Skip to content

– ببخشید، تهش کجاست؟ – مستقیم، دست چپ، در قهوه ای

25 اکتبر 2013

بابا اصن از اولش من کاری بهشون نداشتم. تو اتاق خودم تمرگیده بودم، رو تختم لش کرده بودم، منتظر بودم بیاد بگه پاشو آماده شو، منم با لباسای عن و ظاهر گه و ریش نامرتبم برم گودبای پارتی پسردایی، پسرخاله، هر خری حالا. یعنی واقعا هیچ کاری بهشون نداشتم. داشتن آماده میشدن، خوشگل موشگل میکردن، من کپیده بودم. یهو مامان گفت چته تو؟ یعنی داد زد. از اون سر خونه به این سر خونه که اتاق من باشه، داد زد گفت چته تو. اولش هیچی نگفتم. خودمو زدم به نشنیدن. بعد اومد جلوتر، دم در اتاق و با همون صدای قبلی داد زد: میگم چته تو؟ این موقعا معمولا ساده ترین جواب بهترینه. گفتم هیچی. گفت غلط کردی. یعنی چی هیچی. اون از دیروزت، اینم از امروز. فکر کردی من خرم؟ بهت میگم چته. من واقعا تا حالا این جسارتو نکردم که فکر کنم مامانم خره یا چنین چیزایی. فقط یادمه وقتی که پنج سالم بود و خونه عمو اینام بودیم، من یه چیزی ازش میخواستم و مامانم اونو نمیداد . یادم نیست حالا چی بود. فقط اینکه انقدر اصرار کردم و انقدر گفت نه که دیگه اشکم دراومد و رفتم گوشه پذیرایی نشستم و یه خورده بلند بهش گفتم بیشعور. غیر از اون دیگه یادم نمیاد که توهینی کرده باشم بهش. خلاصه. گفتم نه چیزیم نیست. هی اصرار کرد. نفهمیدم یهو چی شد. فقط یادمه از همین چیزیم نیست و گیر نده و اینا رسیدم به این که من از این خونه بدم میاد و اینا. بهش گفتم تو این بیست و چند سال فضای خونه یه طوری بوده که من هیچ وقت نخواستم. گفت یعنی چی. گفتم یعنی اینکه من نه میتونم مثل شماها مذهبی باشم و نه میتونم تو این فضا دووم بیارم. گفت چرا. گفتم چون یه طوری شده که هر کاری میخوام بکنم، اول عذاب وجدانش میاد سراغم. حتی یه کاری که واسه خیلیای دیگه خیلی ساده و عادی ممکنه باشه. گفت این چرت و پرتا چیه داری میگی. ولی خب من موتورم دیگه روشن شده بود و کسی هم جلودارم نبود. گفتم یعنی همین دیگه. یعنی نمیتونم از زندگیم لذت ببرم. یعنی گه تو این زندگی. یعنی ریدم تو این زندگی. گفت چرا. گفتم تو بگو،من الان چی دارم که از زندگیم لذت ببرم. چی دارم که دلم بهش خوش باشه. گفت خب چی میخوای که بتونی لذت ببری؟ یهو ساکت شدم. هی فکر کردم، هی فکر کردم. گفتم هیچی. گفت ئه، خب بگو دیگه. فکر کرد دارم لج میکنم. گفتم نه، واقعا هیچ چیزی نیست که بتونه منو الان خوشحال کنه. گفت برو پیش مشاور همین حرفارو بزن. همون لحظه به خودم میگفتم یعنی خاک تو سرت کنن الاغ. ببین به چه بدبختیی افتادی که مامان داره بهت میگه برو پیش مشاور. آخرین باری که بهم گفت برو پیش مشاور منجر به این شد که دوست دخترم رو از زندگیم حذف کنم. ایشالا، به امید خدا این دفعه میرم و خودمو از زندگیم حذف میکنم. گفتم برم پیش مشاور که چی. همین حرفارو بزنم که چی. گفت خب بگو که درکت کنه، که بفهمتت. گفتم کون لق اون، من مگه میخوام اون بفهمه؟ من میخوام شماها بفهمید. دوباره سکوت. بعد گفتم یه تضاد و دوگانگی تو من به وجود اومده تو این چند سال که به خاطر این هیچ گهی نمیتونم بخورم. یه طوری شده که میترسم جلوی شماها خودم باشم، جلوی بقیه خودم باشم. گفت یعنی چی آخه؟ تو یه مدت خوبی، خوشی، همه از بودنت راضین و لذت میبرن، بعد یهو دوباره اینطوری میشی. گفتم نه. من همیشه اینطوریم. یعنی این چند ساله که همین بوده، چه اونموقع که دوست دختر داشتم و خودمو گول میزدم، چه الان. فقط بعضی وقتا میتونستم تظاهر کنم و الکی خوش باشم، بعضی وقتا هم مثل الان دیگه تحمل و حوصله تظاهر کردنو ندارم. نمیتونم جلوی شماها خود واقعیم باشم. صداش رفت بالاتر. گفت چیه این حرفو هی میگی، یعنی چی نمیتونم خودم باشم، این حرفا چیه، خودت مگه چی هستی که هی میخوای قایمش کنی. گفتم من سیگار میکشم. صدای منم بالا رفته بود. خشکش زد. نشست. گفت راست میگی؟ گفتم آره. گفت بگو به روح بابا راست میگم. چرا فکر میکنه این قسما واسه من مهمه یا ارزشی داره یا سرشون دروغ نمیگم؟ تو چشاش نگاه کردم. شکسته بود. کاملا فرو ریخته بود. صورتش اصن یهو عوض شد. انگار خبر مرگ کسیو بهش دادن. گفتم نه، الکی گفتم. میخواستم عکس العملتو ببینم. از اتاق رفت بیرون. دو دقیقه بعد برگشت. گریه کرده بود. از خودم متنفر شدم. اینکه انقدر غیرقابل تحمل شدم و برای آدمای دور و برم ناراحتی و اعصاب خوردی میارم. گفت ما میریم. تو بمون. حالت خوب نشده. گلوتم بدتر شده. قرصاتو بخور. شامم یه چی درست کن بخور دیگه تا ما برگردیم.

رفتن. در یخچالو باز کردم، هیچ چیز قابل توجهی برای خوردن نبود. رفتم از ته کشویی که همیشه قفله، پاکت سیگارمو درآوردم. هیچی توش نبود. چراغارو خاموش کردم. خوابیدم.

پ.ن: خیلی وقته میخوام ظاهر اینجارو عوض کنم، ساده تر کنم. تا حالا هی یادم میرفته و حالا که یادم مونده، وردپرس داره بازی درمیاره. طاقت بیارید دیگه. کاری نمیشه کرد فعلا.

Advertisements

From → Uncategorized

5 دیدگاه
  1. زندگی کردن سخته دیگه پسر …یکی از بدبختیای ما همین مجبور بودن به زندگی با خانواده ست …از هیجده سالگی به بعد حق هر کسیه که اگه دوست داره بره دنبال زندگی خودش …اینجا ما از بعضی حقوق طبیعی انسانیت نمی توانیم استفاده کنیم .

  2. تمام پست هات رو تو چند روز اخیر خوندم. بییشتر از همه اون پستت درمورد برادرت دردم اورد. خیلی دردم اورد.

  3. دردناكه. كاش ميشد ميرفتي براي خودت زندگي ميكردي.

  4. چند روز پيش مامانم سيگارم رو از كيفم پيدا كرد.حال نوشتنش رو ندارم چي گذشت!!!فقط بد بود.شب بدي بود.مادر نبايد اينو بفهمه.نذار بفهمه.كوچيك ميشه.آب ميشه جلو چشمت.بهت ميگه كاش باز خبر مرگ مادرم رو ميشنيدم اينو تو كيفت نميديدم.

  5. مادرا موجودای حساسن. حساس …..تازه سال به سال حساسترم میشن

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: