Skip to content

اوکی یعنی باشه

10 اکتبر 2013

فکر می‌کنم بعدا بتوانم از این اتفاق به عنوان یکی از غم‌انگیزترین موضوعات پاییز 92 یاد ببرم. اینکه حداقل نه یا ده ماه تمام منتظر بودم که پاییز بیاید و فصل انارخوری برسد ولی حالا که آمده به خاطر قیمت بالا، نتوانم آن را بخرم. اصلا میتوانم پاییز 92 را غمگین‌ترین پاییز زندگیم اعلام کنم. البته بعد از پاییز 84. از پشت شیشه به انارهای قرمز و خوش فرم و احتمالا آبدار نگاه می‌کنم که کیلویی هفت تومن هستند و البته انارهای کیلویی سه و پانصدی هم هستند که خب به درد عمه آقای میوه‌فروش می‌خورند. متاسفانه انار در خانه ما نقشی اساسی در ظرف میوه خانه ندارد و به جایش سیب‌ها و هلوها و انگورهای بدمزه قرار دارند. یعنی انار که اصولا میوه‌ای لوکس محسوب می‌شود ولی در خانه ما حتی اگر انار هم وجود داشته باشد، کسی طرفش نمی‌رود. همین امروز. از صبح رفته بودم دنبال کار هارد و لپتاپ.

هاردم احتمالا سوخته است و دیگر نمی‌شود ازش استفاده ای کرد. زدم به لپتاپ که یهو صدای تق تق داد و لپتاپ هم بعد از چند ثانیه، بلواسکرین داد و دیگر بالا نیامد. خیلی دوست داشتم می‌توانستم یک کون لقش و کس خارش بگویم و بروم بیرون و سیگار بکشم ولی متاسفانه نمی‌توانستم چون ما اصلا خانواده پولداری محسوب نمی‌شویم  و نمی‌شود یکهو لپتاپ را عوض کرد و همه اجناس خانه‌مان هم قسطی است. خلاصه بعد از کلی سر و کله زدن با لپتاپ، فهمیدم که تنها راه حل ممکن این است که دوباره ویندوز بریزم. همین کار را هم کردم و لپتاپه تقریبا سر پا شد. ماند هارد. تصمیم گرفتم هارد را فردا ببرم تعمیر. مامان کار عجیبی کرده بود و چهار دانه انار خریده بود. این اتفاق مثل نازل شدن پیامبران الهی، هر چندین هزار سال اتفاق میفتد و وقتی که میفتد، باید حسابی قدرش را دانست. انارها را سه تایی و با دقت خاصی دان کردیم و رویش گلپر و نمک زدیم و همین جاها بود که من در حال شدن بودم. خیلی حس خاصی بود. سه تا کاسه شد که دو تایش را من خوردم و آن یکی را هم قرار شد که این دو تا بخورند. نصفه نیمه خوردند و گذاشتند کنار. خیز اول برای جهش به سمت کاسه انار آنها را برداشته بودم که خواهرم مثل شیر جلوی کاسه انار ایستاد و گفت بعدا میخوایم بخوریمش. دست بهش نمیزنیا. من هم چون برادر بزرگتر هستم، مجبورم که گاهی این فداکاری ها را انجام دهم و این دفعه از همان دفعه‌ها بود. بله. مانند هر شب دیگری، نصفه شب از خواب بیدار شدم و مثل مرده‌ها وسط خانه راه می‌رفتم که دیدم ای داد بیداد، کاسه انارشان هنوز آنجاست و قدم اول از پرش سه قدمم را رفته بودم که یاد قیافه ترسناک خواهرم موقع گفتن دست به کاسه نزنیا افتادم. از همان وسط هوا یکهو افتادم رو زمین و انگشت از دست درازتر برگشتم توی اتاقم و تا صبح خواب انار دیدم. جاست کیدینگ. من خیلی خیلی به ندرت خواب می‌بینم.

فردا صبح که در واقع امروز صبح است، یک چیزی به عنوان صبحانه کوفت کردم و سریع لباس پوشیدم و زدم بیرون. از وقتی که فهمیدم خواهرم قرار است نهایتا تا یک سال دیگر ازدواج کند، اصلا دوست ندارم خانه بمانم یا دوست دارم تنها باشم. امروز صبح که در واقع همان فردا صبح است، تنها نبودم و به همین خاطر فوری آمادم بیرون. اگر شما یک درصد فکر کردید که گشادهای پاساژ ایران و رضا زودتر از ساعت ده، یازده مغازه باز می‌کنند، باید بگویم که یک بار ساعت هشت و نیم، نه بروید آنجا و بعد دوباره فکر کنید. چند ساعتی چرخیدم و هی سیگار کشیدم تا ساعت یازده بشود. ساعت یازده که شد، باز سیگار کشیدم تا ساعت دوازده بشود، چون ظاهرا خودم هم اشتباه فکر می‌کردم و اینها خیلی مدیریتی کار می‌کنند و زودتر از دوازده سر کار نمی‌آیند. تعمیراتی‌هایشان که اینطوری بودند. خلاصه ساعت دوازده شد و از چند تا مغازه پرسیدم و همه شان تا اینکه می‌گفتم هاردم تق تق می‌کند، می‌گفتند سوخته و اصلا نمی‌شود درستش کرد. اگر می‌خواهی از خودمان یک هارد دیگر بخر تا بتوانیم حداقل اطلاعاتش را توی هارد جدید برایت بریزیم. من هم دو تا گوش دراز دارم حتما. زنگ زدم یکی از دوست هایم که این کاره است و گفت که در پاساژ ایران یک آقای ایراندوست نامی وجود دارد که اصل تعمیرکار است و پی‌سی سوخته میگیرد و اولترابوک نو تحویل می‌دهد و وقت های بیکاری هم کیمیاگری می‌کند. آدرس طرف را پیدا کردم و رفتم پیشش و گفتم هاردم تق تق می‌کند. گفت چه نوع تق تقی؟ گفتم چه فرقی می‌کند، تق تق دیگر. گفت نه فرق می‌کند، تق تق داریم، توق توق داریم، تــــق تــــق داریم. اینها را داشت جدی می‌گفت. گفتم نمی‌دانم. گفت داری؟ گفتم بله. گفت دربیار. من هم درآوردم و دادم دستش و او پس از وصل کردن به لپتاپ خودش، گفت بله، تق تق است. گفتم من هم گفتم که تق تق است. یارو یک طوری نگاه کرد که خب باشه، گاییدی. اصن خر شاه. شماره گرفت و گفت خبر می‌دهم.

برگشتم خانه. خیلی خسته بودم. این مواقع بیشتر از اینکه از کوفتگی و درد بدنم بفهمم خسته‌ام، از بوی بد جوراب و بوی عرقم می‌فهمم که زیاد بیرون بوده‌ام و به استراحت نیاز دارم. این دو تا هنوز بیرون بودند. رفتم آشپزخانه. دیدم کاسه نیمه پر انار دیشبشان هنوز آنجا دست نخورده مانده است. انارها همه پلاسیده و بدشکل شده بودند. نشستم بالای سر کاسه و های های گریه کردم. یک فاتحه‌ای هم خواندم. چند تا فحش هم به مادر و خواهر غاصب خودم دادند که انار بدبخت را اینجوری به امان خدا ول کرده و رفته‌اند. یک ساعتی رفتم در تاریکی روی تختم دراز کشیدم و گیاهان در برابر زامبی های دو را بازی کردم و وسط یک مرحله خیلی حساس بودم که آقای ایراندوست زنگ زد و گفت که هاردت درست شده و بیا وردار ببر. من هم خوشحال و شاد و خندان رفتم آنجا و گفتم اومد؟ گفت بله. گفتم دربیارم؟ گفت بله. من هم محافظ هاردم را درآوردم و هاردم را داخل محافظ هاردم قرار دادم و خوشحال و شاد و خندان برگشتم خانه. از خوشحالی نشستم کامفورتبلی نامب را کامل زدم.

یک صدای شکستنی آمد. فکر کنم. یادم نیست. بلند شدم و یک دوری زدم، نصفه شب بود فکر کنم. بیدار که شدم، همه چیز مثل قبل بود. کاسه انار نیمه خورده روی میز، هاردم هنوز خراب و لپتاپم بدون ویندوز مانده بود. هنوز هم نمی‌توانستم حتی اینتروی کامفورتبلی نامب را بزنم. انار را به حال خودش گذاشتم و برگشتم به خواب.

Advertisements

From → Uncategorized

5 دیدگاه
  1. واى منم عاشق انارم، ولى تو قسمت اول نوشته، اونجا كه هنوز خواب نبودى، گفتى ويندوزو نصب كردي!!

  2. دلم واست تنگ شده بود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: