Skip to content

این پوست و استخوان هراسان، من هستم. *

5 اوت 2015

امشب هم تنها هستم. قبلا از این تنهایی‌هایی هر چند وقت یک بار خیلی خوشحال می‌شدم. الان؛ نه. شاید به خاطر اینکه تنهایی‌ها بیشتر از هر چند وقت یک بار شده‌اند یا شاید به خاطر اینکه دیگر هیچ چیزی فرقی ایجاد نمی‌کند. تفاوتی ندارد. تنها. شلوغ. یک نفر. دو نقر.

شام، ماکارونی دیشب است. کمی از آن را می‌کشم روی بشقاب و می‌گذارمش توی ماکروفر. وقت‌هایی که تنها هستم و باید تنها غذا بخورم، هاردم را وصل می‌کنم به تلویزیون و فرندز می‌بینم. پروسه‌اش این شکلی است که بیست دقیقه دنبال اپیزود دلخواه می‌گردم و در این مدت غذایم هم سرد شده، بعد که اپیزود موردنظر را پیدا کردم، در حین شام خوردن آن را می‌بینم و غذا خوردن هم نهایت ده دقیقه طول می‌کشد. اپیزود را نصفه و نیمه ول می‌کنم و می‌روم توی تراسمان سیگار می‌کشم. امشب اما اپیزود دلخواه را نتوانستم پیدا کنم. هی دو دقیقه از یک اپیزود را می‌دیدم و کمی ماکارونی می‌خوردم و دوباره میفتادم دنبال یک اپیزود دیگر. بعد از نیم ساعت گشتن و سرد شدن کامل غذا، فهمیدم که دیگر نمی‌توانم فرندز نگاه کنم. حداقل فعلا و برای مدتی. واقعا کشف سنگینی بود. دلیلش را می‌دانم. به همان دلیل که خیلی آهنگ‌ها را هم دیگر نمی‌توانم گوش کنم. خیلی جاها هم دیگر نمی‌توانم برم. چون بعضی کارها به اسم بعضیها ثبت می‌شود و از آنجا به بعد باید فقط انجام دادنشان را متوقف کرد. احتمالا کسی متوجه نخواهد شد. مهم نیست. چاره‌اش را می‌دانم: زمان.

شام را برگرداندم توی قابلمه و لم دادم روی مبل. «صید قزل‌آلا در آمریکا» را برداشتم. راستش از این سی، چهل صفحه‌ای که تا الان خوانده‌ام، هیچی نفهمیدم. حتی نمی‌د‌انم کتاب مال کیست و از کجا آمده. مطمئن هستم که خودم آن را نخریده‌ام. پشت آخرین صفحه سفید کتاب نوشته شده: «21 اردیبهشت 88 / آتفه». چند صفحه که می‌خوانم، کتاب را می‌گذارم کنار. دلم یک سیگار دیگر می‌خواهد. اگر در دوران اوجم بودم، این کتاب را در یک بار نشستن و خواندن تمام می‌کردم. همانطور که «مرد بیوطن» وونه‌گات را یک شب تا صبح خواندم. یا ناتور دشت را، و وقتی که تمام شد، چند دقیقه‌ای مات و مبهوت ماندم و دوباره شروع کردم از اول خواندن. چند سال بعد که برگردم به این روزها، می‌بینم که در دوران اوج هیچ‌چیزی نبوده‌ام. و چه حسی باشکوه‌تر از این.

سیگار نمی‌کشم. کتاب را می‌گذارم کنار. خوابم می‌برد. کابوس موجودات عجیب پوشیده از لباس با چشمهای جذامی (+) را می‌بینم. بیدار که می‌شوم، کلی عرق کرده‌ام اما هیچ حس خاصی ندارم. یعنی دیگر مثل قبل نمی‌ترسم. کمی آب می‌خورم و لیوان در دست، می‌نشینم روی مبل. یاد دورانی میفتم که پیش روانشناس می‌رفتم و یاد حرف خانم دکتر؛ که می‌گفت ذهن ما قابلیت تولید آیتم‌های جدید رو نداره. می‌گفت مثلا شما نمی‌تونی یه رنگ کاملا جدید تو ذهنت درست کنی، یا یه صدای کاملا جدید از خودت درآری. همه و همه چیزهایی بودن که قبلا ذهنت دیده یا شنیده. می‌گفت کابوسها هم همینطوری هستن. چیزهایی که ما تو کابوس و رویا می‌بینیم، در واقع چیزهایین که یا قبلا دیدیم و نمی‌خوایم به یاد بیاریم، یا اینها تفسیرهایی از پدیده‌ها و آدم‌ها و اتفاقات روزمره زندگیمون هستن که تو ناخودآگاهمون به شکل اون موجود یا اون صدا یا اون تصویر تو کابوس دراومده. هیچ‌وقت نرفتم درست و حسابی راجع بهش تحقیق کنم و ببینم حرف‌های خانم دکتر از لحاظ علمی ثابت شده‌اند یا صرفا نظرات خودشون بوده. درهر صورت.

بیدار که شدم، نمی‌ترسیدم اما یک حس دیگر داشتم. یک آسودگی. حسی که بعد مدتها دلتنگی، وقت دیدن کسی به سراغت می‌آید. نمی‌توانم بگویم دلم برای این کابوس و موجودهای توی آن تنگ شده بود اما انگار که دوباره این کابوس را دیدم، خیالم راحت شد که این بخش از وجودم هنوز هست. نمی‌دانم دارم خوب و درست توضیح می‌دهم یا نه و اینکه اصلا راه درستی برای توضیح دادن چنین حسی وجود دارد یا نه. چیزی شبیه به آسودگی بود.

چند وقت پیش بختک افتاد روم. خارجی‌ها بهش می‌گویند Sleep Paralysis. دومین بار در یک هفته؛ رکورد جدید. هیچ چیزی شبیه خواب نبود. بیدار بودم و همه چیز را متوجه می‌شدم ولی نمی‌توانستم تکان بخورم. صداهایی می‌شنیدم. مثل پچ‌پج. دو سه بار سعی کردم که بلند شوم؛ نتوانستم. انگار یک جسم سنگینی روی سینه‌ام انداخته بودند. چشمانم را می‌بستم و همه زورم را می‌زدم که هوشیار شوم یا تکان بخورم. نمی‌شد. صداها همچنان بودند و انگار بیشتر و بلندتر هم می‌شدند. .واقعا ترسناک بود. مدتهاست که کابوس می‌بینم و فکر می‌کنم در آن دسته از آدم‌ها هستم که بختک هم زیاد برایشان اتفاق میفتد اما این بار واقعا همه چیز متفاوت بود. این بار سنگینی چیزی یا کسی را واقعا روی بدنم حس می‌کردم. صداها را به وضوح کامل می‌شنیدم. برای آخرین بار، چشمانم را بستم و همه زورم را یک جا جمع کردم و وقتی چشم باز کردم، دیدم توی پذیرایی هستم و مادرم با قیافه نگران و خواب‌آلود جلویم ایستاده بود. گفت چیه؟ چی شده؟ گفتم بختک. وحشت‌زده گفت: دوباره؟! گفتم دوباره. رفت و برایم یک لیوان آب آورد. گفتم چی شد اومدی بیرون؟ گفت داشتی داد میزدی و راه میرفتی.
یادم نمی‌آید.

* * *

جمعه گذشته اولین سالگرد عمویم بود. یعنی سالگرد واقعیش می‌شد یکشنبه، یازدهم. مراسمش را جمعه گرفتند. برادرم و همسرش نیامدند چون بچه‌شان یکشنبه هفته پیش به دنیا آمد و آخ که چه بچه آرام و قشنگ و همه‌چی تمامی است. آمدنش زندگی تقریبا همه‌مان را عوض کرده. فسقلی هنوز دو هفته هم نشده که آمده ولی هر وقت که کنارش هستیم یا بهش فکر می‌کنیم، خنده روی لبمان می‌نشیند و خوشحال می‌شویم. اما خب نمی‌شود که همیشه کنارش باشیم و همیشه بهش فکر کنیم.

من هم نمی‌خواستم بروم. سالگرد را می‌گویم. فقط به خاطر پسرعمویم رفتم. چهار شماره آخر مجله را برایش بردم و چند تا بازی ایکس باکس که تازه برایش خریده‌اند. از این یکشنبه، دیگر نمی‌تواند با خودش بگوید: «بابام پارسال این موقع زنده بود.» خودم هم سال اول همین کار را می‌کردم. یک بیماری عجیب بود واقعا. اوضاع برای این طفلک که دوم راهنمایی قرار است برود، بدتر هم هست. من حداقل وقتی به یک سال پیش از حادثه فکر می‌کردم، خاطرات (نسبتا) خوب یادم می‌آمد. پسرعمویم اما به یک سال قبلش هم که فکر کند، یاد مریضی و خودکشی ناموفق و دعواهای پدرش میفتد. خوب نیست. اصلا.

در راه برگشت توی ماشین، خوابم برد. در ماشین بهتر از هر جای دیگری می‌خوابم. ماشین در حال حرکت در واقع. کشف جدید چند روز پیشم است. انقدر راحت و آرام خوابم می‌برد که خودم هم تعجب می‌کنم. چون من به شدت سخت می‌خوابم و خوابم هم بسیار سبک است. اما در ماشین و بین آن همه سر و صدا و ترافیک و موزیک، راحت می‌خوابم. در واقع خوابم انقدر سنگین شده بود که خواهرم و همسرش، با دهن باز و قیافه خنده‌داری که موقع خواب پیدا کرده بودم، در ماشین سلفی گرفته بودند و بعدش آن را به من نشان دادند و گفتند که واقعا عجیب بود که بیدار نشدی. خیلی سر و صدا کردیم.

رسیدیم خانه. ساعت یک و نیم نیمه‌شب است.
روی تختم هستم. سعی می‌کنم بخوابم. ساعت پنج و نیم صبح است.

* * *

شنبه تا چهارشنبه‌ام عملا یک روز هستند. یک روز طولانی که کش می‌آید و در واقع پنج روز طول می‌کشد. البته سه‌شنبه را می‌توانم از این روز طولانی جدا کنم. اما بقیه‌اش یکی است. صبح بیدار می‌شوم، چای می‌خورم، کار ترجمه انجام می‌دهم، سعی می‌کنم بنویسم و هر بار پس از شکست، دوباره برمی‌گردم سر ترجمه و بعد فکر می‌کنم (البته بیشتر اینجوری است که فکرها من را می‌کنند.) نگران می‌شوم و بعد استرس می‌گیرم و بعد برای اینکه استرسم کم شود، می‌روم بیرون از خانه و کافه و قهوه و شیک شکلات و تست ژامبون و سیگار و سیگار و سیگار. بعد ساعت چهار می‌شود. دو تا کلاس پشت سر هم دارم. دوشنبه‌ها و چهارشنبه‌ها درس یاد می‌دهم. شنبه‌ها و یکشنبه‌ها، درس یاد می‌گیرم. مثلا. که واقعا اینها هیچ فرقی با هم ندارند. همه‌اش مسخره‌بازی است. کار اضافی است. گول زدن است. قدم‌های الکی و تلاش‌های بیوده که بعدا حداقل شرمنده خودم نباشم. حتی از این هم پست‌تر؛ که بعدا بگویم خواستم ولی نشد. بهانه‌ای جدید، بهانه‌ای بهتر.

پنجشنبه‌ها و جمعه‌ها هم تفاوت چندانی با روزهای قبلش ندارند. همان‌قدر ملال‌آور و همان‌قدر خسته‌کننده. با این تفاوت که دیگر کلاسی وجود ندارد. یعنی آنجا که از خانه بیرون می‌روم، در خود خانه ادامه پیدا می‌کند. استرس و ترجمه و کتاب و کتاب و کتاب و سیگار. البته اگر تنها باشم. اگر تنها نباشم، ترجمه و کتاب و کتاب و استرس و استرس و استرس.

راستش متاسف هستم. برای آن یکی دو نفری که از بقیه بهم نزدیکتر هستند و جلویشان ترسی از خودم ندارم و برای آنهایی که دورند و جلویشان فرقی ندارد که چطور باشم. در فاصله بین این دو گروه، جمعیت بسیار بزرگتری قرار دارد. آن‌هایی که تکلیفشان معلوم نیست. تکلیفم باهاشان معلوم نیست. مثل خانواده. مثل دوستانم. به طور کلی، همه کسانی که می‌شناسم و برایم اهمیت دارند و برایشان اهمیت دارم ولی هنوز با هم سال‌ها و ساعت‌ها و کیلومترها فاصله داریم و چاره‌ای هم نیست. آنها از من نیستند و باشگاهشان هم عضو جدید نمی‌گیرد. کج‌دار و مریض پیش می‌رویم. تا کجا؟ نمی‌دانم.

«صید قزل‌آلا در آمریکا» می‌خوانم. چیزی از آن را نمی‌فهمم.

شام ماکارونی دیشب است.

 

* از کتاب «شب‌یک شب‌دو»

Advertisements

From → Uncategorized

نوشتن دیدگاه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: