Skip to content

این پوست و استخوان هراسان، من هستم. *


امشب هم تنها هستم. قبلا از این تنهایی‌هایی هر چند وقت یک بار خیلی خوشحال می‌شدم. الان؛ نه. شاید به خاطر اینکه تنهایی‌ها بیشتر از هر چند وقت یک بار شده‌اند یا شاید به خاطر اینکه دیگر هیچ چیزی فرقی ایجاد نمی‌کند. تفاوتی ندارد. تنها. شلوغ. یک نفر. دو نقر.

شام، ماکارونی دیشب است. کمی از آن را می‌کشم روی بشقاب و می‌گذارمش توی ماکروفر. وقت‌هایی که تنها هستم و باید تنها غذا بخورم، هاردم را وصل می‌کنم به تلویزیون و فرندز می‌بینم. پروسه‌اش این شکلی است که بیست دقیقه دنبال اپیزود دلخواه می‌گردم و در این مدت غذایم هم سرد شده، بعد که اپیزود موردنظر را پیدا کردم، در حین شام خوردن آن را می‌بینم و غذا خوردن هم نهایت ده دقیقه طول می‌کشد. اپیزود را نصفه و نیمه ول می‌کنم و می‌روم توی تراسمان سیگار می‌کشم. امشب اما اپیزود دلخواه را نتوانستم پیدا کنم. هی دو دقیقه از یک اپیزود را می‌دیدم و کمی ماکارونی می‌خوردم و دوباره میفتادم دنبال یک اپیزود دیگر. بعد از نیم ساعت گشتن و سرد شدن کامل غذا، فهمیدم که دیگر نمی‌توانم فرندز نگاه کنم. حداقل فعلا و برای مدتی. واقعا کشف سنگینی بود. دلیلش را می‌دانم. به همان دلیل که خیلی آهنگ‌ها را هم دیگر نمی‌توانم گوش کنم. خیلی جاها هم دیگر نمی‌توانم برم. چون بعضی کارها به اسم بعضیها ثبت می‌شود و از آنجا به بعد باید فقط انجام دادنشان را متوقف کرد. احتمالا کسی متوجه نخواهد شد. مهم نیست. چاره‌اش را می‌دانم: زمان.

شام را برگرداندم توی قابلمه و لم دادم روی مبل. «صید قزل‌آلا در آمریکا» را برداشتم. راستش از این سی، چهل صفحه‌ای که تا الان خوانده‌ام، هیچی نفهمیدم. حتی نمی‌د‌انم کتاب مال کیست و از کجا آمده. مطمئن هستم که خودم آن را نخریده‌ام. پشت آخرین صفحه سفید کتاب نوشته شده: «21 اردیبهشت 88 / آتفه». چند صفحه که می‌خوانم، کتاب را می‌گذارم کنار. دلم یک سیگار دیگر می‌خواهد. اگر در دوران اوجم بودم، این کتاب را در یک بار نشستن و خواندن تمام می‌کردم. همانطور که «مرد بیوطن» وونه‌گات را یک شب تا صبح خواندم. یا ناتور دشت را، و وقتی که تمام شد، چند دقیقه‌ای مات و مبهوت ماندم و دوباره شروع کردم از اول خواندن. چند سال بعد که برگردم به این روزها، می‌بینم که در دوران اوج هیچ‌چیزی نبوده‌ام. و چه حسی باشکوه‌تر از این.

سیگار نمی‌کشم. کتاب را می‌گذارم کنار. خوابم می‌برد. کابوس موجودات عجیب پوشیده از لباس با چشمهای جذامی (+) را می‌بینم. بیدار که می‌شوم، کلی عرق کرده‌ام اما هیچ حس خاصی ندارم. یعنی دیگر مثل قبل نمی‌ترسم. کمی آب می‌خورم و لیوان در دست، می‌نشینم روی مبل. یاد دورانی میفتم که پیش روانشناس می‌رفتم و یاد حرف خانم دکتر؛ که می‌گفت ذهن ما قابلیت تولید آیتم‌های جدید رو نداره. می‌گفت مثلا شما نمی‌تونی یه رنگ کاملا جدید تو ذهنت درست کنی، یا یه صدای کاملا جدید از خودت درآری. همه و همه چیزهایی بودن که قبلا ذهنت دیده یا شنیده. می‌گفت کابوسها هم همینطوری هستن. چیزهایی که ما تو کابوس و رویا می‌بینیم، در واقع چیزهایین که یا قبلا دیدیم و نمی‌خوایم به یاد بیاریم، یا اینها تفسیرهایی از پدیده‌ها و آدم‌ها و اتفاقات روزمره زندگیمون هستن که تو ناخودآگاهمون به شکل اون موجود یا اون صدا یا اون تصویر تو کابوس دراومده. هیچ‌وقت نرفتم درست و حسابی راجع بهش تحقیق کنم و ببینم حرف‌های خانم دکتر از لحاظ علمی ثابت شده‌اند یا صرفا نظرات خودشون بوده. درهر صورت.

بیدار که شدم، نمی‌ترسیدم اما یک حس دیگر داشتم. یک آسودگی. حسی که بعد مدتها دلتنگی، وقت دیدن کسی به سراغت می‌آید. نمی‌توانم بگویم دلم برای این کابوس و موجودهای توی آن تنگ شده بود اما انگار که دوباره این کابوس را دیدم، خیالم راحت شد که این بخش از وجودم هنوز هست. نمی‌دانم دارم خوب و درست توضیح می‌دهم یا نه و اینکه اصلا راه درستی برای توضیح دادن چنین حسی وجود دارد یا نه. چیزی شبیه به آسودگی بود.

چند وقت پیش بختک افتاد روم. خارجی‌ها بهش می‌گویند Sleep Paralysis. دومین بار در یک هفته؛ رکورد جدید. هیچ چیزی شبیه خواب نبود. بیدار بودم و همه چیز را متوجه می‌شدم ولی نمی‌توانستم تکان بخورم. صداهایی می‌شنیدم. مثل پچ‌پج. دو سه بار سعی کردم که بلند شوم؛ نتوانستم. انگار یک جسم سنگینی روی سینه‌ام انداخته بودند. چشمانم را می‌بستم و همه زورم را می‌زدم که هوشیار شوم یا تکان بخورم. نمی‌شد. صداها همچنان بودند و انگار بیشتر و بلندتر هم می‌شدند. .واقعا ترسناک بود. مدتهاست که کابوس می‌بینم و فکر می‌کنم در آن دسته از آدم‌ها هستم که بختک هم زیاد برایشان اتفاق میفتد اما این بار واقعا همه چیز متفاوت بود. این بار سنگینی چیزی یا کسی را واقعا روی بدنم حس می‌کردم. صداها را به وضوح کامل می‌شنیدم. برای آخرین بار، چشمانم را بستم و همه زورم را یک جا جمع کردم و وقتی چشم باز کردم، دیدم توی پذیرایی هستم و مادرم با قیافه نگران و خواب‌آلود جلویم ایستاده بود. گفت چیه؟ چی شده؟ گفتم بختک. وحشت‌زده گفت: دوباره؟! گفتم دوباره. رفت و برایم یک لیوان آب آورد. گفتم چی شد اومدی بیرون؟ گفت داشتی داد میزدی و راه میرفتی.
یادم نمی‌آید.

* * *

جمعه گذشته اولین سالگرد عمویم بود. یعنی سالگرد واقعیش می‌شد یکشنبه، یازدهم. مراسمش را جمعه گرفتند. برادرم و همسرش نیامدند چون بچه‌شان یکشنبه هفته پیش به دنیا آمد و آخ که چه بچه آرام و قشنگ و همه‌چی تمامی است. آمدنش زندگی تقریبا همه‌مان را عوض کرده. فسقلی هنوز دو هفته هم نشده که آمده ولی هر وقت که کنارش هستیم یا بهش فکر می‌کنیم، خنده روی لبمان می‌نشیند و خوشحال می‌شویم. اما خب نمی‌شود که همیشه کنارش باشیم و همیشه بهش فکر کنیم.

من هم نمی‌خواستم بروم. سالگرد را می‌گویم. فقط به خاطر پسرعمویم رفتم. چهار شماره آخر مجله را برایش بردم و چند تا بازی ایکس باکس که تازه برایش خریده‌اند. از این یکشنبه، دیگر نمی‌تواند با خودش بگوید: «بابام پارسال این موقع زنده بود.» خودم هم سال اول همین کار را می‌کردم. یک بیماری عجیب بود واقعا. اوضاع برای این طفلک که دوم راهنمایی قرار است برود، بدتر هم هست. من حداقل وقتی به یک سال پیش از حادثه فکر می‌کردم، خاطرات (نسبتا) خوب یادم می‌آمد. پسرعمویم اما به یک سال قبلش هم که فکر کند، یاد مریضی و خودکشی ناموفق و دعواهای پدرش میفتد. خوب نیست. اصلا.

در راه برگشت توی ماشین، خوابم برد. در ماشین بهتر از هر جای دیگری می‌خوابم. ماشین در حال حرکت در واقع. کشف جدید چند روز پیشم است. انقدر راحت و آرام خوابم می‌برد که خودم هم تعجب می‌کنم. چون من به شدت سخت می‌خوابم و خوابم هم بسیار سبک است. اما در ماشین و بین آن همه سر و صدا و ترافیک و موزیک، راحت می‌خوابم. در واقع خوابم انقدر سنگین شده بود که خواهرم و همسرش، با دهن باز و قیافه خنده‌داری که موقع خواب پیدا کرده بودم، در ماشین سلفی گرفته بودند و بعدش آن را به من نشان دادند و گفتند که واقعا عجیب بود که بیدار نشدی. خیلی سر و صدا کردیم.

رسیدیم خانه. ساعت یک و نیم نیمه‌شب است.
روی تختم هستم. سعی می‌کنم بخوابم. ساعت پنج و نیم صبح است.

* * *

شنبه تا چهارشنبه‌ام عملا یک روز هستند. یک روز طولانی که کش می‌آید و در واقع پنج روز طول می‌کشد. البته سه‌شنبه را می‌توانم از این روز طولانی جدا کنم. اما بقیه‌اش یکی است. صبح بیدار می‌شوم، چای می‌خورم، کار ترجمه انجام می‌دهم، سعی می‌کنم بنویسم و هر بار پس از شکست، دوباره برمی‌گردم سر ترجمه و بعد فکر می‌کنم (البته بیشتر اینجوری است که فکرها من را می‌کنند.) نگران می‌شوم و بعد استرس می‌گیرم و بعد برای اینکه استرسم کم شود، می‌روم بیرون از خانه و کافه و قهوه و شیک شکلات و تست ژامبون و سیگار و سیگار و سیگار. بعد ساعت چهار می‌شود. دو تا کلاس پشت سر هم دارم. دوشنبه‌ها و چهارشنبه‌ها درس یاد می‌دهم. شنبه‌ها و یکشنبه‌ها، درس یاد می‌گیرم. مثلا. که واقعا اینها هیچ فرقی با هم ندارند. همه‌اش مسخره‌بازی است. کار اضافی است. گول زدن است. قدم‌های الکی و تلاش‌های بیوده که بعدا حداقل شرمنده خودم نباشم. حتی از این هم پست‌تر؛ که بعدا بگویم خواستم ولی نشد. بهانه‌ای جدید، بهانه‌ای بهتر.

پنجشنبه‌ها و جمعه‌ها هم تفاوت چندانی با روزهای قبلش ندارند. همان‌قدر ملال‌آور و همان‌قدر خسته‌کننده. با این تفاوت که دیگر کلاسی وجود ندارد. یعنی آنجا که از خانه بیرون می‌روم، در خود خانه ادامه پیدا می‌کند. استرس و ترجمه و کتاب و کتاب و کتاب و سیگار. البته اگر تنها باشم. اگر تنها نباشم، ترجمه و کتاب و کتاب و استرس و استرس و استرس.

راستش متاسف هستم. برای آن یکی دو نفری که از بقیه بهم نزدیکتر هستند و جلویشان ترسی از خودم ندارم و برای آنهایی که دورند و جلویشان فرقی ندارد که چطور باشم. در فاصله بین این دو گروه، جمعیت بسیار بزرگتری قرار دارد. آن‌هایی که تکلیفشان معلوم نیست. تکلیفم باهاشان معلوم نیست. مثل خانواده. مثل دوستانم. به طور کلی، همه کسانی که می‌شناسم و برایم اهمیت دارند و برایشان اهمیت دارم ولی هنوز با هم سال‌ها و ساعت‌ها و کیلومترها فاصله داریم و چاره‌ای هم نیست. آنها از من نیستند و باشگاهشان هم عضو جدید نمی‌گیرد. کج‌دار و مریض پیش می‌رویم. تا کجا؟ نمی‌دانم.

«صید قزل‌آلا در آمریکا» می‌خوانم. چیزی از آن را نمی‌فهمم.

شام ماکارونی دیشب است.

 

* از کتاب «شب‌یک شب‌دو»

Protect me from what I want


[کیریلف:] – «نه، من می‌دانم که نیست خدا. و ممکن نیست وجود داشته باشد!»
[پیوتر ستپانویچ:] – « این حرف شما درست‌تر است.»
– «تو هیچ نمی‌فهمی که آدمی که در سر داشته باشد این دو فکر را نمی‌تواند زنده بماند؟»
– «پس باید خود را بکشد؟»
– «تو جدا نمی‌فهمی که همین کافی است برای خودکشی؟ تو نمی‌فهمی که چنین آدمی فقط یک نفر هست میان صد میلیون نظیر شما، که نخواهد تحمل کند؟»

شیاطین (جن‌زدگان) : داستایفسکی / سروش حبیبی

* * *

تلویزیون سریال محبوبش در روزهای ماه رمضان یعنی «او یک فرشته بود» را برای بار دویست و چهلم گذاشته است. ما هم همچون ایام قدیم، چون هیچ‌جای دیگری چیزی ندارد و ما هم ماهواره نداریم، موقع نهار و وسط روز او یک فرشته بود می‌بینیم. از مامان می‌پرسم اینو چه سالی ساختن؟ می‌گوید هشتاد و چهار. می‌گویم نه بابا، اون خونه دو طبقه بودیم. می‌گوید نه، یادت نیست. تازه اثاث‌کشی کرده بودیم خونه آخریه، ماه رمضونش اینو گذاشته بود. بعد یادم آمد و دیدم که درست می‌گوید. ولی خب بامزه است که مامان می‌گوید خونه آخری. انگار بعد مرگ بابا، زندگی دیگر ادامه پیدا نکرده و تاریخ، تمام شده است. جالب است که ما بعد آن دو بار اثاث‌کشی کردیم. ولی هنوز برای همه‌مان آن خانه بزرگ و دل‌باز دم اتوبان باقری، خانه آخری است.

* * *

لب تراس نشسته‌ام. برای جند دقیقه‌ای سعی کردم که به ترس از ارتفاعم توجهی نکنم و با خیال راحت سیگارم را بکشم. روی لبه کوتاه تراس نشستم. سیگارم را که درآوردم و روشن کردم، پسر پانزده-شانزده ساله همسایه طبقه پایین از تراس خودشان من را دید و سرش را به نشانه تاسف تکان داد. احساس قدرت می‌کردم؛ اگر کمی به سمت راست خم می‌شدم، از چهار طبقه میفتادم پایین. حتی بعدش برایم مهم نبود. اینکه زنده می‌مانم یا نه. بدون توجه به پسر همسایه و قیافه خنده‌دارش، آرام برای خودم زمزمه کردم:

مادرم روبروی تلویزیون
پدرم روزنامه می‌خواند
چه کسی گریه می‌کند تا صبح؟
چه کسی در اتاق می‌ماند؟
هیچکس واقعا نمی‌فهمد
هیچکس واقعا نمی‌داند

یک بار. دو بار. سه بار.

* * *

میدان رسالت را به سمت متروی گلبرگ راه می‌روم. آهنگ گوش می‌دهم. آهنگ جدید که پلی می‌شود، میفتم توی اتوبوس تهران-قم. کنارم هم‌اتاقی‌هایم نشسته‌اند که سال‌ها و فرسنگ‌ها باهام فاصله دارند. بیست کیلومتر به قم مانده است. چشمم را می‌بندم و باز که می‌کنم، بالای قبری ایستاده‌ام. قبر سه طبقه‌ای که در دو طبقه‌اش عمو و پدربزرگم هستند. یک نفر کنار قبرستان ایستاده و گیتار الکتریک به دست دارد. از زمین فاصله می‌گیرم و چشم که باز می‌کنم، تمام شهر معلوم است. تمام جاده معلوم است. تمام قبرها معلوم هستند. یک طبقه و دو طبقه و سه طبقه و خاطرات نسل‌ها و خاندان‌هایی که زیر خروارها خاک مدفون شده‌اند. چشم باز می‌کنم؛ متروی گلبرگ را رد کرده‌ام.

?Who will be there to catch me when I stumble, When I fall


وارد مغازه می‌شوم و می‌پرسم که شیر کجاست. فروشنده به یخچال ته مغازه اشاره می‌کند و لبخندی می‌زد. از لبخندش خوشم نمی‌آید. بعد می‌گوید: آقای فلانی، ما دو سال و نیمه که اینجاییم. تا الانم جای محصولاتمونو عوض نکردیم. بعد شما هر بار میای، می‌پرسی که جای شیر کجاست، جای بستنی کجاست، جای روغن کجاست. و بعد باز خندید. من هم خندیدم. گفتم: آره، همینجوریه. دفعه بعدم بیام باز می‌پرسم. یادم میره. دست خودم نیست. فروشنده دوباره و این بار بیشتر و با دهانی بازتر خندید.

* * *

مادربزرگ پیر و چروک‌شده‌ام، زنگ زده خانه ما و با مادرم صحبت کرده است. به مادرم گفته: این بچه‌ها منو آوردن گذاشتن کاشون. تو زنگ بزن بهشون بگو که چرا منو آوردن گذاشتن خونه غریبه. بهشون بگو خجالت بکشن که دو ماه شده نیومدن یه سر به من بزنن. بگو الان زنگ زدم به حاجی، تو راهه که بیاد دنبالم. قراره با هم بریم گلپایگان. شایدم خود اصفهون. بهشون بگو من خجالت می‌کشم اینجا. خونه غریبه. زشته.

مادرم تلفن را قطع کرد و بعدش گریه کرد. با هق‌هق زیاد و به شکل خیلی بدی عصبی. بعد زنگ زد به عموی بزرگم، گفت عزیز چی می‌گه؟ عمو گفت: ما الان همه اینجاییم. عزیز جلومون نشسته. شنیدیم همه حرفاشو.

نکته اول: عزیز و عموی بزرگ و عمه‌ها، ساکن قم هستند.
نکته دوم: حاجی، پدر پدرم چهار سال پیش از سرطان مرد.
نکته سوم: عزیز مبتلا به آلزایمر است.

* * *

شیر را که می‌خرم، می‌روم جلوی بانک، منتظر مینی‌بوس شهرک می‌شوم. وقت‌هایی که منتظر مینی‌بوسم، به چیز خاصی فکر نمی‌کنم. آهنگ گوش می‌دهم و آهنگ گوش می‌دهم. معمولا در این مواقع، انقدر خسته هستم که کار دیگری جز آهنگ گوش دادن نمی‌توانم انجام دهم. مثل امروز که انقدر خیابانها را اینور و آنور رفتم که استخوان‌های پاهایم به قدر غیرقابل‌انکاری درد می‌کنند. سنت را کنار گذاشتم و این بار خواستم، وقتی منتظر مینی‌بوس ایستاده‌ام، کمی فکر هم بکنم. جاهایی که امروز رفتم را در ذهنم مرور کردم و دیدم کل این شهر کم‌کم دارد تبدیل می‌شود به یک دفترچه خاطرات بزرگ که هر جایش می‌روی، یک تکه خاطره، یک مشت دیالوگ پاشیده می‌شود رویت.
آدم اینطوری چطور می‌تواند ادعای کامل بودن بکند؟ وقتی می‌شود هر تکه‌اش را در یک خیابان، وسط یک کوچه یا روی یک صندلی پیدا کرد.

* * *

مادرم می‌خواهد برود قم، عیادت عزیز. چند هفته پیش با هم آنجا بودیم. باز هم به بهانه عیادت عزیز. گفتم من نمیام. گفت چرا؟ گفتم چون منو یادش نیست، هیشکیو یادش نیست. نمی‌خوام تو این وضع ببینمش. گفت خب که چی؟ اون الان نیاز داره به ما. گفتم اون اصن ما رو نمیشناسه که به ما نیاز داشته باشه. اون می‌میره ولی من بعدش باید با این تصویر زندگی کنم و کنار بیام. که مادربزرگم روزای آخر زندگیش، منو نمیشناخت. تو هم داری می‌ری که بعدا دلت نسوزه روزای آخر پیشش نبودی. تو به یه نوعی دنبال تسکین خودتی، منم به یه نوعی. گفت یعنی چی؟ من پیر بشم، آلزایمر بگیرم، تو نمیای دیدنم؟ تو وقتی هفتاد سالت شد، نمیخوای بچه‌هات بیان ببیننت؟ بهش گفتم مادر عزیزم

نکته اول: تو بچه عزیز نیستی.
نکته دوم: من جانم را هم برای مادرم می‌دهم اما حاضر نیستم او را در چنین وضعیتی ببینم.
نکته سوم: من به هفتاد سال عمر نمی‌رسم.

* * *

همچنان منتظر اتوبوس بودم. نشستم خیلی مریض‌وار، تمام این «تصویرها» را در ذهنم ردیف کردم؛ بردن جنازه شهدا، میدان بهمن، بدن سوخته بابا از زیر کفن، بدن له‌شده آن پدربزرگ از سرطان، بدن له‌شده این پدربزرگ از سرطان، سردخانه، غسال‌خانه، افسردگی و خودکشی عمو، بدن پفکرده‌اش، سردخانه، غسال‌خانه. چهره خجالت‌زده عزیز که نوه‌هاش رو نمی‌تونست به یاد بیاره دو هفته پیش.

* * *

خانه که رسیدم، همه‌جا تاریک بود. رومبلی‌ها روی تمام مبل‌ها را پوشانده بودند. انگار وارد خانه خالی از سکنه‌ای شده‌ای که فقط کمی گرد و خاک کم داشت تا بتوان گفت هیچ‌کسی در بیست سال گذشته وارد آن نشده است. شیر را که توی یخچال می‌گذارم و در یخچال را می‌بندم، چشمم به بسته بزرگ بیسکوییتی می‌خورد که هفته پیش برای مهمان‌ها خریده بودم. بسته بیسکوییت را گرفتم در دستم و همانطور وسط آشپزخانه ایستادم. چند دقیقه‌ای همانطور ماندم و بعد نشستم وسط آشپزخانه و یک بیسکوییت از داخل بسته درآوردم و آن را خوردم. بعد دومی، بعد سومی. یخچال و ماشین ظرفشویی و سینک و دستکش‌ها و چاقوها را می‌دیدم که به من می‌خندند.

You better keep the wolf back from the door, He wanders ever closer every time


نسبت به اینکه تا چند وقت دیگر عمو خواهم شد، هیچ حس خاصی ندارم. ظاهرا تا وقتی که خود بچه به دنیا نیامده است و ندیده‌ایش، داشتن این حس طبیعی است؛ برای عموها و عمه‌ها و خاله‌ها و دایی‌ها. به پدرش که نگاه می‌کنم، حس می‌کنم ژنها چقدر در حقش بدی کرده‌اند. از هر دو خانواده، فقط بدی‌ها را به ارث برده؛ از خانواده پدری صرع و تشنج و کمی کسخلی و از سمت مادری قد کوتاه و کچلی و کله پخ. من اما که فرزند دوم هستم، وضعم کمی بهتر است. از طرف پدری قد بلند و چشم‌های ضعیف را گرفتم و از طرف مادری کمی مشکل قلبی و دماغ بزرگ رشتی. اوضاع اما برای خواهرم از همه بهتر است. انگار برادرم و من، نسخه‌های بتا و آلفا بودیم و خواهرم محصول نهایی. نه چشم‌های ضعیف و تشنج و کسخلی سمت خانواده پدری را گرفت، نه دماغ بزرگ رشتی و کله پخ و مشکل قلبی سمت مادری را. به غیر از مسائل ژنتیکی، در باقی چیزها هم قضیه همینطوری بود. یعنی انگار پدر و مادرمان، فرزند به فرزند پیشرفت کردند و واقعا می‌شد در آخری تکامل و پیشرفت واقعی را دید. مثلا برادرم که بچه بود، به چرخه‌فلک میگفت قَله‌قولی. (هیچ ایده‌ای نداریم که چرا.) من می‌گفتم فلک‌چرخه و خواهرم خیلی زودتر از ما اسمش را درست گفت.

حافظه خواهرم هم از همه بهتر بود. به طرز عجیبی. چیزهایی یادش می‌آمد که واقعا نباید یادش می‌بود. مثلا از یک سالگیش چیزهایی تعریف می‌کرد یا حتی قبل‌تر از آن که همه هم درست بودند. الان هم بعضی‌وقت‌ها از خواهرم به عنوان تاریخ سخنگو استفاده می‌کنیم. مثلا می‌گوییم روزی که عقد فلانی بود، هوا چطوری بود یا فلانی چی پوشیده بود یا روزی که من رفتم کنکور چه چیزی تنم بود و چیزهایی شبیه این.

من اما برعکس، اصلا حافظه خوبی ندارم. مهم‌ترین چیزها را فراموش می‌کنم. تاریخ‌ها را خیلی زود از یاد می‌برم. مثلا چند شب پیش، سوار ماشین بودیم و نزدیک بودیم با یک اتوبوس تصادف کنیم و یکی از دوستان صمیمیم گفت من بعد اون قضیه، کلا دیگه از اتوبوس می‌ترسم. بعد من یادم نبود چه قضیه‌ای. پرسیدم عه، چرا. یکی دیگه گفت بابا یادت نیست مگه، پنج شش سال پیش نزدیک بود تصادف کنه با اتوبوس، از کون آورد و اینا. بعد گفتم عه، آره، یادم اومد ولی خب واقعا چیزی به یاد نیاوردم و این وقت‌ها احساس شرمندگی می‌کنم. احساس اینکه دوست خوبی نیستم انگار. حتی الان هم تاریخ دقیق تولد مادرم را یادم نیست. یعنی یادم هست که متولد بهمن ماه است اما نه بیشتر از این. روز و سال دقیقش را یادم نیست. فقط نزدیک‌های تولدش که می‌شویم، یکهو انگار یادم می‌آید و وقت‌هایی هم که یادم نمی‌آید، خواهرم به یادم می‌اندازد. هنوز که برگه فرم مشخصات می‌بینم، گاهی اوقات فراموش می‌کنم که متولد یازده ده بودم یا ده یازده. یا مثلا یک بار با کسی ساعت پنج میدان ولیعصر قرار گذاشته بودم، بعد رفته بودم آنجا و دو ساعت وایسادم و طرف نیامده بود و بعد عصبانی شده بودم و زنگ زده بودم بهش که کدوم قبرستونی هستی. بعد طرف اظهار بی‌اطلاعی کرد و یادم آمد که اصلا یادم رفته بودم با خودش هماهنگ کنم. (انگار من هم کمی از کسخلی خانواده پدری به ارث بردم.)

بعد جدیدا، علاوه بر اینکه ذهنم چیزهایی را فراموش می‌کند، برای خودش خاطره هم می‌سازد. مثلا، چند روز پیش داشتم با یکی از جلوی بیمارستان آریا می‌گذشتم. بهش گفتم یادت هست سال هشتاد و هفت با فلانی اومدیم اینجا که بچه‌شو ببینیم. بعد دیدم که با چهره‌ای گنگ و متعجب من را نگاه می‌کند. توضیح دادم که بابا بچه‌اش مریض شده بود، بعد ساعت ملاقات نبود، کلی اصرار کردیم، گذاشتن بریم ببینیمش. رفتیم براش کمپوت خریدیم، دادیم به مامانش. گفت بابا من و تو که اصلا سال هشتاد و هفت هنوز اصن نمیشناختیم همو. چی داری میگی. چند دقیقه هنگ کردم و بعد دیدم که راست می‌گوید. اصلا آن موقع من هنوز با این آدم دوست نشده بودم. آخر سر هم یادم آمد که این قضیه اصلا بیمارستان آریا نبود.

ذهنم و ناخودآگاهم کلا دارند روزهای قشنگی برایم درست می‌کنند. شبها نمی‌خوابم که کابوس نبینم! راه‌حل احمقانه‌ای که متاسفانه تا الان جواب هم داده است تقریبا. شبها تا دیروقت و بعضا تا خود صبح بیدار می‌مونم و بعد به مدت چهار، پنج ساعت می‌خوابم.

پیش مشاور که می‌رفتم، می‌گفت هر چیزی که در ذهنت، چه هنگام آگاهی و بیداری و چه وقت خواب و مستی، رخ می‌دهد، تاثیر چیزهایی است که می‌خوانی و می‌بینی و نسبت بهشان حس داری. یعنی مثلا اگر به کسی حسادت می‌کنی، از کسی خوشت می‌آید، چیزهایی شبیه این، تاثیرش را حتما یک جایی می‌بینی؛ یا توی فکرهایت یا توی خوابت. از وقتی که کابوس‌هایم تشدید شده‌اند، هی به این فکر می‌کنم که چه چیزی دیده‌ام یا خوانده‌ام یا رویم تاثیر گذاشته. حالا کاری به درست و غلط بودن حرف مشاور ندارم. صرفا به عنوان یک آزمایش بهش نگاه می‌کنم.

چیزی پیدا نمی‌کنم.

* * *

اینستاگرام و فیسبوکم را می‌بینم، وبلاگ و توییترم را می‌بینم و می‌بینم که چقدر منی که آنجا هستم، با منی که اینجا هستم تفاوت دارد. برای خودم هم سوال می‌شود که کدامشان واقعی‌ترند؟ «من واقعی» کدام است؟ آخر هم به این نتیجه می‌رسم که من واقعی نه آن است و نه این. من واقعی همان است که هر روز منتظر مترو است و سوار اتوبوس می‌شود و این مسیر تکراری را هی برمی‌گردد و دوباره می‌رود و ادامه می‌دهد.

* * *

آخرین خوابم این بود که دیدم تولدم است. کلی آدم با کت و شلوار دور و برم هستند. اما هیچ کدامشان صورت ندارند. بعد مادرم را می‌بینم که با کیک کپک‌زده و زشتی به سمتم می‌آید و صورتش را می‌آورد دم گوشم و آهسته می‌پرسد: کابوس من، چند سالته؟

فریدون فروغی داره می‌خونه دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره. من؟ می‌خوام از دست پنجره فریاد بکشم.


یک جایی احتمالا لابلای همین پست‌ها نوشته‌ام که چقدر از عادت کردن بدم می‌آید. از اینکه تلاشی نکنم برای تغییر شرایط، برای بهتر کردن اوضاع. الان ولی؛ نه. دوست دارم هر چه سریع‌تر به شرایط جدید عادت کنم و از مخمصه احمقانه و بی‌فایده‌ای که درونش قرار دارم، نجات پیدا کنم. اگر می‌توانستم، برمی‌گشتم به دو ماه پیش و جلوی خیلی از اتفاقات را می‌گرفتم. ولی خب نمی‌توانم و در این شرایط ، راه‌حل دیگری جز عادت کردن وجود ندارد چون توان و حتی امیدی برای بهتر کردن شرایط ندارم.

دریاچه‌ای از چیزهای کوچک بی‌اهمیت ساخته‌ام و دارم خودم را درون آن غرق می‌کنم. شرکت، کلاس، ترجمه، مجله، خانه و خانواده. البته شاید یکی از همین روزها بخشی از همین کار را هم از دست بدهم. چون کار با آدم زبان‌نفهم از کار با مدیر بداخلاق ولی کاربلد هم بدتر است و وقتی اوضاع به حد افتضاح خود می‌رسد که این آدم دوستت هم باشد. برای همین شاید از شرکت بیایم بیرون. چون حوصله ندارم. دوباره برایم به شکل عملی ثابت شد که آدم نباید با رفیق‌هایش همکار شود. آدمیزاد یک اشتباه را که یکی دو بار نمی‌کند، قشنگ هفت-هشت بار می‌کند که مطمئن شود. (مطمئنم این جمله را بگردید، حتما لابلای بقیه پست‌هایم پیدا می‌کنید.)

از هر فرصتی که شده، برای دور شدن از این فضا استفاده می‌کنم. کتاب، فیلم، جاهای جدید، آدم‌های جدید. ولی خب حتی این هم اهمیت چندانی ندارد وقتی قرار است که آخر شب دوباره به همان اتاق برگردم و دوباره روی همان بالش بخوابم و فردایش دوباره بروم سر کار و الی آخر. نه اهمیتی دارد و نه تاثیری دارد. کابوس‌هایی که می‌بینم هم نشان از همین موضوع دارند. که فرقی نمی‌کند چقدر برای تغییر وضع موجود تلاش کنم، آخرش همه‌چیز مثل قبل است و این همه دست و پا زدن، نتیجه‌ای جز خسته کردن خودم ندارد.

***

کارور داستانی دارد به نام «یک چیز خوب و کوچک». حس الانم و به طور کلی، آدمی که الان در زندگی هستم، شبیه پسربچه همان داستان است؛ خنثی، معلق و دور از واقعیت.

If we only could get over all the pain inside, all the wasted pride


دفتر جدیدمان کوچک‌تر از جای قبلی است اما بیشتر دوستش دارم. هنوز دلیلش را پیدا نکرده‌ام. امروز سومین روز رفتن به دفتر جدید بود. کار زیاد داشتم و هنوز به زیاد کار کردن عادت نکرده‌ام. دلیلی هم برای انکارش وجود ندارد. هنوز بلد نیستم انرژیم را تقسیم کنم. به همین خاطر صبحها که می‌رسم و صبحانه می‌خوریم، تا چند ساعت واقعا خوب کار می‌کنم و سریع. اما بعدش و مخصوصا بعد نهار، فوری خسته می‌شوم و خوابم می‌گیرد. دوست ندارم بگویم کارمندی چون کارمند کسی نیستم. چند تا دوست هستیم که دور هم جمع شده‌ایم و کار می‌کنیم. کسی رییس کسی نیست. اول شش نفر بودیم. بعد یکی رفت سربازی. بعد یکی یهو زد زیر کار و گفت که حوصله ندارد و روند کاری را دوست ندارد. یکی هم که از اول خودش شرکت داشت و خیلی وقت آمدن به اینجا را ندارد. ما فکر می‌کنیم نفر دوم افسرده شده و نمی‌خواهد کار کند. چون جدیدا بعد مدتها می‌رود دانشگاه و آنجا یاد دوست‌دختر قبلیش که خیلی هم دوستش داشت، میفتد.

بار اول: سیگار که می‌خواهیم بکشیم، باید یک طبقه بیاییم بالا، برویم بیرون ساختمان، بیست قدم برویم به سمت پایین، اولین کوچه را بپیچیم دست چپ و زیر درخت‌هایی که کنار پارکینگ پلاک 5 هستند، سیگار بکشیم. چرا؟ چون صاحب ملک که دفترش روبروی دفتر ماست، فامیل همان دوست و شریکی است که خودش شرکت دارد و نباید ما را سیگارکشان ببیند. در حال حاضر دو سوم شرکت سیگار می‌کشند. یعنی من و عین. عین اولین کسی است که بین ماها سیگاری شد. اول دبیرستان بودیم. صبحانه را تازه خوردیم. کمی از کار حرف می‌زنیم و اینکه هوا چقدر بد است. بد که یعنی تکلیفش با خودش معلوم نیست. آفتاب می‌شود، باران می‌آید، گرم می‌شود یهو، سرد می‌شود یهو. نمی‌شود بهش اعتماد کرد. روز اول با تی‌شرت آمدم و خیس خیس برگشتم خانه. روز دوم ژاکت پوشیدم و گرما هلاکم کرد. حالا هم که باد می‌آید اما گرم گرم است. بالاخره آدم باید بتواند حداقل به آب و هوا اعتماد کند و انقدر از زندگیش مطمئن باشد که هوای امروز آفتابی است یا نه؟

بار دوم: به وسطای سیگار که می‌رسیم، بهش می‌گویم زنی در آمریکا از قصد بچه‌اش را مریض می‌کرده و می‌برده بیمارستان تا کنار بچه و در طول فرآیند درمان و بعد آن، باهاش عکس بگیرد و بگذارد فیسبوک و لایک و کامنت جمع کند. بار آخر به خون بچه، نمک تزریق می‌کند و بچه 5 ساله را به کشتن می‌دهد. در دادگاه اعتراف می‌کند که این کار را تا به حال بیشتر از بیست بار انجام داده. دادگاه هم برایش بیست سال زندان بریده است. عین می‌گوید کم است. سرم را تکان می‌دهم و می‌گویم آره، کم است. می‌گویم دیوانگی آدمها پایان ندارد. دنیا شلوغ پلوغ شده و با آمدن این همه دستگاه و تکنولوژی جدید، همیشه چیز تازه‌ای در دنیا در حال متولد شدن است. قتلی جدید، عقده‌ای جدید، نفرتی جدید.

بار سوم: نزدیک نهار است. عین ازم درباره عروسی خواهرم و فامیل‌هایی که با ما قهر هستند یا ما با آنها قهر هستیم می‌پرسد. برایش توضیح می‌دهم. سکوت می‌شود. ازش می‌پرسم بابای تو چه کار می‌کند؟ این احتمالا سوالی نیست که دوستها بعد تقریبا ده سال از یکدیگر می‌پرسند. اما خب در تمام این سالها حرف نزده است. یک کلمه هم از وضعیت خانوادگیش نگفته. هر چه ازش می‌دانیم چیزهایی است که به دوست نزدیکترش گفته و آن هم به ما منتقل کرده. نه اینکه نخواهد ما بفهمیم، نخواسته که درباره‌اش حرف بزنیم. شروع می‌کند راجع به پدرش صحبت کردن. بعد راجع به خاله‌هایش. بعد راجع به عمه‌ها و پدربزرگش. بعد ده سال تازه دارد حرف می‌زند. سیگار جفتمان تمام شده. جلویش را نمی‌گیرم. به حرفهای بی‌اهمیت شیرینش گوش می‌دهم.

بار چهارم: نهار آدم را عجیب سنگین و خواب‌آلود می‌کند. مخصوصا وقتی سر کار باشی. الف. لقمه‌های الویه را با حرص و ولع قشنگی می‌خورد. در این چند روز بیشتر از همیشه چای و قهوه خوردم. مثل همان موقعی که دفتر مجله می‌رفتم. یا زنگ‌های تفریح توی مدرسه. همین که فندک را از جیبم درمی‌آورم، یاد یکی از شاگردهای ترم پیشم میفتم. روی میزش یک آتش خیلی قشنگ کشیده بود. مثل این‌هایی که به ماشین‌‎های اسپرت برچسب می‌کنند. داشتم عددها را درس می‌دادم. یکی یکی از بچه ها می‌پرسیدم مادرت چند سالش است، پدرت چند سالش است که مثلا درس جدید را پرسیده باشم. از یکی از بچه‌ها که اتفاقا بهترین شاگرد کلاس هم بود، پرسیدم پدرت چند سالش است. چند ثانیه با خنده مکث می‌کند و بعد می‌گوید 55 سال. چند جلسه بعد بهشان تکلیف رایتینگ یک صفحه‌ای دادم. گفتم از خودتان و خانواده‌تان بنویسید. یک معرفی کوتاه از هر عضو در خانواده. اشکان، همان بهترین شاگرد کلاس، از خودش و مادرش نوشته بود. وسطهای متن خیلی کوتاه و مختصر نوشته بود my father would be 55 years old if he is alive. روز اولی که آمده بودم این مدرسه، از سوپروایزرم پرسیدم کمی از تجربه‌هایت را به من بگو. خندید. گفت خودت کم‌کم یاد می‌گیری. فکر کنم این یک تجربه بود؛ که چنین سوال‌هایی نپرسم. زنگ تفریح به یک دبیر دیگر که دوستم هم هست، می‌گویم فلانی پدرش فوت کرده. فوری قیافه ناراحتی به خودش گرفت و گفت آخی، چه بد. یاد خودم افتادم. یاد خودم پشت همین میز و صندلی‌ها افتادم که وقتی بقیه می‌فهمیدند پدرم فوت کرده، چه رفتار ترحم‌آمیز و تحقیرکننده‌ای می‌کردند. این دقیقا رفتاری بود که نباید می‌کردم. با خودکار سبز روی جمله اش خط کشیدم و بالایش نوشتم: My father would be 55 years old if he WAS alive. بعد که جمله را نوشتم، برگشتم عقب و بهش خیره شدم. چند دقیقه پشت سر هم به همین جمله نگاه کردم. به خطی که زیر WAS کشیده بودم، به کپیتال بودن حرف M و به درست بودن ترسناک این جمله درباره خودم. انگار من و اشکان با هم این جمله را نوشته بودیم. جفتمان خودکار به دست گرفتیم و نوشتیم که اگر پدرم زنده می‌بود، الان 55 سالش می‌شد. برگه را که به اشکان دادم و نگاهش کرد، خوشحال بود. انگار قمار کرده بود و برده بود. انگار بر خلاف خواسته خودش، رازی را با کسی درمیان گذاشته بود و حالا متوجه شده بود که طرفش قابل اعتماد است. می‌شناختم این چهره را.

بار پنجم: داشتم تاملاتی زیر دوش حمام می‌خواندم. از پست اول شروع کردم خواندم. بعضی جاها را دو بار. بعضی جاها را سه بار. خواستم کارهای مجله را انجام دهم که دیدم واقعا اعصاب ترجمه کردن را ندارم. دوباره برگشتم وبلاگخوانی. این بار خرس. خواستم سه تا پست قبل عیدش را بخوانم. دو تای اول را خواندم و به وسط‌های سومی که رسیدم، حالم بد شد. هیچ بغضی نداشتم اما حس می‌کردم اگر یک جمله دیگر ادامه دهم، ممکن است همین‌جا گریه کنم. فکر می‌کنم این پاسخ طبیعی بدن است وقتی که دوش و خرس را پشت سر هم می‌خوانید. سیگار را برداشتم و رفتم بالا. از پله ها که بالا می‌رفتم، آن حالت ناراحتی تقریبا از بین رفته بود. آمدم کنار درخت‌ها. سیگار را روشن کردم.پلاک 5 بهم خیره شده بود و سرزنشم می‌کرد. یاد مادرم افتادم. یاد این افتادم که بهش قول داده بودم هیچ وقت دیگر سیگار نکشم. مادرم تمایل عجیبی به سالم نگه داشتن من دارد. یا حداقل دوست دارد فکر کند که من سالم هستم. فکر می‌کنم همین راضیش می‌کند. من هم در همین حد راضی نگهش می‌دارم. به نظرم از اول هم قولم چیز احمقانه‌ای بود. اینجا که آمدم، یعنی کلا هر جا که به طور ثابت برای کار رفتم مثل دفتر مجله و دفتر قبلی خودمان، یکی از نکات اصلی بدش این بود که بیشتر از وقت‌هایی که خانه بودم، سیگار می‌کشیدم. در واقع تنها در حالتی می‌توانم خانه سیگار بکشم که کسی نباشد. اما بیرون محدودیتی نیست. همین که خودم هم می‌دانم سیگار کشیدن برایم مضر است و باز هم ادامه‌اش می‌دهم، برایم واقعا عجیب است. این خلاف چیزی است که در کتابهای علوم دبستان یاد گرفتیم. اینکه انقدر عکس و فیلم مضرات سیگار را می‌بینم و باز هم حریص‌تر از قبل ادامه می‌دهم، برایم احمقانه و در عین حال جالب است. به قول خرس «میل به زوال». خودش باید باشد. ترسیدن از پیری و ناتوانی. ترسیدن از نابود شدن آدم‌های زندگیت و هر بار سر خاک رفتن و بالای سنگ سیاه کسی که تا همین دیروز داشتی باهاش می‌خندی ایستادن. ترسیدن از عدم موفقیت، عدم پیشرفت. نیروی ناخودآگاهی که من را به سمت نابودی می‌کشاند. وگرنه من آن وقت‌ها هم که سیگاری نبودم، سیگار را نه به خاطر مضر بودنش بلکه به این خاطر نمی‌کشیدم که امیدوار بودم. به خودم، به زندگی. ترس مرگ و ناتوانی در انجام دادن کارهای موردعلاقه‌ام دیوانه‌ام می‌کرد. از یک جایی به بعد اما ول کردم. این موضوع را قبول کردم که هر چقدر هم که تلاش بکنم، نمی‌توانم آنی بشوم که والدینم می‌خواهند. در واقع حتی نمی‌شود آنی بشوم که خودم می‌خواهم؛ نمی‌توانم همه کتابهای خوب دنیا را بخوانم، نمی‌توانم همه فیلمهای خوب دنیا را ببینم، نمی‌توانم هم گیتار الکتریکی یاد بگیرم و هم زبان فرانسه. نمی‌توانم هم دوست‌هایم را راضی نگه دارم، هم خانواده‌ام را. برای همین سیگار کشیدم. از منطقه امنم آمدم بیرون و نبایدها را کنار گذاشتم. به این موضوع افتخار نمی‌کنم اما راستش الان زندگی آسوده‌تر و آرام‌تری دارم. الان حتی دائم‌الخمری هم گزینه بدی به نظرم نمی‌رسد. هر چیزی که حواست را پرت کند، نه؟

بار ششم: سوار ماشین بودیم. بخشی از مسیرش با من یکی است. من را تا همانجا می‌رساند. دوست اولی است؛ که سیگار خیلی کم می‌کشد، نماز می‌خواند و تنها زندگی می‌کند. مادرم اسمس می‌زند و می‌گوید زودتر بیا، بچه‌ها حالشون خوب نیست. منظور از بچه‌ها، خواهرم و شوهرش است. خودم هم نمی‌دانم خوب نبودن حال بچه‌ها چه ربطی به من دارد یا من چه کاری می‌توانم انجام دهم که وضعیت تغییر کند. در این روزها و با این وضع فعلی، من و مادرم بیشتر از همیشه به هم احتیاج داریم و بیشتر از همیشه هم از هم دوریم. بخشی از مسیر را که باید با مینی‌بوس بیایم، آهنگ گوش می‌دهم. هیچ ایده‌ای برای تیتر این پست نداشتم. تا اینکه به یک آهنگ از یکی از گروه‌های محبوبم رسیدم. در ادامه کوروس همین آهنگ می‌گوید: If we only, if we only
Could just face the truth
Give up the fight
And let it die.

این  پست دوش را که خواندم، یاد خاطرات نصفه و نیمه خودم افتادم. تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم نوشتن روزانه. حتی شده یک یا دو جمله. این دفعه اما نه توی سررسید یا سالنامه. چون هر بار که خاطراتم را در این سالنامه‌ها می‌نوشتم، کلا سه یا چهار خط می‌شد و سفیدی باقی صفحه انگار بهم فحش می‌داد که یک صفحه کامل هم نتوانستی بنویسی. خط‌های سیاهش انگار نیزه می‌شدند می‌رفتند توی دست و پایم. انگار باید حتما یک صفحه را پر می‌کردم وگرنه دفترچه خاطرات نبود. هر بار ناامید می‌شدم و تمام. این بار یک دفترچه کوچک برداشتم. صفحه اول نوشتم خاطرات. صفحه دوم را باز کردم. با خودکار سبز نوشتم: بچه‌ها حالشان خوب نبود. من حالم خوب نبود. مامان دنبال دفتر کارتها می‌گردد. تا چند وقت دیگر عمو می‌شوم. کاش مامان نفهمد سیگار می‌کشم.

And then it hit me


کل عمرتو می‌گذرونی که فلان آدم نشی، فلان رفتارو نداشته باشی، فلان خنده رو نکنی، فلان درخواستو نکنی. هر جا می‌شینی فلان آدم و فلان رفتار و فلان خنده رو مسخره می‌کنی. چون خوشت نیومده. چون نخواستی مثل اون باشی. چون دور بودی ازش. بعد یه روز که تو مترو نشستی، یه روز که پشت کامپیوترت نشستی، خودتو مرور می‌کنی و می‌بینی شدی همون آدم با همون اخلاق و خنده گه. کل عمر خواستی اون نباشی و خودت شدی اون.

من شدم اون. خودم همین تازگیا فهمیدم. همین تازگیا که یعنی چند هفته پیش که یه اتفاقی یهو کل زندگیمو اینور اونور کرد و وقتی تو تاکسی نشسته بودم، نشستم خودمو مرور کردم. دیدم شدم همونی که همیشه ازش فراری بودم. حتی اینجا هم نوشتم دربارش. حتی تو همین پستای آخری هم که یادم نیست کدومه و حال هم ندارم که بگردم کدومه، راجع بهش نوشتم. اینکه چقدر فراریم از کسایی که تو گذشته گیر کردن. همون موقع تو تاکسی بودم که فهمیدم خودمم از همینام. بعد هشت سال هنوز از مرگ کوفتی بابام می‌گم، هنوز از داستانایی که نوشتم و حسرت اونایی که ننوشتم می‌گم، اینکه بیخیال خاطره های بد بچگیم نشدم (عبارت صحیح‌ترش البته اینه که ازشون نکشیدم بیرون.) اینکه هنوزم که هنوزه، هر وقت یه دیوایس جدید می‌گیرم، اول از همه می‌رم باهاش ناتور دشت رو یه بار دیگه تموم می‌کنم. تبلت، گوشی، کامپیوتر، هر چی. و باز هم اینکه هنوز از مرگ کوفتی بابام بیرون نکشیدم.  اینکه خانه سبز می‌بینم یادش میفتم، لیلای حبیب گوش می‌دم یادش میفتم و الی آخر.

تو تاکسی بود که گفتم بسه دیگه. یعنی تا الانم هر جا نشستم و هر چی گفتم همین بوده. که من گذشتم و بس کردم و اینا. ولی نگذشتم، نکردم. گذشته رو پتک کردم و کوبوندم سر خودم و تو تاکسی بود که فهمیدم دارم تو سر بقیه هم می‌کوبم. گفتم بسه دیگه. اصن شروع کردم فحش دادن. به بابام. به مرگش. به خودم. دوستش داشتم، دارم ولی به من چه که مرده. شده دیگه. به درک که وقت نداشتم داستانای کوفتیمو تموم کنم. به درک که یه سریاشونو هیچ وقت شروع نکردم.

تا خود خونه به درک گفتم.

دو سال رفتم تراپی. هیچی نشد. خودمو گول زدم که چیزی شده. ولی خب عملا چیزی عوض نشد. مهم هم نیست. باید به همینجا می‌رسیدم. به این نقطه جوش، انفجار، هر چی.

حالا تو این یک ماه و خورده ایه، بهتر شدم. فکر کنم. نمی‌دونم. نه، بهتر شدم واقعا. کابوس دیدنم خیلی کم شده. (گرچه یه دونه جدید بهشون اضافه شد) اما در کل بهتره. یادش که میفتم، دیگه بغض نمی‌کنم. دلم نمی‌سوزه. حسرت نمی‌خورم. بابام رو نمی‌گم. گذشته رو می‌گم.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 119 مشترک دیگر بپیوندید