Skip to content

Seal all the exits, tie your own hands Burn all the bridges, head in the sand

14 اوت 2013

هر چند وقت یک بار از خودت می‌پرسی کی این روند تکراری تکرار تمام می‌شود، کجا فرصت تغییر است. هی همان روزهای تکراری می‌روند و کاری جز خسته‌تر کردن تو ندارند. از کل دنیا دوستی برات مانده که جدیدا حواسش بهت نیست. اشکالی هم ندارد. ناراحت نیستی. برایت درس زندگی شده که هیچ چیز خوبی تا ابد در دسترس نخواهد ماند. هی با زورها و ترفندهای مختلف سعی می‌کنی عوض کنی. همه چیز را. هیچ چیز عوض نمی‌شود. دست و بالت بسته است. دست راستت را که کمی تکان می‌دهی، پای چپت شروع می‌کند لنگ زدن. باید همینطور خمیده و شکسته ادامه بدهی. راه چاره ای نیست. خودت هم می‌دانی. ته دلت به همه آنهایی که فکر می‌کنند زندگی خوبی داری می‌خندی، به همه آنهایی که فکر می‌کنند شاد هستی، به همه آنهایی که یکی دو خنده و چند صحبت کوچک را نشانه خوب بودن زندگیت می‌دانند. واقعا هم خنده دار است. از همه چیز می‌ترسی. از نزدیک شدن می‌ترسی. از شروع چیزهای جدید می‌ترسی. از چیزهای جدید می‌ترسی. به خودت فحش می‌دهی. از این همه کلیشه بودن خسته شده‌ای. از این همه (چس)ناله های خودت خسته شده‌ای. راهی هم نداری. همین است. خنده ات می‌گیرد که یک اتفاق ساده، یک حرف کوچک چگونه می‌تواند یک صبح تا ظهر تو را کلا دگرگون کند. اینطوری نبودی. هیچ‌وقت. یک جای کار می‌لنگد. حتما یک جای کار می‌لنگد. خنده‌ات می‌گیرد از حرف‌های یکی دو نفری که بهشان اعتماد کرده‌ای و حرف‌هایت را بهشان گفته‌ای و آنها هم پیشنهاد مشاوره و روان‌شناس می‌دهند. در همان لحظه، پشیمان هم می‌شوی که چرا دوباره اعتماد کردی، چرا دوباره خر شدی. همه آدم های اطرافت دور به نظر می‌رسند. صدای صحبت‌هایشان، خنده‌هایشان. حالت بعد از ظهر جمعه است. حالت آنچیند آناتما است. حالت پرافت گری مور است. حالت اج آف دارکنس اریک کلاپتون است. همه اینها را با هم پلی می‌کنی. انتظار چه داری؟ منفجر می‌شوی. جدیدا یاد هیچ چیز آزارت نمی‌دهد. جز عکس بالای میزت که خنده های صاحبش را نمی‌توانی به یاد بیاوری. همین. خودت را گول می‌زنی. تظاهر می‌کنی که فرار کرده‌ای و خوشحالی. نمی‌شود. خودت را گول می‌زنی. از هر فرصتی برای بهتر شدن، برای تغییر استفاده می‌کنی. نمی‌شود. هیچ چیز درست نمیشود.

کنار چهارراه شلوغ که ایستاده‌ای، توی گوشت داد می‌زند: Your life is passing by.

Advertisements

From → Uncategorized

4 دیدگاه
  1. ehsan permalink

    I had these feelings for more than two years.
    Recently I faced a new reality, became part of that flow
    the flow of life.
    I started to pass by!
    kinda strange feelings.
    you still looking for that smile in the picture
    but you are happy
    feeling the flow
    pondering the new perspectives !

    wish you the best

  2. در جا نزن
    همین

    من همیشه گفتم ، می‌گذره

  3. چقد حرفهات واسم آشناست..

  4. با این سی و یکی دو سال سن اینو خوب فهمیده ام که هر وقت منتظر تغییر و بهتر شدن و مشغول نک و ناله کردن باشی هیچ! تغییر دوست داشتنیی اتفاق نمی افته. فقط کافیه بذاری همه چیز روال خودشو طی کنه و تن بدی به این روزمرگی های تهوع آور و البته به جای تهوع آور مثلا بگی دوست داشتنی ! بعد یک هو یک اتفاق هایی می افته که فکرشم نمی کنی .اگرم نیفتاد تو داری زندگیتو می کنی و سعی می کنی خوشحالی های کوچولو واسه خودت درست کنی .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: