Skip to content

Feel so close to everything now, Strange how life makes sense in time

16 ژوئیه 2013

– چرا مینویسی؟
– چون دوست دارم نوشتن رو.
– تنها دلیلته؟
– هممم… نوشتن آرومم میکنه.
– اینا کافی نیست. برو دوباره بنویس. یه چیزم یادت باشه. نمیشه همیشه هر کاریو که دوست داری انجام بدی. گاهی باید برای چیزای بزرگتر کارایی که دوست داری رو ول کنی.

حالا چرا منِ چهارده ساله باید این کسشرا یادم مونده باشه؟ چون دو هفته بعدش، شایدم یک ماه بعد، هواپیماشون سقوط کرد، مرد. عینکش یادم رفت، خنده هاش یادم رفت، صورتش یادم رفت، اون حرفاش یادم موند. تا همیشه هم یادم میمونه. خیلی وقت پیشش هم سوالای مشابهی درباره کتاب خوندن ازم پرسید. جواب داده بودم دنیای کتابا خیلی باحاله، آدمای جدید، داستانای متفاوت، چیزایی که شاید تو زندگی کم پیش بیاد. یا چیزایی شبیه همینارو به زبون تخمی بچگی خودم گفته بودم. همه از حاضر جوابیم خنده شون گرفته بود. بابا نه. اخم میکرد. صاف صاف نگام میکرد. نمیدونم چرا. الان میفهمم.

بهم میگه چرا اینطوری شدی تو؟ تمام سعیش رو داره میکنه که مهربون باشه. میگم چیزی نیست. من همیشه همینم دیگه. خوب میشم خودم. میگه اون دفعه هم همینو گفتی. میگم الان واقعا نمیتونم حرف بزنم. حرف نزنم بهتره. چه انتظاری دارید خب؟ آدم خیلی چیزا رو نمیتونه به خواهرش بگه. هر چقدر هم که نزدیک باشن به هم. البته در این مورد خاص خودمم به طور دقیق نمیدونم چمه. دیروز چهار طبقه بالا رفتن رو دقیقا نه دقیقه طول دادم. چهار بار چایلدهود دریم آناتما گوش دادم. دست گذاشت رو شونم، در رو بست، رفت بیرون.

چند دقیقه بعدش زهرا برام پی ام فرستاد. گفت از وقتی از س. جدا شدی انقدر عنق نبودی. راست میگه. دوست دارم فکر کنم همه این ناراحتیم واسه بابائه. نمیخوام به تنهاییم فکر کنم، نمیخوام به رابطه های نصفه و نیمه ام فکر کنم، نمیخوام به تصمیما و اشتباهای غلط زندگیم فکر کنم، نمیخوام به ترسم از آدما و جاهای جدید فکر کنم. تو توییتر ازش مینویسم. باید خالی شم. کی گفته نوشتن آروم میکنه؟ خودم. وقتی چهارده ساله بودم. گه خوردم. اصلا چرا فکر میکردم نوشتن آرومم میکنه؟ تنها چیزی که این همه خوندن و نوشتن واسم داشته دور شدن از بقیه بوده. همین. دوست دارم بیشتر درباره اش بنویسم. شاید یه پست دیگه. شاید یه روز دیگه. واسم عجیبه که فکر میکنین باید حتما یه چیزی اتفاق بیفته تا من یا هر کس دیگه ای با شرایط مشابه یاد این قضیه و جای خالی کسی تو خونه مون بیفتیم. چیزیه که همیشه یادم هست. اصلا نیازی به اتفاق هم نیست. همین که سرمو برگردونم، عکسشو تو اتاقم ببینم کافیه.

رفته بودم خرید. همون موقعی که گفتم چهار طبقه رو نه دقیقه طول دادم. از قبلش همینطوری آناتما داشت پلی میشد. رو شافل بود. اینتروی آلبوم دو هزار و یکشون داشت پلی میشد. یه جاش هست یه دیوونه ای داره هی داد میزنه What about dogs? What about cats? What about chickens? همینکه به اینجا رسید، به این فکر کردم که وقتی خواستم خودکشی کنم، همین سه تا جمله رو یه جایی مینویسم. خیلی هم شیک و ابسورد به نظر میرسید. بعد یهو ترسیدم. از این قطعیت خودم درباره خودکشی ترسیدم. پاهام شل شد یهو.

دو ماه بعد سقوط بود. خونه کم کم داشت خالی می شد. یعنی خالی شده بود. خودمون بودیم دیگه. فک و فامیل عزیز «انجام وظیفه» کردند و رفتند. شب اولی بود که خود خودمون بودیم. خیلی زود خوابیدیم. خواب دیدم سر کلاسم. سوم راهنمایی بودم اون موقع. معلم داشت حرف میزد. من کلافه بودم. از اینکه هیچ کس به منی که تازه بابام مرده توجهی نمیکنه، ناراحت بودم. سرمو آوردم بالا، همینطوری به معلمه خیره شدم. بعد یهو دیدم بابا نزدیک تخته وایساده. داره میخنده. واسه من دست تکون میده. هیچ کس دیگه ای نمیدیدش. من خشک شده بودم. از خواب پریدم بعد. خیلی آروم بودم. خیلی. تا قبلش یه حس گم شدن داشتم. یه حس درموندگی. خوابو که دیدم یهو خیلی آروم شدم. همه چی منطقی به نظر میرسید.

آخرین خواب واضحی بود که ازش دیدم و یادم مونده. حالا بعد هشت سال، همون حس درموندگی و گم بودن برگشته. خرس میگه آدم باید تو وبلاگ فقط از روزمرگی هاش بنویسه. راست میگه. هیچی بهتر از روزمرگی حوصله سربر و حواس پرت کن نیست.

Advertisements

From → Uncategorized

5 دیدگاه
  1. مونا permalink

    8 سال گذشت؟ اونروزارو خوب یادمه من درگیر یه اتفاق مسخره تو راهروهای دادگاه بودم خبر سقوطو که شنیدم درد خودم یادم رفت

  2. نمیشه چیزی گفت

  3. minoo permalink

    kheyli gamgeen wa talkh mi newiseed. galam kheyli zeebaee dareed. shog zendegi dar neweshteye shoma nist, omid wa garmi nist. angeezeye zendegee ham nist. mowazeb khodetan basheed

  4. درد داشت این نوشته.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: