Skip to content

روزا با هم دیگه فرقی ندارن، بوی کهنگی میدن تمومشون

21 مارس 2014

آدم نباید خیلی هم همه عادتاشو نگه داره وگرنه یه روزی میاد که می‌بینین با وبلاگ خودتونم غریبه شدین، هی باز و بسته‌اش می‌کنین، هی توش چند خط می‌نویسین و پاک می‌کنین، آخر سرم بیخیال می‌شین. حتی ممکنه از دیدن وبلاگتون خجالت هم بکشین.

تا همین چند سال پیش، عید برای ما رفتن به بهشت زهرا و گذاشتن یکی از همین سبزه‌ها روی قبر بود. الانم فرقی نکرده. اون موقع بالای قبر همدیگه رو بغل می‌کردیم و اشک می‌ریختیم، حالا تو خونه بالا سر عکسش. مسخره است. هشت سال گذشته ها، هشت سال! کم نیست. آدم از یه جایی به بعد به خودش می‌گه خب دیگه، بسه، بس کن! هشت سال زمان زیادی واسه التیامه، واسه فراموش کردنه ولی نمیشه.

به هیچ کس تبریک نگفتم، فقط به چند نفری که خودشون اول تبریک گفتن، جواب دادم. حالا هیچ کس هم که اغراقه، یکی دو نفر بودن. چون مثلا با خودت فکر می‌کنی اگه به که کسی که یه زمانی بهترین دوستت بود و حالا اونور دنیاس و تو رو به تخمشم نمی‌گیره نخوای عیدو تبریک بگی، پس چه فرصت دیگه ای می‌مونه که بتونی باهاش صحبت کنی؟! صحبت. لغات معنای خودشونو از دست دادن.

سه تایی می‌شینیم پشت سفره، شایدم بالای سفره. نمی‌دونم. دست همدیگه رو می‌گیریم. اون دو تا گریه می‌کنن، من نه. نوروز، عید، سال نو… عادی‌تر از این شدن واسم که بتونن منو احساساتی بکنن. صدای توپ سال جدید که میاد، دستامونو ول می‌کنیم، روبوسی می‌کنیم و عیدو تبریک می‌گیم. این همه سگ دو زدن، این همه اعصاب خوردی، این همه نگرانی که خونه تا قبل عید تمیز نشه، واسه همین چند لحظه بود. حالا که صدای توپو شنیدیم، می‌تونیم با خیال راحت برگردیم به زندگیای عادیمون. من برم بقیه گرگ وال استریتمو ببینم، اون دو تا هم یکیشون بره آشپزخونه و یکیشون بره سر کتابش. همین.

جالبیش اینه که سال بعد همینم نیستیم. می‌شیم دو تا. من و مامان. همه چی بهتر می‌شد اگه این همه تظاهر و نقاب رو کنار می‌ذاشتیم، اگه حقیقت رو قبول می‌کردیم و باهاش کنار میومدیم. حیف که نمی‌شه، حیف که نمی‌تونیم.

Advertisements

From → Uncategorized

2 دیدگاه
  1. چرا تظاهر ؟! وقتى سه تايى دست در دست كنار عكس پذر ميشينين و سال رو تحويل ميكنيد يعنيپذيرفتيد كه او نيست ولى شما دوست داشتيد كه باشه ، و اين اصلاً تظاهرو نقاب و نپذيرفتن نيست، چه خانواده ى خوب و منسجمى كه بعد از هشت سال هنوز اينقدر عميق نبودنش را حس ميكنند ، چقدر پدرت خوشبخت بوده؛

  2. ناشناس permalink

    تازگیها وبلاگت را دیده ام، خیلی باحالی، حس می کنم مثل برادرهایم هستی و خیلی بهتر درکشان می کنم، امیدوارم موفق باشی.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: