Skip to content

You better keep the wolf back from the door, He wanders ever closer every time

3 ژوئیه 2015

نسبت به اینکه تا چند وقت دیگر عمو خواهم شد، هیچ حس خاصی ندارم. ظاهرا تا وقتی که خود بچه به دنیا نیامده است و ندیده‌ایش، داشتن این حس طبیعی است؛ برای عموها و عمه‌ها و خاله‌ها و دایی‌ها. به پدرش که نگاه می‌کنم، حس می‌کنم ژنها چقدر در حقش بدی کرده‌اند. از هر دو خانواده، فقط بدی‌ها را به ارث برده؛ از خانواده پدری صرع و تشنج و کمی کسخلی و از سمت مادری قد کوتاه و کچلی و کله پخ. من اما که فرزند دوم هستم، وضعم کمی بهتر است. از طرف پدری قد بلند و چشم‌های ضعیف را گرفتم و از طرف مادری کمی مشکل قلبی و دماغ بزرگ رشتی. اوضاع اما برای خواهرم از همه بهتر است. انگار برادرم و من، نسخه‌های بتا و آلفا بودیم و خواهرم محصول نهایی. نه چشم‌های ضعیف و تشنج و کسخلی سمت خانواده پدری را گرفت، نه دماغ بزرگ رشتی و کله پخ و مشکل قلبی سمت مادری را. به غیر از مسائل ژنتیکی، در باقی چیزها هم قضیه همینطوری بود. یعنی انگار پدر و مادرمان، فرزند به فرزند پیشرفت کردند و واقعا می‌شد در آخری تکامل و پیشرفت واقعی را دید. مثلا برادرم که بچه بود، به چرخه‌فلک میگفت قَله‌قولی. (هیچ ایده‌ای نداریم که چرا.) من می‌گفتم فلک‌چرخه و خواهرم خیلی زودتر از ما اسمش را درست گفت.

حافظه خواهرم هم از همه بهتر بود. به طرز عجیبی. چیزهایی یادش می‌آمد که واقعا نباید یادش می‌بود. مثلا از یک سالگیش چیزهایی تعریف می‌کرد یا حتی قبل‌تر از آن که همه هم درست بودند. الان هم بعضی‌وقت‌ها از خواهرم به عنوان تاریخ سخنگو استفاده می‌کنیم. مثلا می‌گوییم روزی که عقد فلانی بود، هوا چطوری بود یا فلانی چی پوشیده بود یا روزی که من رفتم کنکور چه چیزی تنم بود و چیزهایی شبیه این.

من اما برعکس، اصلا حافظه خوبی ندارم. مهم‌ترین چیزها را فراموش می‌کنم. تاریخ‌ها را خیلی زود از یاد می‌برم. مثلا چند شب پیش، سوار ماشین بودیم و نزدیک بودیم با یک اتوبوس تصادف کنیم و یکی از دوستان صمیمیم گفت من بعد اون قضیه، کلا دیگه از اتوبوس می‌ترسم. بعد من یادم نبود چه قضیه‌ای. پرسیدم عه، چرا. یکی دیگه گفت بابا یادت نیست مگه، پنج شش سال پیش نزدیک بود تصادف کنه با اتوبوس، از کون آورد و اینا. بعد گفتم عه، آره، یادم اومد ولی خب واقعا چیزی به یاد نیاوردم و این وقت‌ها احساس شرمندگی می‌کنم. احساس اینکه دوست خوبی نیستم انگار. حتی الان هم تاریخ دقیق تولد مادرم را یادم نیست. یعنی یادم هست که متولد بهمن ماه است اما نه بیشتر از این. روز و سال دقیقش را یادم نیست. فقط نزدیک‌های تولدش که می‌شویم، یکهو انگار یادم می‌آید و وقت‌هایی هم که یادم نمی‌آید، خواهرم به یادم می‌اندازد. هنوز که برگه فرم مشخصات می‌بینم، گاهی اوقات فراموش می‌کنم که متولد یازده ده بودم یا ده یازده. یا مثلا یک بار با کسی ساعت پنج میدان ولیعصر قرار گذاشته بودم، بعد رفته بودم آنجا و دو ساعت وایسادم و طرف نیامده بود و بعد عصبانی شده بودم و زنگ زده بودم بهش که کدوم قبرستونی هستی. بعد طرف اظهار بی‌اطلاعی کرد و یادم آمد که اصلا یادم رفته بودم با خودش هماهنگ کنم. (انگار من هم کمی از کسخلی خانواده پدری به ارث بردم.)

بعد جدیدا، علاوه بر اینکه ذهنم چیزهایی را فراموش می‌کند، برای خودش خاطره هم می‌سازد. مثلا، چند روز پیش داشتم با یکی از جلوی بیمارستان آریا می‌گذشتم. بهش گفتم یادت هست سال هشتاد و هفت با فلانی اومدیم اینجا که بچه‌شو ببینیم. بعد دیدم که با چهره‌ای گنگ و متعجب من را نگاه می‌کند. توضیح دادم که بابا بچه‌اش مریض شده بود، بعد ساعت ملاقات نبود، کلی اصرار کردیم، گذاشتن بریم ببینیمش. رفتیم براش کمپوت خریدیم، دادیم به مامانش. گفت بابا من و تو که اصلا سال هشتاد و هفت هنوز اصن نمیشناختیم همو. چی داری میگی. چند دقیقه هنگ کردم و بعد دیدم که راست می‌گوید. اصلا آن موقع من هنوز با این آدم دوست نشده بودم. آخر سر هم یادم آمد که این قضیه اصلا بیمارستان آریا نبود.

ذهنم و ناخودآگاهم کلا دارند روزهای قشنگی برایم درست می‌کنند. شبها نمی‌خوابم که کابوس نبینم! راه‌حل احمقانه‌ای که متاسفانه تا الان جواب هم داده است تقریبا. شبها تا دیروقت و بعضا تا خود صبح بیدار می‌مونم و بعد به مدت چهار، پنج ساعت می‌خوابم.

پیش مشاور که می‌رفتم، می‌گفت هر چیزی که در ذهنت، چه هنگام آگاهی و بیداری و چه وقت خواب و مستی، رخ می‌دهد، تاثیر چیزهایی است که می‌خوانی و می‌بینی و نسبت بهشان حس داری. یعنی مثلا اگر به کسی حسادت می‌کنی، از کسی خوشت می‌آید، چیزهایی شبیه این، تاثیرش را حتما یک جایی می‌بینی؛ یا توی فکرهایت یا توی خوابت. از وقتی که کابوس‌هایم تشدید شده‌اند، هی به این فکر می‌کنم که چه چیزی دیده‌ام یا خوانده‌ام یا رویم تاثیر گذاشته. حالا کاری به درست و غلط بودن حرف مشاور ندارم. صرفا به عنوان یک آزمایش بهش نگاه می‌کنم.

چیزی پیدا نمی‌کنم.

* * *

اینستاگرام و فیسبوکم را می‌بینم، وبلاگ و توییترم را می‌بینم و می‌بینم که چقدر منی که آنجا هستم، با منی که اینجا هستم تفاوت دارد. برای خودم هم سوال می‌شود که کدامشان واقعی‌ترند؟ «من واقعی» کدام است؟ آخر هم به این نتیجه می‌رسم که من واقعی نه آن است و نه این. من واقعی همان است که هر روز منتظر مترو است و سوار اتوبوس می‌شود و این مسیر تکراری را هی برمی‌گردد و دوباره می‌رود و ادامه می‌دهد.

* * *

آخرین خوابم این بود که دیدم تولدم است. کلی آدم با کت و شلوار دور و برم هستند. اما هیچ کدامشان صورت ندارند. بعد مادرم را می‌بینم که با کیک کپک‌زده و زشتی به سمتم می‌آید و صورتش را می‌آورد دم گوشم و آهسته می‌پرسد: کابوس من، چند سالته؟

Advertisements

From → Uncategorized

نوشتن دیدگاه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: