Skip to content

Do you ever wonder why you were left alone As your heart grew colder and finally turned to stone

1 ژوئن 2013

داره با تلفن حرف می‌زنه. «آره، دو تا بچه دیگه هم دارم.(هر هر می‌کند.) جدی؟! نه بابا، 46 سالم هست. می‌دونم، خیلیا بهم می‌گن. پسر بزرگم سر کاره و درس می‌خونه. بچه وسطیمم می‌ره دانشگاه و میاد. آره، خوابگاه داره. بزرگه که زن گرفته. نه بابا، زن گرفته ولی هنوز انقدر شیطونه. وسطیه نه، کمتر. گوشه گیره، کم حرف می‌زنه….» وسطیه من هستم. و قسمت غم انگیزش اینه که حتی سعی نمی‌کنه این حرفارو آرومتر بگه. و حتی نمی‌گه که بچه وسطیه هم دو ساله داره کونش پاره می‌شه با ترجمه و کار. یه بار باید بشونمش، درست حسابی و با جدیت تمام، بگم اینکه کون خودمو پاره می‌کنم، می‌رم یه آهنگو یاد می‌گیرم، می‌زنم، بعد شماها به جای اینکه بیاید ازم تعریف کنید، بدون یه کلمه حرف در اتاقمو می‌بندید که صداش اذیتتون نکنه، واسم مهم نیست. اینکه کار من رو هنوز کار نمی‌دونید و زحمتایی که می‌کشم رو حتی حساب هم نمی‌کنید، اشکال نداره. اینکه یه هفته خوابگام و وقتی برمی‌گردم هیچی نمی‌گید که چه خبر شده تو این خونه و من باید از دهن دیگران بشنوم هم تخمم نیست. فقط اینکه یه چیزی هست به اسم حس مهم بودن، چمیدونم، حس مورد قبول واقع شدن، حس اهمیت داشتن، حس آدم حساب شدن. شماها این حسو منتقل نکردید. همین. بدونید فقط.

قبلاها تفریح بود. الان شده مرض. شده بیماری. خیلی هم جدیه. دست خودم نیست. در حال رد شدن از چهارراهیم، سمندی که از اونور خیلی آروم و بااحتیاط داره میاد، یهو شتاب می‌گیره و میاد با سرعت می‌خوره به ما. ما پرت می‌شیم، چند بار تو هوا غلت می‌خوریم، میفتیم زمین. گردنم به شکل فجیعی میشکنه و همه چی همینجا تموم می‌شه. سر هر چهارراه و خیابون و کوچه ای تکرار می‌شه. تنها فرقشم اینه که اون سمنده مثلا یه چی دیگه است و شکل پرت شدن و غلت خوردنم عوض میشه ولی همیشه آخرش گردنم به شکل فجیعی میشکنه. سر هر چهارراه و خیابون که داریم رد می‌شیم، چشامو می‌بندم. با تاکسی باشم، سوار ماشین داداشم باشم، سوار هر وسیله نقلیه‌ای اصن.بعد هی عرق می‌کنم، هی می‌ترسم، می‌لرزم گاهی حتی. واقعا هم داره اذیتم می‌کنه. دوست دارم برم مشاوری، روانپزشکی، روانشناسی چیزی. کلی زر بزنم براش. کل این تصویر شاید دو ثانیه هم نشه‌ها، ترسش ولی همیشه هست باهام.

کاملا واضحه و نیازی هم به انکار نیست. از مرگ می‌ترسم. می‌دونم که قبلا همینجا درباره خودکشی حرف زدم ولی اون فرق داره. مثل اینه که تو یه مهمونی کسل کننده لوس، خودت خسته شی و بگی کون لقش. بزنم بیرون. اما دوست نداری یکی به زور بیاد دستتو بگیره، بزنه در کونت و بندازتت بیرون.

اول فکر کردم چقدر غم انگیزه ولی بعد دیدم واقعا عصبی کننده است. واقعا عصبانیم می‌کنه. چون بغض دارم کرده و معمولا چیزایی بغض دارم می‌کنن که عصبانی‌کنندن تا ناراحت کننده. روز پدر عصبانی‌کننده است، پونزده آذر عصبانی‌کننده است، روز تولد عصبانی‌کننده است، خنده های عصبی خودم عصبانی‌کننده است. الان این عصبانی‌کننده است که نمی‌تونم جلوی آدمایی که انقدر دوستشون دارم خودم باشم. بابا مسخره است. تو دو ساله داری کافه طرف می‌ری، خبر داری ازشون، انقدر دوستت دارن، انقدر باهات مهربونن، برات انار میارن وسط کافه، بهت موبایل می‌دن وقتی گوشی خودت سوخته، انقدر برات مهمن و انقدر براشون مهمی، بعد وقتی تو یه مهمونی لعنتی می‌بینیشون، لال‌مونی می‌گیری. مسخره است دیگه. قبل اینکه برم مثل سخنرانایی که قبل مراسم صد بار با خودشون تمرین می‌کنن، هی به خودم گفتم کلی حرف می‌زنم، می‌گم می‌خندم، خفه نمی‌شم، از روز و حالشون می‌پرسم، اینکه کی میخوان برن، اینکه جای منم جیغ بزنن موقع خوندن راجر واترز، همه اینا رو مرور می‌کنم. البته فرق من با اون سخنران اینه که اون میخواد جلوی کلی آدم حرف بزنه و من فقط میخوام تو یه مهمونی ساده دو ساعته، خودم باشم. همین. و اینکه بعدش احساس تنفر از خودم نداشته باشم. و اینکه با خیال راحت سر بر بالین بگذارم و بگم عجب مهمونی خوبی بود. ولی نمیشه.

فرداش به این فکر کردم که کلا دو سه نفرن که جلوشون خود خودمم. بازی نمی‌کنم، الکی نمی‌خندم، وقتی حرفی می‌زنم و به حرفم عکس العملی نشون نمی‌دن، اعتماد به نفسم پایین نمیاد. بعد دم ظهر که داداشم و زنش اومدن، اونم بهم گفت که دیشب چرا اینجوری بودی. گفت وقتی فقط حضور فیزیکی داری و هیچی نمی‌گی هیچ کاری نمی‌کنی، بعد یه مدت بود و نبودت تاثیری نداره و عنصر خنثی می‌شی. عصبانیتم می‌چسبه به سقف. هم از این عصبانیم که این حرفارو داره بهم می‌زنه، هم از رفتار مزخرف خودم عصبانیم که انقدر داغون بوده که داداشم که همینطوریش هیچ وقت درباره این چیزا حرف نمی‌زنه، به حرف اومده. بعد به این فکر می‌کنم که خودش چقدر تو رابطه گرفتن و صمیمی شدن، سریع و راحت عمل می‌کنه بیشتر حرصم می‌گیره.

سعی داره آرومم کنه. شب شده و همه رفتن و دلقک بازی صدا و سیما هم تموم شده. میگه همه همینن. خب که چی؟ همیناست که اون شده اون و تو شدی تو. همین فرقاست که آدما رو متفاوت می‌کنه. می‌گم کجا همه همینن؟! چند تا رابطه و آدم دیگه رو باید از دست بدم تا بتونم مثل آدم با یکی صمیمی شم؟! بهش می‌گم نمی‌تونم با هر کی رابطه مو دو سال طول بدم تا تازه باهاش احساس رفاقت و صمیمیت بکنم و تازه با این حال هم معلوم نیست که بتونم جلوش خودم باشم یا نه. بهش می‌گم خودت یادته بار اول که منو تو کافه دیدی؟ چقدر مزخرف حال به هم زدن گه بودم. چقدر ساکت بودم. هنوزم همونم. تو یه سری جمعا حتی بدتر. می‌گه یعنی چی خودت نیستی؟ می‌گم نمیدونم، خودم قشنگ می‌فهمم که اینی که الان اینجا تو این مهمونی نشسته، خودم نیستم. تو هم اگه ببینی می‌فهمی که خود خودم نیستم.

مینی بوس وایساده. داره روشن میکنه که بره. من اینور خیابونم. باید سریع برم که برسم بهش. از اینور شروع می‌کنم به دویدن. وسط خیابون که می‌رسم، اتوبوس رسالت-سیدخندان با سرعت زیادی میاد به سمتم و میخوره بهم. پرت می‌شم هوا. با گردن میام زمین و قشنگ صدای خرد شدنشو میشنوم. چند دقیقه ای میگذره، بلند میشم و گرد و خاک لباسامو می‌تکونم. عینک خوردشده خونیم رو از زمین برمی‌دارم و می‌زنم به چشمم. نگاه می‌کنم. باز بدشانسی آوردم. می‌رم سوپرمارکت و یه بستنی لواشکی می‌خرم. می‌رم دم بانک وایمیسم و تا مینی بوس بعدی بیاد، بستنی می‌خورم.

Advertisements

From → Uncategorized

6 دیدگاه
  1. «و اینکه بعدش احساس تنفر از خودم نداشته باشم. و اینکه با خیال راحت سر بر بالین بگذارم و بگم عجب مهمونی خوبی بود.»

  2. منم سال‌هاست که فک می‌کنم با تصادف می‌‌میرم! اینکه یا یه ماشین زیرم می‌کنه یا در حالِ رانندگی‌ له می‌شم. هر بار از خیابون رد می‌‌شم این تصویر پیشِ چشممه که ماشین میزنه بهم، اما من اینطوری می‌‌بینم که رسما زیرم می‌‌کنه، پرتاب نمی‌‌شم. هر بار هم که تند رانندگی می‌‌کردم (حالا که دستم کوتاهه این‌ورِ دنیا)، می‌‌دیدم که با ماشینم با هم له‌ می‌شیم. اما بر عکسِ تو اصلا نمی‌‌ترسم. این تصویرا برام شده یه آرزو، که مثلا کاش اینطور بشه زودتر. یه راهِ رهایی. با نود درصدِ آدما هم خودم نیستم. به قولِ تو، حضورِ فیزیکی، با این تفاوت که من می‌‌خندم باهاشون، حتا ارتباط برقرار می‌‌کنم، اما جسمم اونجاست فقط. خودم توی یه فاصله وایسادم دارم نگا می‌‌کنم. بعد چندشم می‌شه از خودم. حتا از عکسایی که همیشه لبخند روی لبشه. بعد میام تنها کنجِ خونه، روی مبل می‌شینم، زل می‌زنم به این صفحه، و فک می‌‌کنم که چقدر تنهام. که حتا نمی‌‌تونم آدمایی که این همه دوستم دارنو تحمل کنم. بعد باز به تصادف فک می‌کنم، و اینکه من قطعاً به پیری نمی‌‌رسم.

    • همونطور که گفتم، من خیلی میترسم. از مرگ خیلی میترسم. منم زندگی گه عنی دارم ولی خب مثل سگ از مرگ میترسم.

  3. یه سوال گه!
    اینا رو راست راستی داری میگی یا صرفا داری نویسندگی میکنی؟

    • هر چی تو این وبلاگ مینویسم راسته و از زندگی خودمه.
      اگر بخوام کسشر دروغ بنویسم، اولش مینویسم که دارم کسشر دروغ مینویسم.

Trackbacks & Pingbacks

  1. اسم گربه هه رو میذاشتم مومو… | fountain of blood

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: