Skip to content

من فکر میشم میرم تو کله‌ات

5 دسامبر 2013

الان داره برف میاد. یعنی از صبح که بیدار شدم همینطور یه تیکه داره برف میاد. از صبح که بیدار شدم و یه چیزی خوردم، این آهنگ بمرانی و ماکان هم یه تیکه هی داره پلی میشه. همین تیکه تویی و باد و اتوبان کافیه واسم تا به گا برم. تا خورد شم. تا یاد خاطرات بیفتم. خاطراتی که خود خودمم توشون. اصن بدیشون همینه. که فقط خودمم. نوزده آذر هفت سال پیش. چهار روز بعد از اولین سالگرد. پشت ساختمون نیمه تمومه. نیم ساعت وایسادم. اولین تپش قلب شدید. بنر عکس بابا که از اونجا هم معلوم بود. شاید چند قدم با خونه فاصله داشتم. نمیتونستم تکون بخورم. عکس بابا. تپش قلب. گریه ام گرفته بود. باد میومد. باد شدید میومد. داشتم میفتادم. حالم بد بود. تویی و باد و اتوبان.

یک سال بعدش. دم باقری، رفته بودی سیگار بخری. فقط من میدونستم. من و خودت بودیم فقط. چرا دارم خطاب به تو مینویسم؟ تویی که میدونم نمیخونی اینارو. اصن نمیای اینجا. رفته بودی سیگار بخری. دم باقری. تصادف کرده بودی. ماشینو به فاک داده بودی. هیشکی نمیدونست. وایساده بودم برگردی. شاید چند هفته مونده بود به سالگرد. نه، نه، اشتباه میکنم. اوایل مهر بود. میخواستی حواسمو پرت کنی. از مدرسه حرف میزدی. بعد رفتی سیگار بخری. یاد اون روز افتادم که سه تایی با بابا اومدیم دو قدم بالاتر از همین جا، چلوکبابی برادران کباب خوردیم، بابا فاکتور و قیمتا رو دید و فکش افتاد و ماها چقدر خندیدیم. یادته؟ بچه نبودی، بچه بودم. خیلی. هنوز اون عینک گنده هه رو داشتم که اندازه کل صورتم بود. تو ریشت تازه دراومده بود. سیگار به دست برگشتی، من دم اتوبان واسه خودم داشتم راه میرفتم. گریه میکردم. حالم دست خودم نبود. پیرهنمو کشیدی، پرت شدم کنار خیابون. نزدیک بود ماشین بهم بزنه. نبودی، هیچ وقت نبودی.

الان که دارم اینارو مینویسم، یعنی در واقع از صبح که پای کامپیوتر نشستم، عکس قبر تو یکی از تبا بازه. هر چند دقیقه میام عکسه رو میبینم. خاصیت سالگرده. باید به گا بری. نخوای هم به گا میری. دست خودت نیست. اصن انتخاب تو نیست، تصمیم تو نیست. همیشه همینطوری بوده، الانم همینه. ببین، بخون، بغض کن، گریه کن. افتادم و بلند نمیشم. نه دیگه، دیگه نمیشه. دیگه حتی غمگین نیست. حتی ناراحت کننده نیست. غم میاد و میره. چی باید بگم به حسی که همیشه تو وجود مزخرفمه و هیچ راه فراری نیست ازش؟ اصن فرار چرا. میخوام باشه. تنها چیزیه که منو بهش وصل میکنه. ولی مسخره است. تو که نمیفهمی، شماها که نمیفهمین. بقیه که نمیفهمن. چی بگم بهتون، بهشون؟ که وسط مهمونی یهو بغض میگیرتم؟ که سر کلاس پا میشم میرم بیرون که بدون مزاحم یه دقیقه عکسشو نگاه کنم؟ که صبح تا حالا تب عکس قبرش این گوشه بازه؟ که بین این همه کار و شلوغی و بدبختی، یاد آهنگ مورد علاقه اش که خودم متنفرم ازش میفتم و با عجله تو اینترنت میفتم دنبالش و پیدا نمیکنم؟ چی بگم به شماها که وسط خنده هام، وسط حرفام، وسط عشق بازیم، پیش دوستام، گریه ام میگیره؟ بغضم میگیره؟ که دلم واسه خنده هاش تنگ میشه، واسه عصبانی شدنش، واسه اینکه یه بار دیگه با دستای به شدت بزرگ مسخره اش بغلم کنه، ریشاش تیغ تیغیشو که منم به ارث بردم، بماله به صورتم و اذیتم کنه؟

سالگردشه. هیچی بدتر از سالگردش نیست. تولدشو داره یادمون میره کم کم. سالگرد ولی نه، هیچ وقت. دلم تنگ شده. تو این هشت سال مزخرف لعنتی، هیچ وقت انقدر دلم تنگ نشده. لعنتی کجایی، دخترت داره عروس میشه. شب عروسیشو تصور میکنم و لبخند رو لبم میاد، حالم خوب میشه، ولی تا اونجایی که صندلی خالی تو رو میبینم. شب عروسیش تو نیستی. میفهمی. نیستی.

Advertisements

From → Uncategorized

5 دیدگاه
  1. الان تي وي ميديدم از سالگرد حرف ميزد يهو ياد نو افتادم اومدم اينجا اينارو خوندم…اي واي اي واي

  2. :(
    چی بگم. درد تخمی ایه. هم خونم شبی که پدرش فوت کرد تو بغلم تا صبح نعره میکشید و گریه میکرد. شب بدی بود. خیلی بد. اونقدر بد که لحظه لحظش جلو چشامه الان.

  3. راسی اینم بگم. از تجربه ی خودم فک کنم بدترین بخشش آدمهایین که میخوان دلسوزی کنن و مجبورت کنن فراموش کنی. مگه میشه آخه؟

    • آره، اینایی که تو مراسم هی زیر زیرکی نگات میکنن ببینن داری گریه میکنی یا نه. اینایی که هی میگن ناراحت نباش، میگذره. خوب میشه. حروم زاده مرده دیگه، چی خوب میشه؟ چی میگذره؟

      • یه آخوند کمتر، اینم دلتنگی داره؟
        کون لق هر چی پدره. اگه بود میفهمیدی همچین گهی هم نبود که بخوای دوستش داشته باشی .فکر نکن بخاطر اینکه از پدرم بدم اینا رو میگم بخاطر اینکه بابات یه آخوند بود مثل همه امامه به سر های دیگه . میدونی چیه؟ بابات گه میخوره که توی جامعه ای که من دارم زندگی میکنم امامه میذاره سرش وبهم میگه چه گهی بخورم . چی فکر کرده؟
        مرتیکه الدنگ ، تو هم غلط کردی که بعد از 7 سال دلت براش تنگ میشه .بچه کون برو کونتو بده انقدر اینجا کسشر ردیف نکن

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: