Skip to content

Protect me from what I want

11 ژوئیه 2015

[کیریلف:] – «نه، من می‌دانم که نیست خدا. و ممکن نیست وجود داشته باشد!»
[پیوتر ستپانویچ:] – « این حرف شما درست‌تر است.»
– «تو هیچ نمی‌فهمی که آدمی که در سر داشته باشد این دو فکر را نمی‌تواند زنده بماند؟»
– «پس باید خود را بکشد؟»
– «تو جدا نمی‌فهمی که همین کافی است برای خودکشی؟ تو نمی‌فهمی که چنین آدمی فقط یک نفر هست میان صد میلیون نظیر شما، که نخواهد تحمل کند؟»

شیاطین (جن‌زدگان) : داستایفسکی / سروش حبیبی

* * *

تلویزیون سریال محبوبش در روزهای ماه رمضان یعنی «او یک فرشته بود» را برای بار دویست و چهلم گذاشته است. ما هم همچون ایام قدیم، چون هیچ‌جای دیگری چیزی ندارد و ما هم ماهواره نداریم، موقع نهار و وسط روز او یک فرشته بود می‌بینیم. از مامان می‌پرسم اینو چه سالی ساختن؟ می‌گوید هشتاد و چهار. می‌گویم نه بابا، اون خونه دو طبقه بودیم. می‌گوید نه، یادت نیست. تازه اثاث‌کشی کرده بودیم خونه آخریه، ماه رمضونش اینو گذاشته بود. بعد یادم آمد و دیدم که درست می‌گوید. ولی خب بامزه است که مامان می‌گوید خونه آخری. انگار بعد مرگ بابا، زندگی دیگر ادامه پیدا نکرده و تاریخ، تمام شده است. جالب است که ما بعد آن دو بار اثاث‌کشی کردیم. ولی هنوز برای همه‌مان آن خانه بزرگ و دل‌باز دم اتوبان باقری، خانه آخری است.

* * *

لب تراس نشسته‌ام. برای جند دقیقه‌ای سعی کردم که به ترس از ارتفاعم توجهی نکنم و با خیال راحت سیگارم را بکشم. روی لبه کوتاه تراس نشستم. سیگارم را که درآوردم و روشن کردم، پسر پانزده-شانزده ساله همسایه طبقه پایین از تراس خودشان من را دید و سرش را به نشانه تاسف تکان داد. احساس قدرت می‌کردم؛ اگر کمی به سمت راست خم می‌شدم، از چهار طبقه میفتادم پایین. حتی بعدش برایم مهم نبود. اینکه زنده می‌مانم یا نه. بدون توجه به پسر همسایه و قیافه خنده‌دارش، آرام برای خودم زمزمه کردم:

مادرم روبروی تلویزیون
پدرم روزنامه می‌خواند
چه کسی گریه می‌کند تا صبح؟
چه کسی در اتاق می‌ماند؟
هیچکس واقعا نمی‌فهمد
هیچکس واقعا نمی‌داند

یک بار. دو بار. سه بار.

* * *

میدان رسالت را به سمت متروی گلبرگ راه می‌روم. آهنگ گوش می‌دهم. آهنگ جدید که پلی می‌شود، میفتم توی اتوبوس تهران-قم. کنارم هم‌اتاقی‌هایم نشسته‌اند که سال‌ها و فرسنگ‌ها باهام فاصله دارند. بیست کیلومتر به قم مانده است. چشمم را می‌بندم و باز که می‌کنم، بالای قبری ایستاده‌ام. قبر سه طبقه‌ای که در دو طبقه‌اش عمو و پدربزرگم هستند. یک نفر کنار قبرستان ایستاده و گیتار الکتریک به دست دارد. از زمین فاصله می‌گیرم و چشم که باز می‌کنم، تمام شهر معلوم است. تمام جاده معلوم است. تمام قبرها معلوم هستند. یک طبقه و دو طبقه و سه طبقه و خاطرات نسل‌ها و خاندان‌هایی که زیر خروارها خاک مدفون شده‌اند. چشم باز می‌کنم؛ متروی گلبرگ را رد کرده‌ام.

Advertisements

From → Uncategorized

نوشتن دیدگاه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: