتم. در راه هی دعا می‌کردم که کتاب فروشیه، کتاب موردنظر را نداشته باشد و من بتوانم بروم یک کوفتی بخورم. به ولیعصر که رسیدم، رفتم کتابفروشی هاشمی و با ترس و لرز اسم کتاب را گفتم. گفتند بله، داریم. بفرمایید ته راهرو. سرم را تکان دادم و چند ثانیه‌ای همانجا ایستادم. بعد از کتابفروشی آمدم بیرون و رفتم ساندویچی شیلا کمی بالاتر از همان کتاب فروشی هاشمی. یک هات داگ با سیب زمینی سفارش دادم و تا موقعی که غذایم آماده شود، با اینترنت مجانی رستوران رفتم اینستاگرام، تگ foodporn را مرور کردم.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 100 مشترک دیگر بپیوندید