Skip to content

Bless my heart, bless yours too I don’t know where I’m gonna go, don’t know what I’m gonna do

27 اکتبر 2014

وسط مهمانی یاد داستانم افتادم. مست بودیم. می‌رقصیدیم. خودم هم نمی‌دانم که چه شد یاد آن داستان افتادم. البته خود داستان هم که نه، بیشتر به فکر نظری بودم که برایم نوشته بودند. «تجربه» داستانم را در بخش کارگاهش چاپ کرده بود. هنوز ده شماره از مجله نگذشته بود، همان اوایل کارشان. یک داستان برای همشهری داستان فرستادم، یک داستان برای گلستانه و یکی هم برای تجربه. آن دو تا چاپ نشدند و این یکی شد.

اصلا تا همین یکی دو هفته پیش یادم نبود که داستانم چاپ شده و بعدش هم دو تا داستان دیگر برای بخش فرهنگی یک روزنامه فرستادم و چاپ شد. یعنی فرستادم که نه، این بخش فرهنگی روزنامه پنج‌شنبه‌ها بود و مسئول آن هم یکی از دوستانم که ازم تقاضا کرد چند تا داستان برایشان بنویسم و من هم باید زور بالای سرم می‌بود تا واقعا یک چیزی می‌نوشتم. مثل همین الان که باید زور بالای سرم باشد تا یک کاری بکنم. یکی دو هفته پیش لیستی از کارهایی که تا حالا کرده بودم درست کردم تا برای رزومه‌ام از آنها استفاده کنم. بعد یاد داستان‌هایم افتادم.

 

نظر منتقد تجربه را خواندم. آن موقع نفهمیده بودم که ازم تعریف کرده بود یا برعکسش قصد تخریب داشت. اما الان که خواندم، فهمیدم. هیچ کدامشان نبود. می‌خواست بیشتر بنویسم. شاید هم اصلا به تخمش نبود. ولی من چنین حسی داشتم. آخرش برایم نوشته بود که «نویسنده باید از ذهن جزئی‌نگرش خلاقیتی بسیار بیشتر طلب کند و از تجربه نترسد.»

 

دلم برای آن نویسنده «کم‌تجربه اما نسبتا باهوش» تنگ شد. وسط مهمانی تولد. مسخره است. به خودم گفتم که باید بیشتر بنویسم. بعد یاد همه قول‌هایی افتادم که تا حالا به خودم دادم و اینکه تقریبا هیچ‌کدامشان عملی نشد. یاد همه کتاب‌هایی افتادم که هنوز نخواندم و همه کتاب‌هایی که قرار است ترجمه کنم. یاد همه آهنگ‌های خوبی افتادم که گوش ندادم و همه فیلم‌های شاهکاری که ندیده‌ام. و بعد به این فکر کردم که من هر چقدر هم تلاش بکنم و بنویسم که آخرش هم سلینجر و کارور و وونه‌گات نمی‌شوم. و اصلا مگر دنیا چند تا سلینجر و کارور می‌خواهد و من کجا و آنها کجا.

 

همه اینها را گفتم ولی فردایش که در راه برگشت به تهران بودیم، به فکر چند ایده برای یک داستان کوتاه بودم. داستانی که شاید همین روزها شروع کنم به نوشتن ولی برای هیچ جا نفرستم و برای هیچ کس نخوانم. و واقعا بین این همه کتاب‌های شکیل و خوش‌رنگی که هر روز چاپ می‌شوند و نویسنده‌هایشان اسم‌های قشنگ و بامعنی دارند و قبلا هم وبلاگ‌های پرطرفدار و محبوب داشته‌اند، اصلا مگر مهم است که داستان من چاپ بشود، خوانده بشود یا نه؟

Advertisements

From → Uncategorized

2 دیدگاه
  1. منم دلم میخاد بیشتر بنویسی.

  2. عباس permalink

    این دقیقا وصف حال منه:
    یاد همه قول‌هایی افتادم که تا حالا به خودم دادم و اینکه تقریبا هیچ‌کدامشان عملی نشد. یاد همه کتاب‌هایی افتادم که هنوز نخواندم و همه کتاب‌هایی که قرار است ترجمه کنم. یاد همه آهنگ‌های خوبی افتادم که گوش ندادم و همه فیلم‌های شاهکاری که ندیده‌ام.

    کاش راه حلی بود براش!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: