Skip to content

آنقدری که تو فکر می‌کنی بد نیست ولی چه فرقی می‌کند وقتی همه در حال سقوطیم؟

28 دسامبر 2013

مادرم فکر می‌کند همه چیز را می‌تواند با یک مهمانی پر سر و صدا و شلوغ حل کند. فکر می‌کند تنها چیزی که من در حال حاضر نیاز دارم، یک جشن تولد پر از آدم و پر از کادوهای حال به هم زن فامیل و دوست و آشنا است که انگار به زور از خانه‌هایشان بیرون آمده و آنجا تمرگیده‌اند. مادرم فکر می‌کند جشن تولد حال من را خوب می‌کند. این را از تلاش های احمقانه‌اش برای پنهان کردن جشن و مثلا سورپرایز کردن من می‌شود فهمید. انگار من هنوز بچه هستم. هستم؟ نیستم. کار به جایی می‌رسد که خواهرم که کوچک‌تر از من است هم صدای اعتراضش در می‌آید. مادرم فکر می‌کند زندگی گه‌گرفته و ویران‌شده من با یک جشن تولد کوفتی بهتر خواهد شد. برای همین بود که وقتی خوابگاه بودم، بهش مسج زدم که کوچکترین برنامه ای چه این هفته، چه روزهای بعد برای تولد من در نظر نگیرد. او هم گفت که برنامه ای نیست و یک دور همی کوچک است و یک کیک می‌خوریم نهایتا و چند نفر می‌آیند و یکی دو تا کادو هم باز می‌شود. من می‌گویم که شنبه امتحان دارم و حوصله هیچ‌کس و هیچ‌چیزی را ندارم و اگر اعصاب خوردی و ناراحتی پیش بیاید، مسئولش خودت هستی. می‌گوید باشه و صحبتمان تمام می‌شود. از تصور داشتن فرزندی به نمک‌نشناسی و بی‌شعوری خودم حالم بد می‌شود.

اینها را که می‌نویسم، هم اتاقیم در حال دیدن استندآپ کمدی‌های خنک و لوس آمریکایی است. با شوخی‌های بی مزه‌شان، می‌خندد و آنهایی که خیلی مثلا بامزه هستند را بر می‌گرداند عقب و دوباره می‌بیند. حاضرم هر کاری کنم تا چند لحظه جای او باشم. حالم انقدر بد است که حتی فرندز دیدن هم چیزی را تغییر نخواهد داد. بله، اتفاق خاصی افتاده است. اتفاقی خیلی خاص که حال گه من را گه‌تر کرده است. ولی نه اعصاب و حوصله بازگو کردنش را دارم و نه فکر می‌کنم که برای شما اهمیتی داشته باشد. راستش تعجب می کنم که تا همینجا هم مطلب را خوانده‌اید. تا آخر این پست هیچ چیز خاصی دستگیرتان نخواهد شد و پست های من اصلا هیچ وقت جذابیت و بعضا عمیق بودن پست‌های خرس یا بامزگی پست های لنگ‌دراز را نداشته‌اند. یک متوسط هستم. یک مترجم متوسط، یک نوازنده متوسط، یک دانشجوی متوسط، یک فرزند متوسط، دوست متوسط، دوست پسر متوسط، شاگرد متوسط. نظر خودم این است که همین الان این پست را ببندید و بپرید توی توییتر و چیزهای بامزه بخوانید. یا هر جای دیگری که چیزهای بامزه برای نمایش و عرضه دارند. نظرم درباره اکانت توییترم هم همین است. اگر به امید توییت های بامزه و خنده‌داری که صبح تا شب آنجا به اشتراک گذاشته می‌شود، من را فالو کرده‌اید، هر چه سریعا آنفالو کنید. مینارد از توی هدفونم پشت سر هم می‌گوید شنا کردن را یاد بگیر و بعدش هم می‌گوید، فاک آل یو جانکیز اند فاک یور شورت مموری.

واقعا انرژی‌ای برای ادامه دادن نیست. هیچ بهانه‌ای، هیچ دلیلی برای جلو رفتن نیست. این چس ناله‌های تکراری حق شما خواننده‌های فهیم و باارزش نیست ولی حتی حوصله شماها را هم ندارم و دور نمی‌بینم روزی را که اینجا و توییتر را ببندم و برگردم لای کتاب‌هایم. این تهدیدهای تو خالی و به کیرم‌خور هم تکراری شده‌اند. من همین هستم. یک متوسط تکراری. یک متوسط تکراری غیرقابل تحمل.

داشتم کفش هایم را می‌پوشیدم که به سمت ترمینال بروم. مامان بدو بدو قرآن آورد. این اتفاق مسخره کل این چهار سال تکرار شده است. تحمل من هم حدی دارد. آن هم منی که انقدر تلخ و سخت شده‌ام. کتاب را از دستش می‌گیرم و می‌گذارم روی میز. بغلش می‌کنم و می‌گویم: بابا رو هم از زیر همین قرآن رد کرده بودی. پله ها را دو تا یکی رد می‌کنم و بی توجه به صدای  پشت سرم که شبیه گریه است، هدفون‌هایم را توی گوشم فرو می‌کنم.

Advertisements

From → Uncategorized

نوشتن دیدگاه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: