Skip to content

?Who will be there to catch me when I stumble, When I fall

7 ژوئیه 2015

وارد مغازه می‌شوم و می‌پرسم که شیر کجاست. فروشنده به یخچال ته مغازه اشاره می‌کند و لبخندی می‌زد. از لبخندش خوشم نمی‌آید. بعد می‌گوید: آقای فلانی، ما دو سال و نیمه که اینجاییم. تا الانم جای محصولاتمونو عوض نکردیم. بعد شما هر بار میای، می‌پرسی که جای شیر کجاست، جای بستنی کجاست، جای روغن کجاست. و بعد باز خندید. من هم خندیدم. گفتم: آره، همینجوریه. دفعه بعدم بیام باز می‌پرسم. یادم میره. دست خودم نیست. فروشنده دوباره و این بار بیشتر و با دهانی بازتر خندید.

* * *

مادربزرگ پیر و چروک‌شده‌ام، زنگ زده خانه ما و با مادرم صحبت کرده است. به مادرم گفته: این بچه‌ها منو آوردن گذاشتن کاشون. تو زنگ بزن بهشون بگو که چرا منو آوردن گذاشتن خونه غریبه. بهشون بگو خجالت بکشن که دو ماه شده نیومدن یه سر به من بزنن. بگو الان زنگ زدم به حاجی، تو راهه که بیاد دنبالم. قراره با هم بریم گلپایگان. شایدم خود اصفهون. بهشون بگو من خجالت می‌کشم اینجا. خونه غریبه. زشته.

مادرم تلفن را قطع کرد و بعدش گریه کرد. با هق‌هق زیاد و به شکل خیلی بدی عصبی. بعد زنگ زد به عموی بزرگم، گفت عزیز چی می‌گه؟ عمو گفت: ما الان همه اینجاییم. عزیز جلومون نشسته. شنیدیم همه حرفاشو.

نکته اول: عزیز و عموی بزرگ و عمه‌ها، ساکن قم هستند.
نکته دوم: حاجی، پدر پدرم چهار سال پیش از سرطان مرد.
نکته سوم: عزیز مبتلا به آلزایمر است.

* * *

شیر را که می‌خرم، می‌روم جلوی بانک، منتظر مینی‌بوس شهرک می‌شوم. وقت‌هایی که منتظر مینی‌بوسم، به چیز خاصی فکر نمی‌کنم. آهنگ گوش می‌دهم و آهنگ گوش می‌دهم. معمولا در این مواقع، انقدر خسته هستم که کار دیگری جز آهنگ گوش دادن نمی‌توانم انجام دهم. مثل امروز که انقدر خیابانها را اینور و آنور رفتم که استخوان‌های پاهایم به قدر غیرقابل‌انکاری درد می‌کنند. سنت را کنار گذاشتم و این بار خواستم، وقتی منتظر مینی‌بوس ایستاده‌ام، کمی فکر هم بکنم. جاهایی که امروز رفتم را در ذهنم مرور کردم و دیدم کل این شهر کم‌کم دارد تبدیل می‌شود به یک دفترچه خاطرات بزرگ که هر جایش می‌روی، یک تکه خاطره، یک مشت دیالوگ پاشیده می‌شود رویت.
آدم اینطوری چطور می‌تواند ادعای کامل بودن بکند؟ وقتی می‌شود هر تکه‌اش را در یک خیابان، وسط یک کوچه یا روی یک صندلی پیدا کرد.

* * *

مادرم می‌خواهد برود قم، عیادت عزیز. چند هفته پیش با هم آنجا بودیم. باز هم به بهانه عیادت عزیز. گفتم من نمیام. گفت چرا؟ گفتم چون منو یادش نیست، هیشکیو یادش نیست. نمی‌خوام تو این وضع ببینمش. گفت خب که چی؟ اون الان نیاز داره به ما. گفتم اون اصن ما رو نمیشناسه که به ما نیاز داشته باشه. اون می‌میره ولی من بعدش باید با این تصویر زندگی کنم و کنار بیام. که مادربزرگم روزای آخر زندگیش، منو نمیشناخت. تو هم داری می‌ری که بعدا دلت نسوزه روزای آخر پیشش نبودی. تو به یه نوعی دنبال تسکین خودتی، منم به یه نوعی. گفت یعنی چی؟ من پیر بشم، آلزایمر بگیرم، تو نمیای دیدنم؟ تو وقتی هفتاد سالت شد، نمیخوای بچه‌هات بیان ببیننت؟ بهش گفتم مادر عزیزم

نکته اول: تو بچه عزیز نیستی.
نکته دوم: من جانم را هم برای مادرم می‌دهم اما حاضر نیستم او را در چنین وضعیتی ببینم.
نکته سوم: من به هفتاد سال عمر نمی‌رسم.

* * *

همچنان منتظر اتوبوس بودم. نشستم خیلی مریض‌وار، تمام این «تصویرها» را در ذهنم ردیف کردم؛ بردن جنازه شهدا، میدان بهمن، بدن سوخته بابا از زیر کفن، بدن له‌شده آن پدربزرگ از سرطان، بدن له‌شده این پدربزرگ از سرطان، سردخانه، غسال‌خانه، افسردگی و خودکشی عمو، بدن پفکرده‌اش، سردخانه، غسال‌خانه. چهره خجالت‌زده عزیز که نوه‌هاش رو نمی‌تونست به یاد بیاره دو هفته پیش.

* * *

خانه که رسیدم، همه‌جا تاریک بود. رومبلی‌ها روی تمام مبل‌ها را پوشانده بودند. انگار وارد خانه خالی از سکنه‌ای شده‌ای که فقط کمی گرد و خاک کم داشت تا بتوان گفت هیچ‌کسی در بیست سال گذشته وارد آن نشده است. شیر را که توی یخچال می‌گذارم و در یخچال را می‌بندم، چشمم به بسته بزرگ بیسکوییتی می‌خورد که هفته پیش برای مهمان‌ها خریده بودم. بسته بیسکوییت را گرفتم در دستم و همانطور وسط آشپزخانه ایستادم. چند دقیقه‌ای همانطور ماندم و بعد نشستم وسط آشپزخانه و یک بیسکوییت از داخل بسته درآوردم و آن را خوردم. بعد دومی، بعد سومی. یخچال و ماشین ظرفشویی و سینک و دستکش‌ها و چاقوها را می‌دیدم که به من می‌خندند.

Advertisements

From → Uncategorized

One Comment
  1. ناشناس permalink

    life is pain…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: