Skip to content

you rearrange me till I’m sane

8 ژوئن 2014

تنها کاری که در آن لحظه می‌توانستم بکنم، این بود که دست‌هایم را بگذارم روی گوشم و کمی خودم را عقب بکشم. کاملا خرد شد و تکه‌هایش حتی به ته اتاق هم پرتاب شد و به کتابخانه خورد. تکه‌های گنده شیشه روی تختم افتاد؛ دقیقا همان جایی که چند دقیقه پیش نشسته بودم و داشتم گیتار می‌زدم. یاد فایت کلاب و مارلا میفتم. مامان و خواهرم با ترس و نگرانی می‌پرند توی اتاق و هی پشت سر هم می‌گویند چی شد، چی شد. کنار شیشه‌های خردشده پنجره اتاقم می‌نشینم و می‌گویم: هیچی، شکست.

همان باد و طوفان اول این اتفاق افتاد. طوفان دوم که همین چند روز پیش بود، شیشه دستشویی را شکست و هواکش از جایش درآمد. چند تا گلدان هم لت و پار شدند. هنوز شیشه اتاقم عوض نشده است و این عوض نشدن ربطی به تنبلی من یا خانواده‌ام ندارد بلکه محل زندگی ما یک سری الزاماتی با خودش میاورد که من حوصله توضیح دادن آنها را ندارم. از آن شب تا حالا، هر شب روی زمین تو پذیرایی می‌خوابم. البته آن شب‌هایی که خانه خودمان بودم. حوصله دشک انداختن را هم ندارم.

بچه ها همه انرژیم را‌ می‌گیرند. قبل اینکه کارم در مدرسه ثابت شود، همه معلم های دور و برم  می‌گفتند که مدرسه نرو، آموزشگاه برو. مدرسه گرچه حقوقش بیشتر است ولی خسته‌ات می‌کنند، اعصابت خورد می‌شود و همین داستان‌ها. مثل فیلم‌ها که همه راجع به رفتن به آن کارخانه قدیمی که فقط شب ها یکی از چراغ‌هایش روشن می‌شود و از آن صدای ناله و گریه می‌آید، به شخصیت اصلی فیلم اخطار می‌دهند و شخصیت اصلی فیلم انقدر احمق و البته انقدر به دنبال هیجان و فرار از تکرار است که به کارخانه می‌رود و آخر سر هم یا سرش کنده می‌شود یا دوستانش را از دست می‌دهد یا می‌ترسد و بر می‌گردد و به زندگی با ترس ادامه می‌دهد.

دوبار به عنوان مراقب امتحان رفتم سر کلاس. امتحان های آخر سالشان است. سوم‌ها که نهایی است امتحانشان و پیش دانشگاهی‌ها هم کنکور دارند. اول و دوم‌ها می‌مانند و روش‌های تکراریشان برای تقلب. جلسه اول چند تا تقلب را ندیده گرفتم و جواب یکی از بچه‌هایی که دانش آموز خودم است و ازش خوشم می‌آید را همینطوری آرام بهش گفتم. اما جلسه دوم حس کردم که کلاس امتحان دارد می‌شود مسخره بازی و بچه‌ها هم قصد ندارند تمام کنند. بدی قضیه این است که به غیر از من دو مراقب سیار (اسم مسخره‌ای است که خودشان رویش گذاشته اند.) هم وجود دارند. یکی از آنها مسئول پایه است و دیگری معلم همان درسی که دارند امتحانش را می‌دهند. هی مثل لاشخور می‌چرخند توی سالن و کلاس‌ها. برای همین نمی‌شود خیلی به خود بچه ها اعتماد کرد. چند باری سرشان داد می‌زنم و یک کاغذ تقلب از یکی از بچه ها که هیکل ترسناکی دارد، می‌گیرم اما می‌گذارم سر جلسه بنشیند و باقی امتحانش را بدهد. خودم هم در همین دبیرستان درس خواندم. زمان ما واقعا انقدر سختگیری نبود.

بهشان نگاه می‌کنم. از ظاهرشان حدس می‌زنم که کدام یکی بعدا دزد و خلافکار می‌شود، کدام مهندس و دکتر می‌شود. به کفش هایشان نگاه می‌کنم. مدلهای ریششان. عینک‌هایشان. به این فکر می‌کنم که کدامهایشان معتاد می‌شوند، چندتایشان بکن دررو می‌شوند و کدام زودتر از بقیه ازدواج می‌کنند. از حدس‌های خودم کیف می‌کنم. کی گفته که نمی‌شود از روی ظاهر قضاوت کرد؟

نیم ساعت که می‌گذرد و بچه‌ها می‌توانند برگه‌هاشان را تحویل دهند، دو سه نفری با اعتماد به نفس بلند می‌شوند و می‌روند. اینها خرخون‌های کلاس هستند. همان‌هایی که بقیه ازشان متنفرند و با این حال، خایه مالیشان را هم می‌کنند. دنیای کوچک خنده داری است. الان که در جایگاه معلم به کلاس می‌روم، اینها را بهتر می‌فهمم. پشت میز دانش‌آموز که هستی، فکر می‌کنی الان همه فکر و ذکر معلمت پیش تو است که از تو تقلب بگیرد و به تو درس یاد بدهد و ادامه ماجرا. ولی خب اصلا اینطوری نیست. باز هم بچه ها را زیرنظر می‌گیرم و سعی می‌کنم حدس بزنم که کدامشان مضطرب هستند و چند نفر می‌خواهند تقلب کنند. دوست دارم بفهمم چند تایشان امتحانی که دارند می‌دهند، تخمشان هم نیست و فرقی ندارد چند بشوند. کلا سه گزینه بیشتر پیدا نمی‌کنم. اولی همان کسی است که ازش برگه تقلب گرفتم. از بعد اینکه برگه را ازش گرفتم، فکر کنم کلا یک یا دو جمله نوشت روی ورق امتحانش. بعد برگه را با خیال راحت برگرداند و خودکار را برداشت و شروع کرد به کشیدن یا نوشتن چیزی روی بازویش. نفر دوم یک پسر عصبی به تمام معنا بود. دستانش عرق کرده بود و در به در دنبال تقلب می‌گشت. نفر سوم هم خوابیده بود. کفش های سبز کانورس داشت.

آن بیخیال اول که برگه تقلب با خود داشت، روی دستش هی حرف J  می‌کشید. با شکل‌ها و اندازه های مختلف. موقع بیرون رفتن از کلاس، انگار روی دست چپش یک خالکوبی قشنگ دارد. امتحان که تمام می‌شود، می‌روم بالا سر میزش و می‌بینم روی میز با تقریبا همان پترن و دست خط نوشته است: Joooker. یک جای دیگر هم نوشته است: I complete you.

آلبوم جدید آناتما خوب است. شاید به اندازه کارهای خیلی خوبش، خوب نباشد اما حداقل از آلبوم قبلی که بهتر است. در اولین آهنگ این آلبوم که The Lost Song Part 1 نام دارد، وینست چند باری می‌گوید my life will never be the same. وسط های آهنگ، ریتم کمی تندتر می‌شود و به جای جمله قبلی می‌گوید: my life is like a hurricane و این هاریکین را یک طوری با عذاب و دلهره می‌خواند که واقعا میشود استیصال را توی صدایش فهمید.

خانه تاریک است. بلند می‌شوم که بروم آب بخورم. در اتاق را باز می‌کنم و به هال که می‌رسم، می‌بینم مردی که لباس پستچی دارد، کنار میز نهارخوریمان ایستاده است. می‌ترسم. یک لیوان برمی‌دارم و به سمتش پرت می‌کنم. بعد فکر می‌کنم که چه حرکت احمقانه‌ای بوده و به چه راحتی و حماقتی، عنصر سورپرایز را از دست دادم. از دست لیوان قطعا کاری بر نمی‌آید و پستچی بر می‌گردد به سمتم. قیافه اش به غیر از سبیل بلند عجیب و سیاهش، عادی است. البته در آن تاریکی همه چیز ترسناک به نظر می‌رسد. از توی کیفش یک چاقو در می‌آورد و دست‌هایش را طوری تکان می‌دهد که انگار می‌خواهد چاقو بزند. من باز هم هر چی دم دستم هست به سمتش پرت می‌کنم و سعی می‌کنم که جیغ بزنم. نمی‌توانم. می‌خواهم داد بزنم. به غیر از یک ناله خفیف و کوتاه، هیچ صدای دیگری ازم بلند نمی‌شود. این وضعیت چند ثانیه دیگر ادامه دارد و بعد پستچی با چاقو و سبیل ترسناک بلندش به سمتم خیز بر می‌دارد. تکان هم نمی‌توانم بخورم. در آخرین لحظه به این فکر می‌کنم که بعد کشتن من به اتاق مامان و خواهرم هم می‌رود و اتفاقات خوبی نخواهد افتاد. درست یک ثانیه قبل از اینکه ضربه را بخورم، کسی به شدت تکانم می‌دهد و می‌گوید عزیزم، عزیزم بیدار شو. دوست دخترم را می‌بینم که با قیافه خواب آلود و نگران، منتظر من است که چیزی بگویم. «خواب بد دیدم.» / «میدونم، چی بود؟» برایش تعریف می‌کنم و بعد می‌خوابیم.

بختک یکی از چیزهایی که تا تجربه اش نکنید، نمی‌توانید آن را باور کند. من هم باور نمی‌کردم. تا همین چند سال پیش. بعد فهمیدم که این پدیده نسبتا رایج است و یک اسم علمی هم دارد و ما مثل بقیه جاهای دنیا، راجع به آن افسانه ساخته‌ایم. من با خواب ترسناک آنچنان مشکلی ندارم اما با اینکه در خواب نتوانی جیغ بزنی و حرکت کنی و بیدار شوی و بعدش هم که بیدار شدی، به اندازه دوی صد متر المپیک عرق کنی، واقعا مشکل دارم. از خواب که بیدار شدم، نفس نفس هم می‌زدم. این یکی تازه بود.

شب که به خانه می‌آیم، یاد بچه ها میفتم. به این فکر می‌کنم که کدامشان واقعا واقعا امتحان تخمش هم نبود. کدامشان دغدغه‌ها و نگرانی‌های بزرگ‌تر از یک امتحان کوفتی داشتند. به غیر از همانی که روی میزش نوشته بود جوکر، هیچ کس دیگری به ذهنم نمی‌آید. حتی همان هم با ارفاق توانست این رتبه را از آن خود کند.

خواب می‌بینم که خرده شیشه‌های کف اتاقم، جمع شده‌اند و هی به هم می‌خورند و وسط اتاقم بالا و بالا می‌روند، هی دور خودشان می‌چرخند و بادشان به بقیه وسایل اتاق هم می‌خورد. نور خورشید به داخل اتاق می‌رسد و گردباد شیشه ای وسط اتاقم را نورانی می‌کند. من کنار کتابخانه ایستاده‌ام و دعا می‌کنم شیشه ها خودشان برگردند سرجایشان در قاب پنجره.

Advertisements

From → Uncategorized

نوشتن دیدگاه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: