Skip to content

If we only could get over all the pain inside, all the wasted pride

13 آوریل 2015

دفتر جدیدمان کوچک‌تر از جای قبلی است اما بیشتر دوستش دارم. هنوز دلیلش را پیدا نکرده‌ام. امروز سومین روز رفتن به دفتر جدید بود. کار زیاد داشتم و هنوز به زیاد کار کردن عادت نکرده‌ام. دلیلی هم برای انکارش وجود ندارد. هنوز بلد نیستم انرژیم را تقسیم کنم. به همین خاطر صبحها که می‌رسم و صبحانه می‌خوریم، تا چند ساعت واقعا خوب کار می‌کنم و سریع. اما بعدش و مخصوصا بعد نهار، فوری خسته می‌شوم و خوابم می‌گیرد. دوست ندارم بگویم کارمندی چون کارمند کسی نیستم. چند تا دوست هستیم که دور هم جمع شده‌ایم و کار می‌کنیم. کسی رییس کسی نیست. اول شش نفر بودیم. بعد یکی رفت سربازی. بعد یکی یهو زد زیر کار و گفت که حوصله ندارد و روند کاری را دوست ندارد. یکی هم که از اول خودش شرکت داشت و خیلی وقت آمدن به اینجا را ندارد. ما فکر می‌کنیم نفر دوم افسرده شده و نمی‌خواهد کار کند. چون جدیدا بعد مدتها می‌رود دانشگاه و آنجا یاد دوست‌دختر قبلیش که خیلی هم دوستش داشت، میفتد.

بار اول: سیگار که می‌خواهیم بکشیم، باید یک طبقه بیاییم بالا، برویم بیرون ساختمان، بیست قدم برویم به سمت پایین، اولین کوچه را بپیچیم دست چپ و زیر درخت‌هایی که کنار پارکینگ پلاک 5 هستند، سیگار بکشیم. چرا؟ چون صاحب ملک که دفترش روبروی دفتر ماست، فامیل همان دوست و شریکی است که خودش شرکت دارد و نباید ما را سیگارکشان ببیند. در حال حاضر دو سوم شرکت سیگار می‌کشند. یعنی من و عین. عین اولین کسی است که بین ماها سیگاری شد. اول دبیرستان بودیم. صبحانه را تازه خوردیم. کمی از کار حرف می‌زنیم و اینکه هوا چقدر بد است. بد که یعنی تکلیفش با خودش معلوم نیست. آفتاب می‌شود، باران می‌آید، گرم می‌شود یهو، سرد می‌شود یهو. نمی‌شود بهش اعتماد کرد. روز اول با تی‌شرت آمدم و خیس خیس برگشتم خانه. روز دوم ژاکت پوشیدم و گرما هلاکم کرد. حالا هم که باد می‌آید اما گرم گرم است. بالاخره آدم باید بتواند حداقل به آب و هوا اعتماد کند و انقدر از زندگیش مطمئن باشد که هوای امروز آفتابی است یا نه؟

بار دوم: به وسطای سیگار که می‌رسیم، بهش می‌گویم زنی در آمریکا از قصد بچه‌اش را مریض می‌کرده و می‌برده بیمارستان تا کنار بچه و در طول فرآیند درمان و بعد آن، باهاش عکس بگیرد و بگذارد فیسبوک و لایک و کامنت جمع کند. بار آخر به خون بچه، نمک تزریق می‌کند و بچه 5 ساله را به کشتن می‌دهد. در دادگاه اعتراف می‌کند که این کار را تا به حال بیشتر از بیست بار انجام داده. دادگاه هم برایش بیست سال زندان بریده است. عین می‌گوید کم است. سرم را تکان می‌دهم و می‌گویم آره، کم است. می‌گویم دیوانگی آدمها پایان ندارد. دنیا شلوغ پلوغ شده و با آمدن این همه دستگاه و تکنولوژی جدید، همیشه چیز تازه‌ای در دنیا در حال متولد شدن است. قتلی جدید، عقده‌ای جدید، نفرتی جدید.

بار سوم: نزدیک نهار است. عین ازم درباره عروسی خواهرم و فامیل‌هایی که با ما قهر هستند یا ما با آنها قهر هستیم می‌پرسد. برایش توضیح می‌دهم. سکوت می‌شود. ازش می‌پرسم بابای تو چه کار می‌کند؟ این احتمالا سوالی نیست که دوستها بعد تقریبا ده سال از یکدیگر می‌پرسند. اما خب در تمام این سالها حرف نزده است. یک کلمه هم از وضعیت خانوادگیش نگفته. هر چه ازش می‌دانیم چیزهایی است که به دوست نزدیکترش گفته و آن هم به ما منتقل کرده. نه اینکه نخواهد ما بفهمیم، نخواسته که درباره‌اش حرف بزنیم. شروع می‌کند راجع به پدرش صحبت کردن. بعد راجع به خاله‌هایش. بعد راجع به عمه‌ها و پدربزرگش. بعد ده سال تازه دارد حرف می‌زند. سیگار جفتمان تمام شده. جلویش را نمی‌گیرم. به حرفهای بی‌اهمیت شیرینش گوش می‌دهم.

بار چهارم: نهار آدم را عجیب سنگین و خواب‌آلود می‌کند. مخصوصا وقتی سر کار باشی. الف. لقمه‌های الویه را با حرص و ولع قشنگی می‌خورد. در این چند روز بیشتر از همیشه چای و قهوه خوردم. مثل همان موقعی که دفتر مجله می‌رفتم. یا زنگ‌های تفریح توی مدرسه. همین که فندک را از جیبم درمی‌آورم، یاد یکی از شاگردهای ترم پیشم میفتم. روی میزش یک آتش خیلی قشنگ کشیده بود. مثل این‌هایی که به ماشین‌‎های اسپرت برچسب می‌کنند. داشتم عددها را درس می‌دادم. یکی یکی از بچه ها می‌پرسیدم مادرت چند سالش است، پدرت چند سالش است که مثلا درس جدید را پرسیده باشم. از یکی از بچه‌ها که اتفاقا بهترین شاگرد کلاس هم بود، پرسیدم پدرت چند سالش است. چند ثانیه با خنده مکث می‌کند و بعد می‌گوید 55 سال. چند جلسه بعد بهشان تکلیف رایتینگ یک صفحه‌ای دادم. گفتم از خودتان و خانواده‌تان بنویسید. یک معرفی کوتاه از هر عضو در خانواده. اشکان، همان بهترین شاگرد کلاس، از خودش و مادرش نوشته بود. وسطهای متن خیلی کوتاه و مختصر نوشته بود my father would be 55 years old if he is alive. روز اولی که آمده بودم این مدرسه، از سوپروایزرم پرسیدم کمی از تجربه‌هایت را به من بگو. خندید. گفت خودت کم‌کم یاد می‌گیری. فکر کنم این یک تجربه بود؛ که چنین سوال‌هایی نپرسم. زنگ تفریح به یک دبیر دیگر که دوستم هم هست، می‌گویم فلانی پدرش فوت کرده. فوری قیافه ناراحتی به خودش گرفت و گفت آخی، چه بد. یاد خودم افتادم. یاد خودم پشت همین میز و صندلی‌ها افتادم که وقتی بقیه می‌فهمیدند پدرم فوت کرده، چه رفتار ترحم‌آمیز و تحقیرکننده‌ای می‌کردند. این دقیقا رفتاری بود که نباید می‌کردم. با خودکار سبز روی جمله اش خط کشیدم و بالایش نوشتم: My father would be 55 years old if he WAS alive. بعد که جمله را نوشتم، برگشتم عقب و بهش خیره شدم. چند دقیقه پشت سر هم به همین جمله نگاه کردم. به خطی که زیر WAS کشیده بودم، به کپیتال بودن حرف M و به درست بودن ترسناک این جمله درباره خودم. انگار من و اشکان با هم این جمله را نوشته بودیم. جفتمان خودکار به دست گرفتیم و نوشتیم که اگر پدرم زنده می‌بود، الان 55 سالش می‌شد. برگه را که به اشکان دادم و نگاهش کرد، خوشحال بود. انگار قمار کرده بود و برده بود. انگار بر خلاف خواسته خودش، رازی را با کسی درمیان گذاشته بود و حالا متوجه شده بود که طرفش قابل اعتماد است. می‌شناختم این چهره را.

بار پنجم: داشتم تاملاتی زیر دوش حمام می‌خواندم. از پست اول شروع کردم خواندم. بعضی جاها را دو بار. بعضی جاها را سه بار. خواستم کارهای مجله را انجام دهم که دیدم واقعا اعصاب ترجمه کردن را ندارم. دوباره برگشتم وبلاگخوانی. این بار خرس. خواستم سه تا پست قبل عیدش را بخوانم. دو تای اول را خواندم و به وسط‌های سومی که رسیدم، حالم بد شد. هیچ بغضی نداشتم اما حس می‌کردم اگر یک جمله دیگر ادامه دهم، ممکن است همین‌جا گریه کنم. فکر می‌کنم این پاسخ طبیعی بدن است وقتی که دوش و خرس را پشت سر هم می‌خوانید. سیگار را برداشتم و رفتم بالا. از پله ها که بالا می‌رفتم، آن حالت ناراحتی تقریبا از بین رفته بود. آمدم کنار درخت‌ها. سیگار را روشن کردم.پلاک 5 بهم خیره شده بود و سرزنشم می‌کرد. یاد مادرم افتادم. یاد این افتادم که بهش قول داده بودم هیچ وقت دیگر سیگار نکشم. مادرم تمایل عجیبی به سالم نگه داشتن من دارد. یا حداقل دوست دارد فکر کند که من سالم هستم. فکر می‌کنم همین راضیش می‌کند. من هم در همین حد راضی نگهش می‌دارم. به نظرم از اول هم قولم چیز احمقانه‌ای بود. اینجا که آمدم، یعنی کلا هر جا که به طور ثابت برای کار رفتم مثل دفتر مجله و دفتر قبلی خودمان، یکی از نکات اصلی بدش این بود که بیشتر از وقت‌هایی که خانه بودم، سیگار می‌کشیدم. در واقع تنها در حالتی می‌توانم خانه سیگار بکشم که کسی نباشد. اما بیرون محدودیتی نیست. همین که خودم هم می‌دانم سیگار کشیدن برایم مضر است و باز هم ادامه‌اش می‌دهم، برایم واقعا عجیب است. این خلاف چیزی است که در کتابهای علوم دبستان یاد گرفتیم. اینکه انقدر عکس و فیلم مضرات سیگار را می‌بینم و باز هم حریص‌تر از قبل ادامه می‌دهم، برایم احمقانه و در عین حال جالب است. به قول خرس «میل به زوال». خودش باید باشد. ترسیدن از پیری و ناتوانی. ترسیدن از نابود شدن آدم‌های زندگیت و هر بار سر خاک رفتن و بالای سنگ سیاه کسی که تا همین دیروز داشتی باهاش می‌خندی ایستادن. ترسیدن از عدم موفقیت، عدم پیشرفت. نیروی ناخودآگاهی که من را به سمت نابودی می‌کشاند. وگرنه من آن وقت‌ها هم که سیگاری نبودم، سیگار را نه به خاطر مضر بودنش بلکه به این خاطر نمی‌کشیدم که امیدوار بودم. به خودم، به زندگی. ترس مرگ و ناتوانی در انجام دادن کارهای موردعلاقه‌ام دیوانه‌ام می‌کرد. از یک جایی به بعد اما ول کردم. این موضوع را قبول کردم که هر چقدر هم که تلاش بکنم، نمی‌توانم آنی بشوم که والدینم می‌خواهند. در واقع حتی نمی‌شود آنی بشوم که خودم می‌خواهم؛ نمی‌توانم همه کتابهای خوب دنیا را بخوانم، نمی‌توانم همه فیلمهای خوب دنیا را ببینم، نمی‌توانم هم گیتار الکتریکی یاد بگیرم و هم زبان فرانسه. نمی‌توانم هم دوست‌هایم را راضی نگه دارم، هم خانواده‌ام را. برای همین سیگار کشیدم. از منطقه امنم آمدم بیرون و نبایدها را کنار گذاشتم. به این موضوع افتخار نمی‌کنم اما راستش الان زندگی آسوده‌تر و آرام‌تری دارم. الان حتی دائم‌الخمری هم گزینه بدی به نظرم نمی‌رسد. هر چیزی که حواست را پرت کند، نه؟

بار ششم: سوار ماشین بودیم. بخشی از مسیرش با من یکی است. من را تا همانجا می‌رساند. دوست اولی است؛ که سیگار خیلی کم می‌کشد، نماز می‌خواند و تنها زندگی می‌کند. مادرم اسمس می‌زند و می‌گوید زودتر بیا، بچه‌ها حالشون خوب نیست. منظور از بچه‌ها، خواهرم و شوهرش است. خودم هم نمی‌دانم خوب نبودن حال بچه‌ها چه ربطی به من دارد یا من چه کاری می‌توانم انجام دهم که وضعیت تغییر کند. در این روزها و با این وضع فعلی، من و مادرم بیشتر از همیشه به هم احتیاج داریم و بیشتر از همیشه هم از هم دوریم. بخشی از مسیر را که باید با مینی‌بوس بیایم، آهنگ گوش می‌دهم. هیچ ایده‌ای برای تیتر این پست نداشتم. تا اینکه به یک آهنگ از یکی از گروه‌های محبوبم رسیدم. در ادامه کوروس همین آهنگ می‌گوید: If we only, if we only
Could just face the truth
Give up the fight
And let it die.

این  پست دوش را که خواندم، یاد خاطرات نصفه و نیمه خودم افتادم. تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم نوشتن روزانه. حتی شده یک یا دو جمله. این دفعه اما نه توی سررسید یا سالنامه. چون هر بار که خاطراتم را در این سالنامه‌ها می‌نوشتم، کلا سه یا چهار خط می‌شد و سفیدی باقی صفحه انگار بهم فحش می‌داد که یک صفحه کامل هم نتوانستی بنویسی. خط‌های سیاهش انگار نیزه می‌شدند می‌رفتند توی دست و پایم. انگار باید حتما یک صفحه را پر می‌کردم وگرنه دفترچه خاطرات نبود. هر بار ناامید می‌شدم و تمام. این بار یک دفترچه کوچک برداشتم. صفحه اول نوشتم خاطرات. صفحه دوم را باز کردم. با خودکار سبز نوشتم: بچه‌ها حالشان خوب نبود. من حالم خوب نبود. مامان دنبال دفتر کارتها می‌گردد. تا چند وقت دیگر عمو می‌شوم. کاش مامان نفهمد سیگار می‌کشم.

Advertisements

From → Uncategorized

6 دیدگاه
  1. خیلی از کارای بد خوبن.
    حس عمو بودن خیلی قشنگه خوب حسش کن.
    دلم واست تنگ شده بود.

    • دیروز داشتم وبلاگتو میخوندم، هی بهت فحش میدادم. میگفتم لعنتی چه تگ لاین خوبی انتخاب کرده. تداوم بازی در لجنزار.

  2. بیشتر بنویس. مامان هم اگر فهمید سیگار میکشی مهم نیست . مامان ها همیشه چیزی واسه نگرانی پیدا می کنن.

    • حتما :) آره واقعا. مهم نیست دیگه. حیف که غصه میخوره فقط.

  3. خیلی خوب بود. فک میکردم من خیلی وقته نخوندم. نگو تو خیلی وقته ننوشتی بچه:))
    سوالتو از بچه‌ها که خوندم گفتم ا عجب خریه خب شاید یکی پدر ماپرش فوت کرده باشن، بعد دیدم خودت فهمیدی خری:))
    ولی هی اون جمله رو خوندم با خودم تکرار کردم زودتر بیا. بچه‌ها حالشون خوب نیس. حالشون چرا خوب نیس و تو چیکار میکنی که زود بری بهتره؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: