Skip to content

You better keep the wolf back from the door, He wanders ever closer every time


نسبت به اینکه تا چند وقت دیگر عمو خواهم شد، هیچ حس خاصی ندارم. ظاهرا تا وقتی که خود بچه به دنیا نیامده است و ندیده‌ایش، داشتن این حس طبیعی است؛ برای عموها و عمه‌ها و خاله‌ها و دایی‌ها. به پدرش که نگاه می‌کنم، حس می‌کنم ژنها چقدر در حقش بدی کرده‌اند. از هر دو خانواده، فقط بدی‌ها را به ارث برده؛ از خانواده پدری صرع و تشنج و کمی کسخلی و از سمت مادری قد کوتاه و کچلی و کله پخ. من اما که فرزند دوم هستم، وضعم کمی بهتر است. از طرف پدری قد بلند و چشم‌های ضعیف را گرفتم و از طرف مادری کمی مشکل قلبی و دماغ بزرگ رشتی. اوضاع اما برای خواهرم از همه بهتر است. انگار برادرم و من، نسخه‌های بتا و آلفا بودیم و خواهرم محصول نهایی. نه چشم‌های ضعیف و تشنج و کسخلی سمت خانواده پدری را گرفت، نه دماغ بزرگ رشتی و کله پخ و مشکل قلبی سمت مادری را. به غیر از مسائل ژنتیکی، در باقی چیزها هم قضیه همینطوری بود. یعنی انگار پدر و مادرمان، فرزند به فرزند پیشرفت کردند و واقعا می‌شد در آخری تکامل و پیشرفت واقعی را دید. مثلا برادرم که بچه بود، به چرخه‌فلک میگفت قَله‌قولی. (هیچ ایده‌ای نداریم که چرا.) من می‌گفتم فلک‌چرخه و خواهرم خیلی زودتر از ما اسمش را درست گفت.

حافظه خواهرم هم از همه بهتر بود. به طرز عجیبی. چیزهایی یادش می‌آمد که واقعا نباید یادش می‌بود. مثلا از یک سالگیش چیزهایی تعریف می‌کرد یا حتی قبل‌تر از آن که همه هم درست بودند. الان هم بعضی‌وقت‌ها از خواهرم به عنوان تاریخ سخنگو استفاده می‌کنیم. مثلا می‌گوییم روزی که عقد فلانی بود، هوا چطوری بود یا فلانی چی پوشیده بود یا روزی که من رفتم کنکور چه چیزی تنم بود و چیزهایی شبیه این.

من اما برعکس، اصلا حافظه خوبی ندارم. مهم‌ترین چیزها را فراموش می‌کنم. تاریخ‌ها را خیلی زود از یاد می‌برم. مثلا چند شب پیش، سوار ماشین بودیم و نزدیک بودیم با یک اتوبوس تصادف کنیم و یکی از دوستان صمیمیم گفت من بعد اون قضیه، کلا دیگه از اتوبوس می‌ترسم. بعد من یادم نبود چه قضیه‌ای. پرسیدم عه، چرا. یکی دیگه گفت بابا یادت نیست مگه، پنج شش سال پیش نزدیک بود تصادف کنه با اتوبوس، از کون آورد و اینا. بعد گفتم عه، آره، یادم اومد ولی خب واقعا چیزی به یاد نیاوردم و این وقت‌ها احساس شرمندگی می‌کنم. احساس اینکه دوست خوبی نیستم انگار. حتی الان هم تاریخ دقیق تولد مادرم را یادم نیست. یعنی یادم هست که متولد بهمن ماه است اما نه بیشتر از این. روز و سال دقیقش را یادم نیست. فقط نزدیک‌های تولدش که می‌شویم، یکهو انگار یادم می‌آید و وقت‌هایی هم که یادم نمی‌آید، خواهرم به یادم می‌اندازد. هنوز که برگه فرم مشخصات می‌بینم، گاهی اوقات فراموش می‌کنم که متولد یازده ده بودم یا ده یازده. یا مثلا یک بار با کسی ساعت پنج میدان ولیعصر قرار گذاشته بودم، بعد رفته بودم آنجا و دو ساعت وایسادم و طرف نیامده بود و بعد عصبانی شده بودم و زنگ زده بودم بهش که کدوم قبرستونی هستی. بعد طرف اظهار بی‌اطلاعی کرد و یادم آمد که اصلا یادم رفته بودم با خودش هماهنگ کنم. (انگار من هم کمی از کسخلی خانواده پدری به ارث بردم.)

بعد جدیدا، علاوه بر اینکه ذهنم چیزهایی را فراموش می‌کند، برای خودش خاطره هم می‌سازد. مثلا، چند روز پیش داشتم با یکی از جلوی بیمارستان آریا می‌گذشتم. بهش گفتم یادت هست سال هشتاد و هفت با فلانی اومدیم اینجا که بچه‌شو ببینیم. بعد دیدم که با چهره‌ای گنگ و متعجب من را نگاه می‌کند. توضیح دادم که بابا بچه‌اش مریض شده بود، بعد ساعت ملاقات نبود، کلی اصرار کردیم، گذاشتن بریم ببینیمش. رفتیم براش کمپوت خریدیم، دادیم به مامانش. گفت بابا من و تو که اصلا سال هشتاد و هفت هنوز اصن نمیشناختیم همو. چی داری میگی. چند دقیقه هنگ کردم و بعد دیدم که راست می‌گوید. اصلا آن موقع من هنوز با این آدم دوست نشده بودم. آخر سر هم یادم آمد که این قضیه اصلا بیمارستان آریا نبود.

ذهنم و ناخودآگاهم کلا دارند روزهای قشنگی برایم درست می‌کنند. شبها نمی‌خوابم که کابوس نبینم! راه‌حل احمقانه‌ای که متاسفانه تا الان جواب هم داده است تقریبا. شبها تا دیروقت و بعضا تا خود صبح بیدار می‌مونم و بعد به مدت چهار، پنج ساعت می‌خوابم.

پیش مشاور که می‌رفتم، می‌گفت هر چیزی که در ذهنت، چه هنگام آگاهی و بیداری و چه وقت خواب و مستی، رخ می‌دهد، تاثیر چیزهایی است که می‌خوانی و می‌بینی و نسبت بهشان حس داری. یعنی مثلا اگر به کسی حسادت می‌کنی، از کسی خوشت می‌آید، چیزهایی شبیه این، تاثیرش را حتما یک جایی می‌بینی؛ یا توی فکرهایت یا توی خوابت. از وقتی که کابوس‌هایم تشدید شده‌اند، هی به این فکر می‌کنم که چه چیزی دیده‌ام یا خوانده‌ام یا رویم تاثیر گذاشته. حالا کاری به درست و غلط بودن حرف مشاور ندارم. صرفا به عنوان یک آزمایش بهش نگاه می‌کنم.

چیزی پیدا نمی‌کنم.

* * *

اینستاگرام و فیسبوکم را می‌بینم، وبلاگ و توییترم را می‌بینم و می‌بینم که چقدر منی که آنجا هستم، با منی که اینجا هستم تفاوت دارد. برای خودم هم سوال می‌شود که کدامشان واقعی‌ترند؟ «من واقعی» کدام است؟ آخر هم به این نتیجه می‌رسم که من واقعی نه آن است و نه این. من واقعی همان است که هر روز منتظر مترو است و سوار اتوبوس می‌شود و این مسیر تکراری را هی برمی‌گردد و دوباره می‌رود و ادامه می‌دهد.

* * *

آخرین خوابم این بود که دیدم تولدم است. کلی آدم با کت و شلوار دور و برم هستند. اما هیچ کدامشان صورت ندارند. بعد مادرم را می‌بینم که با کیک کپک‌زده و زشتی به سمتم می‌آید و صورتش را می‌آورد دم گوشم و آهسته می‌پرسد: کابوس من، چند سالته؟

فریدون فروغی داره می‌خونه دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره. من؟ می‌خوام از دست پنجره فریاد بکشم.


یک جایی احتمالا لابلای همین پست‌ها نوشته‌ام که چقدر از عادت کردن بدم می‌آید. از اینکه تلاشی نکنم برای تغییر شرایط، برای بهتر کردن اوضاع. الان ولی؛ نه. دوست دارم هر چه سریع‌تر به شرایط جدید عادت کنم و از مخمصه احمقانه و بی‌فایده‌ای که درونش قرار دارم، نجات پیدا کنم. اگر می‌توانستم، برمی‌گشتم به دو ماه پیش و جلوی خیلی از اتفاقات را می‌گرفتم. ولی خب نمی‌توانم و در این شرایط ، راه‌حل دیگری جز عادت کردن وجود ندارد چون توان و حتی امیدی برای بهتر کردن شرایط ندارم.

دریاچه‌ای از چیزهای کوچک بی‌اهمیت ساخته‌ام و دارم خودم را درون آن غرق می‌کنم. شرکت، کلاس، ترجمه، مجله، خانه و خانواده. البته شاید یکی از همین روزها بخشی از همین کار را هم از دست بدهم. چون کار با آدم زبان‌نفهم از کار با مدیر بداخلاق ولی کاربلد هم بدتر است و وقتی اوضاع به حد افتضاح خود می‌رسد که این آدم دوستت هم باشد. برای همین شاید از شرکت بیایم بیرون. چون حوصله ندارم. دوباره برایم به شکل عملی ثابت شد که آدم نباید با رفیق‌هایش همکار شود. آدمیزاد یک اشتباه را که یکی دو بار نمی‌کند، قشنگ هفت-هشت بار می‌کند که مطمئن شود. (مطمئنم این جمله را بگردید، حتما لابلای بقیه پست‌هایم پیدا می‌کنید.)

از هر فرصتی که شده، برای دور شدن از این فضا استفاده می‌کنم. کتاب، فیلم، جاهای جدید، آدم‌های جدید. ولی خب حتی این هم اهمیت چندانی ندارد وقتی قرار است که آخر شب دوباره به همان اتاق برگردم و دوباره روی همان بالش بخوابم و فردایش دوباره بروم سر کار و الی آخر. نه اهمیتی دارد و نه تاثیری دارد. کابوس‌هایی که می‌بینم هم نشان از همین موضوع دارند. که فرقی نمی‌کند چقدر برای تغییر وضع موجود تلاش کنم، آخرش همه‌چیز مثل قبل است و این همه دست و پا زدن، نتیجه‌ای جز خسته کردن خودم ندارد.

***

کارور داستانی دارد به نام «یک چیز خوب و کوچک». حس الانم و به طور کلی، آدمی که الان در زندگی هستم، شبیه پسربچه همان داستان است؛ خنثی، معلق و دور از واقعیت.

If we only could get over all the pain inside, all the wasted pride


دفتر جدیدمان کوچک‌تر از جای قبلی است اما بیشتر دوستش دارم. هنوز دلیلش را پیدا نکرده‌ام. امروز سومین روز رفتن به دفتر جدید بود. کار زیاد داشتم و هنوز به زیاد کار کردن عادت نکرده‌ام. دلیلی هم برای انکارش وجود ندارد. هنوز بلد نیستم انرژیم را تقسیم کنم. به همین خاطر صبحها که می‌رسم و صبحانه می‌خوریم، تا چند ساعت واقعا خوب کار می‌کنم و سریع. اما بعدش و مخصوصا بعد نهار، فوری خسته می‌شوم و خوابم می‌گیرد. دوست ندارم بگویم کارمندی چون کارمند کسی نیستم. چند تا دوست هستیم که دور هم جمع شده‌ایم و کار می‌کنیم. کسی رییس کسی نیست. اول شش نفر بودیم. بعد یکی رفت سربازی. بعد یکی یهو زد زیر کار و گفت که حوصله ندارد و روند کاری را دوست ندارد. یکی هم که از اول خودش شرکت داشت و خیلی وقت آمدن به اینجا را ندارد. ما فکر می‌کنیم نفر دوم افسرده شده و نمی‌خواهد کار کند. چون جدیدا بعد مدتها می‌رود دانشگاه و آنجا یاد دوست‌دختر قبلیش که خیلی هم دوستش داشت، میفتد.

بار اول: سیگار که می‌خواهیم بکشیم، باید یک طبقه بیاییم بالا، برویم بیرون ساختمان، بیست قدم برویم به سمت پایین، اولین کوچه را بپیچیم دست چپ و زیر درخت‌هایی که کنار پارکینگ پلاک 5 هستند، سیگار بکشیم. چرا؟ چون صاحب ملک که دفترش روبروی دفتر ماست، فامیل همان دوست و شریکی است که خودش شرکت دارد و نباید ما را سیگارکشان ببیند. در حال حاضر دو سوم شرکت سیگار می‌کشند. یعنی من و عین. عین اولین کسی است که بین ماها سیگاری شد. اول دبیرستان بودیم. صبحانه را تازه خوردیم. کمی از کار حرف می‌زنیم و اینکه هوا چقدر بد است. بد که یعنی تکلیفش با خودش معلوم نیست. آفتاب می‌شود، باران می‌آید، گرم می‌شود یهو، سرد می‌شود یهو. نمی‌شود بهش اعتماد کرد. روز اول با تی‌شرت آمدم و خیس خیس برگشتم خانه. روز دوم ژاکت پوشیدم و گرما هلاکم کرد. حالا هم که باد می‌آید اما گرم گرم است. بالاخره آدم باید بتواند حداقل به آب و هوا اعتماد کند و انقدر از زندگیش مطمئن باشد که هوای امروز آفتابی است یا نه؟

بار دوم: به وسطای سیگار که می‌رسیم، بهش می‌گویم زنی در آمریکا از قصد بچه‌اش را مریض می‌کرده و می‌برده بیمارستان تا کنار بچه و در طول فرآیند درمان و بعد آن، باهاش عکس بگیرد و بگذارد فیسبوک و لایک و کامنت جمع کند. بار آخر به خون بچه، نمک تزریق می‌کند و بچه 5 ساله را به کشتن می‌دهد. در دادگاه اعتراف می‌کند که این کار را تا به حال بیشتر از بیست بار انجام داده. دادگاه هم برایش بیست سال زندان بریده است. عین می‌گوید کم است. سرم را تکان می‌دهم و می‌گویم آره، کم است. می‌گویم دیوانگی آدمها پایان ندارد. دنیا شلوغ پلوغ شده و با آمدن این همه دستگاه و تکنولوژی جدید، همیشه چیز تازه‌ای در دنیا در حال متولد شدن است. قتلی جدید، عقده‌ای جدید، نفرتی جدید.

بار سوم: نزدیک نهار است. عین ازم درباره عروسی خواهرم و فامیل‌هایی که با ما قهر هستند یا ما با آنها قهر هستیم می‌پرسد. برایش توضیح می‌دهم. سکوت می‌شود. ازش می‌پرسم بابای تو چه کار می‌کند؟ این احتمالا سوالی نیست که دوستها بعد تقریبا ده سال از یکدیگر می‌پرسند. اما خب در تمام این سالها حرف نزده است. یک کلمه هم از وضعیت خانوادگیش نگفته. هر چه ازش می‌دانیم چیزهایی است که به دوست نزدیکترش گفته و آن هم به ما منتقل کرده. نه اینکه نخواهد ما بفهمیم، نخواسته که درباره‌اش حرف بزنیم. شروع می‌کند راجع به پدرش صحبت کردن. بعد راجع به خاله‌هایش. بعد راجع به عمه‌ها و پدربزرگش. بعد ده سال تازه دارد حرف می‌زند. سیگار جفتمان تمام شده. جلویش را نمی‌گیرم. به حرفهای بی‌اهمیت شیرینش گوش می‌دهم.

بار چهارم: نهار آدم را عجیب سنگین و خواب‌آلود می‌کند. مخصوصا وقتی سر کار باشی. الف. لقمه‌های الویه را با حرص و ولع قشنگی می‌خورد. در این چند روز بیشتر از همیشه چای و قهوه خوردم. مثل همان موقعی که دفتر مجله می‌رفتم. یا زنگ‌های تفریح توی مدرسه. همین که فندک را از جیبم درمی‌آورم، یاد یکی از شاگردهای ترم پیشم میفتم. روی میزش یک آتش خیلی قشنگ کشیده بود. مثل این‌هایی که به ماشین‌‎های اسپرت برچسب می‌کنند. داشتم عددها را درس می‌دادم. یکی یکی از بچه ها می‌پرسیدم مادرت چند سالش است، پدرت چند سالش است که مثلا درس جدید را پرسیده باشم. از یکی از بچه‌ها که اتفاقا بهترین شاگرد کلاس هم بود، پرسیدم پدرت چند سالش است. چند ثانیه با خنده مکث می‌کند و بعد می‌گوید 55 سال. چند جلسه بعد بهشان تکلیف رایتینگ یک صفحه‌ای دادم. گفتم از خودتان و خانواده‌تان بنویسید. یک معرفی کوتاه از هر عضو در خانواده. اشکان، همان بهترین شاگرد کلاس، از خودش و مادرش نوشته بود. وسطهای متن خیلی کوتاه و مختصر نوشته بود my father would be 55 years old if he is alive. روز اولی که آمده بودم این مدرسه، از سوپروایزرم پرسیدم کمی از تجربه‌هایت را به من بگو. خندید. گفت خودت کم‌کم یاد می‌گیری. فکر کنم این یک تجربه بود؛ که چنین سوال‌هایی نپرسم. زنگ تفریح به یک دبیر دیگر که دوستم هم هست، می‌گویم فلانی پدرش فوت کرده. فوری قیافه ناراحتی به خودش گرفت و گفت آخی، چه بد. یاد خودم افتادم. یاد خودم پشت همین میز و صندلی‌ها افتادم که وقتی بقیه می‌فهمیدند پدرم فوت کرده، چه رفتار ترحم‌آمیز و تحقیرکننده‌ای می‌کردند. این دقیقا رفتاری بود که نباید می‌کردم. با خودکار سبز روی جمله اش خط کشیدم و بالایش نوشتم: My father would be 55 years old if he WAS alive. بعد که جمله را نوشتم، برگشتم عقب و بهش خیره شدم. چند دقیقه پشت سر هم به همین جمله نگاه کردم. به خطی که زیر WAS کشیده بودم، به کپیتال بودن حرف M و به درست بودن ترسناک این جمله درباره خودم. انگار من و اشکان با هم این جمله را نوشته بودیم. جفتمان خودکار به دست گرفتیم و نوشتیم که اگر پدرم زنده می‌بود، الان 55 سالش می‌شد. برگه را که به اشکان دادم و نگاهش کرد، خوشحال بود. انگار قمار کرده بود و برده بود. انگار بر خلاف خواسته خودش، رازی را با کسی درمیان گذاشته بود و حالا متوجه شده بود که طرفش قابل اعتماد است. می‌شناختم این چهره را.

بار پنجم: داشتم تاملاتی زیر دوش حمام می‌خواندم. از پست اول شروع کردم خواندم. بعضی جاها را دو بار. بعضی جاها را سه بار. خواستم کارهای مجله را انجام دهم که دیدم واقعا اعصاب ترجمه کردن را ندارم. دوباره برگشتم وبلاگخوانی. این بار خرس. خواستم سه تا پست قبل عیدش را بخوانم. دو تای اول را خواندم و به وسط‌های سومی که رسیدم، حالم بد شد. هیچ بغضی نداشتم اما حس می‌کردم اگر یک جمله دیگر ادامه دهم، ممکن است همین‌جا گریه کنم. فکر می‌کنم این پاسخ طبیعی بدن است وقتی که دوش و خرس را پشت سر هم می‌خوانید. سیگار را برداشتم و رفتم بالا. از پله ها که بالا می‌رفتم، آن حالت ناراحتی تقریبا از بین رفته بود. آمدم کنار درخت‌ها. سیگار را روشن کردم.پلاک 5 بهم خیره شده بود و سرزنشم می‌کرد. یاد مادرم افتادم. یاد این افتادم که بهش قول داده بودم هیچ وقت دیگر سیگار نکشم. مادرم تمایل عجیبی به سالم نگه داشتن من دارد. یا حداقل دوست دارد فکر کند که من سالم هستم. فکر می‌کنم همین راضیش می‌کند. من هم در همین حد راضی نگهش می‌دارم. به نظرم از اول هم قولم چیز احمقانه‌ای بود. اینجا که آمدم، یعنی کلا هر جا که به طور ثابت برای کار رفتم مثل دفتر مجله و دفتر قبلی خودمان، یکی از نکات اصلی بدش این بود که بیشتر از وقت‌هایی که خانه بودم، سیگار می‌کشیدم. در واقع تنها در حالتی می‌توانم خانه سیگار بکشم که کسی نباشد. اما بیرون محدودیتی نیست. همین که خودم هم می‌دانم سیگار کشیدن برایم مضر است و باز هم ادامه‌اش می‌دهم، برایم واقعا عجیب است. این خلاف چیزی است که در کتابهای علوم دبستان یاد گرفتیم. اینکه انقدر عکس و فیلم مضرات سیگار را می‌بینم و باز هم حریص‌تر از قبل ادامه می‌دهم، برایم احمقانه و در عین حال جالب است. به قول خرس «میل به زوال». خودش باید باشد. ترسیدن از پیری و ناتوانی. ترسیدن از نابود شدن آدم‌های زندگیت و هر بار سر خاک رفتن و بالای سنگ سیاه کسی که تا همین دیروز داشتی باهاش می‌خندی ایستادن. ترسیدن از عدم موفقیت، عدم پیشرفت. نیروی ناخودآگاهی که من را به سمت نابودی می‌کشاند. وگرنه من آن وقت‌ها هم که سیگاری نبودم، سیگار را نه به خاطر مضر بودنش بلکه به این خاطر نمی‌کشیدم که امیدوار بودم. به خودم، به زندگی. ترس مرگ و ناتوانی در انجام دادن کارهای موردعلاقه‌ام دیوانه‌ام می‌کرد. از یک جایی به بعد اما ول کردم. این موضوع را قبول کردم که هر چقدر هم که تلاش بکنم، نمی‌توانم آنی بشوم که والدینم می‌خواهند. در واقع حتی نمی‌شود آنی بشوم که خودم می‌خواهم؛ نمی‌توانم همه کتابهای خوب دنیا را بخوانم، نمی‌توانم همه فیلمهای خوب دنیا را ببینم، نمی‌توانم هم گیتار الکتریکی یاد بگیرم و هم زبان فرانسه. نمی‌توانم هم دوست‌هایم را راضی نگه دارم، هم خانواده‌ام را. برای همین سیگار کشیدم. از منطقه امنم آمدم بیرون و نبایدها را کنار گذاشتم. به این موضوع افتخار نمی‌کنم اما راستش الان زندگی آسوده‌تر و آرام‌تری دارم. الان حتی دائم‌الخمری هم گزینه بدی به نظرم نمی‌رسد. هر چیزی که حواست را پرت کند، نه؟

بار ششم: سوار ماشین بودیم. بخشی از مسیرش با من یکی است. من را تا همانجا می‌رساند. دوست اولی است؛ که سیگار خیلی کم می‌کشد، نماز می‌خواند و تنها زندگی می‌کند. مادرم اسمس می‌زند و می‌گوید زودتر بیا، بچه‌ها حالشون خوب نیست. منظور از بچه‌ها، خواهرم و شوهرش است. خودم هم نمی‌دانم خوب نبودن حال بچه‌ها چه ربطی به من دارد یا من چه کاری می‌توانم انجام دهم که وضعیت تغییر کند. در این روزها و با این وضع فعلی، من و مادرم بیشتر از همیشه به هم احتیاج داریم و بیشتر از همیشه هم از هم دوریم. بخشی از مسیر را که باید با مینی‌بوس بیایم، آهنگ گوش می‌دهم. هیچ ایده‌ای برای تیتر این پست نداشتم. تا اینکه به یک آهنگ از یکی از گروه‌های محبوبم رسیدم. در ادامه کوروس همین آهنگ می‌گوید: If we only, if we only
Could just face the truth
Give up the fight
And let it die.

این  پست دوش را که خواندم، یاد خاطرات نصفه و نیمه خودم افتادم. تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم نوشتن روزانه. حتی شده یک یا دو جمله. این دفعه اما نه توی سررسید یا سالنامه. چون هر بار که خاطراتم را در این سالنامه‌ها می‌نوشتم، کلا سه یا چهار خط می‌شد و سفیدی باقی صفحه انگار بهم فحش می‌داد که یک صفحه کامل هم نتوانستی بنویسی. خط‌های سیاهش انگار نیزه می‌شدند می‌رفتند توی دست و پایم. انگار باید حتما یک صفحه را پر می‌کردم وگرنه دفترچه خاطرات نبود. هر بار ناامید می‌شدم و تمام. این بار یک دفترچه کوچک برداشتم. صفحه اول نوشتم خاطرات. صفحه دوم را باز کردم. با خودکار سبز نوشتم: بچه‌ها حالشان خوب نبود. من حالم خوب نبود. مامان دنبال دفتر کارتها می‌گردد. تا چند وقت دیگر عمو می‌شوم. کاش مامان نفهمد سیگار می‌کشم.

And then it hit me


کل عمرتو می‌گذرونی که فلان آدم نشی، فلان رفتارو نداشته باشی، فلان خنده رو نکنی، فلان درخواستو نکنی. هر جا می‌شینی فلان آدم و فلان رفتار و فلان خنده رو مسخره می‌کنی. چون خوشت نیومده. چون نخواستی مثل اون باشی. چون دور بودی ازش. بعد یه روز که تو مترو نشستی، یه روز که پشت کامپیوترت نشستی، خودتو مرور می‌کنی و می‌بینی شدی همون آدم با همون اخلاق و خنده گه. کل عمر خواستی اون نباشی و خودت شدی اون.

من شدم اون. خودم همین تازگیا فهمیدم. همین تازگیا که یعنی چند هفته پیش که یه اتفاقی یهو کل زندگیمو اینور اونور کرد و وقتی تو تاکسی نشسته بودم، نشستم خودمو مرور کردم. دیدم شدم همونی که همیشه ازش فراری بودم. حتی اینجا هم نوشتم دربارش. حتی تو همین پستای آخری هم که یادم نیست کدومه و حال هم ندارم که بگردم کدومه، راجع بهش نوشتم. اینکه چقدر فراریم از کسایی که تو گذشته گیر کردن. همون موقع تو تاکسی بودم که فهمیدم خودمم از همینام. بعد هشت سال هنوز از مرگ کوفتی بابام می‌گم، هنوز از داستانایی که نوشتم و حسرت اونایی که ننوشتم می‌گم، اینکه بیخیال خاطره های بد بچگیم نشدم (عبارت صحیح‌ترش البته اینه که ازشون نکشیدم بیرون.) اینکه هنوزم که هنوزه، هر وقت یه دیوایس جدید می‌گیرم، اول از همه می‌رم باهاش ناتور دشت رو یه بار دیگه تموم می‌کنم. تبلت، گوشی، کامپیوتر، هر چی. و باز هم اینکه هنوز از مرگ کوفتی بابام بیرون نکشیدم.  اینکه خانه سبز می‌بینم یادش میفتم، لیلای حبیب گوش می‌دم یادش میفتم و الی آخر.

تو تاکسی بود که گفتم بسه دیگه. یعنی تا الانم هر جا نشستم و هر چی گفتم همین بوده. که من گذشتم و بس کردم و اینا. ولی نگذشتم، نکردم. گذشته رو پتک کردم و کوبوندم سر خودم و تو تاکسی بود که فهمیدم دارم تو سر بقیه هم می‌کوبم. گفتم بسه دیگه. اصن شروع کردم فحش دادن. به بابام. به مرگش. به خودم. دوستش داشتم، دارم ولی به من چه که مرده. شده دیگه. به درک که وقت نداشتم داستانای کوفتیمو تموم کنم. به درک که یه سریاشونو هیچ وقت شروع نکردم.

تا خود خونه به درک گفتم.

دو سال رفتم تراپی. هیچی نشد. خودمو گول زدم که چیزی شده. ولی خب عملا چیزی عوض نشد. مهم هم نیست. باید به همینجا می‌رسیدم. به این نقطه جوش، انفجار، هر چی.

حالا تو این یک ماه و خورده ایه، بهتر شدم. فکر کنم. نمی‌دونم. نه، بهتر شدم واقعا. کابوس دیدنم خیلی کم شده. (گرچه یه دونه جدید بهشون اضافه شد) اما در کل بهتره. یادش که میفتم، دیگه بغض نمی‌کنم. دلم نمی‌سوزه. حسرت نمی‌خورم. بابام رو نمی‌گم. گذشته رو می‌گم.

My lover’s got humour she’s the giggle at a funeral


امروز برگشتن. بعد تقریبا بیست روز. می‌تونم بگم دلم براشون تنگ نشده بود. برای خواهرم شاید فقط. اونم خیلی کم. بیشتر دلم برای اینکه همین که بدونم تو خونه هست تا من با خیال راحت بشینم پشت کامپیوتر و کارامو بکنم تنگ شده بود. حسی که فقط یکی دو ماه دیگه می‌تونم تجربه‌اش کنم. با پنج شش تا چمدون که زحمت چهار طبقه بالا آوردنشون گردن من و داماد بود، برگشتن. دوبی تنها چیز خوبی که داشته باشه، اینه که می‌تونی توش حسابی خرید کنی.

همون روز اولی که رفتن جشن تولد گرفتم. با اینکه تولدم بیست روز بعدش بود. تولد خوبی نبود. از خیلی جهات. با من که دوست بشید، احتمالا اولین چیزی که راجع بهم متوجه می‌شید اینه که چقدر آدمی «استرسی» هستم. التبه الان نسبت به قبل واقعا بهتر شدم، ولی هنوزم اتفاقایی میفته که به شدت می‌تونن عصبیم کنن. روز تولدم هم چند تا اتفاق پشت سر هم افتاد. اول اینکه آب خونه یهو قطع شد و من نگران مهمونام بودم و اینکه ممکنه جلوشون آبروم بره. دوست دخترم و دوستام خیلی سعی کردن آرومم کنن و بگن که خب اتفاقیه که افتاده و اصن ربطی به تو و ما و مهمونی نداره ولی خب همش به این فکر می‌کردم که آبروم رفت جلوی مهمونا. بعدشم که به دوستام که رفته بودن کیک رو تحویل بگیرن و کلی خرید دیگه کنن، یه کارت اعتباری قدیمی رو اشتباهی دادم که مدتهاست پولی توش رفت و آمد نداشته و اونا از پولای خودشون دادن. بعدم اینکه آبجوهامون خوب نشده بود و یه ساعت مونده به شروع تولد، چند نفر خبر دادن که نمی‌تونن بیان و همین بیشتر باعث ناراحتیم شد. همه اینا به کنار، این رو هم اضافه کنید که حسابی عرق خوردم و حالم بد شد و رفتم دستشویی و بالا آوردم. تو تولد خودم.

ولی خب همین یه ماه قبلش، تو یه تولد دیگه چندین برابر بیشتر خورده بودم و هیچیم نشده بود یا حتی یه ماه قبل اون تولد، تو یه تولد دیگه هم حسابی خوردم و بازم هیچیم نشده بود. یکی می‌گه زیاد خوردی، یکی می‌گه چون استرس داشتی، یکی میگه چون از صبحش هیچی نخورده بودی، یکی میگه چون قاطی آبجو عرق خوردی، هر کی یه دلیلی میاورد. ولی خب اتفاق بدی بود که افتاد و دیگه کاری هم از دست کسی برنمیومد. موقعی که تو دستشویی بود و داشتم بالا میاوردم، نمیدونم چرا ولی تو همون لحظه که داشتم محتویات معده‌ام رو می‌دیدم به این فکر می‌کردم که تو دوستای ما، تو دوستای شما، شاید حتی خود ما و خود شما، هستن کسایی که تو گذشته زندگی می‌کنن. کردن توش و ازش بیرونم نمی‌کشن. رستورانای قدیمی می‌رن که هنوز نوشابه شیشه‌ای زمزم دارن، هر جا می‌رن دوربینای آنالوگ قدیمیشونو با خودشون می‌برن، هر جا می‌شینن از بدی توییتر و اینستاگرام و شبکه های اجتماعی می‌گن، اینکه قدیم همه چیش بهتر بود و باید برگردیم دوران غارنشینی.

حالم که یه کم بهتر شد و رو توالت فرنگی نشستم، به دوست‌دخترم فکر کردم. به اینکه چقدر الان ممکنه حس بدی داشته باشه، به اینکه الان فکر می‌کنه مسئولیت کل مهمونی افتاده رو دوشش و اینکه ممکنه بقیه سرزنشش کن و خب همه این اتفاقا هم افتاد. خیلی ناراحت شدم چون این اصلا چیزی نبود که می‌خواستم. گذشت. می‌خواستم باهاش حرف بزنم ولی نمی‌تونستم. نمی‌شد.
آخر شب همه رفتن. من موندم و دوستام و دوست دخترم و دوست دختراشون. به این وضعیت می‌گیم کمپ. اینکه هر چند وقت یه بار جمع شیم یه جا و چند روز با هم باشیم. یه کمپ دوهفته ای پیش رومون بود.
البته هیشکی که دو هفته کامل رو نمی‌تونست بمونه ولی خب همه در رفت و آمد بودیم. من کلاسامو می‌رفتم، جلسه‌های مجله رو می‌رفتم، بعد برمی‌گشتم خونه و می‌دیدم دوستام هنوز هستن. دوست دخترم و بقیه اونایی که کار داشتن هم همینطور. در حال رفت و آمد به سر کار و کمپ و خونه هاشون بودن. غذا درست می‌کردیم، باقیمونده عرقا و آبجوها رو می‌خوردیم، سیگار می‌کشیدیم و به کارای شرکت خودمون می‌رسیدیم.

***

از خواب بیدار می‌شم و میام بیرون. همه جا تاریکه. به غیر از آشپزخونه که مهتابیش روشنه و دقیقا هم راستای اتاق منه. دور و برمو نگاه می‌کنم. در اتاق مامان و خواهرم یه کم بازه. در خونه هم نیمه‌بازه. می‌ترسم. می‌رم تو اتاق مامان. چراغ خوابشون روشنه، خودشون هم با ترس و لرز رو تخت وایسادن. یه مردی که لباسش شبیه لباس پستچیاست، جلوشون وایساده. چاقو دستشه. چاقو رو بلند می‌کنه و گلوی مامانمو می‌بره. خواهرم جیغ می‌کشه. من حتی نمی‌تونم جیغ بزنم یا تکون بخورم. با یه حرکت دیگه، گلوی خواهرم رو هم می‌بره. تو آخرین لحظه، با خواهرم چشم تو چشم می‌شم. بدن خواهرم که با صدای زیادی میفته رو تخت، یهو پستچی صورتشو برمی‌گردونه و من رو می‌بینه، نگاه خیلی خیلی ترسناکی داره. یه چیزی شبیه ماسک یا چشم بند هم رو صورتش هست. همین که منو می‌بینه، میفته دنبالم و منم شروع می‌کنم به فرار کردن و از در خونه می‌رم بیرون و پله ها رو یکی یکی می‌رم پایین. هر چی می‌رم پایین، به ورودی ساختمون نمی‌رسم. انگار نه انگار که فقط چهار تا طبقه است. هر چی می‌دوئم، نمی‌رسم. فقط هی می‌رم پایین و پایین‌تر. هر چی پایین‌تر می‌رم، تاریکی هم بیشتر می‌شه.

***

داشتیم خوابهای ترسناکمون رو واسه هم تعریف می‌کردیم. این خواب ترسناک من بود. تهش می‌گم نکته عجیبش اینه که بعضی وقتا، خودم رو تو خواب با همون لباسی می‌بینم که شبش موقع رفتن به تخت خواب و خوابیدن تنم بود. گفتم که غیر این، یه کابوس ترسناک دیگه هم دارم که از بچگی باهامه و اینکه منو می‌بندن به صندلی و از بالای یه ساختمون خیلی بلند پرتم می‌کنن پایین و باز هر چی سقوط می‌کنم، به زمین نمی‌رسم و این حس ترس زمین خوردن و تیکه تیکه شدن از موقع سقوط هست و حتی بعضی وقتا، تو خواب دست و پا هم می‌زنم. دوست‌دخترم می‌گه اون یکی خوابی هم که واسه من تعریف کردی خیلی ترسناکه.
راست می‌گه.یه خواب خیلی ترسناک دیگه هم دارم که نمی‌خوام تعریفش کنم، چون به نظرم موقع تعریف کردن نمی‌تونم ترس واقعیشو نشون بدم. شاید حتی واسه بعضیا خنده‌دار هم باشه. برای همین بیخیالش می‌شم. بقیه بچه ها هم خوابشونو می‌گن. آخرش می‌گیم کاش فروید زنده بود، چه سوژه‌هایی داشت. و می‌خندیم.

***

تو اتاقم نشستم و از بیرون صدای ناله میاد. میام بیرون. همه جا تاریکه و دوباره فقط چراغ آشپزخونه روشنه. یه موجود عجیبی بالا سر مبل دو نفره وسط هال وایساده. هیچ حرکتی نمی‌کنه. مامان و خواهرم تو اتاق خودشون خوابن. انگار هیچ صدایی نشنیدن. موجود عجیب قد بلندی داره و پره از لباس. یعنی کل هیکلش فقط تیکه تیکه لباسه. بالا تنه‌اش مثلا تیکه های بریده شده از چند تا پیرهنه و در عین حال، چند تا لباس مختلف هم همینطور ازش آویزونه. کل بدنش به غیر از چشماش پوشونده از لباسه. لباسایی که به نظر آشنا میان. لباسای خودم، لباسای بچگی خواهرم و لباسای مامان و بابا. چشماش ولی شبیه چشمای آدمای جذامیه. انگار پوست دور چشما کاملا سوخته و بوی بدی هم ازشون میاد. خیلی آروم نزدیکش می‌شم، تقریبا به فاصله یک متریش می‌رسم. کله‌اش خیلی آروم شروع به حرکت می‌کنه و به سمت من بر می‌گرده. به چشمای من خیره می‌شه و یه حرکت خیلی ناگهانی می‌کنه تا منو بگیره. اما همین که می‌خواد راه بیفته، پاش روی یه چیزی سر می‌خوره و از پشت میفته زمین. موقع افتادن یه صدای جیغ خیلی زیر و آزاردهنده‌ای ایجاد می‌کنه. تازه چشمم به پذیرایی میفته و اینکه دو تا دیگه از همین موجودها اونجا هستن و همین اتفاق هم برای اونا میفته. می‌ترسم. از خونه میام بیرون. چند تا پله که می‌رم پایین، برمی‌گردم و در خونه مون رو می‌بینم که نیمه‌بازه و از لای در، کله اون سه تا موجود رو می‌بینم که دارن بهم نگاه می‌کنن و انگار یه لبخند یا پوزخند دارن. یاد مامان و خواهرم میفتم که تو خونه تنهان. در یهو بسته می‌شه، می‌رم سمت در و هر چی سعی می‌کنم که بازش کنم، نمی‌تونم.

***

این دومین خواب ترسناک بود که به غیر از برای دوست دخترم، برای کس دیگه‌ای تعریف نکرده بودم. این خواب رو هم چندین بار دیدم و این اخیرا هم خیلی بیشتر شده اما قبلا فقط یه دونه از اون موجودا بود و خواب، همون موقع که تو راه پله بودم و برمی‌گشتم و کله خندان اون موجود رو می‌دیدم تموم می‌شد. این دفعه سه تا بودن و بعدم اینکه یادم میفته مامان و خواهرم هنوز تو خونه ان و برمی‌گردم تا درو باز کنم.

از خواب که بیدار می‌شم، ساعت نزدیک چهار صبحه. همین چند ساعت پیش داشتیم خوابای ترسناکمونو واسه هم تعریف می‌کردیم و حالا من همون خوابی که حتی از گفتنش هم خوشم نمیاد رو دیده بودم و محتویات جدیدی هم بهش اضافه شده بود. نگران مامانم و خواهرم شدم. می‌خواستم بلند شم براشون تو وایبر یه چیزی بزنم. دوست دخترم هنوز تو بغلم بود و خوابیده بود و سرشو گذاشته بود رو بازوم. بیخیال شدم. گفتم صبح که بیدار شدم، ازشون خبر میگیرم. صبح شد و ازشون خبری نگرفتم.

***

رفتیم رو تراس که سیگار بکشیم. اومدیم بیرون تا گربه دوست‌دخترم حالش بد نشه که البته آخر سر هم شد. گربه رو برده بود دکتر و دکتر هم گفته بود ریه اش یه کم ناراحته. رو تراس به این فکر می‌کردم که چه جالب می‌شه که مامان اینا برگردن و بگن می‌خوان برن دوبی زندگی کنن. از نظر خودم خیلی بعید نبود. به هر حال هم مامانم و هم خواهرم دیگه چشم امیدی به فامیل ندارن و خوشبختانه رابطه‌مون داره دونه دونه باهاشون قطع می‌شه. برادرم و خانمش هم این اواخر انقدر رفتارای عجیب‌غریبی از خودشون نشون دادن که انگار دوست دارن رابطه‌شون کمتر شه ولی خب روشون نمی‌شه مستقیم بگن. تنها بهونه‌ای که می‌مونه، منم و عذاب وجدانی که ممکنه از تنها گذاشتن من اینجا براشون به وجود بیاد و البته ترس قبولوندن این موضوع که می‌تونن بدون من هم زندگی کنن.
یکی از بچه ها بهم می‌گه تو چرا همیشه انقدر آروم سیگار می‌کشی؟ این رفیقم که اینو پرسیده، خودش لقب «تراکتور» رو داره. چون خیلی زیاد و سریع سیگار می‌کشه. براش یه سخنرانی مفصل می‌رم و می‌گم که تو و بقیه‌تون به سیگار کشیدن مثل یه وظیفه نگاه می‌کنین و می‌خواین هر چه زودتر تمومش کنین تا بتونین بعدی رو روشن کنین و من می‌خوام از سیگارم لذت ببرم و دنبال کیفیتم، نه کمیت. سیگارشونو می‌کشن و می‌رن تو. من تنها می‌مونم. تو تراس بغلی، پسر همسایه میاد. فاصله‌مون کمتر از دو سه متره، منو که می‌بینه هل می‌کنه. اول کلا نادیده‌ام می‌گیره. بعد یه سیگار روشن می‌کنه، دو تا پک که می‌زنه، برمی‌گرده و برام با لبخند دست تکون می‌ده. لبخند می‌زنم و سری تکون می‌دم و می‌رم تو خونه. چهارده سالشه.

مامان زنگ می‌زنه بهم و می‌گه که به جای پنج شنبه، یکشنبه میان چون تخفیفای کریسمس تازه داره شروع می‌شه و هوای دوبی هم بهتر شده و هنوز وقت نکردن که یه جای تفریحی درست حسابی برن و ببینن چون فقط دنبال جهیزیه خواهرمم بودن. می‌گم باشه، مشکلی نیست.

***

امروز برگشتن. حالشون خوبه گرچه خسته‌ان. هنوز لباساشونو عوض نکرده‌ان که مامان می‌گه یه تصمیمی گرفتیم. می‌گم چی؟ می‌گه می‌خوایم بریم اونجا، واسه زندگی. می‌گم عه چه خوب. می‌گه آره، هم هوا خوبه، هم غذاها خوبن، هم دیگه از دست خاله زنک بازی اینجا خلاص می‌شم و تو هم می‌تونی ماهی چهار پنج میلیون دربیاری. یاد اون عکس 9GAG میفتم که عکس ویل فرله و پایینش نوشته Well, that escalated quickly.
خنده ام می‌گیره. می‌گم وا، یعنی چی؟ واسه منم تصمیم گرفتین؟ مامانم خودشو جمع و جور می‌کنه و می‌گه نه، تصمیم که نه ولی جدی دوست نداری اونجا باشی؟ می‌گم نه، جدی دوست ندارم اونجا باشم. می‌گه چرا؟ می‌گم به همون دلیلی که با پسرداییم نرفتم هلند، به همون دلیلی که تو اون مدتی که موقعیتش بود، نرفتم کانادا. چون همه دوستام اینجان، کارم اینجاست و اینکه جاهایی که دوست دارم هر چند وقت یه بار سری بهشون بزنم اینجاست. آدمی که دوستش دارم اینجاست. می‌گه خب، پس هیچی. می‌گم خب شماها چرا نمی‌رین. خواهرم اخم می‌کنه و مامانم می‌گه نه بابا، شوخی کردم اصلا.

یه ساعت بعدش من و خواهرم می‌ریم که نهار بگیریم. داماد حسابی سرماخورده و حالش بده و نمی‌تونه پشت ماشین بشینه. مامان ازم خواهش می‌کنه که بریم دنبال نهار. رفتنی رو من پشت فرمون می‌شینم و موقع برگشت، خواهرم. وقتی که داشتیم برمی‌گشتیم، از خواهرم می‌پرسم: مامان جدی داشت می‌گفت واسه اونجا زندگی کردن؟ می‌گه آره، فکر کنم. همه مون یه کم راجع بهش فکر کردیم. اونجا خب واقعا بهتره ولی باید تو و مامان هم باشین. گفتم من که نمی‌تونم ولی خب مامان رو ببرین. گفت نمیشه. تو هم باید باشی. تو نباشی خیلی سخته برا من. می‌خندم و می‌گم خیلی خری اگه فقط و فقط به خاطر نبود من یا مامان این موقعیتو از خودت بگیری. دوبی با اینکه گهه و من اصن خوشم نمیاد ازش ولی جای خوبیه و شماها خوشتون اومده و حداقلش از اینجا بهتره و اونجا داماد هم کارش جواب داده و قطعا خیلی واسش سخته بیاد اینجا بخواد یه کاری رو تازه شروع کنه. می‌گه آره خب. ولی کار چه فایده داره وقتی پیش اونایی که دوستشون داری نباشی؟ می‌گم آره واقعا، واسه منم همین سخته. چون به غیر از شماها، بقیه کسایی هم که دوستشون دارم همینجان و نمی‌تونم ولشون کنم. بهش می‌گم نمی‌تونم اینو برای مامان توضیح بدم ولی تو می‌دونی که من آدمیم که واسه بقیه زندگی می‌کنم. بهترین جای دنیا هم که باشم، نمی‌تونم مثل آدم از زندگیم لذت ببرم و اصلا نمی‌تونم زندگی کنم اگه اونایی که دوستشون دارم کنارم نباشن. رفتن شما هم، اگه قطعی بشه تصمیمتون، قطعا واسه من سخته ولی همین که بدونم یه جایی هستین که حالتون خوبه و زندگیتون خوبه و خوشحالید، آروم می‌شم. می‌فهمی چی می‌گم، نه؟ میگه آره، می‌فهمم.
پایین خونه که می‌رسیم، ماشینو پارک می‌کنه ولی بیرون نمیره. رو صندلی نشسته هنوز. می‌گه می‌دونی چقدر دوستت دارم دیگه؟ می‌گم آره. بغلم می‌کنه و می‌فهمم که بیشتر از همه، دلم برای بغل کردنش تنگ شده. این احتمالا چیزیه که بیشتر از هر چیز دیگه‌ای نمی‌تونم تحملش کنم. اینکه نتونم دیگه بغلش کنم. تو همون لحظه دنبال چیزای مشابه تو بقیه رابطه‌هام می‌گردم. اینکه چقدر سخته واسم نبود آرامشی که موقع بودن با دوست‌دخترم دارم، اینکه چقدر وقتی باهاشم خودمم و اینکه نبودن این حس آرامش و اطمینان چقدر ممکنه زندگیم رو خالی کنه، یاد روز تولد میفتم و اینکه دوستام همه کار کردن تا تو اون همه استرس، آروم شم. دیدم نبود این دوستا هم واسم سخته، جدا شدن ازشون سخته.

سفت بغلش می‌کنم. می‌ریم بالا و غذا می‌خوریم. سوغاتیامو میارن. خواهرم واسم یه پاکت تیله خریده. می‌برم می‌ذارمشون کنار بقیه تیله‌هایی که تو همه این سالا واسم خریده.

Bless my heart, bless yours too I don’t know where I’m gonna go, don’t know what I’m gonna do


وسط مهمانی یاد داستانم افتادم. مست بودیم. می‌رقصیدیم. خودم هم نمی‌دانم که چه شد یاد آن داستان افتادم. البته خود داستان هم که نه، بیشتر به فکر نظری بودم که برایم نوشته بودند. «تجربه» داستانم را در بخش کارگاهش چاپ کرده بود. هنوز ده شماره از مجله نگذشته بود، همان اوایل کارشان. یک داستان برای همشهری داستان فرستادم، یک داستان برای گلستانه و یکی هم برای تجربه. آن دو تا چاپ نشدند و این یکی شد.

اصلا تا همین یکی دو هفته پیش یادم نبود که داستانم چاپ شده و بعدش هم دو تا داستان دیگر برای بخش فرهنگی یک روزنامه فرستادم و چاپ شد. یعنی فرستادم که نه، این بخش فرهنگی روزنامه پنج‌شنبه‌ها بود و مسئول آن هم یکی از دوستانم که ازم تقاضا کرد چند تا داستان برایشان بنویسم و من هم باید زور بالای سرم می‌بود تا واقعا یک چیزی می‌نوشتم. مثل همین الان که باید زور بالای سرم باشد تا یک کاری بکنم. یکی دو هفته پیش لیستی از کارهایی که تا حالا کرده بودم درست کردم تا برای رزومه‌ام از آنها استفاده کنم. بعد یاد داستان‌هایم افتادم.

 

نظر منتقد تجربه را خواندم. آن موقع نفهمیده بودم که ازم تعریف کرده بود یا برعکسش قصد تخریب داشت. اما الان که خواندم، فهمیدم. هیچ کدامشان نبود. می‌خواست بیشتر بنویسم. شاید هم اصلا به تخمش نبود. ولی من چنین حسی داشتم. آخرش برایم نوشته بود که «نویسنده باید از ذهن جزئی‌نگرش خلاقیتی بسیار بیشتر طلب کند و از تجربه نترسد.»

 

دلم برای آن نویسنده «کم‌تجربه اما نسبتا باهوش» تنگ شد. وسط مهمانی تولد. مسخره است. به خودم گفتم که باید بیشتر بنویسم. بعد یاد همه قول‌هایی افتادم که تا حالا به خودم دادم و اینکه تقریبا هیچ‌کدامشان عملی نشد. یاد همه کتاب‌هایی افتادم که هنوز نخواندم و همه کتاب‌هایی که قرار است ترجمه کنم. یاد همه آهنگ‌های خوبی افتادم که گوش ندادم و همه فیلم‌های شاهکاری که ندیده‌ام. و بعد به این فکر کردم که من هر چقدر هم تلاش بکنم و بنویسم که آخرش هم سلینجر و کارور و وونه‌گات نمی‌شوم. و اصلا مگر دنیا چند تا سلینجر و کارور می‌خواهد و من کجا و آنها کجا.

 

همه اینها را گفتم ولی فردایش که در راه برگشت به تهران بودیم، به فکر چند ایده برای یک داستان کوتاه بودم. داستانی که شاید همین روزها شروع کنم به نوشتن ولی برای هیچ جا نفرستم و برای هیچ کس نخوانم. و واقعا بین این همه کتاب‌های شکیل و خوش‌رنگی که هر روز چاپ می‌شوند و نویسنده‌هایشان اسم‌های قشنگ و بامعنی دارند و قبلا هم وبلاگ‌های پرطرفدار و محبوب داشته‌اند، اصلا مگر مهم است که داستان من چاپ بشود، خوانده بشود یا نه؟

تو مدفوعت هم از ما بهترون بود، برای خاک بندر بهترین کود


توی تاکسی نشسته بودم. تا همین چند دقیقه پیشش حالم خوب خوب بود. لعنتی، چرا شبای ونک اینطوریه؟ خاطره، خاطره های بد داشتم ازش؟ داشتم، ولی مگه از ولیعصر و انقلاب و رسالت و جوادیه هم خاطره بد ندارم؟ دارم. ونک لعنتی چرا اینطوریه؟ شباش چرا بدتره؟

***

دیگه یاد گرفتم که ول کنم. بی خیال بشم. نه که تا الان بلد نبودما، ولی تا حالا جاهای اشتباهی ول کردم. الان ولی خسته شدم ازبس نگران آینده و زندگی خواهرم بودم، خسته شدم بس که غصه مشکلات برادرم و زنش رو خوردم، خسته شدم انقدر حواسم به خودم نبوده، به مشکلات و حتی تفریحات خودم نبوده. دیگه ول کردم. چون من مسئول انتخابای بقیه و عواقبشون نیستم و نهایت کاری که بتونم بکنم اینه که دو کلمه حرف بزنم که زدم و تمام. خواهرم میخواد تو این سن با این آدم ازدواج کنه، خودش هم باید عواقب تصمیمشو بپذیره. به من چه اصن که داداشم چه مشکلایی داره. خودخواهم، عنم، قبول. ولی خسته شدم دیگه. چون وقتی برای خودشون انقدر مهم نیست که دو ساعت بشینن بهش فکر کنن، چرا باید برای من مهم باشه و هفت روز هفته نگران بقیه باشم. الان فقط نگران پسرعموی ده-دوازده ساله امم که باباش تازه مرده. هفتم که تموم شد و میخواستیم برگردیم خونه هامون، شماره مو بهش دادم و گفتم هر وقت خواستی بهم زنگ بزن حرف بزنیم. تا چهلم که دوباره بریم اون شهر گه گرفته، خبری نشد ازش. فقط عمه ام بهم گفت که یه زنگ بهش بزن، بهش بگو بعد فوت بابات حالت چطوری بوده و این چیزا. زنگ نزدم چون خودمم تو این موقعیت بودم و میدونم که زنگ و حرف و محبت و خشم هیچ کسی نمیتونه حال اون بچه رو خوب کنه و واقعیت اینه که دیگه هم حالش خوب نمیشه. حتی وقت هشت سال بگذره. همیشه یه تیکه گمشده و خالی تو وجودش هست که هر وقت بره بیرون، یه پدر و پسری رو ببینه که دارن با هم قدم میزنن، حرف میزنن، بازی میکنن یا اصن دعوا میکنن، حالش بد میشه و این تیکه خالی هی بزرگ تر میشه. زنگ نزدم چون همه اون حرفایی که عمه ام میگفت رو تا خود هفتم بهش گفته بودم. یعنی خودش پرسید. پرسید تو چیکار کردی که تا حالا معتاد نشدی؟ چیکار کردی که تونستی درستو تموم کنی؟ به دوستا و آشناهای تو سالن غذاخوری اشاره کرد و گفت هفتم تموم بشه، اینا همه میرن، نه؟ بر خلاف بقیه، جوابای واقعی رو بهش دادم نه جوابایی که بقیه فکر میکردن دوست داره بشنوه. خودش گفت. گفت خسته شدم انقدر بهم گفتن درست میشه، درست میشه. هیچی درست نشد. خودش گفت.

روز چهلم بهم گفت میخوام برم این مداحه رو بزنم. یارو داشت با آه و ناله از یتیما میخوند. گفتم بهش توجه نکن، چرت و پرت میگه. چند دقیقه ساکت شد. بعد گفت چند بار خواستم بهت زنگ بزنم ولی نزدم. گفتم چرا. گفت نمیدونم. سر تکون دادم. گفت عمه چند روز پیش میگفت که قراره بهم زنگ بزنی. گفتم عمه اشتباه کردش. تو قراره به من زنگ بزنی. خب؟ گفت خب. شبش برگشتیم تهران. فرداش بهم زنگ زد. با دوستای دوران دانشگاه قرار گذاشته بودیم. تو کافه بودم. زنگ زد. رفتم بیرون. گفت چرا انگلیسی زبان بین المللیه، چرا من وسط تابستون سرما خوردم و چرا باید درس بخونم؟ بیست دقیقه با هم حرف زدیم.

این پاراگرافو میخواستم اینطوری شروع کنم: با وجود همه تلاش ها… ولی دیدم هیچ تلاشی نشده. نه از طرف من، نه از طرف اونا. نتیجه اینه که روز به روز داریم از هم دورتر میشیم. من و خونه، من و خونواده. انگار مهم هم نیست. نه برای من، نه برای اونا. اتفاقیه که داره میفته و کسی هم کاری نمیتونه براش بکنه. مثل بلند شدن ناخونا، مثل عوض شدن فصلا. باید یه گوشه بشینیم و قبول کنیم. و در نهایت هم که قراره همین اتفاق بیفته. زمانش واسه کی مهمه؟ اتفاقا الان که مامان حواسش به عروسی و این برنامه ها گرمه، بهترین موقع است. خونه دوست دخترم بودم که زنگ زد. گفت بچه ها نیستن، امشب تنهام. گفتم بیام پیشت؟ گفت نه، بالاخره باید عادت کنم. و این بالاخره باید عادت کنم رو یه جوری گفت که واقعا داره عادت میکنه، که داره کنار میاد، و طوری نگفت که انگار اتنشن هور تو وجود همه مادرا وقتی با پسرشون حرف میزنن، داره میگه. واقعا خودش بود. میخواد عادت کنه و داره عادت میکنه. گفتم بالاخره که چی؟ تهش همین میشه دیگه. گفتم باشه پس، اگه خواستی بیام بگو. گفت باشه. خداحافظی کردیم. تهش که چی؟ زندگی همینه دیگه.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 117 مشترک دیگر بپیوندید