Skip to content

Oh that boy’s a slag, The best you ever had, The best you ever had is just a memory and those dreams

18 سپتامبر 2016

توییترم رو بستم. یه حسی بهم می‌گفت که باید ببندم و اگه این کار رو نکنم، هر بلایی سرم بیاد حقمه. خیلی خوشحالم که هیچ‌کسی نپرسید چرا. با اینکه کنجکاوی و عطش دونستن چند تا از آدمای دور و برم رو حس می‌کردم. ولی خب در نهایت کسی نپرسید، شاید چون حال و روزم خیلی معلومه و مشخصه که چقدر خشمگینم، شاید چون معلومه چقدر عصبیم. یا شایدم چون هیچ‌کدومشون معلوم نیست. خودمم دیگه واقعا نمی‌دونم. انقدر بازی کردم و الحق، انقدر خوب بازی کردم که راست و دروغش دیگه برای خودم هم مشخص نیست. به قولی، تو نقش فرو رفتم. تو نقش غرق شدم. کمک.

البته می‌پرسیدن هم که، من جوابی نداشتم. یعنی جواب مشخصی نداشتم. یک سری جواب مشکوک که تو هر کدومشون علاوه بر درصدی درست بودن، درصد زیادی هم غلط بودن دارن. میزان اهمیت هر کدوم مهمه و خب، نمی‌شه اینارو به همه توضیح داد. چون چیزی که اون تو ذهنشه، اینه که بپرسه چرا توییترت رو بستی؟ منم بگم که چون دیگه حوصله‌سربر شده بود، چون وقتمو گرفته بود، چون فک و فامیل و آشنا توش زیاد شده بود، چون دیگه نمی‌شد از توش کُس گیر آورد، چون الان کلی وقت آزاد اضافه دارم و باهاش کارای مفید می‌کنم … اینا جوابایین که ملت می‌فهمن. که شماها می‌فهمین. واستون تعریف شده. برای درکشون، نیاز به چند ثانیه بیشتر فکر کردن ندارید. بیشتر از اون چیزی که برای چنین سوال کسشری در نظر گرفتید، لازم نیست هوش و فسفر بسوزونید. اگه بگم چون واسم تبدیل شده بود به محل اعصاب‌خوردی و شده بودم بازیچه یه سری خودشیرین و خایه‌مال و بیشعور و نظرات علی‌بلدطور یه عده‌ای داشت دهنم رو می‌گایید، اخماتون می‌ره تو هم. چون نمی‌تونید درک کنید. بعد چون نمی‌تونید بفهمید، باید بیشتر بپرسید اما نمی‌خواید بیشتر بپرسید، چون در اون صورت وقت و فکر بیشتری هم باید واسه درک موضوع خرج کنید. اما در هر صورت می‌پرسین که «عه، چی شده مگه؟» چرا؟ چون فکر می‌کنین که اگه حالا تا اینجا که اومدین نپرسین، ممکنه ناراحت بشم من و حس بی‌اهمیتی بهم دست بده و واسه اینکه عذاب وجدان القا کردن چنین حسی تو کونتون نره، در هر صورت سواله رو می‌پرسین، با اینکه کوچکترین اهمیتی واسه خودتون نداره. :)) یعنی انقدر تو رودروایسی با خودتون می‌مونید، انقدر تعارف دارین با خودتون. گور بابای من. گور بابای حس بی‌اهمیت بودنم و گور بابای دلیل بیرون اومدنم از توییتر.

***

با مامان اتاق رو یه کم تر تمیز کردیم. یعنی اول قرار بود فقط تخت رو تمیز کنم که از امشب بخوابم روش. چون از اول سال تا حالا تو پذیرایی و جلوی کولر می‌خوابیدم، چون اتاقم خیلی گرمه و کولر نداره. میخواستم از امشب رو تخت بخوابم که پیشواز برم واسه هفته بعد که مدارس باز می‌شه و باید برم سر کار جدید. دوباره صبح زود بیدار شدن و این داستانا.

خلاصه که با جابجا کردن تخت شروع شد. زیرش رو تمیز کردیم. وسایل اضافی و آت آشغالا رو ریختیم بیرون. اون بالش قدیمیه که یادآور هر چی بود جز بالش رو هم انداختم بیرون. بعدش اومدم جلوی کامپیوتر، همه مکالمات رو هم پاک کردم و گذاشتم جلوی در. توییترم هم اونجا بود. وقتی می‌گم همه، واقعا همه منظورمه. هر چی مکالمه با آدمای سابق داشتم رو پاک کردم. صرفا دوست‌دخترها و رفیق‌ها. (چه کلمات عجیبی!:))) ) نفهمیدم چرا. دوباره یه حسی بهم می‌گفت که این کاریه که باید الان انجام بدم. انجامش دادم. با مامان دوباره مشغول مرتب کردن اتاق شدم. خیلی عجیب بود که چنین چیزی ممکنه حالم رو خوب کنه. اتاقم یه تیکه گه خالص شده بود. بس که همه جاش کتاب و تیچرز بوک و تبلچر گیتار و بازی ریخته بود. (دیگه هر چی شوآف داشتم، تو همین جمله بر طبق اخلاص گذاشتم.) چند تا جنازه سوسک هم پیدا کردیم که حدس می‌زدیم گربه‌ام شَتَکِشون کرده. دستمال کشیدیم و جارو کشیدیم و حال جفتمون خوب شد.

بعد نشستیم چایی خوردیم.

بعد هندونه قاچ کردم و هندونه خوردیم.

بعد من پا شدم و اومدم پای کامپیوتر و «آن دیس دی» فیسبوک خراب شد روی سرم.
در باز شد و همه آشغالا برگشتن سر جاشون.

اول خواستم وا بدم، واقعیتش اینه که آرامش‌بخش بودن. اصن برای گشادی مثل من، هیچ راه‌حلی بهتر از اونا نبود. تو یه نقطه قفلی زدن و گیر کردن، خوراک خودمه.
ولی. ولی الان آروم نیستم. الان باید بپاشم بیرون. الان باید انقدر خشمگین بشم که راهی برای کنترلش نداشته باشم.

فلذا گرفتمشون و با لگد و تیپا دوباره انداختمشون بیرون.
بیست و پنج سال آروم بودم، بسه دیگه.

 

یه جنگ تن به تن، تویِ
منطقه جنگیِ من
تو دعوتِ منی، بیا
لَغَط بده، فُحش بزن

 

پ.ن: دوست دارم باز بنویسم. شما پنج شش نفری که میاین می‌خونین، دهنتون سرویسه. :))

Advertisements

From → Uncategorized

8 دیدگاه
  1. عناقا ما هی اومدیم راجع بش حرف بزنیم زدی ریدی به کلمون :)))
    اصلا همون بهتر که دی اکتیو کردی

    خیلی حرف راجع به توییتر و فضاش و دور وبریامون دارم ، اصلا حال زدنش رو ندارم حتی حال ندارم که بهش فکر کنم چرا من نکردم و تو کردی به هرحال …

    • منم منظورم این نبود که چرا کسی نپرسید، خواستم بگم اساسا سوال غلطیه، چون هیشکی حوصله‌شو نداره واقعا، از جمله خودم به عنوان توضیح‌دهنده :))

      می‌فهمم چی می‌گی، منم حرف زیاد دارم ولی هر چی کمتر درباره‌اش صحبت بشه، بهتره.

      • اومم قضیه خیلی پیچیدس ، بعد من اصلا یه 6 7 ماهی خودم توی مود توضیح دادن نیستم ، اصلا گه گاهی نمیدونم چمه ، یعنی میخوام بگم که میفهمم چی میگی تقریبا اما حتی حوصله ی فهمیدنشم ندارم

        در کل :**

      • :)) می‌فهمم چی می‌گی. :))))
        :*

  2. سلام! خواننده ى جديد نيستم ولى تا حالا نظر نگذاشته بودم. در كل حرف خاصى هم ندارم فقط به عنوان يكى از چهار پنج نفرى كه ميخونن ؛ خوشحال شدم كه بيشتر مينويسى!

  3. kgmn permalink

    فایده ای نداره جانم. صد بار همه چی رو پاک کرده ام و بعد با قدرت بیشتر برگشته ام :-D

  4. تا دلت ميخاد بنويس :))

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: