Skip to content

درباره افسردگی و کمی از چیزهای مشابه

4 ژانویه 2014

– یادت باشه قبل رفتن یه عکس از این بگیریم.
به تابلوی عکس بابا اشاره می‌کند و این جمله را به همسرش می‌گوید و بعد هم می‌رود که بخوابد. این تابلو را تازه گرفته‌ایم. طراحی قشنگی دارد. عکس ساده نیست. نهار را تازه خورده‌ایم. مثل همه مذکرهای این خاندان، عادت دارد که بعد نهار یک چرتی بزند. برادر وسطی است. یا بوده. دیگر حساب کتاب این چیزها از دستم در رفته. قدیم ترها بابا می‌گفت که وقتی بچه بودند، این دو تا همیشه سر چیزهای مسخره که عمو بزرگه هم شروعش می‌کرده، مثل اینکه من قدم از تو بلندتره و زورم از تو بیشتره و این حرفها، دعوایشان می‌شده و همیشه بابا بوده که میانجی‌گری می‌کرده. البته همیشه همیشه که نه. مثلا بعضی وقت‌ها هم خودش کرمش می‌گرفته و می‌گفته آره، راست میگه. تو زورت بهش نمیرسه. بعد برادر کوچکتره تحریک می‌شده و این دو تا به جان هم می‌افتادند و بابا وایمیساده آنها را می‌دیده و می‌خندیده. بعد این اتفاق ها هم همیشه برادر بزرگه، یک حالی به بابای من که وسطی بود، داده.

آخرین باری که خانه مان آمده بود، یعنی همینطوری مثل الان با زن و بچه، مربوط به هشت، نه سال پیش است. بابا بود هنوز. این خانه نیامده بودیم هنوز. در این سال ها برای دوا و درمان بابابزرگ و ماشین خریدن داداش بزرگه، تهران آمده و رفته و یک سری هم به خانه ما زده. ولی همیشه فقط چند ساعت ماندند و یک نهاری نهایتا خوردند و رفتند. بابا که مرد، آخ نگفت. دم نزد. غیر از روز تشییع جنازه که از نزدیک های میدان بهمن شروع شد، ندیدم که برای بابا گریه کند. حواسش به داداش بزرگه بوده، حواسش به زن‌داداش بیوه‌اش بوده، حواسش به برادرزاده‌هایش که حالا دیگر پدر نداشتند، بوده. حواسش به پدر مریض و مادری که بعد از مرگ پسر شکسته شده است، بوده.

چهار سال بعد از فوت بابا بود. خاله شان هم مرد. یک شب خوابیده و صبحش بیدار نشده دیگه. همینطوری. بیدار نشد و یک عمر خاطره را هم با خود به خواب برد. عمو کوچیکه وقتی بچه بوده، همه زندگیش این خاله بود. بهش می گفتند خاله ریزه. چون قد و قواره خیلی کوچکی داشته. با هم بیرون می‌رفتند، خرید می‌کردند، خاله ریزه گاهی یواشکی و دور از چشم خواهرش، یک نخ سیگاری، یک پک قلیان یا پیپی به عمو کوچیکه داده و بعدها هم، عمو کوچیکه که حالا دکتر شده و داروخانه دارد ،به داد خاله رسیده و با مسکن ها و داروهایی که آزاد نمی‌فروشند، سعی کرده درد خاله ریزه را کم کند. اینها را خودش بعدها گفت. بعدها که نه، روز تشییع جنازه خاله ریزه. من خاله ریزه را یک بار دیده بودم و به نظرم زن مهربانی می‌آمد. خیلی مهربان. عمو کوچیکه را درک می‌کنم که وقتی بچه بوده، همیشه پیش خاله ریزه می‌مانده. روز مراسم یک قطره هم اشک نریخت. ناراحتی هم نکرد. عمو بزرگه را در بغل گرفت و گذاشت که هر چقدر می‌خواهد، توی بغلش گریه کند. غم عمو کوچیکه بیشتر اذیتم می‌کرد. اینکه اصلا معلوم نبود غمگین است. توی ماشین که نشستیم، به من و داداش و پسرعمویم گفت: یه کسشری بگین بخندیم، نمیبینین حال م. (عموبزرگه) خوب نیست؟ بعد هم خودش اولین کسشر را گفت و همگی خندیدیم.

دو سال بعد از فوت خاله ریزه، پسرعمویشان فوت کرد. وحید. سرطان خون کوفتی و سیگار کوفتی. همه پسرعموهایش از همین درد لعنتی مرده‌اند. یا معتاد بنگ و مواد و حشیش شده‌اند و از دنیا رفتند، یا قربانی سرطان و اعتیاد سیگار. اما خب داستان وحید فرق می‌کرد. وحید و عمو کوچیکه هم سن بودند. یک مدرسه رفتند. آتیش ها سوزوندند تو کل فامیل و همین مدرسه. با هم کتک‌ها خوردند، جفتشان عاشق یک دختر شدند و عمو کوچیکه به احترام رفاقت و معرفتی که بینشان بوده، پا پیش می‌کشد و وحید همسر مرضیه می شود. مثل فیلم‌ها.  وحید که مرد، دو تا دختر ده و چهارده ساله داشت. هیئتی هست در جوادیه تهران که بزرگ عموی خاندان (یعنی عموی بابا و عموها) سی چهل سال پیش، آن را تاسیس کرده. در این پانزده، بیست سال گذشته، وحید آشپز این هیئت بود و بابای من هم وقتی زنده بود، چند باری آنجا سخنرانی کرد. بچه بودم. یادم هست که وحید با بابا درباره «جیگرای خیابونی» صحبت می‌کرد و چند تا تصویر محو هم از خنده های بابام به یاد دارم. با هم می‌گفتند و می‌خندیدند. عمو کوچیکه همه این سال‌ها، با همه مشغله و کاری که داشته، از قم می‌آمده جوادیه تهران تا روزهای عاشورا و تاسوعا کنار برادرش، عزاداری کند و قیمه های پر از سیب زمینی و گوشت دستپخت وحید را بخورد. من و برادرم هم هر سال می‌رفتیم. فضای عجیبی بود. روز عاشورا، بیرون هیئت وسط کوچه مهر می‌گذاشتند و همه با پای لخت، کف خیابان نماز می‌خواندند. برادرم هم بینشان بود. من هیچ وقت نماز نخواندم. من مبهوت این نظم و فضای عجیب شده بودم. موقع نماز، بین آدم ها راه می‌رفتم و داغی کف خیابان را حس می‌کردم. تازه من کفش هم پایم بود. فکر می‌کردم این فضا به مراتب جالب‌تر و هیجان‌انگیزتر از نماز خواندن روی آسفالت داغ باشد. و همین طور هم بود. بعد نماز برمی‌گشتیم داخل هیئت و عزاداری می‌کردیم و اشک می‌ریختیم و منتظر غذای وحید می‌شدیم. وحید که مرد، عمو بزرگه به قول خودش «کمرش شکست.» اما جای هیچ نگرانی نبود. چون عمو کوچیکه آنجا حضور داشت و م. هر چقدر که خواست بغل عمو کوچیکه گریه کرد  نوحه خواند. مراسم هفتم که شد، هیچ کس نتوانست عموکوچیکه را پیدا کند. بعدا فهمیدیم که موقع مراسم، رفته بود جوادیه. هیچ وقت نفهمیدیم آنجا چیکار کرد و چی شد. اما دوست دارم فکر کنم که وقتی آنجا رفته، وضو گرفته، جورابهاش را درآورده، با پای لخت، کف خیابان چند رکعت نماز خوانده.

دو سال پیش بود. بابابزرگم (که بهش می‌گفتیم باباحاجی) چند وقتی بود که درگیر سرطان بود و هی از این بیمارستان می بردنش یک بیمارستان دیگر. سر کلاس بودم. مامان زنگ زد. جواب ندادم. ریجکت کردم و بهش اس ام اس زدم: باباحاجی؟ خیلی سریع جواب داد: آره. کلاس که تمام شد، رفتم توی اتاق و تیره ترین لباس ممکنم را پوشیدم و یک تاکسی گرفتم و رفتم سر کوچه خانه باباحاجی. این مواقع نیازی به رنگ سیاه نیست. مرگ را می‌شد جلوی در خانه دید، حسش کرد. وارد شدم. مادربزرگم که مرا دید، از روی صندلیش افتاد. عمه‌ها بودند و گریه می‌کردند. من زودتر از بقیه رسیده بودم انگار. رفتم سمتش و بغلش کردم. گریه می‌کرد و می‌گفت دیدی باباحاجیت رفت؟ دیدی مرد؟ بمیرم واسه تو، بمیرم واسه داداشت، بمیرم واسه خواهرت که هم باباتون رفت، هم باباحاجیتون. بعد هم افتاد روی صندلی و دوباره گریه کرد. کلمه به کلمه حرف هایش را یادم مانده. من رفتم توی حیاط. چقدر اینجا فوتبال بازی کردیم، چقدر شیشه شکستیم، چقدر از همین باباحاجی فحش و کتک خوردیم، چقدر همینجا واسه مون زیرپا گرفت و هرهر خودش خندید. فکر کردم که این حیاط چقدر داستان دیده. چقدر غم و غصه و شادی نگه داشته تو خودش. گریه نزدیک بود. عموبزرگه آمد. من را که دید، زد زیر گریه. حرف هایی شبیه حرف های مامان بزرگ را تکرار کرد و رفت توی خانه. نفهمیدم چی شد. بعد از نیم ساعت، عموکوچیکه آمد. دوست داشتم بروم بغلش و گریه کنم. یعنی بیشتر دوست داشتم او مرا بغل کند و گریه کند. هیچ کدامش نشد. تا مرا دید، گفت چته؟ چیه قیافتو اونجوری کردی؟ برو کفشاتو بپوش که کلی کار داریم. اینها را گفت و از حیاط بیرون رفت. دوست داشتم بدوم بیرون و با مشت بزنمش. مجبورش کنم که گریه کند، داد بزند، به زمین و زمان فحش بدهد. نشد. کفش هایم را پوشیدم و رفتم بیرون. پسرعمویم مهدی هم آنجا بود. پسرعمو بزرگه. سوار ماشین شدیم. عمو کوچیکه گفت بیاید بهشت معصومه، جنازه رو تحویل بگیریم. بهشت معصومه نسخه قمی بهشت زهرا است. من و مهدی سوار ماشین شدیم. دم یک سوپرمارکت نگه داشت، یک پاکت سیگار خرید. سوار ماشین که شد، بغضم بالاخره شکست و چند بار پشت سر هم گفتم خارتو گاییدم روزگار، ای خارتو گاییدم. این جمله ای بود که عموکوچیکه روز تشییع جنازه بابا، دم میدان بهمن هی با خودش می گفت. مهدی هم گریه کرد. برای اولین بار و آخرین بار، با هم سیگار کشیدیم و اشک ریختیم.

پف کرده بود. وگرنه هیچ فرق دیگری با باباحاجی‌ای که می‌شناختم نداشت. فقط حسابی پف کرده بود. تا قبلش فکر می‌کردم وقتی جنازه را ببینم، حسابی می‌ترسم، حسابی غمم می‌گیرد. ولی اینطور نبود. جنازه را تحویل گرفتیم و بردیمش برای غسالخانه. آنجا ولی غمم گرفت. اینجاها بود که مامان و برادرم و خانمش و خواهرم از تهران رسیدند. مامان اینها ماندند خانه و برادرم آمد غسالخانه. پشت شیشه غسالخانه سه تایی گریه می‌کردیم. عموکوچیکه داشت با تلفن چیزهای مختلفی برای مراسم را هماهنگ می‌کرد. روز تشییع جنازه فرا رسید.

تا آخرهاش همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت. یعنی در این مواقع که چیزی خوب پیش نمی‌رود، منظورم این است که اتفاق خاصی نیفتاد. همه گریه کردیم و توی سرمان زدیم و داد و هوار کشیدیم. عموکوچیکه بعد شش سال، آرام آرام داشت گریه می کرد. یک گوشه ایستاده بود و کسی حواسش به او نبود. جز من. آخرهای مراسم بود و مداح در حال نوحه خواندن. عموکوچیکه از آنجایی که ایستاده بود، آرام آرام قدم زد و آمد افتاد روی سنگ. گریه می‌کرد. داشت به جای همه این شش سال گریه می‌کرد. همه اشکهایی که برای بابای من و خاله ریزه و وحید نریخته بود را آن موقع داشت تلافی می‌کرد. چقدر شده بود؟ شاید یک ساعت تمام. کسی جرئت نمی کرد سمتش برود. مداح هنوز داشت نوحه می‌خواند. بالاخره عموبزرگه رفت سمتش و بلندش کرد. قدش خم شده بود. از آن روز دیگر عموکوچیکه، آدم قبلی نشد.

روز به روز حالش بدتر شد. داروخانه اش را از دست داد، رفت نشست کنج خانه و کارش شد گریه کردن. هر روز گریه کردن. غصه خوردن. عموبزرگه و بقیه فامیل کمک کردند و دوباره توانست داروخانه را بگیرد. اما دیگر آدم قبلی نبود. حوصله کار نداشت. باز رفت کنج خانه. زنش و عموبزرگه داروخانه را چرخاندند. پیش دکترهای مختلف بردنش. حالش بهتر نشد که هیچ، بدتر هم شد. روز عروسی پسرعمویم، انقدر گریه کرد که عموبزرگه گفت آبروریزی می‌شود و برایش تاکسی گرفت و فرستادش خانه.

یک پسربچه دارد که الان کلاس پنجم دبستان است. پارسال بود. با علی (پسرش) می‌آیند داروخانه و م‌بیند که چند متر بالاتر از داروخانه خودش، یک داروخانه جدید و مجهزتر باز شده. از کی؟ از تقریبا سه ماه پیش. زن عمو و عموبزرگه این موضوع را از او مخفی کردند که حالش بد نشود. وارد داروخانه که می‌شود، فقط زنش آنجا بوده. خلوت خلوت. دخل های خالی و قفسه های خالی داروخانه را که می‌بیند، قاطی می‌کند. طناب می‌اندازد دور گردنش و می‌خواهد خودش را بکشد. زنش جیغ می‌کشد. عموبزرگه از راه می‌رسد و او را با زور و کتک پایین می‌آورد. همه اینها جلوی چشم علی نه ساله اتفاق می‌افتد.

بعد از این ماجرا بود که همه به خودش و همسرش اصرار می‌کنند که برود بستری شود. عمو بزرگه، مامان بزرگ، عمه ها و شوهرعمه‌ها. خودش می‌گوید برایش هیچ فرقی ندارد، دیگر هیچ چیز هیچ فرقی نمی‌کند. زنش می‌گوید نه، بستریش بکنیم حالش بدتر می‌شود. بستریش نکردند. یک دکتر جدید گیر آوردند. باز هم قرص های بیشتر. توی هر مهمانی و دور هم جمع شدنی، عموکوچیکه یا خواب بوده یا مثل یک مرده، بی حرکت و بی صدا، روی یک مبل افتاده و آخر مهمانی هم بلندش کردند، سوار ماشینش کردند و راهی خانه شده. تو این یک سال گذشته، مقطع هایی بوده که چند روزی حالش خوب شده و رفته سر کار و کلی شوخی و خنده کرده. اما بعد از چند روز، دوباره همان آش و همان کاسه.

روز سالگرد بابای من که می‌شود، همگی از قم می‌آیند بهشت زهرا. به عموکوچیکه و زنش ولی چیزی نمی‌گویند. که حالش بدتر نشود. مراسم نصفه و نیمه مان که تمام شد و برگشتیم خانه، عموکوچیکه زنگ می‌زند به مامان من و چند دقیقه اول فقط گریه می‌کند. مامان من هم از این ور خط، گریه می‌کند. بعد عمو با هق هق و نفسی که به سختی بالا می‌آید، به مامان می‌گوید به خدا به من نگفتن، من اصن خبر نداشتم میخوان بیان، به خدا اصن نمیدونستم، کاش بودم، میخواستم باشم، مامان من هم از این ور هی می‌گوید میدونم و اشکال نداره و اذیت نکن خودتو و …

هیچ کس نفهمید دقیقا چه شد. شاید تاثیر قرص ها بوده، شاید زخم زبان خوردن‌های همسرش بوده، شاید غم نگاه علی ده ساله بوده که وقتی چهار سالش بود، عمویش را از دست داد و وقتی ده سالش شد، پدربزرگش رفت و دو سال بعد آن را هم عملا چیزی به اسم پدر نداشت. بعد از روز سالگرد بوده که عموکوچیکه خودش بی خبر و تنهایی می‌آید بهشت زهرا. قاعدتا پیش قبر بابای من. (شاید یک سری هم به خاله ریزه و وحید زده باشد.) بعد از آن موقع بوده که حالش خوب شده. یعنی خوب خوب که نه. هنوز قرص ها را می‌خورد، هنوز چشم هایش غم دارد ولی بلند شده است. سر کار می‌رود و چند تا شاگرد خصوصی هم گرفته. حالا بعد از هشت سال، آمده‌اند خانه ما. به مامانم گفته بود که بچه ها منو تو اون حال خراب دیدن، حالا که بهتر شدم میخوام زودتر ببینمشون. از در که آمد تو، اولین چیزی که به چشم همه‌مان آمد شکم بزرگش بود. آخرین بار چند ماه پیش دیده بودمش و آن موقع انقدر گنده نشده بود. توجه نکردیم. به نفس‌های پر سر و صدا و سنگینش توجه نکردیم. به هفت هشت تا قرصی که موقع نهار خورد توجه نکردیم. فقط باهاش گفتیم و خندیدیم. می‌خندیدیم ولی همه‌مان غمگین بودیم. آخرین باری که همگی خانه ما بودند، بابا زنده بود، خاله ریزه زنده بود، وحید زنده بود، باباحاجی زنده بود. آن روز به این فکر کردم که من هر جا نشستم، از این هشت سال لعنتی گفتم و هی چس ناله نوشتم. اما واقعا هشت سال چیزی نیست. هشت سال شاید حتی نصف خاطره‌هایی که حیاط خانه باباحاجی به خودش دیده هم نباشد. هشت سال احتمالا چیزی نیست در برابر بچگی عموکوچیکه و رفاقتش با وحید و نزدیکیش با خاله ریزه.

من و عمو زودتر پایین آمدیم که بارها را جابجا کنیم. برای خودش شعر می‌خواند، می‌خندید. می‌خواستم از خوشحالی بغلش کنم و توی بغلش گریه کنم. می‌خواستم بزنمش. زن و بچه‌اش آمدند، یک خداحافظی معمولی کردیم و رفتند. باز هم نشد.

همین چند روز پیش فهمیدیم که عموکوچیکه سه سال زودتر از ماها از سرطان باباحاجی باخبر شده بود. باباحاجی را برده بود پیش یکی از همکارهایش و او هم بهش گفته بود که دیگر دیر شده و کاری نمی‌شود کرد. با وجود این باباحاجی شیمی‌درمانی می‌کند، اگرچه بی‌تاثیر بوده. عمو بزرگه بهش گفته که خب چرا همون موقع به ما نگفتی؟ چرا سه سال این موضوعو مخفی کردی از ما؟ عموکوچیکه گفت: میگفتم که چی میشد. که حال شماها هم خراب میشد، الکی غصه میخوردید؟ دیر شده بود و از دست هیچ کسی کاری برنمیومد.

Advertisements

From → Uncategorized

7 دیدگاه
  1. بهترين پستت بود.

  2. minoo permalink

    Khayli gashang mineviseed. Galam yek navisande ba tajrobe Ra dareed.estedad shom
    sotoodani ast.

  3. موری permalink

    خیلی خوب بود

  4. هه … واقعا این پست در مورد افسردگیه ؟ کاری ندارم چی نوشتی ولی اینکه خودت در مورد نوشتت چه فکری میکنی برام جالب که نه خنده دار و بچه گانه. که لابلای نوشته هات به شکل کس و شری نمایانه .اینکه افسردگی تو مردن بابا و عمو و … باشه بعد از هشت سال . دنیا خارتو گاییدن ؟ برای اینکه باباحاجیت مرد؟ کیرم توی اون مغزت کیرم توی این فرهنگ ایرانی کیرم توی افسردگیت کیرم توی این نوشته که هیچ رقم نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم کیرم توی این احساسات دروغین شماها درست مثل حس گریه کردن روی آسفالت داغ بعد فوت بابش عمو شکست..کیرم توی افسردگی تو و عمو کوچیکه کسمغز بهتر بود خودش رو دار میزد مرتیکه .

  5. کژال permalink

    من از لای درزهای ماجرای عمو کوچیکه متوجه شدم شما خانواده ی خوبی دارید. تنها چیزی که عمو کوچیکه ی من وقت مرگ بابام بهش فک می کرد این بود که مامانم پول قبرو بهش پس نده.

Trackbacks & Pingbacks

  1. بعد از عمل مغز و شیمی درمانی و خرج و توهم و تنگی نفس و دیالیز و کما و سرطان | هاراکیری در پیاده رو

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: