Skip to content

You better get back inside your cave ’Cause we’re all dancing with the waves

6 ژوئیه 2013

کلید رو که میندازم و وارد میشم، خونه تاریک تاریکه. فکر کنم این صحنه‌ایه که تو دو سال گذشته بیشتر از همه باهاش روبرو شدم. تو همون تاریکی میام تو اتاق خودم. چراغ رو می‌زنم. از چیزی که می‌بینم حالم به هم می‌خوره. لباسا همه پخش و پلان. نصفشون روی تخت. نصفشون روی زمین. همه چی نامرتبه. از این وضعیت بدم میاد. چاره ای نیست. نصف روی تخت رو میندازم رو صندلی. کار هر شب. لباسمو عوض می‌کنم و میفتم رو تخت. دو دقیقه بعدش خوابم.

پشت میزم نشستم. صفحه بیست و پنج از پنجاه. مونده هنوز. کمر و گردنم درد می‌گیره. به دور و برم نگاه می‌کنم. دو تا کتاب رو میز کنار تخت. سه تا مجله باز پای میز. هارد پر فیلم و سریالم که هنوز نصف نصف نصفشون رو هم ندیدم. اسپری‌های خاک خورده و برچسبایی روی دیوار که باید مدت‌ها پیش برمی‌داشتمشون. آت و آشغالایی که دور و بر میزم تلمبار شدن. همش کار کار کار. آل ورک اند نو پلی میکس مومو عه فاکینگ مسی کریپ. زندگی مجازیم هم فرق چندانی نداره. سه تا پست درفت دارم که هنوز وقت نکردم کاملشون کنم. ده دوازده تا تب توی کروم از وبلاگا و پستای فیسبوک که نخوندم هنوز. ای‌میل‌هایی که جواب ندادم هنوز. هزار هزار. که چی؟ همه اینا واسه اینه که کارامو به موقع برسونم. همین. که چی؟ که آخر ماه دویست-سیصد تومن دستم رو بگیره. پولی که نهایتا ده دوازده روز دستم می‌مونه. تازه قرضایی که به مامان بدهکارم و هر روز هم بیشتر می‌شن هیچی اصن. کارمند که نیستم ولی فکر کنم زندگی کارمندی همین باشه. مثل سگ بدویی و کار کنی و آخرشم هیچی گیرت نیاد و به هیچی هم نرسی.

دارم فاوست می‌خونم. دو هفته است شروع کردم و تازه بخش اول رو که صد صفحه است، تموم کردم. خواهرم چند روز پیش رمان همنام جومپا لاهیری رو گرفت و شروع کردن به خوندنش. الان تمومش کرد. حسادت می‌کنم بهش. تا چند سال پیش قضیه برعکس بود. من چهار تا کتاب با هم می‌خوندم. یک رمان، یک نمایشنامه، یک مجموعه داستان کوتاه و یک کار پژوهشی تحقیقی. نظم و برنامه خیلی خاصی هم واسه انتخاب و خوندن کتابا داشتم. اون موقع‌ها خواهرم به من حسادت می‌کرد و می‌گفت که میخواد شبیه من کتاب بخونه. الان حتی تو وقتای آزادی هم که دارم، نمی‌تونم درست و با حواس جمع کتاب بخونم. چون همش فکر کاری هستم که باید تا بیست و پنجم تحویل بدم و هی می‌ترسم که دیر بشه. تمرکز کافی ندارم. شاید این کار لعنتی رو زودتر برسونم، بتونم با خیال راحت تر به کارای شخصیم برسم. گرچه باز هم سایت و مجله و فشار سردبیر و نمایشگاه کوفت و زهرمار هست و کارای اونا هم باید سریع انجام بشه.

کاملا مشخصه از این وضعیت بدم میاد. این همه سگ دویی و کار اضافه اونم تو جایی که خودم اصلا دوست ندارم. باز اگه ترجمه تو بخش ادبیات و هنر بود، می‌تونستم بگم کارم رو دوست دارم. ولی الان، نه اصلا. صرفا منبع درآمد خیلی خیلی کوچیکیه که بتونم باهاش پول تاکسی و چند تا مجله و کارای عادی ماهانه‌مو بدم. همین.

چند وقت پیش یه برنامه از بازار دانلود کردم به اسم حسابدار یا یه همچین چیزی. دخل و خرجتو می‌نوشتی از جاهای مختلف و اون همه رو تقویم‌وار جمع می‌کرد. باحال بود. همون روز نشستم همه دخل و خرجای اون ماه رو تا اون موقع وارد کردم. بالانس مالیم شد منفی سی هزار تومن. خنده ام گرفت. شبش که رفته بودم خونه دوستم، به بقیه هم نشون دادم برنامه رو و اونا هم با دیدن منفی سی هزار خنده‌شون گرفت. به نظر خودمم بامزه بود. اما بعد یه مدت این برنامه شد یه غولی که هر بار گوشیمو دستم می‌گرفتم، یادم میاورد که از همه چی عقبی، که به همه بدهکاری، که از دویست تومن دستمزد ماه بعدت انقدرشو باید به فلانی بدی. شاید مسخره باشه که هست به نظرم، ولی ناامیدم کرده بود. جدی زندگیمو تلخ کرده بود. نه اینکه حالا خودم ندونم چه خبره‌ها، ولی نمی‌خوام یه دیوثی تو گوشیم زندگی کنه که بدبختیامو هی یادم بیاره. یک ماه هم نشد. پاکش کردم.

Advertisements

From → Uncategorized

نوشتن دیدگاه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: