Skip to content

She used the poison in his tea And kissed him goodbye That’s my kind of story It’s no fun till someone dies

23 دسامبر 2013

خواهرم دانشگاه است و ما نهار نداریم. مادرم زنگ می‌زند که فست فود بیاورند. قبل دست زدن به غذا و شروع تناول، مادرم دستم را می‌گیرد و با چشم‌هایی که از آنها خون و آتش همزمان می‌بارد، می‌گوید: به م. چیزی نمیگیا. من مثل خدمتکاری حلقه به گوش که مثل سگ می‌ترسد، سرم را تکان می‌دهم و می‌گویم چشم. به همه گفته است که رژیم گرفته و لاغر هم شده است. ولی لاغر که نشده هیچ، حداقل دو سه کیلویی در این مدت اضافه کرده . وقت‌هایی هم که فقط خودمان دو تا هستیم، انقدر زیاد خوراکی و تنقلات و غذا می‌خورد. البته احتمالا وقت‌هایی که خودش هم تنهاست همین برنامه است. حتی بدتر. تصورش هم ترسناک است.

همیشه همینطور بوده است. غذا در خانواده ما چیزی بیشتر از غذا بوده. چیزی شبیه یک مکانیسم دفاعی. دستورالعملش بسیار ساده است: می‌خوریم که فراموش کنیم. باورش برای خودم هم سخت است، اما مامان چند ماه قبل از فوت بابا، به هفتاد کیلو هم رسیده بود. باربیی شده بود برای خودش. بابا هم هی ماچش می‌کرد. بابا که سقوط کرد، رژیم مامان هم سقوط کرد و هی چاق و چاق تر شد. خود من. همین دو سال پیش. بعد از جدا شدن از دوست دختر سابق. سه ماه اول به هفتاد و دو کیلو رسیده بودم. منی که تا قبل آن، بیشترین وزنی که داشتم شصت و هشت کیلو بود. اصلا وقتی به ده سالگیم نگاه می‌کنم، نمی‌توانم انقدر شور و اشتیاق برای غذا و خوردن را پیدا کنم. مسخره است. خنده دار است یعنی! فکر می‌کردم خواهرم از همه ما سالم‌تر است ولی در این مدت که نامزدش دور بود و ایران نبود، خواهرم هم مثل یگ گاو زخم خورده وحشی غذا خورد و چاق و چاق و چاق تر شد. جالبیش این است که این رازها را فقط من می‌دانم. جاسوس دو جانبه شده‌ام.

از مشاوره برمی‌گشتم. خانم مشاور ازم خواسته که اتفاقات بد زندگیم را بنویسم. چه کوچک و چه بزرگ. هوا سرد بود. داشتم از بچگی همه را مرور می‌کردم. اولیش در پنج سالگی بود. آخریش یک ساعت قبل از اینکه وارد جلسه مشاوره شوم. یاد تایم لاین فیسبوک افتادم. خنده‌ام گرفت. بروم در تایم لاینم اضافه کنم که پنج سالم بود، دستم سه بار لای در خانه کیری بهارستان ماند. پای برادرم همانجا شکست. دست من همانجا شکست. اضافه کنم که سوم راهنمایی که بودم، بهترین دوستم رفت آمریکا و من از قبل تنهاتر شدم. اضافه کنم که اولین باری که کسی به پدرم توهین کرد چه حسی داشتم. بعدش هم بنویسم انقدر در این چند سال فحش‌ها و تهمت‌ها زیاد بوده که همه شان از خاصیت افتاده‌اند برایم. به همین چیزها داشتم فکر می‌کردم که خواهرم زنگ زد و گفت اگه پول داری، برو کتاب فروشی ببین فلان کتاب رو داره و اگه داشت، بخر. گفتم باشه. نهار نخورده بودم، فقط پانزده تومن پول داشتم. در راه هی دعا می‌کردم که کتاب فروشیه، کتاب موردنظر را نداشته باشد و من بتوانم بروم یک کوفتی بخورم. به ولیعصر که رسیدم، رفتم کتابفروشی هاشمی و با ترس و لرز اسم کتاب را گفتم. گفتند بله، داریم. بفرمایید ته راهرو. سرم را تکان دادم و چند ثانیه‌ای همانجا ایستادم. بعد از کتابفروشی آمدم بیرون و رفتم ساندویچی شیلا کمی بالاتر از همان کتاب فروشی هاشمی. یک هات داگ با سیب زمینی سفارش دادم و تا موقعی که غذایم آماده شود، با اینترنت مجانی رستوران رفتم اینستاگرام، تگ foodporn را مرور کردم.

Advertisements

From → Uncategorized

نوشتن دیدگاه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: