Skip to content

سفر اصلا کلمه نیست، یه تفنگ بخصوصه / ابتکار عاشقا نیست، یه مُدِ بیخود و لوسه

6 اوت 2013

من راستش سر و کار چندانی با فرودگاه امام و بدرقه کردن نداشتم. یعنی بوده‌ها ولی نه انقدر زیاد که اجازه چس ناله کردن درباره‌اش را داشته باشم و فکر می‌کنم اساسا این پدیده یکی از معدود چیزهایی است که چس ناله درباره‌اش واقعا به حق است و واقعا ناراحت‌کننده و دردآور است اصل دوری. چند سال پیش که بچه بودم، پسرداییم رفت هلند و آن موقع خانه‌شان یک گودبای پارتی گرفت و ما هم دیگر برایش فرودگاه نرفتیم. چند سال پیش هم بهترین دوستم رفت آمریکا که انقدر از رفتنش ناراحت بودم و غصه می‌خوردم که فرودگاه نرفتم. یک سال بعدش برای مدت کوتاهی برگشت و این بار که می‌خواست برود آمریکا، باهاش رفتم فرودگاه و کلی گفتیم و خندیدیم. البته همان موقع هم واقعا ناراحت بودم و وقتی تنهایی با آژانس برگشتم خانه، ناراحتیم بیشتر هم شد. چند سال پیش هم یک پسردایی دیگرم رفت کانادا که برای او هم نرفتیم فرودگاه چون با باباش دعواش شده بود و اصلا با حالت قهر و اینا رفت و ما حتی نمی‌دانستیم کی پروازش بود. دو سال پیش هم دخترداییم (خواهر همین جمله قبلی) رفت کانادا که برای او هم رفتیم فرودگاه ولی چندان ناراحت نبودم. دلیل خاصی هم ندارد. اصن چه معنی دارد آدم سر هر چیزی ناراحت شود. اصن به نظرم عن ناراحت بودن را درآورده‌ام دیگر. خلاصه. دیشب همین دخترداییم رفت. البته بدون دعوا کردن با بابایش و در واقع باباش راضی هم بود. دوباره کانادا. این بار ولی احتمالا برای همیشه.

یعنی گفت که فقط برای درس می‌رود ولی هو آر یو کیدینگ؟ همیشه همین را می‌گویند. همه. برای درس می‌روم. برای کار کوچکی می‌روم. برای دیدن دوستم می‌روم. زودی برمی‌گردم. سال بعد، تابستان بعد، سریع برمی‌گردم. برمی‌گردم. برمی‌گردم. برمی‌گردم. هیچ کدامشان برنمی‌گردند. همانجا می‌مانند. برای همیشه. تا ابد.

فرودگاه امام خمینی اصلا جای خوبی نیست. به نظر من. یعنی نمی‌توانی آنجا خوشحال باشی. مخصوصا ماهایی که همیشه بدرقه کرده‌ایم، ماهایی که همیشه منتظریم یک نفر بیاید که برویم استقبالش. ولی خب نمی‌شود انگار. این بار که دخترداییم داشت می‌رفت کانادا ناراحت بودم. البته مستقیم نمی‌رفت کانادا. اول می‌رفت رم بعد تورنتو. من هم برای اینکه حال خواهرهایش و مادرش بهتر شود، هی کسخل‌بازی در میاوردم و ادای آن یارو را درمیاوردم :حمید معصومی نژاد، خبرنگار اعزامی واحد خبر، رُم. ولی خب اصلا نمی‌خندیدند. خودم هم ناراحت بودم به هر حال ولی خب نه آنقدر. این دخترداییم یکی از معدود افرادی بود که من را به فامیل وصل میکرد، که کاری می‌کرد نسبت به فامیل حس خوبی داشته باشم. چون من با اکثر افراد فامیل حال نمیکنم و همین چند تایی هم که دوستشان دارم، به این خاطر دوستشان دارم که خارج از فضای فامیل، با هم دوست بودیم.

خانه که برگشتیم، ساعت از پنج صبح گذشته بود. میخواستم این پست را همان موقع بنویسم ولی خب نشد. خیلی خسته بودم. خیلی خسته بودم. خلاصه اینکه آقا چیزه، بی‌ادبی تو دوری، تو مهاجرت، تو این همه دویدن و خرج انرژی و پول و گرفتاری واسه چند روز دیدن و بودن با عزیزهایت.

در پایان هم ادامه شعری که بخشی از آن را در تیتر گذاشتم، می‌نویسم که همه بخوانیم و همه به گا برویم:

یه مقوله کثیفه چمدون     حرف ِ دلش نیست
توش دو تا دلِ شکسته‌س     حاوی وسایلش نیست
سفرش مصادفه با    وسط یه گله کوسه
موریانه‌ی عبوسه    حمله‌‌ی لشکر روسه
اختلالِ در روندِ    عاشقانه‌ی یه بوسه
سفر اصلا کلمه نیست    یه تفنگ بخصوصه
ابتکار عاشقا نیست    یه مُدِ بیخود و لوسه

مرغِ تو دیگه پریده    گریه کن آقا خروسه

Advertisements

From → Uncategorized

2 دیدگاه
  1. من یکبار رفتم فرودگاه. اونم برای بدرقه ی خودم بود.

  2. امیرسام permalink

    سلام دوس عزیز
    منم یه گی مهاجر هستم در کانادا با تمام سختی ها دوری و غربت
    برام جالبه که بشتر اقوام مهاجرت در کانادا هستن. ک

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: