Skip to content

تنها رقیبم اما، تو بازی و معما، نیست کسی جز این آقا/ حرف میزنه با پچ پچ، با هم میشیم چش تو چش، تو آینه بعضی وقتا

15 سپتامبر 2013

چند ساله نرقصیدی؟ هی پشت سر هم این سوال را می‌پرسد. دو میز با من فاصله دارند. دختر شاید نوزده ساله باشد. شاید بیست. شاید هم بیست و پنج. این جور تخمین‌ها را اصلا بلد نیستم. یعنی نهایتا فرق بیست ساله و پنجاه ساله را بتوانم تشخیص دهم. بالای شصت سال هم که همه‌شان شبیه همند. خوشگل است. در برابر سوال فقط می‌خندد. خنده‌اش از روی استرس است. اضطراب، خوشگلی صورتش را کم می‌کند. من منتظر هستم و تا موقعی که دوستم برسد، یک چیزی الکی سفارش می‌دهم و سیگار می‌کشم. احتمالا اولین قرارشان است. دختر هنوز احساس صمیمیت نمی‌کند. در برابر هر حرف و سوالی فقط می‌خندد یا سر تکان می‌دهد. پسر ولی اعتماد به نفس بالایی دارد. پشت سر هم حرف می‌زند و هر چند جمله یک بار این را می‌پرسد.

چند ساله نرقصیدی؟ دوست دارم اسم دختره سارا باشد. اصلا قیافه اش به ساراها می‌خورد. هیچ چیزی از بقیه ساراهایی که می‌شناسم کم ندارد. صورت قشنگ ولی غمگین. موهای نسبتا کوتاه. بدن لاغر و کوچک. هیچ چیز از بقیه ساراهایی که می‌شناسم کم ندارد. من؟ هنوز منتظرم. یک نوع مرض خاصی باید باشد. هر جا که قرار دارم، حداقل یک ساعت یا نهایتا نیم ساعت زودتر می‌رسم. استثنا هم پیش آمده ها ولی اکثر مواقع همین است. سارا باز می‌خندد. همه اش تقصیر مادرم است. از بچگی اینطور عادتمان داده. من و خواهر کوچک ترم را. برادر بزرگم بیش فعال بوده و دهنی از کل فامیل و تقریبا هر کسی که میشناخته و میشناختیم، سرویس کرده. مامان ما دو تا را منظم‌تر بار آورده است. مثلا. ساکت‌تر. از بچگی عادتمان داده که سر قرار زود برسیم. هر قراری می‌خواهد باشد. مثلا دوم دبیرستان بودم، با بچه‌ها ساعت نه صبح پارک جمشیدیه قرار داشتیم. مامان من را شش و نیم بیدار کرد و من هشت آنجا بودم. الان هم که پنجاه دقیقه زودتر از قرارمان رسیدم کافه، رفتم تو و نشستم. با خودم فکر کردم که شاید زشت باشد که زودتر از دوستم برم آنجا و بشینم ولی واقعا هوا گرم بود و وسایل توی دستم هم سنگین بودند. این بار صدایش را کمی بلندتر کرد.

چند ساله نرقصیدی؟ سارا دیگر نخندید. چند نفری برگشتند نگاهشان کردند. سارا مستقیم توی چشم های پسر نگاه کرد و سرش را پایین انداخت. پسره از دوران تحصیلش گفت. از اینکه دانشگاه شیراز درس خوانده و آنجا چقدر بهش خوش گذشته و اینکه اصلا شیراز شهر خوشگذران‌ها است. سارا باز شروع کرد خندیدن. من ساعتم را نگاه کردم. فکر کنم چهل دقیقه‌ای به وقت قرارمان مانده بود. تا دفعه بعدی که سوال مسخره را بپرسد، بهشان توجه نکردم. در آن فاصله به این فکر می‌کردم که چرا هیچ وقت نشده برقصم. یعنی درست و حسابی برقصم. یاد سوم دبستانم افتادم که تولد یکی از بهترین دوستانم دعوت شده بودم. دخترخاله هایش هم بودند. اینطوری بود که یک حلقه ای درست می‌کردند، بعد دوستم که تولدش بود، با یکی دیگر از بچه ها آن وسط می‌رقصید. موقع درست کردن حلقه، هیچ کدام از بچه ها سمت دخترخاله هایش نرفتند و یک جوی شده بود که یعنی فقط ماها آدمیم و ما پسرا باید حلقه درست کنیم. من هم چون از همان دوران کودکی بچه خیلی نایس و مهربانی بودم، رفتم سمت آن ها  و آوردمشان دور حلقه و دست یکیشان را گرفتم. بعدها فهمیدم که پسرها خجالتی بودند. همین. بحث آدم بودن و اینا نبوده. هیچ کس رویش نمی‌شد سمت دخترها برود یا دور حلقه دستشان را بگیرد. من که آوردمشان، همه با هم اوکی شدند. بعد اینطوری بود که دوستم وسط حلقه با چشمان بسته می‌چرخید و انگشتش را سمت یکی می‌گرفت و وقتی چشمهایش را باز می‌کرد باید با همانی که انگشتش رویش توقف کرده بود، می‌رقصید. بعد از چند بار نوبت به من رسید. حسابی خجالت کشیدم. حتی مطمئنم که صورتم کاملا قرمز شده بود. فقط از حلقه کنار رفتم و گفتم ببخشید. و بعد روی مبل نشستم. این اتفاق دقیقا در جشن تولد 21 سالگیش هم افتاد. با این تفاوت که دیگر حلقه‌ای نبود و همان تعارف‌های همیشگی و این بار، پسرها اصلا خجالت نمی کشیدند. من باز رفتم یک گوشه و دست زدم و الکی خندیدم فقط. جدی آخرین بار کی رقصیده بودم؟

چند ساله نرقصیدی؟ سارا مشخصا کلافه شده بود. گفت دو ماه پیش. عروسی داداشم بود. پسر تعجب کرده بود. یعنی واقعا متعجب شده بود. اصلا جا خورد. هنوز هم نمی‌دانم چرا. فرضیه های متفاوتی در ذهنم دارم. یکی از آنها این است که پسره رقص را درمانی قطعی برای همه مشکلات و ناراحتی ها می‌دانسته و از این که دختره با وجود اینکه دو ماه پیش رقصیده و هنوز صورتش غمگین است، متعجب شده. یکی دیگر این است که پسره به این امید با سارا دوست شده که بتواند بهش رقص یاد بدهد و از این طریق، رابطه شان را جلو ببرد و حالا که فهمیده سارا خودش رقص بلد است، ناامید و ناراحت شده. به هر حال. واقعا از اینجا به بعدش مهم نیست. چند جمله دیگر با هم صحبت می‌کنند و دست در دست هم از کافه خارج میشوند. من سرم یک جورهایی درد گرفته بعد از کل ماجرا. سرم را روی میز می‌گذارم. شاید دود سیگار است که البته این نیست دلیلش. شاید به خاطر نهار است که البته این هم دلیلش نیست. به هر حال. سرم را که بلند می‌کنم، دوستم را می‌بینم که دور میز سارا و دوستش نشسته است. همدیگر را می‌بینیم.

سرچ کردم، چند جا به شوخی نوشته بود. چند جا هم علمی و جدی. اسمش آلگروفوبیاست. ترس به موقع نرسیدن، همیشه دیر رسیدن.

Advertisements

From → Uncategorized

3 دیدگاه
  1. من خجالت میکشم تو جمع برقصم فکر میکنم رقصم افتضاحه همیشه وقتایی که تنهام میرقصم یه بارم رفتم کلاس رقص ولی اونجا هم خجالت کشیدم دیگه ادامه ندادم

  2. کم پسر ایرونی هست که وقتی باهاش می‌رقصی بلد باشه چی‌کار کنه. پسرای خارجیم که تا حالا باهاشون نرقصیدم و نمی‌دونم. پسر باید بتونه وسط رقص آدمو حالی به حالی کنه. این مهارتی است که لازمه :)

    • من کلا شاید دو بار تو عمرم سعی کردم برقصم، یکیش همین تولد دوستم تو بچگی بود، یکیش هم عروسی یکی از فامیل چند سال پیش که اون هم خاطره رقت انگیزی ازش دارم.
      من هم یک نابلد هستم :)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: