Skip to content

تو شهر فوتبال و قیمت سکه و دود و گرد، یکی بود که هر کاری قلبش می‌گفت کرد / وسط مارک و مدل ماشین و کافه، یاد می‌گیره نزنه حرف اضافه

3 اوت 2013

به حجم کاری که افتاده بر دوشم نگاه می‌کنم و بعد هم که حال خودم را می‌بینم، تعجب می‌کنم. چون حالم ظاهرا آنقدر هم بد نیست و خیلی ناله نمی‌کنم. یعنی مثلا اگر من ِ دو سال پیش بود، الان پیش صد تا مشاور و روانشناس رفته بودم و چس ناله‌هام دامن همه شماها را هم گرفته بود. یعنی اصلا یک چیز خیلی ضایع‌الوصفی. یعنی وصفش هم ضایع هست حتی. ولی الان اصلا آنطوری نیست و با وجود این همه کارهای سنگین  که روز به روز هم بیشتر می‌شوند، تفریحم را می‌کنم، خانه دوست و رفیق می‌روم، صد جای دیگر هم قرار می‌گذارم و کارها را هم در وقت مناسبشان تحویل می‌دهم. راستش شاید باورتان نشود. اما حتی یکی دو باری هم شده که احساس امیدواری کنم. روزی را می‌بینم که این کار مزخرف سایت و مجله را رها کرده‌ام و مردم برای خرید کتاب‌های ترجمه شده‌ام صف بسته‌اند و له‌له می‌زنند که داستان‌های خودم را هم چاپ کنم ولی من می‌گویم بیلاخ چون معتقدم که مترجم دیگر نباید داستان چاپ کند و سخنرانی طولانی و تاثیربرانگیزی هم در این باره می‌دهم که در طول آن حضار چندین بار برایم دست می‌زنند. درون حضار صادق هدایت و سلینجر را ردیف جلو می‌بینم و بابام هم ته سالن می‌خندد و برایم دست تکان می‌دهد و آن وسط ها هم وونه‌گات در حال سیگار کشیدن است و  آل احمد هم به زور می‌خواهد وارد شود که به نگهبانهای نزدیک در اشاره می‌کنم که نگذارند مرتیکه جاکش بیاید تو. دیوث شصت تا کتاب نوشته غیر از مدیر مدرسه اش، بقیه به درد لای سبزی پیچیدن هم نمی‌خورند. خواستم بگویم به درد جرز لای دیوار که خیلی تکراری شده است دیگر. یا مثلا می‌شود گفت به درد شیشه پاک کردن هم نمی‌خورند. به هر حال. خلاصه به درد کون شستن هم نمی‌خورند .

سردبیرمان عوض شده است. این جدیده رفیق خودم است. دوست عزیزی که من را وارد همین کار مزخرف مجله و سایت کرده و ول کن ماجرا هم نیست. یعنی بد هم نیستا. ولی خب من اصلا این حوزه ترجمه را دوست ندارم و دوست ندارم در ازای انجام دادن کاری که دوست ندارم، انقدر کم حقوق بگیرم. یعنی مثلا اگر ترجمه کتاب ادبی بود و بیلاخ هم بهم نمی‌دادند، یک چیزی. ولی اینجا که اینطوری نمی‌شود. یک روز دفتر مجله بودم و بهش همین موضوع را گفتم. خندید و هیچ چی نگفت. رفت از تو آشپزخانه یک جفت بستنی سالار آورد و گفت فعلا اینو بزن بعد ببینیم دنیا دست کیه. بستنی را خوردیم و بعدش نرفتیم سراغ قضیه که ببینیم دنیا دست کی است. من اصلا عاشق آدم هایی هستم که شکمو هستند و عاشق هله هوله های کوچک مثل بستنی و پاستیل هستند.

مثلا همین هفته پیش. با یک جمعی رفته بودیم بیرون. آخرین بار یک سال پیش دیده بودمشان. اینجا هم نوشته بودم درباره‌شان. (شرلوک هلمز می‌خواهم بگردد پیدا کند آن پست را. یک اتفاق بامزه ای هم راجع به همین پست و چیزی که می‌خواهم دربارش الان حرف بزنم افتاده که بعدا درباره اش شاید بگویم.) سه تا پسر بودیم و سه تا دختر. یکی از ما پسرها و یکی از آن دخترها، با هم دوست دختر/ دوست پسر بودند. (این لغتهای مسخره رابطه و دوست و ریلیشن‌شیپ کی انقدر پیچیده شدند که استفاده کردن ازشان انقدر سخت شده؟) یعنی دو تا از ما پسرها و دو تا از آن دخترها فقط خودمان بودیم و دوست دختر/دوست پسر نداشتیم. بعد قبل افطار بود و تا بعد افطار که یک خراب شده‌ای راهمان بدهد که بریم تویش لنگر بندازیم، همینطوری الکی چرخیدیم تو خیابان‌ها. بعد که افطار شد و رفتیم توی یکی از همین کافه‌ها، همه مثل گاو گرسنه بودیم و می‌توانستیم یک خرس کامله را درست بخوریم. همه مان غذا سفارش دادیم. غم و نفرت را می‌توانستم در صورت کافه‌من ببینم. یکی از دوست‌های خودم هم که کافه دارد می‌گوید خیلی لجش می‌گیرد که ملت می‌آیند کافه، بعد جای اسپرسو و فرانسه با شیر و نهایتا شیک شکلات، پاستا و تست و املت سفارش می‌دهند و برای همین هم قیمت تمام غذاهایشان را چند برابر کرده و مثلا تست را دوازده-سیزده می‌دهد ولی هنوز هم متاسفانه آدمهای احمقی مثل من می‌روند آنجا و سفارش تست می‌دهند در حالی که آدمهای احمقی مثل من می‌توانند کون لقشان را تنگ کرده و بروند دو قدم بالاتر از کافه با هفت تومن، یک ساندویچ کامل آدم حسابی بخورند. در هر صورت. من و یکی از دخترها آب دوغ خیار سفارش دادیم. زوج خوشبخت املت سفارش دادند و آن دو تای دیگر هم مهم نیست چی کوفت کردند. بعد از دو ساعت که غذایمان را آوردند و آب دوغ خیار را جلویمان گذاشتند، من حس خیلی خوبی داشتم و قشنگ لذت در نگاهم پیدا بود. خودم هم می‌فهمم. بعد دیدم آن دختره هم دقیقا چنین نگاهی دارد. به من نه ها، به آب دوغ خیارش. وای چقدر رمانتیک بود اصلا. بعد من اینجا یک چراغی بالای سرم روشن شد و اصلا وقتی آدمهای تنها در خیابان راه می‌روند، بعد از دیدن هر خانم خوش‌رو و خوش‌هیکل و دافی یک چراغی بالای سرشان روشن می‌شود. البته این چراغ قطعا خاموش می‌شود. فقط فاصله بین روشن شدن و خاموش شدنش است که متفاوت است و آن هم به تفاوت بین آن آدم تنها و آن خانم خوش روی خوش هیکل داف بستگی دارد. مثلا من با این حجم دماغ و ریش تیغ تیغی و بدن اورانگوتانی که دارم، وقتی از بغل دختری که مثلا بدنی قابل رقابت با پاملا اندرسون و صدایی شبیه بانوی مرحوم امی واینهاوس دارد رد می‌شوم، چراغه نهایتا یک صدم ثانیه روشن می‌شود و بعد هم خودش خودش را می‌زند فرق ملاجم و می‌گوید این آخه الاغ؟! نه خدایی، جدا این؟!. منطقی برخورد می‌کند به نظرم.

خلاصه که وقتی برنامه تمام شد و همه برگشتیم خانه، به همان دوستم که دوست‌پسرش می‌شد یکی از ما سه تا پسرها، اس ام اس زدم که آیا فلانی که مثل من آب دوغ خیار سفارش داد، با کسی رابطه دارد یا سینگل است و اینها. گفت نه ولی آنطور که تو می‌خواهی نیست. گفتم یعنی چطوری نیست؟ گفت یعنی دوست ندارد خیلی صمیمی بشود. گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی معاشرت نمی‌کند. خلاصه کاشف به عمل آمد منظور خانم از صمیمیت و معاشرت این است که طرف رابطه سکشوال نمی‌خواهد. نه که قبلا داشته باشد و الان نخواهدها. کلا می‌خواهد تمیز بماند برای شوهرش. خیلی هم خوب و پاکیزه. گفتم حیف شد. ازش خوشم آمده بود. گفت خب اشکالی ندارد که، با هم برید کافه، برید کوه و طبیعت. بگید بخندید. گفتم که چی آخه؟ مگر من از گرو سنی الف هستم یا قیافه‌ام شبیه بچه های در کف راهنمایی است؟ از این اصطلاح مگر از گروه سنی الف هستم جدیدا دارم زیاد اضافه می‌کنم. چند وقت پیش هم یکی ازم پرسیده بود ناراحت نیستی که مامانت اینستاگرام هست و تمام عکس هایت را می‌بیند و فلان؟ گفتم نه، مگر از گروهی سن الف هستم؟ یعنی بله، گاهی می‌رود روی اعصاب و گاهی از بعضی چیزهایش خوشم نمی‌آید ولی در زندگی واقعی هم همین است و اصلا خاصیت همه مامان‌های دوست داشتنی توی خانه همین است. اصل این قضیه گروه سنی الف برمی‌گردد به گودر و اردی که یک نُتی پای یک پستی نوشته بود.(شرلوک هلمز بیاید این را هم پیدا کند.) دوستم یکهو عصبانی شد و گفت شما پسرها همه‌اش به فکر سکس هستید و از این حرف های چندش. قضیه حیثیتی شده بود. نه به خاطر اینکه گفته بود شما پسرها همه‌اش به فکر سکس هستید که به نظرم درست است و نیازی به دفاع نبود. از این عصبی شده بودم که من را با بقیه پسرها یکی کرده بود. چون بالاخره من عن خاصی هستم و خیلی متفاوتم و هر جا که می‌روم فقط پیپ می‌کشم. گفتم بحث سکس نیست صرفا. چرا باید چیزی را شروع کنم که می‌دانم سرانجامی ندارد و آخر سر هم او ضربه می‌خورد؟ دو تا آدمی که قبلا به خاطر من اذیت شدند بس نبود، عذاب وجدانش بس نبود که یکی دیگر هم اضافه شود؟ گفت از کجا می‌دانی؟ گفتم باور کن، می‌دانم. می‌خواهی آدرس بدهم آدمهای قبلی که باهاشان رابطه داشته‌ام؟ گفت تو خیلی ترسو و محتاطانه عمل می‌کنی و الان را فدای آینده می‌کنی. گفتم بله خیلی ترسو و محتاطانه عمل می‌کنم چون بعد از چند رابطه برایم تجربه شده که من به طور کلی آدم رابطه نیستم و باید همه چیز پرفکت باشد و من از طرفم همه جوره مطمئن باشم تا امکان جواب دادن وجود داشته باشد و بعدش هم، بیا روراست باشیم. چرا باید خودم را الکی گول بزنم و سراغ کسی بروم که حداقل بخشی از چیزی که من می‌خواهم را ندارد؟ حرفم به نظر خودم منطقی بود ولی باز گفت نه، تو زیادی سخت می‌گیری و باید کمی آسان بگیری. دوباره تکرار کردم که بحث سکس نیست اینجا. البته نمی‌خواهم الان برای خوانندگان عزیز وبلاگم این شبهه غلط به وجود بیاید که من آدم حشری نیستم. هستم. خیلی هم هستم. ولی اینجا واقعا بحث سکس نبود. چند دقیقه بعد خداحافظی کردم و برگشتم لای ترجمه هایم.

قرارمان ساعت پنج بود. قرار کاری است. توی مترو یک زوج جوان خوشبخت دوست داشتنی بودند که هی سر هم داد می‌زدند و کل مترو را گذاشته بودند روی سرشان. مردهای مترو طرف زنه را میگرفتند و زن‌های مترو هم به مرده فحش می‌دادند. زیرلبی. بعد باز حرف از برابری زن و مرد بزنید. مرده له شد بدبخت انقدر بهش فحش دادند. چند نفری هم علاوه بر اینکه طرف زنه را گرفتند، لیترالی به طرف زنه هم رفتند. یعنی اینها ته لاشی های روزگار هستند. چند بار برای خودم هم پیش آمده بود. تو همین متروی خراب شده. دوست دخترم کنارم نشسته بود و با هم حرف می‌زدیم یا اصن حرف هم نمی‌زدیم ولی خب معلوم بود که طرف دوست‌دخترم است، بعد بهش چشمک می‌زدند یا علامت می‌دادند یا شماره می‌دادند. من هم چون خیلی انسان ضعیف و کم‌زوری هستم، همه این موارد را نادیده می‌گرفتم و روشنفکری خودم را نشان می‌دادم. ساعت چهار و نیم رسیده بودم متروی مذکور و منتظر ماندم که دوستم بیاید و با هم برویم برای صحبت کار و اینها. نتیجه کلی قرار می‌شود که: گس وات؟! قراره کتاب ترجمه کنم و بیلاخ هم بهم نمی‌دهند. واقعا نمی‌توانستم خوشحال تر از این باشم.

بهترین دوستم است. من اصن نمیدانم تعریف شماها از دوست صمیمی و نزدیک و بهترین چیست. این تنها کسی است که من جلویش ترسی از خودم بودن ندارم، هیچ تعارف مسخره‌ای باهاش ندارم و هیچ بخشی از رفتارم را هم برایش پنهان نمی‌کنم. مثل وقتی هم که جلوی بقیه دوستان مثلا صمیمیم هستم، الکی نمی‌خندم و الکی حرف اضافه نمی‌زنم. یعنی باید خودتان بدانید و تجربه کرده باشید دیگر. تعریف این چیزها سخت است. برای من سخت‌تر هم می‌شود. خلاصه یک عکسی گذاشته بود اینستاگرام از پی‌ ام‌ های خودش و یک نفر دیگر. حرف‌های رد و بدل شده بینشان کمی برایم عجیب بود. نفهمیدم کی بود. ازش هم نپرسیدم. چند روز بعدش صحبت سر وایبر و واتس‌اپ بود و اینکه کدامشان بهتر است و وی چت چقدر مزخرف است. جالب است که توی وی‌چت هم حرفمان را داشتیم می‌زدیم. بعد یهو یاد آن عکسه افتادم و ازش پرسیدم اون کی بود که باهاش حرف زده بودی و عکسشو گذاشته بودی اینستاگرام؟ جواب داد تو. خیلی تعجب کردم. خودم هم می‌دانم و همه آشناها می‌دانند و شما هم بدانید که حافظه کوتاه مدت من اصلا کار نمی‌کند ولی فکر نمی‌کردم تا این حد باشد که چیزهایی که خودم هم نوشته‌ام را نتوانم تشخیص دهم. برای اینکه خودم هم ببینم، رفتم شخم‌زنی در آرشیو وی‌چت. نه تنها آن چند پی ام را پیدا کردم که خیلی چیزهای دیگر هم که اصلا ازشان خبر نداشتم را دیدم. اینکه تمام این مدت که کلی کار سرم خراب شده بود، همه غرغرش را سر این بدبخت خالی می‌کردم. حواسم نبوده. یعنی واقعا اصلا یادم نبود اینها. ولی خب گفتم دیگر. همه چس‌ناله ها و غرهایم را پیش او برده بودم. یادم رفته بود. او هم حرف‌های امیدوارکننده و مثلا خوبی زده بود. هدایت و سلینجر نیامده بلند می‌شوند و می‌روند. مردم سمتم گوجه فرنگی پرت می‌کنند. جلال از ته سالن خنده ای شیطانی می‌کند و یک چیزی که بین بیلاخ و فاک است را نشانم می‌دهد. خیلی حس بدی بود. اصلا یک ضایع شدن خاصی بود. مثل اینکه غول آخر یک بازی را با هزار بدبختی بکشی و بعد به خودت افتخار کنی و وقتی از بازی آمدی بیرون، ببینی ترینر باز بوده و با چیت‌کُد داشتی بازی می‌کردی. اصن یکهو بادت خالی میشود. آن باد نه ها. همین باد غرور و خودستایی و خودعن خاص پندار بودن. (خوار عبارت فارسی ساختن را در همین لحظه گاییدم.) خیلی حس بدی بود. لعنت به این سوپر ایگوی مزخرف حال به هم زن پدرسگ.

Advertisements

From → Uncategorized

3 دیدگاه
  1. مهسا permalink

    تو عالی هستی!
    (در راستای همون خود خاص پنداری برو جلو؛جواب میده)

  2. خیلی دپرس کننده ست که یه جاهایی یه ادمایی رو پیدا می کنی که فکر می کنی برای صحبت کردن…دوست بودن..حرفای فلسفی زدن..یا اصلا فقط پارتنر سکس بودن..مخ زدن..عاشق شدن .. چت کردن..یا هزارجور از این چیزای دوست داشتنی و وسوسه انگیز حسابی مناسبتن ,اما اون آدمه به طرزغم انگیزی دست نیافتنیه. مثلا ممکنه نویسنده ی معروفی باشه که دویست سال پیش تو یه جایی اون سرِدنیا زندگی می کرده و بیشتر از صدسالم هست که مرده.

  3. کژال permalink

    آقای در پیاده رو، گوجه گندیده مخصوص کشوراییه که گوجه ارزون باشه، زیاد خریداری شه، بمونه، بگنده. به شخصه سال هاست دنبال جایگزین اقتصادی تری برای شنودندگان عزیزم می گردم که علاوه بر ارزش نمادین گوجه ی گندیده ارزش عملی ای در حد نارگیل هم داشته باشه. فک می کنم به نتیجه ی نهایی نزدیکم. اگه علاقه مند باشید می تونم پیشنهادمو در اختیار شنودگان داستان های شما هم قرار بدم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: