Skip to content

And then it hit me

8 مارس 2015

کل عمرتو می‌گذرونی که فلان آدم نشی، فلان رفتارو نداشته باشی، فلان خنده رو نکنی، فلان درخواستو نکنی. هر جا می‌شینی فلان آدم و فلان رفتار و فلان خنده رو مسخره می‌کنی. چون خوشت نیومده. چون نخواستی مثل اون باشی. چون دور بودی ازش. بعد یه روز که تو مترو نشستی، یه روز که پشت کامپیوترت نشستی، خودتو مرور می‌کنی و می‌بینی شدی همون آدم با همون اخلاق و خنده گه. کل عمر خواستی اون نباشی و خودت شدی اون.

من شدم اون. خودم همین تازگیا فهمیدم. همین تازگیا که یعنی چند هفته پیش که یه اتفاقی یهو کل زندگیمو اینور اونور کرد و وقتی تو تاکسی نشسته بودم، نشستم خودمو مرور کردم. دیدم شدم همونی که همیشه ازش فراری بودم. حتی اینجا هم نوشتم دربارش. حتی تو همین پستای آخری هم که یادم نیست کدومه و حال هم ندارم که بگردم کدومه، راجع بهش نوشتم. اینکه چقدر فراریم از کسایی که تو گذشته گیر کردن. همون موقع تو تاکسی بودم که فهمیدم خودمم از همینام. بعد هشت سال هنوز از مرگ کوفتی بابام می‌گم، هنوز از داستانایی که نوشتم و حسرت اونایی که ننوشتم می‌گم، اینکه بیخیال خاطره های بد بچگیم نشدم (عبارت صحیح‌ترش البته اینه که ازشون نکشیدم بیرون.) اینکه هنوزم که هنوزه، هر وقت یه دیوایس جدید می‌گیرم، اول از همه می‌رم باهاش ناتور دشت رو یه بار دیگه تموم می‌کنم. تبلت، گوشی، کامپیوتر، هر چی. و باز هم اینکه هنوز از مرگ کوفتی بابام بیرون نکشیدم.  اینکه خانه سبز می‌بینم یادش میفتم، لیلای حبیب گوش می‌دم یادش میفتم و الی آخر.

تو تاکسی بود که گفتم بسه دیگه. یعنی تا الانم هر جا نشستم و هر چی گفتم همین بوده. که من گذشتم و بس کردم و اینا. ولی نگذشتم، نکردم. گذشته رو پتک کردم و کوبوندم سر خودم و تو تاکسی بود که فهمیدم دارم تو سر بقیه هم می‌کوبم. گفتم بسه دیگه. اصن شروع کردم فحش دادن. به بابام. به مرگش. به خودم. دوستش داشتم، دارم ولی به من چه که مرده. شده دیگه. به درک که وقت نداشتم داستانای کوفتیمو تموم کنم. به درک که یه سریاشونو هیچ وقت شروع نکردم.

تا خود خونه به درک گفتم.

دو سال رفتم تراپی. هیچی نشد. خودمو گول زدم که چیزی شده. ولی خب عملا چیزی عوض نشد. مهم هم نیست. باید به همینجا می‌رسیدم. به این نقطه جوش، انفجار، هر چی.

حالا تو این یک ماه و خورده ایه، بهتر شدم. فکر کنم. نمی‌دونم. نه، بهتر شدم واقعا. کابوس دیدنم خیلی کم شده. (گرچه یه دونه جدید بهشون اضافه شد) اما در کل بهتره. یادش که میفتم، دیگه بغض نمی‌کنم. دلم نمی‌سوزه. حسرت نمی‌خورم. بابام رو نمی‌گم. گذشته رو می‌گم.

Advertisements

From → Uncategorized

One Comment
  1. ye nafar permalink

    گذشته تا زمانی که اثرات غیر قابل بازگشت نذاره مهم نیست اما به وقتایی یه جات میلنگه و هرجای دنیا هم فرار کنی قابل بازگشت نیست.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: