Skip to content

All my endings are waiting to begin

5 نوامبر 2015

یک طرف میدان شهرداری را سنگ‌فرش کرده بودند. سه طرف دیگر را هم کلا کنده بودند چون شهردار می‌خواهد هر چهار طرف را سنگ‌فرش کند. راننده تاکسی‌ها و فروشنده‌ها حسابی ناراضی بودند. حق داشتند. میدان اصلی شهر بسته بود و رفت وآمد به شدت سخت شکل می‌گرفت. وارد شهر که شدیم، باران می‌آمد. به سمت تهران هم که راه افتادیم، همچنان باران می‌آمد. وارد که شدیم، یاد اسکمو و خونه خاله و کلوچه فومن و پیتزا دریا و ساحل و بندرانزلی و بازار افتادم. خیابان‌های کوچک و تنگ رشت را می‌دیدم و نفسم به شماره می‌افتاد. گفتم کاش میشد بیایم اینجا. اینجا میتونم زندگی کنم. مامان خندید. خواهر پرسید مگه تهران زندگی نمی‌کنی؟ گفتم نه. تهران فقط هستم. این را از شب‌یک، شب‌دو یاد گرفتم. خیلی جمله شیک و در عین حال عجیبی است. «در عین حال» چون دیگر چیزهای شیک عجیب نیستند.

آن طرف که سنگ‌فرش کرده‌اند، حسابی خوشگل شده است. وسط خیابان را صندلی‌هایی دوتایی گذاشته‌اند. یکی دو تا عکس می‌گیرم و بعد دوربین را فراموش می‌کنم.

گربه‌ام حالاتی مخلوط از کنجکاوی و ترس را نشان می‌دهد. اولین بار است که از خانه بیرون آمده. صدای باران اذیتش می‌کند و حاضر نیست از بغل من بیرون بیاید. حس مسخره‌ای است. دوست‌داشتنی و سنگین است. به سوییت که می‌رسیم، اصلا غذا نمی‌خورد و دستشویی نمی‌کند. نگران می‌شوم. به دکترش زنگ می‌زنم. می‌خندد. می‌گوید اشکالی نداره. می‌خواد ایمنی محیط رو چک کنه. یک ساعت بعد، آرام‌آرام می‌رود سمت ظرف غذا.

با خانواده رفتم. خانواده‌ای که ده سال است دیگر «خانواده» نیست. با خانواده رفتم اما خیلی هم بد نبود. بعضی مواقع خوش هم گذشت. اما…

اما.

ماسوله رفتیم. خیابان‌ها را یکی یکی بالا رفتیم. به امام‌زاده که رسیدیم، بقیه رفتند تو تا نماز بخوانند. من به راهم ادامه دادم. رفتم بالا. همچنان باران می‌آمد. مه عجیبی بود. عجیب هم نه. در واقع مه بسیار عادی و ساده‌ای بود. من عجیب بودم. خیابان‌ها عجیب بودند. آدم‌ها عجیب بودند. دوربینم را بیرون آوردم و عکس گرفتم. هیچ‌کدام خوب نشدند. این را البته از قبل می‌دانستم. عکاسی در ته لیست کارهایی وجود دارد که درشان نه پیشرفتی می‌کنم و نه دست از انجام دادن آنها می‌کشم. کارهایی که در آن خوب نیستم و با اینکه می‌دانم خوب نیستم، آنها را ادامه می‌دهم.

برای خودم شعر می‌خواندم. بلند بلند. چند نفری سرشان را برگرداندند و نچ‌نچ کردند. مهم نبود برایم. داشتم لذت می‌بردم. برای اولین بار در شش ماه گذشته، داشتم واقعا می‌خندیدم و واقعا حس خوبی داشتم.

برای خودم می‌خواندم:

 

تابید

سوخت فضا را نگاه‌ها

بر هم رسید، در هم خزید

در سینه عشق‌های سوخته فریاد می‌کشید

ای یاس، ای امید!

 

 

صدای جیغ و فریاد مامان، من را به خودم می‌آورد. لبه پرتگاهی ایستاده بودم که زیرش جز مه هیچ نبود.

 

 

* * *

 

شدم مثل بچه‌ها. اصلا شدم مثل گربه خودم. از چیزای جدید می‌ترسم. از آدمای جدید می‌ترسم. به لطف و مرحمت «دوستان» خیلی خوبی که دارم، اعتماد کردن به بقیه واسم شده مثل هفت خان رستم. اونایی هم که زمانی بهشون اعتماد داشتم دیگه ندارم. به خودم می‌گم اون وقتی که داشت می‌گفت تو بهترین بودی، راست می‌گفت یا نه؟ اصلا اون که هیچ، به جایی رسیدم که می‌گم اصلا دوستم داشته یا نه، نه تو اون لحظه، تو کل زمانی که با هم بودیم. اصلا زمانی بوده که دوستم داشته باشه یا نه. اصلا اون که هیچ. بقیه آدمایی که تا حالا باهاشون بودم و ادعاهای مختلف کردن، کدوماش درستن؟ مگه نه اینکه یه رفیق ده ساله منو واسه هوا و هوس خودش کنار گذاشت و یکی دیگه هم به خاطر کار و یکی دیگه هم…. راستش مهم نیست واقعا. مهم نیست که دقیقا چی شده که به اینجا رسیدم. چیزی که مهمه «من الان» هستم که شدم یه آدم ضعیف و آسیب‌پذیر که ممکنه سر سه دقیقه دیر رسیدن به یه قرار از هم بپاشم و پخش شم کنار پیاده‌رو. واقعا مهم نیست. مهم اینه که منی که تو این ده سال بیشترین فاصله را با خانواده‌ام داشتم و حتی هنوزم دارم، ترجیه میدم با اونا باشم تا با دوستام و آشناهام و همکارا و هر کی دیگه. چون هر چقدرم که بد باشن، حداقل یه خوبی دارن و اون اینه که نمی‌تونن هر وقت ازت خسته شدن و حوصله‌شون سر رفت، بندازنت دور. نمی‌تونن وقتی همه امیدتو می‌ذاری روشون، یهو بیان بگن من دیگه خسته شدم از کارات. نمی‌تونن وقتی از یه رفتارت خوششون نمیاد، یهو بیان بگن چون آدم گهی هستی دیگه باهات کاری ندارم. حداقلش اینه که دلت خوشه که همیشه هستن. مگه اینکه بمیرن.

تصمیمم رو گرفتم. قطعی. می‌خوان جمع کنن برن دوبی.همه منتظر تصمیم منن. من بگم آره، همه می‌ریم. بگم نه، هیشکی نمی‌ره. گفتم باشه، منم میام. به مامانم که گفتم از تعجب خشکش زد. گفت تو؟! الان این تویی که داری می‌گی میای؟! گفتم آره. گفت مگه پارسال نگفتی هر اتفاقیم که بیفته من می‌خوام ایران بمونم و نمی‌خوام دوستامو از دست بدم و من واسه آدمای دور و برم زندگی می‌کنم و نمی‌تونم دوستامو تنها بذارم؟ گفتم چرا مامان، همه‌ش خودم بودم. همه‌شو خودم گفتم.

 

به غیر از همه این چیزا، این حس واسم مونده که حتما من ارزششو نداشتم. حتما رفاقت من ارزششو نداشته. که یکی از رفیقای ده ساله به خاطر یه دختری که خوشش اومده و اون هم قبلا دوست‌دختر من بوده، برینه به این همه سال رفاقت و یکی دیگه هم به خاطر اینکه از کار مشترکمون کشیدم بیرون، بیاد بگه نه دیگه سلامی، نه علیکی، منم تو خیابون دیدی راهت رو کج کن. کی؟ کسی که از همه بیشتر بهش نزدیک بودم. کسی که از همه بیشتر بهم نزدیک بود. حتما من ارزششو نداشتم که کسی که از همه این اتفاقا خبر داره و می‌دونه تنها اتفاق مثبت تو زندگیمه، یهو بیاد بگه از کارات و رفتارات و حرفات خسته شدم. این حس که همه این مدت رو تو توهم زندگی کردم. توهم اینکه من نقش خیلی مهمی تو زندگی این آدما دارم. توهم اینکه واسشون مهم هستم. توهم اینکه ارزش ریسک کردن و خطر کردن رو دارم. اینکه این آدما حاضرن به خاطر من فداکاری کنن. فداکاری چیه. هیچ‌کدومشون حتی یک بار هم سعی نکردن جای من باشن. ببینن چی داره به سرم میاد.

 

همه این اتفاقا هم داره تو دهمین سالگرد میفته. همین الان بگم، هر حرفی که بزنید قبول دارم. چشم‌بسته. کاملا حق با شماست. چقدر چس‌ناله می‌کنه. چقدر مظلوم‌نمایی. چقدر لوزر. چمیدونم. هر چی. هر چی که بگین قبول دارم. حتی سعی نمی‌کنم از خودم دفاع کنم یا اینکه قانعتون کنم که نه، اینطوری نیست. ولی خب باید بگم. باید واسه خالی شدن خودمم که شده بگم. چون انقدر سر خودمو با کار و کلاس و ترجمه شلوغ کردم که وقت نمی‌کنم برم تراپی و کلا دو تا دوست داشتم که می‌تونستم باهاشون حرف بزنم. یکیشون که کار واسش مهم‌تر بود و اون یکی هم انقدر خودش بدبختی داره که اصلا دلم نمیاد براش حرف بزنم. خلاصه. دهمین سالگرده و من حتی قبل از همه این اتفاقا، این سال واسم مهم‌تر بود. چون آدم شاید سال چهارم و هفتم و هشتم رو یادش نیاد. اما سال دهم همیشه یادشه. چون عدد گنده‌ایه. همیشه مطمئن بودم که سال دهم یادم می‌مونه. ولی خب نه اینطور. تصویری که تو ذهنم داشتم این بود که تو مراسم سالگرد، عموهام هستن و بابابزرگم رو صندلی نشسته و مثل همیشه مسخره‌بازی درمیاره و رفیقام هستن که دلداریم بدن و من حسابی مغرورم از اینکه تو دهمین سالگرد هم دوستام فراموشم نکردن و کنارم هستن و منم میام خونه  و خودم رو واسه دوست‌دخترم لوس می‌کنم. اما خب. بابابزرگ رفت و یکی از عموها هم رفت و رفیقامم که. رفتن. هیچی دیگه. بقیه‌شم هیچی.

اینجا هم باز باید تشکر کنم از دوستان خوبی که دارم به خاطر اینکه امسال رو بیش از پیش واسم «به‌یادموندنی» کردن و کاری کردن که اگر خودم هم بخوام، دیگه نتونم فراموش کنم. پیشاپیش از درد و غم و غصه و اشکی که ده سال بعد موقع فکر کردن به این مواقع سراغم میاد، ازشون تشکر می‌کنم. دمتون گرم. مرسی که از هیچ فرصتی واسه تخریب این دلقک له درب و داغون دریغ نکردین. مرسی که تو حساس‌ترین مواقع «کنارم» بودین. مرسی که نشون دادین چقدر تحمل دارین و بعد از همه کارهایی که براتون کردم و همه فرصت‌هایی که واسه جواب دادن داشتین، بهترین موقعیت ممکن رو انتخاب کردین و سخت‌ترین ضربه رو زدین. دست مریزاد.

 

 

من فقط می‌خواستم کنارتون باشم. همین. چیزی که هیچ‌وقت نفهمیدین.

 

 

* * *

اینارو که می‌نوشتم، بغض ولم نمی‌کرد. ولی تخمم. دیگه همه چی به تخمم.

Advertisements

From → Uncategorized

2 دیدگاه
  1. مارال permalink

    برات احترام قائلم، اما به نظرم در تنهایی پیش رفتن خیلی بهتره. جایی(الان یادم نیست کجا) این جمله را دیدم که «زندگی آدمی، از واپسین کرانه‌ی ناامیدی ، آغاز می‌شود.» و به نظرم کاملا درسته. شاملو هم چنین مضمونی دارد: “کوه از نخستین سنگ آغاز می شود و انسان از نخستین درد”

  2. گ ک ب permalink

    Des animaux.Posted by Matthieu Bonin on Sunday, November 29, 2015

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: