Skip to content

«I laugh at the wrong time, all the time. It’s my response to grief.»

22 اکتبر 2015

ازم پرسید که چرا اینطوری شدی. گفتم چطوری. گفت اینطوری که به من می‌گی با یکی آشنات کنم، کاری که تا حالا نکردی. می‌گم نمی‌دونم.
ولی می‌دونم.
خودش هم می‌دونه. بالاخره تو همه این سالا، منو بهتر از همه دوستام شناخته. وقتی که نتونسته درکم کنه، بهم تهمت نزده، نپیچونده، نگفته چقدر ناله می‌کنی. خیلی راحت اومده گفته که این حرفتو نمی‌فهمم. این کارتو نمی‌فهمم. همونجوری که منم در قبالش همین رفتارو داشتم. تنها دوستی که واقعا می‌تونم ادعا کنم بهم نزدیکه و تو چند تا مورد، من رو بهتر از خودم شناخته.
شب که می‌رسه خونه، تو تلگرام واسم می‌زنه که فهمیدم. می‌گم چی. می‌گه اینکه انقدر له‌له می‌زنی. از عبارتی که به کار می‌بره خوشم نمیاد اما چیزی نمی‌گم. می‌گم خب، چیه به نظرت. می‌گه به خاطر سالگرده، نه؟ چند دقیقه به صفحه نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم. بعد جواب می‌دم آره، نمی‌خوام تو دهمین سالگرد تنها باشم.
چون بیاید روراست باشیم و راست می‌گن. من مظلوم‌نما هستم. یعنی از اتفاقات تلخ و بد زندگیم واسه تایید و احساسات بقیه استفاده می‌کنم و بهشون نیاز دارم. برای همینم، دوست ندارم تو بدترین موقع سال و تو چنین زمانی، تنها باشم. دوست ندارم بعدا که گذشته رو مرور می‌کنم، ببینم مجبور بودم دهمین سالگردو خودم تنهایی طی کنم و مثل دیوونه‌ها، ونک تا ولیعصر رو پیاده برم و هی سیگار بکشم و پست راک گوش بدم و اون بغض لعنتی حال‌به‌هم‌زن اعصاب‌خوردکن، نشکنه. هی آدما رو ببینم و هی حالم بدتر شه و به خودم فحش بدم که چرا تو این سالا رابطه‌ام با خانواده رو قوی‌تر نکردم و الان انقدر ازشون دورم که وارد شدن به قبیله‌شون هم ترسناک به نظر می‌رسه. چون تو این مدت فقط رو دوستام سرمایه‌گذاری کردم و جواب این سرمایه‌گذاریم بعد ده سال چی شد؟ یکیشون که به خاطر اینکه مخ یکی دیگه رو بزنه رید به ده سال رفاقت و یکی دیگه هم که مثلا فکر می‌کردم تو این جمع بهم از همه نزدیکتره، سر کار و شراکت و این دعواهای مسخره زد زیر همه چی و گفت دیگه نه سلامی، نه علیکی و هر وقت منو تو خیابون دیدی راهتو کج کن. خب آدم به اینجا که می‌رسه، می‌فهمه اشتباه کرده دیگه. اصن از این به بعد، گرفتن تصمیمای بزرگ رو می‌خوام به عهده خانواده بذارم. می‌خواین بریم دوبی؟ باشه، بریم. من دیگه حرفی ندارم. من دستام بالاست و آروم آروم و با فاصله پشت سرتون میام. من تسلیم. چون اینجا که به هر دری زدیم، بسته بود.
خلاصه اینکه، فهمید که دوست ندارم تو سالگرد دهم تنها باشم. دوست دارم وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، ببینم گرچه سال بگایی بود و گه‌ترین بود و همه چی به هم ریخت و کون خودمو با کار و کلاس و مدرسه و وام و فسط و قرض پاره کردم ولی حداقلش یه نفر بود که واسش حرف بزنم، که واسش همون مظلوم‌نمایی بکنم، که این سال لعنتی حداقل یه نکته مثبت داشت. یه چیزی داشت که به امیدش بشه ادامه داد. چون دیگه هیچ‌چیزی به نظرم امیدوارکننده نمیرسه. فکر می‌کنم واسه همینه که کابوس دیدنم تقریبا متوقف شده و شبا راحت‌تر می‌خوابم. چون اون موقع همیشه استرس و نگرانی پیدا کردن امید تو زندگیم داشتم. همیشه دنبال چیزی بودم که ازش واسه خودم امید بسازم و وقتی پیداش نمی‌کردم، روانم گاییده می‌شد و شبا می‌شد کابوس تایم. الان اما که می‌دونم از این خبرا نیست و تا تهش همینجوریه و فرقی نمی‌کنه کجا باشی و بالاخره به یه نحوی کونت قراره پاره شه و باقی فسانه است، خیالم راحت شده. پیدا کردن چیزی که وجود نداره، خیلی سخته.

عنوان این پست قرار بود باشه: «سال پیش بود، شاید همین موقع‌ها.» بعد دیدم که همین موقع‌ها نبود. بعد دیدم که حتی آدمایی هم که فکر می‌کردم، نبودن. بعد دیدم حتی جاش هم دیگه اونجا نبود و آخرسر گفتم نکنه شاید حتی سالش هم سال پیش نبود؟ بیشتر بهش فکر نکردم. گفتم واقعا مهم نیست. مگه تو اصل قضیه فرقی حاصل شده؟ جای یه سری آدما و نقششون با هم عوض شده. وگرنه اونی که می‌ره، همیشه می‌ره و تویی که فرار کردی، بازم فرار می‌کنی.

هی می‌چرخیم و می‌چرخیم.

Advertisements

From → Uncategorized

One Comment
  1. بسیار از دل در اومده و به دل نشین

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: