Skip to content

«Aah! Closure! That’s what it is!»

6 ژانویه 2016

(احتمالا شما هم از این نوع آدما دیدین: مثلا داری یه کتاب می‌خونی، میاد می‌پرسه چرا کتاب می‌خونی؟ چی داره مگه؟ بعد می‌گی که هیچی، فقط چون خوشم میاد. بعد می‌گه که نه، چی بهت اضافه می‌کنه؟ چه درسی بهت می‌ده؟ یا مثلا داری فوتبال می‌بینی، می‌گن چرا انقدر وقتت رو سر چیزی تلف می‌کنی که هیچی به دانشت اضافه نمی‌کنه. اینا تو همه‌چی دنبال یه پوینت و منفعت و یادگیری و اضافه شدن یه چیزی به خودشون هستن. یه عده هم هستن که هر کاری رو فقط به خاطر لذتش انجام می‌دن. بدون چشم‌داشت خاصی. اگه از دسته اول هستین، به خوندن این پست ادامه ندین چون در نهایت اصلا چیزی بهتون اضافه نمی‌شه. البته اگه از دسته دوم هم هستین به نظرم دیگه جلوتر نرین. چون قرار نیست از لذت خاصی هم بهره ببرین. کلا نمی‌دونم چرا میاین اینجا، چرا می‌خونین. اینا واسه خودمه. چون به خودم مدیونم. خلاصه که حرفای من همه‌اش چس‌ناله و ناراحتی و اینا بود. این یه دونه رو هم تحمل کنین.)

________________

 

 

گویند بکوش تا بیابی
می‌کوشم و بخت یاورم نیست

***

بار دوم بود که بیرون می‌رفتیم. اولش نفهمیدم. بعد دیدم عه، داریم همون خیابونا رو می‌ریم، همون پیاده‌روها رو رد می‌کنیم، رو همون صندلیا نشستیم. خنده‌ام گرفت. انگار هیچی عوض نشده ولی خب همه‌چی عوض شده. همه‌چی. در واقع هیچی مثل قبل نیست. من دیگه اون آدم نیستم، اون دیگه آدم سه سال پیش نیست که گفته بود از من خوشش اومده و این خیابونا هم گرچه آشنا به نظر می‌رسن، ولی دیگه اون خیابونا نیستن. حتی پیتزافروشی اون ور میدون هم عوض شده. حالا شده یه شعبه پیتزا هات. با پیتزاهای گرون و مزخرف، مثل بقیه شعبه‌های پیتزا هات. غذا رو خوردیم و اومدیم بیرون، داشتیم دوباره پیاده می‌رفتیم. یهو شروع کرد موسم گل خوندن. بهتم زده بود. وایسادم. قفل شده بودم. چند ثانیه همه چی وایساد. لامصب آخه چرا، چرا الان، چرا اینجا؟! بعد گفتم چرا دارم خودمو گول می‌زنم.چرا الکی دارم دست و پا می‌زنم. عذرخواهی کردم. خواستم برگردم خونه. تجریش تا سیدخندان رو پیاده رفتم. سوار تاکسی شدم. رفتم رسالت. لعنتی. رسالتم حتی دیگه رسالت نبود.

 

این جور که می‌بریم تا کی؟
وین صبر که می‌کنیم تا چند؟

* * *

به اون بدی که فکر می‌کردم نشد. ولی خب، خوبم نشد. تولد رو می‌گم. جشن. تقریبا به کسی آن‌چنان خوش نگذشت. دو سه نفرم تیکه‌هاشون رو انداختن و من گرچه اون موقع به تخمم نبود، ولی بعدش ناراحت شدم. آدما خیلی عجیبن. البته من به هدفی که می‌خواستم برسم، رسیدم. خیلی صادقانه بگم که به هیچ وجه نمی‌خواستم تنها باشم. می‌خواستم دورم تا جایی که می‌شه شلوغ باشه. چون مطمئن بودم اون اتفاقی که منتظرشم و فقط همون می‌تونه تو شب تولدم حالمو خوب کنه، نمیفته (و نیفتاد.) و به همین خاطر، می‌خواستم به شکل‌های دیگه، حواسم پرت شه ازش؛ از همون اتفاق خوبی که احتمال واقعی شدنش نزدیک به صفر بود.(خود صفر شد.) مثل پارسال تا جایی که می‌شد، مست کردم. البته نه دقیقا مثل پارسال. چون امسال دیگه حالم بد نشد و بالا نیاوردم. یعنی فقط بالا نیاوردم.

مهمونا که همه رفتن، من موندم و ع. فکر کنم ع. تنها رفیق خیلی نزدیک بالفعلیه که این روزا از اون جمع کذایی دارم. روز قبل تولد به اون سه چهار تا رفیق مثلا صمیمی و نزدیک بالقوه گفتم که امسال دست تنهام و کمک می‌خوام و زودتر بیاین. هیشکی نیومد. فقط ع. اومد. آخرش هم همه عذرخواهی کردن و واسه جمع و جور کردن و کمک نموندن، غیر ع. بهونه همه هم دوست‌دخترشون بود. اگه قبلا بود، خیلی ناراحت می‌شدم. ولی خب الان نه دیگه. هیچی تفاوت چندانی نداره. به قول چندلر، You see, I’m maxed out. خودمم یه بار دوست‌دخترم رو بهونه کرده بودم و نرفتم نمایشگاه به دوستم کمک کنم. البته الانشم که نیومدن، همونجوری باهاشون خوش و بش کردم که اگه می‌یومدن هم. که اگه بعدش می‌موندن هم. اگه ع. هم نمی‌یومد، خودم همه کارارو می‌کردم. چون دیگه انتظاری ندارم. چون دیگه اعتمادی ندارم. به خودم، به بقیه، به حرفاشون، به کاراشون. یه حالت خنثی و بی‌وزنیه که توش همه چی معلقه. منم تو هوا معلقم. فقط اینکه همه چی با فاصله هفت هشت متری بالای سر من معلقن.

خونه رو جمع و جور کرده بودیم و در حال لش و استراحت بودیم. هر چی از مشروبای دیشب مونده بود رو آوردم و شروع کردیم خوردن. اسلیپنات پلی کرد. باهاش هد زدیم و خوندیم. داشت خوش می‌گذشت. از خود تولده بیشتر داشت بهم خوش می‌گذشت. نمیدونم چرا رفیقام بعد ده سال تقریبا هیچی از من نمی‌دونن. نمی‌دونن چقدر از کادو باز کردن بدم میاد. از اینکه اینجوری تو مهمونی، مرکز توجه باشم بدم میاد. فکر کردن خیلی بامزه است اگه برام «دودکش» بیارن به عنوان کادو. چرا حالا دودکش؟ چون تو دو سه ماه گذشته انقدر سیگار کشیدم که فکر کنم تو کل عمرم تا حالا انقدر نکشیده باشم. فکر کردن مثلا رفرنس بامزه‌ای میشه. یه اینساید جوک حسابی. من خنده‌ام نمی‌گرفت. ع. هم مامانش از اونور دنیا زنگ زده بود و یهو حالش بد شد و دلش تنگ شد و اول رفت تو تراس و بعد صدا اذیتش کرد و رفت پایین خونه واسه خودش قدم زد و سیگار کشید.

وسط اسلیپنات گوش دادن و هد زدن بودیم که اینستاگرام یه نوتیفیکیشن عجیب داد بهم. فلانی با این اکانت اومده اینستاگرام. صفحه رو باز کردم. لبخند زدم. بالاخره کار خودش رو شروع کرد. عکسا رو دیدم؛ عه، من تو این بشقابه غذا خوردم. فکر کردم اگه دست‌پختش هنوز همونجوری باشه، حتما کارش می‌گیره. به این فکر کردم که چند بار کنار همین بشقابا کردیم و دراز شدیم و فرندز دیدیم و خوابیدیم. دیگه لبخند نمی‌زدم.

ع. فهمید. ع. همیشه می‌فهمه. بر خلاف بقیه‌شون. چقدر این مدت به خودم فحش دادم که چرا تا حالا نذاشته بودم صمیمی شیم. چون الان که فکرشو می‌کنم، یادم میاد که قبلا هم می‌فهمید. وقتی که نزدیک نبودیم، وقتی که از هیچی هم خبر نداشتیم. پرسید چی شده مشتی؟

 

کس را چه گنه؟ تو خویشتن را
بر تیغ زدی و زخم خوردی

* * *

داشتم پیاده می‌رفتم. تجریش تا سیدخندان رو. آهنگه رو تو گوشیم نداشتم. اون موقع هنوز گوشیم رو عوض نکرده بودم. اینترنت نداشتم و به همین خاطر، نمی‌تونستم برم ساندکلاد. تو گوشیم گشتم. یه ویدیویی بود که توش ما تو ماشین اون دیوث نشسته بودیم. ع. جلو بود. قبل اینکه همه‌چی به گا بره. موسم گل داشت پلی می‌شد. داشتیم از تجریش برمی‌گشتیم. سرش رو شونه‌ام بود. هیشکی هیچ حرفی نمی‌زد. فقط صدای ماشینایی که رد می‌شدن بود و دختره که داشت می‌خوند می‌کشی با تیغ ستم یار خسته، خسته‌دلان یکسره در خون نشسته. اون آخرش رو هی تکرار می‌کرد. خسته‌دلان یکسره در خون نشسته، خسته‌دلان یکسره در خون نشسته، خسته‌دلان یکسره در خون نشسته.

ویدیو رو پلی کردم. گوشی تو دستم بود و حواسم بود که لاک نشه. چون اگه لاک نشه، ویدیو پاز می‌شه و دختره هی پشت سر هم دیگه نمی‌گه که خسته‌دلان یکسره در خون نشسته. ویدیو از وسطای آهنگ ضبط شده. از همون‌جایی که می‌خونه خاطر عاشقان را میازار.

 

فریاد، ز دست نقش فریاد
وان دست که نقش می‌نگارد

* * *

اونقدری که یک ساعت بعدش با یح و مژ و ممر و ع. نشستیم حرف زدیم و پینک فلوید گوش دادیم و مست کردیم و فرداش که با ع. مست کردیم و هد زدیم خوب بود، خود جشنه خوب نبود. البته اینکه می‌گم خوب بود، نه اینکه خوش گذشت. یا اینکه خیلی خوش گذشت. مگه همیشه باید خوش بگذره تا خوب باشه؟

آهنگ بعدی داره می‌خونه: Well I’ve heard what’s real takes time to heal, the words that cut so deep. +

عین پرسید: چی شده مشتی؟ گفتم هیچی، خاطرات. سر تکون داد. می‌فهمه. گفتم باید برم تجریش. باید برم تجریش رو تا سیدخندان پیاده بیام. باید برم و یه کاسه دستم بگیرم و تیکه‌های خودمو که تو پیاده‌روهای تجریش-سیدخندان پخش شده پیدا کنم و سعی کنم برشون گردونم سر جاشون. شده با چسب. شده با زخم. شده با خون و خون‌ریزی. چون فرقی نداره با کی برم بیرون، فرقی نداره چند تا جشن بگیرم و چقدر دورمو شلوغ کنم و فرقی نداره چقدر مست کنم. اون اصلی که اصله، هیچ‌وقت عوض نمیشه. فقط هی به این فکر می‌کنم که هر چیم که شده باشه، این حق من نیست. بعد از همه اتفاقایی که تو این یک سال لعنتی افتاده… حق من نیست که اینجوری بگا برم. دوباره. دوباره و دوباره.

ز. میگه چون خودت نمی‌خوای عوض شه، پس عوض نمی شه. م. هم همین رو می‌گه. بابا خب چه اشکالی داره. اصن می‌خوام همین‌جوری بمونه. ببینم چی می‌شه. به قول هولدن:

Just for the hell of it.

هی جلوی خودمو گرفتم، هی ننوشتم، نخوندم، ندیدم. چی شد؟ بهتر شدم؟ نه. شرایط عوض شد؟ نه. پس شروع کردم به خوندن، دیدن، گشتن، مرور کردن، دوباره دیدن و بازم دیدن. حالا هم که دارم می‌نویسم. شرایط عوض شده؟ نه. بهتر شدم؟

:)

 

کاین سخت‌دلی و سست‌مهری
جرم از طرف تو بود یا من؟

* * *

نفهمیدم چی شد. دیدم کلی مسج اومده. همین یکی دو هفته پیشش بود که رفته بودم خونه‌اش تا از گربه‌اش مراقبت کنم دو روز. چون خودش رفته بود مسافرت و نمی‌خواست گربه‌اش تنها بمونه. ما هم قرار بود بریم شمال سه چهار روزه، اما برای اینکه برم اونجا و حواسم به گربه باشه و نگران نباشه، مسافرت رو به هم زدم. یه نصفه روز فقط رفتیم چالوس و برگشتیم و شبش هم من رفتم اونجا. بعدش که برگشته بود و تشکر که هیچی، حتی یک کلمه هم باهام حرف نزده بود، حدس می‌زدم که یه چیزی شده. خودمم خبر نداشتم. نوشته بود که باید ازم فرار کنه و خسته شده از رفتارای من و این حرفا. هیچ مهلت دفاعی هم بهم نداده بود. یه بند نوشته بود و گفته بود و گفته بود.

اول گفتم خب دیگه، این وضعیت رو حتما نتونسته تحمل کنه و خواسته تموم شه. ولی خب چرا با ریدن به من؟! با خرد کردن من؟ نفهمیدم. رفتم مسیجای قبلی رو خوندم. بهش گفته بودم که ناراحتم از اینکه وقتی به هر کدوم از دوستام می‌گم قراره با مامان‌اینا بریم خارج از ایران واسه زندگی، هیشکی نمی‌گه چرا، چطوری، پس دوستات چی یا اینکه مثلا دلمون برات تنگ می‌شه. همه می‌گن آره، حتما برو. اولین حرفشون همینه. می‌دونم، مسخره است. ولی خب آدم دلش به همین چیزا خوشه. اونم تو شرایط بگایی اون موقع من. اونم من که جز رفیقام و رابطه‌هام هیچی تو زندگیم نداشتم و ندارم. اینارو بهش به عنوان درددل گفتم، به عنوان یه دوست. نفهمیده بود. یه برداشت دیگه کرده بود. گفت لوس نکن خودتو. نمی‌فهمیدم. چرا باید خودمو براش لوس می‌کردم؟ چیزی نگفتم.

بعدش به نزدیک‌ترین دوستم هم گفتم که اوضاع اینجوریه. شاید برم. اونم یهو بدون هیچ حرفی گفت آره، برو، اینجا نمون. این دیگه حسابی اعصابمو خورد کرد. از همه انتظار داشتم جز اون. بازم می‌گم که می‌دونم، خیلی مسخره و بچه‌گانه است. اما تو اون شرایط همه چی احمقانه و بچه‌گانه بود. اگه کسی چهار سال پیش میومد بهم می‌گفت که بهترین دوستت به خاطر یه نفری که یک سال و نیمه اومده تو جمعتون، می‌رینه به تو و ده سال رفاقت، حتما بهش می‌خندیدم و می‌گفتم چقدر احمقی. اعصابم خورد بود. از خودم، از خانواده، از هر چی که داشت اتفاق میفتاد و کنترلش دست من بود. رفتم تو توییتر نوشتم که باشه، میرم. اینجا که به تخم هیشکی نبودیم.

اون به خودش گرفته بود. فکر کرده بود دارم تیکه میندازم. (چرا باید تیکه بندازم؟!) بعدش اومده بود اون حرفارو بهم زده بود. که باید فرار کنه ازم. که باید درمان شم. که عزت نفس ندارم. که حتی حاضر نیست حرفای منو بشنوه و اگه بهش پیامی بدم، نخونده پاک می‌کنه.

خواستم بگم منظورم با تو نبود. این بود قضیه. اعصابم از یه جا دیگه خورد بود. مثل همیشه که وقتی اعصابم از یه جا دیگه خورده، میام تو توییتر یا وبلاگ می‌نویسم. نگفتم. چه حرفی دیگه؟ می‌خواستم با حرف زدن و توضیح دادنم، چه چیزی به دست بیارم؟ همون موقعها تو فکر این بودم که شاید بشه برگشت. شاید بشه کاری کرد. اما این حرفا دیگه واسم تیر خلاص بود. تموم شده و دیگه هم درست نمی‌شه.

 

ما خود زده‌ایم جام بر سنگ
دیگر مزنید سنگ بر جام

* * *

رفتم تجریش. کاسه دستمه. هیچ امیدی ندارم. فقط اومدم که اومده باشم.

Just for the hell of it.

هیچی نیست. هی می‌گردم. دیگه امیدی ندارم. بابا به هر حال یه ردی، بویی، مزه‌ای باید این دور و برا باشه. نیست. خسته می‌شم. می‌شینم اون گوشه زیر پل، همونجا که تو تاکسی نشسته بودیم و گفته بود می‌تونی این دست خطو بخونی؟ تونسته بودم. سیگار روشن می‌کنم. سیگاره تموم نمی‌شه. هر چی می‌کشم، تموم نمی‌شه. خسته می‌شم. پرتش می‌کنم رو زمین. شروع می‌کنم آروم آروم و پیاده رفتن سمت سیدخندان. هر چی می‌رم، نمی‌رسم. می‌ترسم. سرعتم رو بیشتر می‌کنم. پشت سرمو نگاه می‌کنم و می‌بینم ته سیگاره که انداخته بودمش زمین، دست و پا درآورده و داره دنبالم میاد. کلی بو و مزه هم هستن. بیشتر می‌ترسم. سرعتم رو زیاد می‌کنم. یهو می‌بینم دور و برم سیاه شده. سایه است. کل شهر رو یه سایه بزرگ گرفته. خیابونا و اتوبانا یهو خالی از ماشین شدن. وایمیسم و بالا سرمو نگاه می‌کنم. همه‌چی از حالت معلق در اومده و داره میاد پایین، سمت من. پل سیدخندان جلومه. دوباره شروع می‌کنم دوییدن تا برسم زیر پل و همه چی نخوره تو سرم. هر چی میدوام، نمی‌رسم. هی میدوام و نمی‌رسم. مزه ها و بوها و ته‌های سیگار از پشت دارن دنبالم می‌کنن و همه چی داره از اون بالا خراب می‌شه رو سرم. همین‌جوری که دارم می‌دوام، اون دیوث رو می‌بینم که اونور خیابون وایساده و از اون لبخندای همیشگی احمقانه‌اش داره تحویلم می‌ده. یه حس پیروزمندانه منزجرکننده‌ای تو لبخندش هست. چرا تا حالا نفهمیده بودم؟ ده سال زمان زیادی نیست؟ به پل نمی‌رسم. سایه هی داره تیره و تیره‌تر می‌شه. همه چی از اون بالا میاد و شترق…می‌خوره فرق سرم. نمردم. لعنتی. هنوز نمردم.

 

گفتم اگر لبت گزم، می‌خورم و شکر مزم
گفت خوری اگر پزم، قصه دراز می‌کنی…

* * *

تولدا غم‌انگیزن. دست خودمون نیست. هر کارم بکنی، غم‌انگیزن. آدم برمی‌گرده، یک سالی که گذشت رو مرور می‌کنه و می‌بینه که یه سری چیزا هستن که اگه همه کادوها و خوشیا و جشنای تولد دنیا هم جمع بشن، نمی‌تونن جاشو بگیرن و هر چقدرم که کاسه‌ات بزرگ باشه و تجریش تا سیدخندان رو بری و برگردی، بازم یه جاهایی ازت سوراخ می‌مونن و هیچ‌وقت نمی‌تونی تیکه‌های گمشده رو پیدا کنی.

رزولوشنم برای سال جدید اینه که دست به تغییر هیچی نزنم. بذارم همه چی همینجور بمونه و تلاشهای بیهوده و از سر استیصال این مدتم رو بذارم کنار. هی بخونم و بنویسم و ببینم و بببینم و بخونم و بنویسم و ببینم و ببینم.

Just for the hell of it…

 

آوخ که چو روزگار برگشت
از من دل و صبر و یار برگشت

***

 

+++

 

با بخت جدل نمی‌توان کرد
حالا که طریق دیگرم نیست…

 

 

________________

پ.ن: نمیدونم دیگه کی اینجا بنویسم. معلوم نیست. شاید آخرین پست باشه، شایدم نه. به یه سری دلایلی که بهتره واسه خودم بمونه. فقط اینکه از اینجا و این فضا خسته شدم. نیاز به زمان دارم. دیگه حداقل باید تلاشش رو بکنم که! منم باید بتونم رها کنم و گذر کنم و به زندگی خودم برسم.
فعلا خداحافظ. می‌رم که به زندگی خودم برسم.

Advertisements

From → Uncategorized

3 دیدگاه
  1. مارال permalink

    من همیشه اینجا را می خوانم،همیشه، حالا هم منتظر می مانم تا پست بعدی. برات آرزوهای خوب می کنم.

  2. khalikhali permalink

    نرو .
    بنویس اینجا بازهم بنویس
    دوست داریم که توی پیشرفتهای زندگیت و خوشحالی های پیش روت سهیم باشیم
    پس لطفا نرو و برامون بنویس

  3. گ ک ب permalink

    You have a girl friend ? Fuck boy you think you are better than me

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: