Skip to content

I could touch the moon and switch off the sun, I could have my dreams and dream about better time

14 اکتبر 2013

از چیزهای زیادی می‌خواستم بنویسم. یکیش اینکه امید اصلا چیز خوبی نیست. اینکه چتونه هر جا که می‌رید، از امید و امیدواری حرف می‌زنید. اینکه امید سم است. یکیش اینکه دقیقا چتون می‌شه که عاشق می‌شید؟ که بعد اینکه همه چی به هم خورد، چرا چیزهایی که یادآور آن رابطه و آن فرد هست را دور میندازید؟ بعدش می‌خواستم از خودم مثال بیاورم که ماگ بالای تختم را دوست دختر قبلیم خریده و من با دیدنش نه یادش میفتم، نه هیچ چیز دیگری. می‌خواستم از این بنویسم که به هیچ چیز و هیچ کس دلخوش نباشید و… بله، قرار بود همه اینها در چند پست باشد ولی واقعا دیگر حوصله ندارم. یعنی حوصله تنها کاری که در آن واقعا خبره بودم که همین نشست پشت کامپیوتر و خیره شدن به صفحه مانیتور باشد را هم ندارم. یعنی یک طوری شده‌ام که نمی‌توانم بیشتر از چند دقیقه یک جا باشم.

اگر مذهبی نیستید، تا جایی که می‌توانید در خانواده مذهبی به دنیا نیایید. اتفاقاتی ممکن است بیفتد که حال شما را بد می‌کند و شما هم کاری نمی‌توانید در قبالشان انجام دهید. مثلا اینکه خواهر بیست و یک ساله‌تان ممکن است ازدواج کند. بله، در همین سن کم. یا اینکه ممکن است بابایتان حشر کار فرهنگی بگیرد و همه چیزش را در شهرستان بفروشد و بیاید تهران و بعد سر از هواپیمای سقوط‌کرده در بیاورد. آن هم وقتی که شما چهارده ساله هستید. بله، این هم در همین سن کم. داشتم می‌گفتم، خواهرم در حال ازدواج کردن است. آقا داماد (عوق عوق عوق) واقعا پسر خوبی است. به نظر خودم هم فرد مناسبی به نظر می‌رسد ولی خب به هر حال، فکر می‌کنم زود است. در چنین شرایطی، اگر شما هم هم‌عقیده با من هستید، بهتر است عقیده‌تان را شکل گلوله دربیاورید و بکنید توی مقعدتان. این کاری بود که من با نظر خودم کردم. چون واقعا کار دیگری هم نمی‌شد کرد. شما فکر کن، مامان راضی، برادر بزرگتر راضی، خود عروس (عوق عوق عوق) هم راضی، منطقیش این است که کون لق من ناراضی. الان از چند جهت غمگین هستم. یکیش اینکه نبود خواهرم، این خانه را از قبل ساکت‌تر و بی سر و صداتر خواهد کرد و من که یکی از وظایف زندگیم را شاد کردن و خنداندن خواهرم می‌دانستم، زندگی به مراتب پوچ‌تری خواهم داشت. یکی دیگر از دلایل غمگین بودنم همانی است که آن بالا گفتم و اینکه کاری از دست من ناراضی بر نمی‌آید. سومین دلیل غمگین بودنم هم (در کنار باقی دلایل البته) این است که هاردم کاملا سوخته و من دیگر فیلم سوپر ندارم و در اوقات بیکاری نمی‌دانم چکار کنم.

من و مامان تنها بودیم. نهار میرزاقاسمی درست کرده بود. به عنوان انسانی که یک ورم به رشت می‌خورد، واقعا شرمم می‌آید که بگویم از میرزاقاسمی خوشم نمی‌آید. ولی خب شما که غریبه نیستید(سلام هوشنگ مرادی کرمانی). خوشم نمی‌آید. یک خورده خوردم و بعدش شروع کردم ور رفتن. ور رفتن با غذا مطمئنا منظورم است. آدم جلوی مامانش که با خودش ور نمی‌رود. زشت است اصلا. یکهو پرسید چته؟ هی پرسید چته. گایید بس که پرسید چته. من اصولا دوست ندارم خیلی با اعضای خانواده یا با دوستان یا با هر کس دیگری که فیزیکی روبرویم حاضر است، از حال و احوال واقعی خودم حرف بزنم. شما مجازی‌ها خوب هستید، گوگولی مگوری هستید. ولی خب انقدر پشت سر هم گفت چته چته چته که واقعا راه دیگری جز جواب دادن نداشتم. گفتم از زندگیم راضی نیستم. گفت خب نرو سر فلان کار، مجبور نیستی که. خواستم بگویم اتفاقا مجبور هستم مادر عزیزم، وقتی خود شما میایی می‌گویی که نمی‌شه درباره فلان کار بیشتر فکر کنی، یعنی مجبور هستم. یعنی باید خرج خودم را بیشتر از قبل بدهم و کاملا جدا شوم از شما و حتی به شما هم کمک کنم. ولی خب این حرفها را نزدم چون واقعا قصدم شغل نبود. یعنی شغل بخش کوچکی از ناراحتی‌های فعلیم را دربرمی‌گیرد. حالا شاید بعدا بیشتر شد ولی خب حالا که نه. گفت چرا از زندگیت لذت نمی‌بری؟ گفتم از چی زندگیم لذت ببرم؟ انقدر سریع و اکشن جوابش را دادم که چند ثانیه‌ای استندبای شد. بعد گفت از سلامتیت. خنده‌ام گرفت. گفت حالا هی بخند، خیلیا همین سلامتی رو هم ندارن. گفتم باشه، من سالم. ولی چطوری میشه کسی از سلامتی لذت ببره؟! باز ساکت شد. بعد گفتم تازه چه سلامتیی؟ اینکه چهار سال به خاطر تپش قلب کوفتی قرص گهی دیگوکسین خوردم که رسما کار و زندگیم رو مختل می‌کرد، سلامتی است؟ اینکه همین الان سالی سه چهار بار پیش روانپزشک می‌رم سلامتی است؟ اینکه همیشه خدا سردرد و سرگیجه دارم سلامتی است؟ (اینجا می‌توانم یک شوخی جالبی با احمدی‌نژاد و لحن و حرف‌های عنیش بکنم ولی خب شوخیش هم زشت است. مرتیکه نکبت.) باز ساکت شد. گفت چته پس؟ مواقعی هست که آدم به استیصال کامل می‌رسد، میخواهد برود یکجا حسابی بدود، حسابی جیغ بکشد، از شر همه چیز و همه کس راحت شود. من اینجا آنطوری بودم. واقعا حالم بد بود. گفتم من تنهام مامان. چس ناله تمیز و بجایی بود واقعا. تا چند دقیقه حرف نزد. بعدش هم موضوع بحث را عوض کرد.

همه رفته بودند. خانه خالی بود. یک بیسکوییت خوردم و بعدش رفتم تو تراس که سیگار بکشم. بعد یهو ترسیدم، ترسی که روزه گرفتی و وسط روز یادت می‌رود که روزه‌ای و یک چیزی می‌خوری و بعد که رفتی بالا، یادت می آید که روزه بودی. حالا من چند ساله که اصلا روزه نگرفتم‌ها.

همان طور که قبلا گفتم
اگر مذهبی نیستید، سعی کنید که در خانواده مذهبی به دنیا نیایید ولی خب اگر هم آمدید، دیگر کاریش نمی‌شود کرد. کونتان پاره است.

Advertisements

From → Uncategorized

11 دیدگاه
  1. اومدم خیلی چیزها پای این پستت بنویسم. نشد! نمیشه… حرفها روی کیبورد می ماسه چون این نوشته ها پر از لحظاتیه که تو زندگیشون کردی و من اینجا فقط ازشون می خونم. حتا به این فکر کردم که اگر بر فرض مثال فیزیکی هم روبروی هم بودیم و تو این حرفها رو مستقیم بمن می گفتی جز سکوت و چند کلمه بیرمق چی می تونستم بگم؟ ما باید زندگی همدیگه رو زندگی کنیم رفیق اون هم بتمامی که حرف هامون در جواب درد دلامون وزن واقعی پیدا کنه. شاید اگر روبروی هم بودیم میزدم بشونه هات و میگفتم بهت مرد بزرگی هستی… همین فقط! کلمه های لعنتی…

  2. مرد بزرگی هستی

  3. خواهر من هم قرار ازدواج کنه. من صبح زود پامیشم به این مرتیکه فش میدم تا نصفه شب حالا بیچاره ادم خوبیم هست….ولی خوشم نمیاد ازدواج کنه

  4. سلام. اومدم سری بزنم. تو هم که حال و احوالت گه تر از من که. ای بابا …

  5. اومدم اینجا همون لحظه اول شروع کردم به خوندن درگیر ظواهر نشدم.بعد مامانم اومده تو اتاق.کله من توی مانیتور.کمی هم جدی با اخم.مشغول خوندن.حالا انگار دارم معادله دیفرانسیلی خطی مرتبه دو حل میکنم.اولین چیزی که چشمش رو میگیره تو این اتاق سه در چهار این عکس گوشه سمت چپه.مامان جماعته دیگه کلی نصیحتمون کرد!.هیچی حالا این همه حرف زدم الکی.جای خوبی پیدا کردم بعد از چند وقت.

  6. فقط می توانم بگویم می فهمت . من که کلا از درد دل کردن با مادرم ناامید شده ام . فقط همین مانده که بنشیند غصه من را بخورد که وااای بچه ام یک مرگی اش شده .بقیه هم که دردهایت را بشنوند فقط ازت ناامید می شوند .حتی عشقت . ازدواج هم که بکنی و پای همسر بیاید وسط که دیگر بدتر . کلا دردهایت را بریز توی دل بی صاحاب خودت عزیزم ! گاهی به این نتیه می رسم که گویا باید توی زندگی فقط دنبال لذت بود . حالا به چه قیمتی آن دیگر به آدمش بستگی دارد . که کار هر کسی هم نیست !

  7. دور پر هیاهو permalink

    متنت و دوست داشتم چقدر حسای شبیه داشت، خواهرت، نگرانش نباش ازدواج به دید یه رابطه ببین که اگه بد باشه میشه تمومش کرد، یه تکه کاغذ که این حرفارو نداره:)

  8. کژال permalink

    در کتب معتبره ی دیوانه شناسی روایت شده یک راه درمان بیقراری حرکتی این است که اگر بیمار خیلی حوصله دارد بگردد بک آدم سالم پیدا کند کثافت های زندگی اش را روش بالا بیاورد، چند تا فیلم سوپرازش قرض بگیرد و برگردد دخمه ی خودش. شایعه این است که چند تا آدم سالم با توبره های پر فیلم سوپر دور و بر کوه قاف در حال گریز سالم دیده شده اند، هرچند در سلامت چشم بیننده شک وارد است نقطه

  9. واقعا!
    ای کاش از من میپرسیدن که دوس داری یک پدر مذهبی داشته باشی یا نع!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: