Skip to content

Little angel go away, come again some other day, the devil has my ears today, I’ll never hear a word you say

27 دسامبر 2015

 

۲۷ اکتبر. آخرین بار.

باورش برای خودم هم سخته که از اتفاق اول نه ماه گذشته، از اتفاق دوم هشت ماه و از اتفاق سوم دو ماه. حال عجیبیه. چون نمی‌تونم باور کنم که نه ماه گذشته و در عین حال، وقتی به اتفاق اول فکر می‌کنم، انگار سال‌ها گذشته ازش. انگار سال‌هاست دیگه اون آدمی که ده سال رفیقم بود رو ندیدم و اصلا نمی‌شناسمش. حال عجیبیه چون نمی‌تونم توصیفش کنم. مگه نه اینکه پارسال همین موقع‌ها، تولدم رو هم گرفته بودیم و خونه ما کمپ بود و همه چی سر جاش بود؟

غصه و ناراحتی؟ نه. حسرت؟ نه، حتی دیگه حسرت هم نمی‌خورم. تعجب می‌کنم. می‌دونم، چند وقت پیش همین‌جاها گفته بودم که دیگه هیچی متعجبم نمی‌کنه. دروغ گفته بودم. البته اون موقع نمی‌دونستم که دارم دروغ می‌گم. الان می‌فهمم. زمان چیز عجیبیه. گذر زندگی عجیب‌تر.

واقعا دوست دارم که هفته بعد وقتی به تولدم فکر می‌کنم، خلاف این ثابت شه اما الان دارم به این فکر می‌کنم که امسال احتمالا غمگین‌ترین تولد عمرم رو خواهم داشت. فرقیم نداره که چقدر دورمو شلوغ کنم، فرقی نداره که چقدر مست باشم یا حتی چقدر بخندم و برقصم، چون خودم هم می‌دونم که قرار نیست چیزی عوض بشه و اگه تا الان حداقل تلاش می‌کردم که عوضش کنم، دیگه حتی تلاش هم نمی‌خوام بکنم. اینو وقتی فهمیدم که کلی خرت و پرت مثل گوشی جدید و دستگاه جدید و ساعت جدید برای خودم خریدم ولی دیدم نه، این اداها واسه من کارساز نیستن.

تو تاکسی نشستم. لبخند می‌زنم. خاطره‌ها و تصاویر. در نهایت چیزی که ما رو می‌کشه، همیناس: خاطره‌ها و تصاویر. از طرف بانک اس ام اس میاد. اس ام اس رو که می‌خونم، بیشتر خنده‌ام می‌گیره. زندگی خیلی مسخره است. شوخیاش خیلی باحالن. روشای جالبی واسه یادآوری خودش بهت داره. واسه خودم می‌خونم:

سر من وقتشه زیر آب بره
بمونم تو ماه جاری واسه کی؟
یا حقوقمو به کی هدیه بدم؟
یا برم اضافه کاری واسه کی؟

 

اینجا نوشتن واسم سخت شده. اینجا رو هم کم‌کم دارم به گا رفته محسوب می‌کنم. چرا؟ به همون دلیلی که وبلاگای قدیمیم به گا رفت. به همون دلیلی که همه‌چی به گا می‌ره: آدما.
البته از طرفی هم به این فکر می‌کنم که واسه اون جماعتی که من می‌خوام به خاطرشون دیگه اینجا ننویسم، احتمالا کوچکترین ارزشی ندارم. اگه اینجوری باشه، خیلی هم خوبه. به همین ترتیب ادامه می‌دیم. ولی خب دوست ندارم حرفای اینجا بشه سوژه جمعای خاله زنکی و رفاقتای حال به هم زنشون.

در نهایت هم که به تخمم دیگه.مثل همه چی دیگه. انقدر همه چی رو گرفتم به تخمم که یارو رو هفته پیش تو مهمونی دیدم. همونی که گند زد به همه چی. اما خب، چی شد؟ هیچی. تا خرخره مست کردم و رقصیدم. رقصیدم و رقصیدم.

Advertisements

From → Uncategorized

نوشتن دیدگاه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: