Skip to content

You and me will all go down in history, With a sad Statue of Liberty, And a Generation that didn’t agree

22 نوامبر 2013

همین الان که شروع کردم به نوشتن، یه حشره مسخره خنده داری که بال داره تو اتاقم داره میره اینور اونور. در واقع یکی دو هفته ای شده که اینجا هست. روز اول چند بار سعی کردم بکشمش که موفق نشدم و بعدش هم دیگه بیخیالش شدم. نمیدونم چیه راستش. از بانک به مامان زنگ میزنن، از این نوارای از قبل ضبط شده است. خانم توی نوار هشدار میده که اگه نیاید قسط وامتونو پرداخت کنید، طبق قانون برخورد میشه باهاتون و زنگ میزنیم به ضامن و بابای اون رو هم در میاریم. وامی بود که واسه ازدواج داداشم گرفتیم. قرار بود قسطاشو خودش پرداخت کنه. نکرد. چند تا قسطشو مامان داد به جاش. اون موقع وضعش خوب نبود. یعنی وضع ما هم خوب نبود. ولی خب مامان چون مامانه باید از این کارا بکنه دیگه حتما. نمیدونم. مامانا حتما از این کارا میکنن دیگه. ولی حالا وضع داداشم خوب شده و ما همونطوری موندیم و حتی وضعمون بدتر هم شده و الان دیگه نمیدونیم چرا نمیره قسطارو بده. حتما باید سر این موضوعم یه آبروریزی و گند دیگه پیش بیاد، تا کون گشادشو هم بیاره بره بریزه این پول لامصبو.

من؟ گه بخورم به اینجا برسم. حالا شایدم نخورم ولی خب نه دیگه اینطوری. همین الانش از مامان میخوام پول بگیرم سه الی پنج روز عذاب وجدان دارم. همین چند شب پیش. هیچی تو جیبم نبود (پدرسگا چرا حقوق مارو نمیریزید؟)، با بچه ها داشتیم میرفتیم بیرون. شام. هیچی نداشتم دیگه. سرمو انداختم پایین و با صورتی خجل و شرمگین دستمو دراز کردم و گفتم مامان میشه یه کم پول بدی بهم؟ دو تا پنجی داد بهم. یکیشو برگردوندم. یه شعر بود تو راهنمایی، دبیرستان، یادم نیست. میگفت دست طمع چو ییش کسان میکنی دراز، پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش. یاد این شعره افتادم یهو. حالا نه اینکه مامانم کسان باشه و به این شدت، ولی خب. گفت مگه شام بیرون نیستی؟ خب بردار دیگه همه شو. گفتم چرا، مهم نیست حالا. از بچه ها میگیرم. اینم که حاضرم از دوستام پول قرض بگیرم ولی از مامانم نه نشانه دیگری است برای آنهایی که ایمان آورده اند. باشد که رستگار شوید.

تو ماشین نشسته بودیم، خیلی خیلی گشنه مون بودیم. دو تای دیگه مون هنوز نرسیده بودن. یه جا وایسادیم سمبوسه خریدیم. چند سال شده بود؟ فکر کنم سه چهار سالی از آخرین باری که سمبوسه خورده بودم میگذشت. یهو شروع کرد به حرف زدن. از کسی که دوستش داره گفت و اینکه اگه اوکی بشه، دوستش رو هم واسه من جور میکنه و من هی سر تکون میدادم و بعد با گوشیش رفت تو فیسبوک و عکسای جفتشونو نشونم داد و من سر تکون دادم و به این فکر کردم که جدی چرا؟ چرا وضعم به اینجا رسیده؟ کجارو اشتباه کردم؟ بعد از پنج دقیقه به این نتیجه رسیدم که باید سوالمو عوض کنم و در واقع بپرسم که کجاهارو اشتباه نکردم. وقتی میری دوست پسر  کسی میشی که چهار سال از خودت بزرگتره، یعنی یه چیزیت هست. حداقلش اینه که دوستات چنین قضاوت و فکری پیدا میکنن که آره، حتما یه چیزیت هست. راستش خودمم نمیدونم. حتما یه چیزیم بوده دیگه. چمیدونم. آخه نه یکی، نه دو سال، چهار سال کسکش؟!

بعد به این فکر کردم که شایدم بد نباشه. یعنی من که نمیتونم انتخاب کنم، نمیتونم سمت کسی برم، اونیم که روش کراش دارم در هیچ حالتی، یعنی در هیچ حالتی، یعنی اگه حتی کل کره زمین هم ترکیده باشن و فقط ما دو تا مونده باشیم، بازم نمیشه باهاش باشم. یعنی حتی رابطه قبلیم رو هم که من پیشنهاد ندادم، خود طرف شروع کرد و اومد جلو و من قبول کردم. با احتساب اینکه دو تا رابطه جدی تا حالا داشتم، به این نتیجه میرسیم که پنجاه درصد روابطمو خودم شروع نکردم. نتیجه دوم هم اینه که صد در صدشون شکست خوردن. هار هار هار.

از پشت تلفن صدای خانمه میاد که داره هشدار میده. اگه قسطو نریزین فلان میکنیم. مامان مثل دیوونه ها میخنده. با موبایلش و از طریق واتس اپ یا هر کوفت مشابه دیگه ای، داره با دامادش حرف میزنه. منم اگه جای مامانم بودم و دخترمو به چنین آدم خوبی میدادم شاد بودم. ولی خب من جای مامان نیستم و دختر ندارم و از اینکه داداشم قسط وامی که ما واسه عروسی کوفتیش گرفتیم رو نمیده اعصابم خورد میشه. یعنی به گا میرم دیگه از اعصاب خوردی. مامانم ولی میخنده. خواهرم هم خوابه. اینجا دیوونه خونه است. هیچی سر جاش نیست. همه خوشحالن، همه راضین. اینجا جای من نیست.

Advertisements

From → Uncategorized

4 دیدگاه
  1. یه حس خوب توی این پست میبینم با همه ی کلمات تلخی که داره.
    اشتباه می کنم؟

  2. بذار بخنده

  3. —– ——————– ——————————– ————————— ——– —–
    .—————- ———؟–!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: