Skip to content

زخمی و حیران و ناامید، رفت و رفت تا به آنچه دوست داشت برسد و نرسید و نرسید و نرسید…

12 اوت 2016

عجیبه. از پست قبلی اینجا، یک سال هم نمی‌گذره اما برای من خیلی بیشتر از یک سال به نظر میاد. گرچه وقتی به 2007 یا حتی قبل‌ترش که فکر می‌کنم، خیلی دور نیستن و انگار مثلا همین چند روز پیش بوده. خیلی عجیبه.

عجیبه. اینکه از پست قبلی اینجا یک سال هم نگذشته و من حالم انقدر فرق کرده. خوشحالم الان. از میزان ناامیدیم به زندگیم چیزی کم نشده که هیچ، بی‌خیال‌تر و ناامیدتر و بی‌هدف‌تر هم شدم اما تو این مدت یاد گرفتم یا در واقع همین بی‌امیدی بهم یاد داد که بتونم از چیزای قدیمی که فراموششون کرده بودم، لذت ببرم. کارای جدید بکنم. بدون ترس زندگی کنم و غصه چیزایی که به من مربوط نیست رو نخورم و فقط و فقط نگران خودم باشم.

از پست قبلی که اینجا نوشتم تا حالا، کلی رفت و آمد داشتم تو زندگیم. اینا رو می‌نویسم که یادم باشه. خیلیا رفتن. از پنج تا رفیق با سابقه دوستی ده ساله بگیر تا برادر بزرگ‌تر و زن و بچه‌اش. بچه‌ای که کلی واسش آرزوهای خوشگل کنار گذاشته بودم و بخش زیادی از تصوراتم رو نسبت به آینده پر کرده بود. اما خب، نشد. چرا؟ چون پیش‌داوری و سوتفاهم. چون می‌خواستن برن و دنبال بهونه بودن. چون بلد نیستیم با هم صحبت کنیم. بعد بابا که دیگه حتی سعی هم نکردیم. هر کی رفت دنبال کار و زندگی و تفریح و غصه و دل‌مشغولی خودش. هر چی هم تا حالا مونده، از مال زمان باباست. من اون موقع با خواهرم خیلی خوب بودم و الانم همینطوره. داداشم اون موقع با همه‌مون بد بود و الانم همینجوره. تولد یک سالگی بچه هم نبودیم. حتی نمی‌دونیم تولد گرفتن یا نه. دیگه نمی‌دونم فرق اینا چیه. اتفاقی که باید میفتاد، نیفتاد و از اونجا به بعدش، دیگه مهم نیست.

تو این مدت، انقدر کارای احمقانه و تصمیمای اشتباه داشتم که قاعدتا باید با یادآوریشون، اندازه یک عمر حس پشیمونی و خجالت بیاد سراغم. اما الان که دارم بهشون فکر می‌کنم، اصلا چنین حسی ندارم. راستش یه مقداری هم خوشحالم. از هیچ‌کدومشون هم پشیمون نیستم. چون اگه اون کارا رو نمی‌کردم، الان اینجا نبودم. همه اون تصمیمای اشتباه باعث شد که بشم گهی که الان هستم. از قبل بی‌تعارف‌تر و بی‌فکر‌تر شدم و هیچی به این اندازه آرام‌بخش نیست.

البته، چرا. به خاطر یکی از این تصمیمات اشتباه، ناراحتم هنوز. به مدت پنج روز وارد زندگی آدمی شدم که واسم عزیز بود و هست و شاید خودش ندونه و یا نخواد بدونه اما خب من می‌دونم که کار اشتباهی کردم و بازم، اشتباه بودن اون کار واسم مهم نیست بلکه انجام دادن اون در قبال آدمی که واسم عزیز بود، ناراحت‌کننده است مقداری. هیچ‌وقت نفهمیدم که من رو بخشید یا نه. دلهره و اضطراب و دستپاچگی اون روزام رو تو همون سه دیدار دید یا نه. در هر صورت.

* * *

از مسخرگی روزگار

چند روز پیش سالگرد عمو بود. دو سال گذشت. حتی گذر همین دو سال هم مسخره است. ناراحتش نیستم. فکر کنم همون موقع هم، ناراحت خودش نبودم. ناراحت خودم هم نبودم. نیستم.
روزی که بابابزرگم مرد، من و همین عمو رفتیم سردخونه جنازه رو تحویل بگیریم. تو ماشین گریه می‌کردم. بهم غر می‌زد: جمع کن خودتو بابا، مگه نمی‌دونستیم اینجوری می‌شه. بسه. بسه.
بابابزرگ وقتی که مریض نشده بود و هنوز مثل قبل می‌گفت و می‌خندید و مثل بقیه آدما تو توالت می‌شاشید، شکمش انقدر بزرگ بود که ما سه تا سرمون رو می‌ذاشتیم روش و می‌گفتیم چه بالش خوبیه. مسخره‌بازی بود. البته بچه که بودیم، این کار کاملا هم جدی انجام می‌شد و بعضا همون‌جا می‌خوابیدیم. موقع تولدا، می‌گفتیم یه سوزن ببندیم به حاجی، وصلش کنیم به سقف، می‌خندیدیم، یکی می‌گفت نه بابا، اینکه اصن دو قدمم بالا نمی‌ره. خودشم می‌خندید. می‌گفت بسه تخم‌سگا. کارتونو بکنید.
رفتیم جنازه رو گرفتیم. مچاله شده بود. فقط من و عمو تو اون حالت دیدیمش. اونجا تازه فهمیدم مُرده. یعنی انگار می‌دونستم ولی یادم رفته بود. از اون شکم بزرگ و بادکنک، هیچی نمونده بود. از منم لاغرتر. فقط من و عمو تو اون حالت، لخت و بی‌سلاح و بی یال و کوپال دیدیمش.

عمو؟ عمو عوضش لاغر لاغر بود. خودش همیشه موقع تعریف کردن خاطرات کوی و تیر 78 می‌گفت که بابا من انقدر لاغر بودم که به بچه‌ها می‌گفتم شماها برین، من تا می‌شم، می‌رم زیر تخت. هر هر می‌خندید. لوس بود. ولی باهاش می‌خندیدیم. چون می‌دونستیم دو دقیقه بعد گریه می‌کنه. هر وقت از اون روزا حرف می‌زد، تهش با گریه تموم می‌شد.

جسد عمو عین توپ بزرگ شده بود. حتی قبل‌تر از اینکه تبدیل به جسد هم بشه، بزرگ بود. شاید سه چهار ماه قبل فوتش، مراسم بله‌برون خواهرم بود. اونجا که اومد هیچ‌کدوم از فامیل‌های اینوری نشناختنش. هی از هم می‌پرسیدن این کیه. اعصابم خورد شده بود. می‌خواستم برم با مشت بزنمشون. می‌گفتم عموئه. می‌گفتن چرا کچل شده؟ چرا انقدر چاق شده؟ چرا دیگه مثل قبل نیست؟
خودش داروخونه داشت و دسترسی و استفاده بیش از حد یه سری داروها، بدنش رو مثل توپ کرده بود و ظاهرا، این اواخر خیلی هم پرخور شده بود. از اواخر منظورم قبل از خودکشی ناموفقش و پیشرفت دو تا سرطان و دیالیز و عمل مغزه.

* * *

این مدت، چند بار اومدم اینجا و این چند تا پستای آخر رو خوندم. دروغ گفتم اگه بگم غریبه بود برام. نبود. خودم بودم. از میزان رقت‌انگیزی حالم در اون دوران، حالم در این دوران هم داشت به هم می‌خورد. از اینکه انقدر معلق و رو هوا و بی‌پناه بودم. راستش چند باری هم دلم واسه خودم تو اون روزا سوخت. از اینکه تبدیل شده بودم به یه موجود طفلکی و ترسو و در عین حال، رقت‌انگیز و حال به هم زن.

الان حتی عصبانی هم نیستم. یکی دو بار خواستم پاکشون کنم. مخصوصا قبلی رو. اما نتونستم با خودم کنار بیام. بزدلی بود اگه پاکشون می‌کردم. نشستم دیدم تنها دلیل خیلی تحریک‌کننده واسه پاک کردن اون پستا، خزعبلاتیه که یه سری آدمی که اشتباهی وارد زندگیم شدن، ممکنه پشت سرم بزنن و همین که به این نتیجه رسیدم، گفتم بی‌خیال. بذار خوش باشن خب.
که خب، خوش هم بودن. مهم هم نیست. مفت چنگشون، نوش جونشون.
اینا رو خودم نوشته بودم و باید پاشون وامیسادم.

باورش واسم از این لحاظ سخته که در عرض کمتر از یه سال، یهو انقدر تغییر کنم. راستش حتی یک سال هم نیست؛ از اون چیزی که الان تو ذهنمه، حتی شش ماه هم نگذشته ولی خب خیلیم مهم نیست. مهم اینه که الان خوبم. یاد گرفتم با خودم کنار بیام. خودم رو تو یه سری چیزا مثل ادبیات و موسیقی غرق کردم (غرق‌تر از قبل) اما هیچ‌کدومشون رو به چشم پناهگاه نمی‌بینم. نیازی به پناهگاه ندارم دیگه. چس‌ناله‌شو کردم و می‌کنما :))) ولی ردیفم.

 

 

اینجا هم اومدم که فقط همینو بگم. بگم که ردیفم. که از فروردین 94 تا مرداد 95، اندازه سی سال زندگی متوسط یک انسان، اتفاق و حادثه رخ داد. (اغراقه مشخصا) که هنوز دو سال هم نگذشته ولی اندازه 2007 تا حالا کش اومده. که با وجود اینکه زمین خوردم و به گا رفتم و از دست دادم و از دست رفتم، اما ردیفم. خوبم. اومدم اینا رو بگم چون حس کردم این مدت، خیلی چس‌ناله خوندین ازم و گرچه الانم تغییر محسوسی حس نشد :))) اما خوبم. شاید فکر کردم که مدیون همون دو تا خواننده اینجام که بعد پست قبل، بهم میل زدن و حالم رو پرسیدن. دو نفری که هیچی ازشون نمی‌دونم. هنوزم حوصله نوشتن ندارم و حرف خاص دیگه‌ای نیست جز اینکه دارم زندگیمو می‌کنم. همین.

Advertisements

From → Uncategorized

4 دیدگاه
  1. چقدر خوبه که حالت بهتره. دورادور احوالتو از توییتر پیگیری میکردم البته

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: