Skip to content

خداحافظ غمگین دوست‌داشتنی

18 اوت 2014

احتمالا خودش هم مثل ما نمی‌دونسته ولی رابین ویلیامز تو خیلی از بخشای زندگی ما حضور داشته. اینم یکی از اون چیزاییه که همیشه تو زندگیت بودن ولی تا حالا وقت نداشتی که بهش دقت کنی تا اینکه یارو خودشو می‌کشه و مثل همه آدما، یهو یادش میفتی و با کمک بقیه، تیکه های پازلو کنار هم میذاری.

من خودم اینطوری فهمیدم که صبح از خونه دوست دخترم داشتم می‌رفتم خونه مامان اینا و تو تاکسی وصل شدم به نت و اولین پستی که تو اینستاگرام دیدم، عکس رابین ویلیامز بود که ناین گگ گذاشته بود و RIP زده بود. راستش خیلی ناراحت نشدم. پارسال از مرگ فیلیپ سیمور هافمن  بیشتر ناراحت شده بودم. یعنی حتی وقتی اون عکسو دیدم، فکر کردم که چرا زودتر نمرده بود. بیشتر نگران مامان شدم. چون به شدت رابین ویلیامز رو دوست داره و یه کالکشن ناقصی هم از فیلماش نگه داشته. به شوخی فکر کردم که الان بگم بهش گریه‌اش می‌گیره.

***

شب شد. داشتیم شام می‌خوردیم. من و مامان و خواهرم. مامانم ناراحت بود. خواستیم با یادآوری خاطرات یه کم حالشو خوب کنیم. خواهرم گفت اولیش کدوم بود؟ جومانجی یا فلوبر؟

***

من فکر کنم فلوبر بود. مخصوصا اینو یادمه که اولین فیلمی که ازش دیدیم، بعدها توسط شبکه پنج جنده شد. ما هر هفته می‌رفتیم «کلوب» نزدیک خونه و یه فیلم VHS کرایه می‌کردیم. با دوبله فارسی. این سنت خانوادگی تا فوت بابا حفظ شد. یه بار فیلم فلوبرو گرفتیم. خیلی خوب بود. رابین ویلیامزو اولین بار می‌دیدیم. اول از همه بابام عاشقش شد. از هفته های بعدش به غیر از فیلم مخصوص اون هفته، فلوبر رو هم کرایه می‌کرد و یا خودش تنهایی یا دوباره دسته جمعی می‌دیدیم. تا اینکه کانال پنج دستش به فیلم رسید و هر موقع وقت اضافه میاورد، پخشش می‌کرد. بابام هم بار می‌دیدش و هر بار حسابی می‌خندید. مخصوصا عاشق اون قسمت بستکتبالش بود و به صدا و سیما فحش میداد که اون تیکه که ویلیامز با دست میزنه به کون یه بازیکن رو حذف کردن.

***

ولی من بیشتر از همه خانم دات فایر رو خوب یادمه. اینو من گفتم. مامان همچنان ساکت بود.

***

دبستان من با محل کار مامان و بابا خیلی فاصله داشت و به خونه پدربزرگم خیلی نزدیک بود. تقریبا هر روز خاله ام میومد دنبالم و منو می‌برد خونه خودشون. سیستم اینطوری بود که بابابزرگم و یه داییم، یه دهنه مغازه داشتن و بغل اونا یه دایی دیگه‌ام یه مغازه دیگه داشت و بالای این مغازه‌ها هم یه آپارتمان چهار واحدی دو طبقه بود که تو یه طبقه اش داییم بود و تو اون یکی طبقه، یکی از خونه ها مال پدربزرگم بود و خونه روبروییش رو هم داده بودن به خاله کوچیکه‌ام که تنها بچه زن دوم بابابزرگمه. خلاصه. خاله ام منو می‌برد خونه خودش و تو یکی از اتاقای خونه‌اش میشوند. تو اون اتاق یه تلویزیون و کلی فیلم VHS بود. میگفت هر کدومو میخوای بذار ببین و بعدم درو می‌بست و دوست پسرشو میاورد تو خونه‌اش. (به متن ربطی نداره ولی با توجه به اون وضعیت، ماشالا به تخمای خاله‌ام.) من همش لاک پشت های نینجا و کارتونای بتمن که از تو خود شبکه های آمریکایی ضبط شده بود، می‌دیدم. یه روز که خاله ام دید دوباره دارم لاک پشت های نینجا میذارم، گفت چرا انقدر تکراری می‌بینی. این فیلمه رو ببین قشنگه. روش نوشته شده بود میس دات فایر. خیلی دوستش داشتم. این خانم دات فایر یه تیکه داشت که تو استخر بود. بعد همه با مایو و اینا بودن. مام ندید بدید و بچه کوچولو. کسی هم که بالا سرم نبود. اون یه تیکه رو هی میزدم عقب دوباره می‌دیدم. هر روز که میومدم به طور مساوی وقت میذاشتم بین بتمن و لاک پشتای نینجا و خانم دات فایر. حتی بعضی وقتا خانم دات فایر رو هم بیشتر می‌دیدم. آها. یه تیکه رقص با جاروبرقی داشت. اونجا رو هم هی می‌زدم عقب و باز می‌دیدم.

***

خواهرم قاشقو گذاشت رو میز و گفت: من با انجمن شاعران مرده بیشتر از بقیه خاطره دارم.

***

واقعا نمی‌دونم که چرا تا دو سال بعد مرگ بابا، اسم دد پوئتس سوسایتی رو هم نشنیده بودیم. اول خواهرم رمانشو خوند. کلا مدل خواهرم اینطوریه که در مدت های زمانی کوتاه، قفلی میزنه رو یه چیزی. اون موقع نوبت انجمن شاعران مرده بود. رمانشو چندین بار خوند. بعد یه روز با جیغ و ویغ از اتاقش اومد بیرون که این فیلمشم هست و چرا من ندیدم تا حالا و به من گفت یعنی چی تا حالا نگفتی بهم فیلمشم هست. من خودمم نمی‌دونستم. خودش فیلمو گیر آورد و بار اولی که با هم فیلمو دیدیم، همه تا چند روز حالمون بد بود. اون صحنه آخرش که همه بچه ها رو میز وامیسن و میگن «کپتن، اوه، مای کپتن» دیگه تیر خلاص بود. همه گریه‌مون گرفت. با قاطعیت می‌تونم بگم که این فیلم رو خواهرم حسابی تاثیر گذاشت. شروع کردن خوندن شعرا و رمانایی که قبلا می‌گفت خوب نیستن و دلیل اصلی این خوب نبودن هم این بود که ممکنه در تضاد یا توهین به اعتقاداتش باشن. ولی بعد انجمن شاعران مرده، رفت سراغ چیزایی که تا حالا سراغشون نمی‌رفت.

***

مامان بالاخره به حرف اومد: همه اینا خوب بودن ولی واسه من هیچی چه رویاهایی ممکن است بیایند نمیشه.

***

خیلی از مرگ بابا نگذشته بود. تو دبیرستانمون، کلاسای آزاد تحلیل فیلم میذاشتن. یه بار طالع نحسو نشون دادن. یه بار جنگیر. یه بار هم فیلمی به اسم وات دریمز می کام. تا اون موقع دیگه همه مون از علاقه مامان به رابین ویلیامز آگاه و مطلع شده بودیم. بعد اینکه تموم شد، فوری یه کپی از فیلم گرفتم و بردم خونه و مامانو مجبور کردم که بشینه همون موقع فیلمو ببینه. گریه کرد. بیشتر از نصف فیلمو داشت گریه می‌کرد. داستان عشق زن و مرد توی فیلم خیلی شبیه داستان عشق خودش و بابام بود. مرگ شخصیت مرد تو فیلم یعنی رابین ویلیامز هم خیلی شبیه مرگ بابام بود: کاملا غیرمنتظره و یه حادثه. این شد فیلم مخصوص مامان. هر وقت حوصله داشت و دلش می‌گرفت، وات دریمز می کامو میذاشت و تنهایی می‌دید. گاهی هم یه قطره اشکی می‌ریخت، فیلمو پاز می‌کرد و می‌رفت از توی خرت و پرتای قدیمی تو کمدش، آلبومای خانوادگی و فیلمای قدیمی سفرامونو درمیاورد و همین که فیلم تموم می‌شد، شروع می‌کرد به دیدن اونا.

***

فیلمای دیگه اش رو هم زیاد دیدیم. مثلا بیسنتنیال من که به فارسی ترجمه اش کرده بودن مرد دویست ساله. صحنه آخر این فیلم تنها موردیه که یادم میاد هر پنج تا مون با هم موقع دیدن یه فیلم گریه کردیم. گودویل هانتینگ رو هم ترجمه کرده بودن هانتینگ نابغه. اونم خیلی خوب بود. آخرین فیلمی که با بابا ازش دیدیم، اینسومنیا بود. بابا اونم خیلی دوست داشت. یه دی وی دی زیرنویس فارسی از اینسومنیا تو کشوی میز کارش نگه داشته بود.

***

خونه که رسیدم، مامان و خواهرم هنوز خواب بودن. بعد یه نیم ساعتی، نزدیکای ساعت نه مامان بیدار شد. هنوز تو تخت نشسته بود که بهش خبرو گفتم. یه چند بار گفت وای وای و بعدم دستاشو برد رو سرش و زد زیر گریه. اصلا فکر اینجاشو نکرده بودم. گفت چطوری؟ گفتم خودکشی. گفت خودکشی؟! چرا آخه خودکشی؟! اینا رو که می‌گفت، خیلی حالت معصومانه‌ای پیدا کرده بود. واقعا دوست داشتم بغلش کنم اون لحظه. گفت خبر بدو که اینطوری به آدم نمیدن.

نزدیکای ظهر بود که دیدم داره وسایل کمدشو میریزه بیرون. گفتم دنبال چی می‌گردی؟ گفت دی وی دی چه رویاهایی و بی خوابی.

Advertisements

From → Uncategorized

One Comment
  1. خانواده دوست داشتنی هستید رفیق…اینجا رو میخونم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: