Skip to content

– خوب شد، اسباب خودبینی شکست. – الاغ، میگم ساعت شنیت شکست.

20 نوامبر 2013

یک طور خاصی داشت بهمون خوش میگذشت. یعنی هر لحظه منتظر بودم که یه چیزی بشه و ریده بشه به حالمون. ولی خب نشد. البته اعصاب خوردی که بود. مثل همیشه. ولی زودی تموم میشد. حسابی خندیدیم. اینم بره تو کیسه بقیه تضاد مضادای زندگیمون. که تاسوعا عاشورا که همه جا (حداقل سمت شرق که ما هستیم.) میزنن تو سر و صورتشون و فاز غم و غصه و عزاداریه، ما رفتیم بیرون، هرهر خندیدیم، غذای نذری گرفتیم و کوفت کردیم.

پرنده راست میگه. وبلاگ به چه دردی میخوره وقتی نتونم اینجا بگم حالم خوب نیست؟ کجا برم بنویسم که یه ماهه دارم میرم پیش روان شناس؟ آدم کم میاره دیگه. خسته میشه. میبره. به فتح ب نه ها، اون یکی. یه موقعی میشینیه، با خودش دو دو تا چهار تا میکنه، میبینه دیگه نمیتونه. تسلیم میشه. بعد اینجاست که دیگه بیخیال میشی. اگه مادرت میگه برو پیش مشاور، خب چرا نمیری؟ فقط واسه اینکه هم به خودت و هم به اون ثابت شه که با مشاور رفتن قرار نیست معجزه بشه. معجزه هم نشده واقعا. فقط میرم یه ساعت زر میزنم و دکتر هم گوش میده و یه چیزایی میگه و میام بیرون. نمیتونم بگم غیرمفید بوده، نمیتونم بگم مفید بوده. فقط از یه سری چیزا که قبلا برام شک بود، مطمئن شدم. فعلا همین. نتیجه ماه یکم. ببینیم تا کی ادامه داره.

با حرفهای خانم دکتر یا ممکنه سرخورده بشم و اعتماد به نفسم از همینی هم که هست، بیشتر بره زیرزمین و آخر سر خودمو بندازم زیر مترویی، جایی یا تغییراتم انقدر زیاد میشه که تبدیل میشم به یه آدم یاغی و قوی که جرئت همه چیز رو داره. [خنده داره :)))] با شناختی که از خودم دارم، احتمال گزینه اول به مراتب بیشتر از گزینه دومه. ولی خب سعیمو میکنم. یعنی مگه کار دیگه ای هم از دستم برمیاد؟

اصن خسته شدم دیگه. حوصله کتاب خوندن ندارم. حوصله نوشتن هیچ چیزی ندارم. از این مسیر گه خونه تا ترمینال که هر جمعه شب باید تنهایی برم متنفرم و فقط میخوام دوران گه و بی هیجان و بی خاصیت لیسانس زودتر تموم شه. بعدش هم قراره کارمند بشم. اینطور که پیش میره، بعد یه مدتی هم گیتار و دم و دستگاه رو هم میفروشم. یه آدم معمولی و تکراری که هیچی برای عرضه نداره. تو چنین موقعیتی، خوبیش اینه که استرس ندارم. نگران نیستم. نگران چیزای بزرگ نیستم حداقل. الان حتی حوصله ندارم برگردم نیم فاصله ها رو درست کنم. اصن دیگه گور بابای نیم فاصله، کون لق درست نوشتن. همین میشه دیگه. بی حوصلگی همیشه هست. تنهایی، ناراحتی، سنگ قبر بابام، اینا همیشه هستن.

داشتیم برمیگشتیم، وسط اتوبان که خیلی خیلی خیلی خلوت بود، از روی یه چیز مرده رد شدیم. راننده گفت سگ بود. کمک راننده گفت گربه بود. برگشتم نگاه کردم، خیلی قابل تشخیص نبود. گفتم گربه بود. راننده گفت از کجا؟ گفتم گوشاش، گوشاش شبیه گوشای گربه بود.

Advertisements

From → Uncategorized

7 دیدگاه
  1. من گفتم میخوام برم پیش روانشناس همه گفتن اله بله پشیمون شدم
    احساس میکنم قرار نیست چیزی بگه که خودم نمیدونم :/

  2. اميدوارم هيچوقت به فكر كنار گذاشتن گيتارت نشى

  3. خوب کاری کردی به نظرم که رفتی پیش روانشناس . من از خدامه یه خوبشو تو شهرمون پیدا کنم و برم.البته از اونجایی که مرض کمال گرایی دارم فکر کنم به دانش کسی در حد دکتر هولاکویی بتونم اعتماد کنم! …یه زمانی منم حس عقل کلی داشتم و حتی به فکر اینم که بخوام برم مشاور می خندیدم . ولی الان فکر می کنم کمِ کمِش اینه که یه آدم دیگه حرفاتو گوش می ده و درموردت قضاوت نمی کنه و البته اگرم قضاوت بکنه واست هیچ اهمیتی نداره . تازه شایدم بفهمی که خیلی از حماقت ها و دیوانه بازیات یه چیز طبیعیه که ممکنه آدمای دیگه ای هم درگیرش بشن . یه حس سبکی به آدم می ده که خودش کلی خوبه!

  4. ذهنم زیر مترو موند

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: