Skip to content

My lover’s got humour she’s the giggle at a funeral

29 دسامبر 2014

امروز برگشتن. بعد تقریبا بیست روز. می‌تونم بگم دلم براشون تنگ نشده بود. برای خواهرم شاید فقط. اونم خیلی کم. بیشتر دلم برای اینکه همین که بدونم تو خونه هست تا من با خیال راحت بشینم پشت کامپیوتر و کارامو بکنم تنگ شده بود. حسی که فقط یکی دو ماه دیگه می‌تونم تجربه‌اش کنم. با پنج شش تا چمدون که زحمت چهار طبقه بالا آوردنشون گردن من و داماد بود، برگشتن. دوبی تنها چیز خوبی که داشته باشه، اینه که می‌تونی توش حسابی خرید کنی.

همون روز اولی که رفتن جشن تولد گرفتم. با اینکه تولدم بیست روز بعدش بود. تولد خوبی نبود. از خیلی جهات. با من که دوست بشید، احتمالا اولین چیزی که راجع بهم متوجه می‌شید اینه که چقدر آدمی «استرسی» هستم. التبه الان نسبت به قبل واقعا بهتر شدم، ولی هنوزم اتفاقایی میفته که به شدت می‌تونن عصبیم کنن. روز تولدم هم چند تا اتفاق پشت سر هم افتاد. اول اینکه آب خونه یهو قطع شد و من نگران مهمونام بودم و اینکه ممکنه جلوشون آبروم بره. دوست دخترم و دوستام خیلی سعی کردن آرومم کنن و بگن که خب اتفاقیه که افتاده و اصن ربطی به تو و ما و مهمونی نداره ولی خب همش به این فکر می‌کردم که آبروم رفت جلوی مهمونا. بعدشم که به دوستام که رفته بودن کیک رو تحویل بگیرن و کلی خرید دیگه کنن، یه کارت اعتباری قدیمی رو اشتباهی دادم که مدتهاست پولی توش رفت و آمد نداشته و اونا از پولای خودشون دادن. بعدم اینکه آبجوهامون خوب نشده بود و یه ساعت مونده به شروع تولد، چند نفر خبر دادن که نمی‌تونن بیان و همین بیشتر باعث ناراحتیم شد. همه اینا به کنار، این رو هم اضافه کنید که حسابی عرق خوردم و حالم بد شد و رفتم دستشویی و بالا آوردم. تو تولد خودم.

ولی خب همین یه ماه قبلش، تو یه تولد دیگه چندین برابر بیشتر خورده بودم و هیچیم نشده بود یا حتی یه ماه قبل اون تولد، تو یه تولد دیگه هم حسابی خوردم و بازم هیچیم نشده بود. یکی می‌گه زیاد خوردی، یکی می‌گه چون استرس داشتی، یکی میگه چون از صبحش هیچی نخورده بودی، یکی میگه چون قاطی آبجو عرق خوردی، هر کی یه دلیلی میاورد. ولی خب اتفاق بدی بود که افتاد و دیگه کاری هم از دست کسی برنمیومد. موقعی که تو دستشویی بود و داشتم بالا میاوردم، نمیدونم چرا ولی تو همون لحظه که داشتم محتویات معده‌ام رو می‌دیدم به این فکر می‌کردم که تو دوستای ما، تو دوستای شما، شاید حتی خود ما و خود شما، هستن کسایی که تو گذشته زندگی می‌کنن. کردن توش و ازش بیرونم نمی‌کشن. رستورانای قدیمی می‌رن که هنوز نوشابه شیشه‌ای زمزم دارن، هر جا می‌رن دوربینای آنالوگ قدیمیشونو با خودشون می‌برن، هر جا می‌شینن از بدی توییتر و اینستاگرام و شبکه های اجتماعی می‌گن، اینکه قدیم همه چیش بهتر بود و باید برگردیم دوران غارنشینی.

حالم که یه کم بهتر شد و رو توالت فرنگی نشستم، به دوست‌دخترم فکر کردم. به اینکه چقدر الان ممکنه حس بدی داشته باشه، به اینکه الان فکر می‌کنه مسئولیت کل مهمونی افتاده رو دوشش و اینکه ممکنه بقیه سرزنشش کن و خب همه این اتفاقا هم افتاد. خیلی ناراحت شدم چون این اصلا چیزی نبود که می‌خواستم. گذشت. می‌خواستم باهاش حرف بزنم ولی نمی‌تونستم. نمی‌شد.
آخر شب همه رفتن. من موندم و دوستام و دوست دخترم و دوست دختراشون. به این وضعیت می‌گیم کمپ. اینکه هر چند وقت یه بار جمع شیم یه جا و چند روز با هم باشیم. یه کمپ دوهفته ای پیش رومون بود.
البته هیشکی که دو هفته کامل رو نمی‌تونست بمونه ولی خب همه در رفت و آمد بودیم. من کلاسامو می‌رفتم، جلسه‌های مجله رو می‌رفتم، بعد برمی‌گشتم خونه و می‌دیدم دوستام هنوز هستن. دوست دخترم و بقیه اونایی که کار داشتن هم همینطور. در حال رفت و آمد به سر کار و کمپ و خونه هاشون بودن. غذا درست می‌کردیم، باقیمونده عرقا و آبجوها رو می‌خوردیم، سیگار می‌کشیدیم و به کارای شرکت خودمون می‌رسیدیم.

***

از خواب بیدار می‌شم و میام بیرون. همه جا تاریکه. به غیر از آشپزخونه که مهتابیش روشنه و دقیقا هم راستای اتاق منه. دور و برمو نگاه می‌کنم. در اتاق مامان و خواهرم یه کم بازه. در خونه هم نیمه‌بازه. می‌ترسم. می‌رم تو اتاق مامان. چراغ خوابشون روشنه، خودشون هم با ترس و لرز رو تخت وایسادن. یه مردی که لباسش شبیه لباس پستچیاست، جلوشون وایساده. چاقو دستشه. چاقو رو بلند می‌کنه و گلوی مامانمو می‌بره. خواهرم جیغ می‌کشه. من حتی نمی‌تونم جیغ بزنم یا تکون بخورم. با یه حرکت دیگه، گلوی خواهرم رو هم می‌بره. تو آخرین لحظه، با خواهرم چشم تو چشم می‌شم. بدن خواهرم که با صدای زیادی میفته رو تخت، یهو پستچی صورتشو برمی‌گردونه و من رو می‌بینه، نگاه خیلی خیلی ترسناکی داره. یه چیزی شبیه ماسک یا چشم بند هم رو صورتش هست. همین که منو می‌بینه، میفته دنبالم و منم شروع می‌کنم به فرار کردن و از در خونه می‌رم بیرون و پله ها رو یکی یکی می‌رم پایین. هر چی می‌رم پایین، به ورودی ساختمون نمی‌رسم. انگار نه انگار که فقط چهار تا طبقه است. هر چی می‌دوئم، نمی‌رسم. فقط هی می‌رم پایین و پایین‌تر. هر چی پایین‌تر می‌رم، تاریکی هم بیشتر می‌شه.

***

داشتیم خوابهای ترسناکمون رو واسه هم تعریف می‌کردیم. این خواب ترسناک من بود. تهش می‌گم نکته عجیبش اینه که بعضی وقتا، خودم رو تو خواب با همون لباسی می‌بینم که شبش موقع رفتن به تخت خواب و خوابیدن تنم بود. گفتم که غیر این، یه کابوس ترسناک دیگه هم دارم که از بچگی باهامه و اینکه منو می‌بندن به صندلی و از بالای یه ساختمون خیلی بلند پرتم می‌کنن پایین و باز هر چی سقوط می‌کنم، به زمین نمی‌رسم و این حس ترس زمین خوردن و تیکه تیکه شدن از موقع سقوط هست و حتی بعضی وقتا، تو خواب دست و پا هم می‌زنم. دوست‌دخترم می‌گه اون یکی خوابی هم که واسه من تعریف کردی خیلی ترسناکه.
راست می‌گه.یه خواب خیلی ترسناک دیگه هم دارم که نمی‌خوام تعریفش کنم، چون به نظرم موقع تعریف کردن نمی‌تونم ترس واقعیشو نشون بدم. شاید حتی واسه بعضیا خنده‌دار هم باشه. برای همین بیخیالش می‌شم. بقیه بچه ها هم خوابشونو می‌گن. آخرش می‌گیم کاش فروید زنده بود، چه سوژه‌هایی داشت. و می‌خندیم.

***

تو اتاقم نشستم و از بیرون صدای ناله میاد. میام بیرون. همه جا تاریکه و دوباره فقط چراغ آشپزخونه روشنه. یه موجود عجیبی بالا سر مبل دو نفره وسط هال وایساده. هیچ حرکتی نمی‌کنه. مامان و خواهرم تو اتاق خودشون خوابن. انگار هیچ صدایی نشنیدن. موجود عجیب قد بلندی داره و پره از لباس. یعنی کل هیکلش فقط تیکه تیکه لباسه. بالا تنه‌اش مثلا تیکه های بریده شده از چند تا پیرهنه و در عین حال، چند تا لباس مختلف هم همینطور ازش آویزونه. کل بدنش به غیر از چشماش پوشونده از لباسه. لباسایی که به نظر آشنا میان. لباسای خودم، لباسای بچگی خواهرم و لباسای مامان و بابا. چشماش ولی شبیه چشمای آدمای جذامیه. انگار پوست دور چشما کاملا سوخته و بوی بدی هم ازشون میاد. خیلی آروم نزدیکش می‌شم، تقریبا به فاصله یک متریش می‌رسم. کله‌اش خیلی آروم شروع به حرکت می‌کنه و به سمت من بر می‌گرده. به چشمای من خیره می‌شه و یه حرکت خیلی ناگهانی می‌کنه تا منو بگیره. اما همین که می‌خواد راه بیفته، پاش روی یه چیزی سر می‌خوره و از پشت میفته زمین. موقع افتادن یه صدای جیغ خیلی زیر و آزاردهنده‌ای ایجاد می‌کنه. تازه چشمم به پذیرایی میفته و اینکه دو تا دیگه از همین موجودها اونجا هستن و همین اتفاق هم برای اونا میفته. می‌ترسم. از خونه میام بیرون. چند تا پله که می‌رم پایین، برمی‌گردم و در خونه مون رو می‌بینم که نیمه‌بازه و از لای در، کله اون سه تا موجود رو می‌بینم که دارن بهم نگاه می‌کنن و انگار یه لبخند یا پوزخند دارن. یاد مامان و خواهرم میفتم که تو خونه تنهان. در یهو بسته می‌شه، می‌رم سمت در و هر چی سعی می‌کنم که بازش کنم، نمی‌تونم.

***

این دومین خواب ترسناک بود که به غیر از برای دوست دخترم، برای کس دیگه‌ای تعریف نکرده بودم. این خواب رو هم چندین بار دیدم و این اخیرا هم خیلی بیشتر شده اما قبلا فقط یه دونه از اون موجودا بود و خواب، همون موقع که تو راه پله بودم و برمی‌گشتم و کله خندان اون موجود رو می‌دیدم تموم می‌شد. این دفعه سه تا بودن و بعدم اینکه یادم میفته مامان و خواهرم هنوز تو خونه ان و برمی‌گردم تا درو باز کنم.

از خواب که بیدار می‌شم، ساعت نزدیک چهار صبحه. همین چند ساعت پیش داشتیم خوابای ترسناکمونو واسه هم تعریف می‌کردیم و حالا من همون خوابی که حتی از گفتنش هم خوشم نمیاد رو دیده بودم و محتویات جدیدی هم بهش اضافه شده بود. نگران مامانم و خواهرم شدم. می‌خواستم بلند شم براشون تو وایبر یه چیزی بزنم. دوست دخترم هنوز تو بغلم بود و خوابیده بود و سرشو گذاشته بود رو بازوم. بیخیال شدم. گفتم صبح که بیدار شدم، ازشون خبر میگیرم. صبح شد و ازشون خبری نگرفتم.

***

رفتیم رو تراس که سیگار بکشیم. اومدیم بیرون تا گربه دوست‌دخترم حالش بد نشه که البته آخر سر هم شد. گربه رو برده بود دکتر و دکتر هم گفته بود ریه اش یه کم ناراحته. رو تراس به این فکر می‌کردم که چه جالب می‌شه که مامان اینا برگردن و بگن می‌خوان برن دوبی زندگی کنن. از نظر خودم خیلی بعید نبود. به هر حال هم مامانم و هم خواهرم دیگه چشم امیدی به فامیل ندارن و خوشبختانه رابطه‌مون داره دونه دونه باهاشون قطع می‌شه. برادرم و خانمش هم این اواخر انقدر رفتارای عجیب‌غریبی از خودشون نشون دادن که انگار دوست دارن رابطه‌شون کمتر شه ولی خب روشون نمی‌شه مستقیم بگن. تنها بهونه‌ای که می‌مونه، منم و عذاب وجدانی که ممکنه از تنها گذاشتن من اینجا براشون به وجود بیاد و البته ترس قبولوندن این موضوع که می‌تونن بدون من هم زندگی کنن.
یکی از بچه ها بهم می‌گه تو چرا همیشه انقدر آروم سیگار می‌کشی؟ این رفیقم که اینو پرسیده، خودش لقب «تراکتور» رو داره. چون خیلی زیاد و سریع سیگار می‌کشه. براش یه سخنرانی مفصل می‌رم و می‌گم که تو و بقیه‌تون به سیگار کشیدن مثل یه وظیفه نگاه می‌کنین و می‌خواین هر چه زودتر تمومش کنین تا بتونین بعدی رو روشن کنین و من می‌خوام از سیگارم لذت ببرم و دنبال کیفیتم، نه کمیت. سیگارشونو می‌کشن و می‌رن تو. من تنها می‌مونم. تو تراس بغلی، پسر همسایه میاد. فاصله‌مون کمتر از دو سه متره، منو که می‌بینه هل می‌کنه. اول کلا نادیده‌ام می‌گیره. بعد یه سیگار روشن می‌کنه، دو تا پک که می‌زنه، برمی‌گرده و برام با لبخند دست تکون می‌ده. لبخند می‌زنم و سری تکون می‌دم و می‌رم تو خونه. چهارده سالشه.

مامان زنگ می‌زنه بهم و می‌گه که به جای پنج شنبه، یکشنبه میان چون تخفیفای کریسمس تازه داره شروع می‌شه و هوای دوبی هم بهتر شده و هنوز وقت نکردن که یه جای تفریحی درست حسابی برن و ببینن چون فقط دنبال جهیزیه خواهرمم بودن. می‌گم باشه، مشکلی نیست.

***

امروز برگشتن. حالشون خوبه گرچه خسته‌ان. هنوز لباساشونو عوض نکرده‌ان که مامان می‌گه یه تصمیمی گرفتیم. می‌گم چی؟ می‌گه می‌خوایم بریم اونجا، واسه زندگی. می‌گم عه چه خوب. می‌گه آره، هم هوا خوبه، هم غذاها خوبن، هم دیگه از دست خاله زنک بازی اینجا خلاص می‌شم و تو هم می‌تونی ماهی چهار پنج میلیون دربیاری. یاد اون عکس 9GAG میفتم که عکس ویل فرله و پایینش نوشته Well, that escalated quickly.
خنده ام می‌گیره. می‌گم وا، یعنی چی؟ واسه منم تصمیم گرفتین؟ مامانم خودشو جمع و جور می‌کنه و می‌گه نه، تصمیم که نه ولی جدی دوست نداری اونجا باشی؟ می‌گم نه، جدی دوست ندارم اونجا باشم. می‌گه چرا؟ می‌گم به همون دلیلی که با پسرداییم نرفتم هلند، به همون دلیلی که تو اون مدتی که موقعیتش بود، نرفتم کانادا. چون همه دوستام اینجان، کارم اینجاست و اینکه جاهایی که دوست دارم هر چند وقت یه بار سری بهشون بزنم اینجاست. آدمی که دوستش دارم اینجاست. می‌گه خب، پس هیچی. می‌گم خب شماها چرا نمی‌رین. خواهرم اخم می‌کنه و مامانم می‌گه نه بابا، شوخی کردم اصلا.

یه ساعت بعدش من و خواهرم می‌ریم که نهار بگیریم. داماد حسابی سرماخورده و حالش بده و نمی‌تونه پشت ماشین بشینه. مامان ازم خواهش می‌کنه که بریم دنبال نهار. رفتنی رو من پشت فرمون می‌شینم و موقع برگشت، خواهرم. وقتی که داشتیم برمی‌گشتیم، از خواهرم می‌پرسم: مامان جدی داشت می‌گفت واسه اونجا زندگی کردن؟ می‌گه آره، فکر کنم. همه مون یه کم راجع بهش فکر کردیم. اونجا خب واقعا بهتره ولی باید تو و مامان هم باشین. گفتم من که نمی‌تونم ولی خب مامان رو ببرین. گفت نمیشه. تو هم باید باشی. تو نباشی خیلی سخته برا من. می‌خندم و می‌گم خیلی خری اگه فقط و فقط به خاطر نبود من یا مامان این موقعیتو از خودت بگیری. دوبی با اینکه گهه و من اصن خوشم نمیاد ازش ولی جای خوبیه و شماها خوشتون اومده و حداقلش از اینجا بهتره و اونجا داماد هم کارش جواب داده و قطعا خیلی واسش سخته بیاد اینجا بخواد یه کاری رو تازه شروع کنه. می‌گه آره خب. ولی کار چه فایده داره وقتی پیش اونایی که دوستشون داری نباشی؟ می‌گم آره واقعا، واسه منم همین سخته. چون به غیر از شماها، بقیه کسایی هم که دوستشون دارم همینجان و نمی‌تونم ولشون کنم. بهش می‌گم نمی‌تونم اینو برای مامان توضیح بدم ولی تو می‌دونی که من آدمیم که واسه بقیه زندگی می‌کنم. بهترین جای دنیا هم که باشم، نمی‌تونم مثل آدم از زندگیم لذت ببرم و اصلا نمی‌تونم زندگی کنم اگه اونایی که دوستشون دارم کنارم نباشن. رفتن شما هم، اگه قطعی بشه تصمیمتون، قطعا واسه من سخته ولی همین که بدونم یه جایی هستین که حالتون خوبه و زندگیتون خوبه و خوشحالید، آروم می‌شم. می‌فهمی چی می‌گم، نه؟ میگه آره، می‌فهمم.
پایین خونه که می‌رسیم، ماشینو پارک می‌کنه ولی بیرون نمیره. رو صندلی نشسته هنوز. می‌گه می‌دونی چقدر دوستت دارم دیگه؟ می‌گم آره. بغلم می‌کنه و می‌فهمم که بیشتر از همه، دلم برای بغل کردنش تنگ شده. این احتمالا چیزیه که بیشتر از هر چیز دیگه‌ای نمی‌تونم تحملش کنم. اینکه نتونم دیگه بغلش کنم. تو همون لحظه دنبال چیزای مشابه تو بقیه رابطه‌هام می‌گردم. اینکه چقدر سخته واسم نبود آرامشی که موقع بودن با دوست‌دخترم دارم، اینکه چقدر وقتی باهاشم خودمم و اینکه نبودن این حس آرامش و اطمینان چقدر ممکنه زندگیم رو خالی کنه، یاد روز تولد میفتم و اینکه دوستام همه کار کردن تا تو اون همه استرس، آروم شم. دیدم نبود این دوستا هم واسم سخته، جدا شدن ازشون سخته.

سفت بغلش می‌کنم. می‌ریم بالا و غذا می‌خوریم. سوغاتیامو میارن. خواهرم واسم یه پاکت تیله خریده. می‌برم می‌ذارمشون کنار بقیه تیله‌هایی که تو همه این سالا واسم خریده.

Advertisements

From → Uncategorized

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: