Skip to content

Mama, I don’t wanna die, I sometimes wish I’d never been born at all

9 مه 2013

صبح ساعت چند بود که از خواب بیدار شدم؟ هفت؟ هشت؟ یادم نیست. فقط یادمه که چشامو باز کردم و چند تا کتابی که کف اتاق به هم ریخته‌ام، پخش و پلا شده بودن رو دیدم. بعد رو تخت نشستم و عینکم رو زدم به چشمم. تو چند سال گذشته، بود و نبود این عینک هیچ تفاوتی برام از لحاظ سلامتی چشم و بینایی نداشته. آخه بیست و پنج صدم و نیم هم زدن داره اصن؟ ولی دوست ندارم عینکمو کلا بردارم. مخصوصا از وقتی که پسرعموی ده سالم بهم گفت که بدون عینک خیلی زشت میشی و وقتی بچه ده ساله به کسی میگی بدون فلان چیز زشتی، یعنی واقعا بدون اون چیزه زشته دیگه. هیچ راه دیگه‌ای هم نیست. میترسم اصن عینک رو بردارم .

فوری آماده شدم و رفتم سمت مترو. قطار که اومد، با هر بدبختی و زوری که بود، یک صندلی خالی رو تصاحب کردم و نشستم. چون باید تا کرج برم و نمیشه تا کرج هم مثل بقیه وقتا که با مترو می‌رم اینور اونور وایسم. با خودم نادیا رو آوردم که بخونم ولی حتی حال درآوردن کتاب از کیف رو هم ندارم. چه برسه به خوندنش. می‌ذارم تا صادقیه منسون و واینهاس و واترز دم گوشم زر بزنن و منم مثل بچه های حرف گوش کن سر به زیر، ساکت بمونم. مترو مسلما بدترین وسیله نقلیه‌ایه که بشر می‌تونسته بسازه. اینو فکر کنم قبلا هم گفتم ولی خب باز هم میگم، بعدا هم خواهم گفت دوباره. فضای خفه، آدمای تو هم، بدون کاندیشنر درست و حسابی، بوی گه عرق و یه بارم که طرفدارای استقلال انگشتم کردن. برای همین هیچ وقت از استقلال و طرفداراش نمیگذرم. خلاصه اینکه ریدم تو مترو. الان خوب شدم تازه، یه زمانی که سوار می‌شدم قلبم مثل چی می‌زد و اون یارو می‌گفت که پنیک اتکه و باید سریع دور بشی از اون محل. ولی خب قاعدتا زر زده بود واسه خودش چون من هیچ وقت از مترو دور نشدم و هر هفته مجبور بودم و هستم که با مترو برم ترمینال و راه حل دیگه ای نیست و احتمالا ناخودآگاهم یا هر بخش تخمی دیگه ای که مسئول این نابسامانی هاست، به خودش گفته بابا این از مام کسخل‌تره، ولش کنیم اصن.

قطار صادقیه تا گلشهر که تندرو بود خیر سرش، چهل دقیقه ای طول داد تقریبا تا منو برسونه گلشهر. بعد این قطارای تهران به کرج از این دو طبقه ای هاست که صندلی هاشم دو تا دو تا رو به روی همه و فاصله شون هم خیلی کمه و من می‌تونم بگم شعر یه عالمه و هر چی بگم بازم کمه و ریدم دیگه. بعد این یارو که جلوی من نشسته بود، حجم زیادیش دقیقا توی من رفته بود و خودشم خوابیده بود و من ساکن و ساکت نشسته بودم چون می‌ترسیدم که یه تکون بخورم و یارو بیدار شه و عصبانی شه و بزنه تو تخمام یا طرفدار استقلال باشه. برای همین یه نیم ساعت چهل دقیقه ای کلا تکون نخوردم و پلیر گوشیم هم روی شافل آل بود و بعد بوهیمن رپسدی کویین، کلدپلی پلی شد و شما نمیدونید چقدر بده که بعد بوهیمن رپسدی، کلدپلی پلی شه. ولی خب آهنگو نمیتونستم عوض کنم و اجبارا همونو گوش دادم دیگه. رسیدم گشلهر، هنوز نرسیده بود. البته بعدش پینک فلوید پلی شد که تسلایی بود به هر حال. یه اسنک (یعنی دو تا اسنک) خوردم و صبر کردم که بیاد. اومد. یه ربع بعد.

قیافش اصن خوب نبود. ولی هنوزم سعی می‌کرد دیوونه بازی در بیاره و نمیدونم اینا چرا فکر می‌کنن که جلوی من می‌تونن فیلم بازی کنن، چون من خدای فیلم بازی کردنم و بالاخره دیگه شیناختیم شما رو و اینا. شروع کرد حرف زدن و البته یه چیزایی رو هم خودم می‌دونستم که دوباره گفت و منم نگهش نداشتم: اینکه باباهه فهمیده دوست پسر داره و مودمش رو قطع کرده و گوشیش رو هم روز هر چک می‌کنه و همین روشای تخمی صد قرن پیش که همون موقعش هم جواب نمیداد چه برسه به الان و رو این روانی. من کمتر حرف زدم و بیشتر گوش دادم. یعنی درستشم همینه دیگه. کمتر که حرف بزنید، بیشتر گوش می‌دید و عقل سالم در بدن سالم است. بعد گفت که الان تو خونه همه باهاش سر این قضیه بدن و فکر میکنن هنوز دختر ده ساله است که باید واسش تصمیم بگیرن و این مدت به فرار از خونه و خودکشی هم فکر کرده و به این فکر کردم که این الاغ اگه بخواد خودکشی کنه، جدی خودکشی می‌کنه و بقیه هم تخمشم نیستن. یعنی واقعا اینطوریه. بهش گفتم خره همین که پسره هنوز تو این شرایط پات مونده خوبه. گفتم من عمرا تو چنین شرایطی پای کسی بمونم. خودم کم مشغله و اعصاب خوردی ندارم که، اون که حالا باهات رله است ولش نکن دیگه. فعلا کنار بیا باهاشون دیگه. این دورانم میگذره دیگه. بعد کلی زر دیگه هم زدیم که خیلی مهم نیست و به صادقیه که رسیدیم، خداحافظی کرد و رفت و من هم سوار همون قطاری شدم که اون شد. ولی اون پیش خانما و من تو واگنای دو جنسه. به این فکر کردم که جدی چه خوبه که من پسرم. اگه دختر بودم معلوم نبود با این همه تفاوت عقیده و عمل و فلان، چه بلایی سرم میومد تو خانواده. چون به هر حال لتس فیس ایت: گرچه مامان و بقیه خیلی خوبن و نفسم میره واسشون ولی سر این چیزا قوانین خودشون رو دارن و اگه من دختر بودم و واقعا به قوانین خودشون بود، جام تو کوچه خیابونا بود. یا بیمارستان لقمان. شما دخترا چی می‌کشید؟ ساقیتون کیه؟ هر هر هر.

بعدش رفتم سمت اون یکی روانی که اول قرار بود بریم سینما و بعد قرار شد نریم سینما چون همین یکی دو تا فیلم خوب رو خودش دیده و کون دوباره دیدنشون رو نداره و باقی فیلما هم کسشر محض هستن. بعدش قرار شد بریم کافه و مثل همیشه شر و ور بگیم که اون هم به هم خورد چون نمی‌خواست تو فضای بسته و پر از دود سیگار و تاریک بشینه و منم گرچه بهش حق می‌دادم و می‌دم (چون همیشه و در هر حالتی حق با اونه و نه، دوست دخترم نیست.) گفتم ببین چند بار ریدی تو برنامه هامونا. هر هر خندید و رفتیم که واسه مامانش کادوی روز مادر که سوتین بود بخره و منم تو همین فاصله که رفت بخره و بیاد، یه سیگار کشیدم و رفتم اونور خیابون که از بانک پول بردارم. بعد دیدم که کسکشا هنوز حقوقمو نریختن و اونم اونور خیابون مثل اسکلا دنبال من داره می‌گرده. خندم گرفت. رفتم پشتش و یهو زدم تو کمرش. آروم البته. بعد ترسید و یه نیمچه جیغی کشید و هرهر کنان رفتیم سمت چارراه. آها، یادم رفت بگم که همون اول هم که بیایم و زنگ زدم که ببینم کجاست و اینا، رفتم پشتش و بازم ترسوندمش. دوستای خوب که به هم میرسن میگن سلام رفیق گلم، کجا بودی عزیزم؟ بعدم همدیگرو بغل و ماچ میکنن. ولی بهترین دوستا که به هم میرسن میگن کجا بودی کسکش، بعد واسه هم زیر پا میگیرن میگن نرینی بابا، نرینی. بله.

البته بین دیدن این دو تا یه فاصله چند ساعتی بود که مثلا من یک ظهر تهران بودم و اون ساعت چهار و نیم اینا تازه می‌رسید سمت من. تو این فاصله رفتم کافه و یه چیزی به عنوان نهار کوفت کردم. این میز بغلیم یه دختر و پسر بودن که جلوشون لپ تاپ گذاشته بودن و داشتن عکس می‌دیدن. عکسایی که خودشون گرفته بودن. جفتشون عکاس بودن. به خودم گفتم چقدر نایس و چه باحال و مگه چقدر شانس این وجود داره که دو تا آدم که یه علاقه خیلی خاص رو دارن، همدیگه رو پیدا کنن؟ منظورم هم چیزی بیشتر از کتاب خوندن یا فیلم دیدن بود. مثلا مثل همین، عکاسی. یا مثلا منم یکیو پیدا کنم که گیتار الکتریک کار کنه یا کلا یه علاقه خیلی جزئی و خاص. بعد که عکساشونو دیدن و تموم شد، لپ تاپو بستن و دختره شروع کرد به حرف زدن. اولش آروم بودن ولی بعد یهو فضاشون خیلی عصبی شد. قشنگ معلوم بود. بالاخره تو کافه ای که فاصله بین دو تا میز حتی یک متر هم نیست، این صداها می‌پیچه دیگه. دختره می‌گفت یعنی چی که نمی‌شد؟ پسره جواب می‌داد. خب دیگه، همینه. پسره نهایتا ده کلمه حرف زد. پسره مثل من بود. دختره داشت جر می‌خورد از این سکوت . هی می‌گفت آخه یعنی چی؟ تو بالاخره یا دوستم داری یا نداری، اگه داری که متعهد به انجام یه سری کارا هستی و اگه هم نداری که چرا اصن اینجاییم الان؟ پسره باز گفت نمی‌دونم. به نظرم دختری که هنوز نفهمیده با چنین آدمی نباید اینطوری حرف زد و صدا بلند کرد و کشش داد، یا هنوز تجربه کافی رابطه با آدما رو نداره و این رویه انقدر ادامه پیدا می‌کنه تا دستش بیاد یا اینکه دنبال بهونه است که رابطه رو تموم کنه. چند دقیقه سکوت کامل بینشون بود. تو این مدت پسره چند بار من رو نگاه کرد. داشتم مثل گاو می‌خوردم و کثیف کاری می‌کردم. مطمئنم که داشت با خودش آرزو می‌کرد کاش من جای این یارو بودم، با خیال راحت نشسته مثل گاو داره می‌خوره و عین خیالشم نیست. هیشکیم نیست ازش بازجویی کنه. همین وسط دختره یهو گفت ببین من فقط منتظر یه بهونم که ولت کنم. پسره گفت ببخشید، دیگه تکرار نمیشه. دختره خندید و گفت آفرین. پاشو بریم. پاشدن رفتن. یعنی بینشون بازم حرف زیاد بود، تو همین فاصله ببخشید تکرار نمیشه و آفرین بیا بریم که خب من کاتش کردم دیگه. ولی خب من که می‌دونم و پسره هم می‌دونه و دختره هم یا همین الان می‌دونه یا بعدا می‌فهمه که باز هم تکرار می‌شه و باز هم دعوا و فلان. من و پسره شبیه هم بودیم و اینکه دوست دخترهامون نمی‌تونن بفهمن با بقیه کمی فرق داریم، باعث رنجشه. اصن بحث عن خاصی بودن و اینا نیستا ولی خب یه دلیلی داره که به ماها می‌گن اسکیزویید به شماها می‌گن آدم، دوست پسر نمونه و همین اینا. ما اگه می‌تونستیم درست حرف بزنیم که مامانامون واسمون تو بیست و دو سالگی جشن تولد فامیلی نمی‌گرفتن. اصن از بچگی عاشق این مریضیا بودم که اسم خفن دارن. مثل اوتیسم.

سوتین رو که خرید، یه خورده راه رفتیم تا اونور چهار راه و بعد ازش یه خورده پول گرفتم، چون خودم پول کم داشتم و باید حداقل یه گلی شیرینی چیزی شده واسه مامان می‌خریدم. یعنی اینارو خودم نمی‌دونستم و مریم زنگ زد بهم. مثل دیروز که زنگ زد و گفت که به رامین زنگ بزنم، حالشو بپرسم که پاش شکسته و اینا و من خودم نمی‌دونستم که باید حال داداشم رو که پاش شکسته رو بپرسم. خداحافظی کردیم و من برگشتم خونه و تو راه یه بسته (یا دسته؟) گل خریدم که شد پنج تومن و یه کیلو هم کیک یزدی گرفتم. یعنی اول که مریم زنگ زد، گفت شیرینی تر بخر و منم گفتم چشم ولی رفتم تو قنادیه و اونجا خیلی شلوغ بود و مدلای ترش هم زیاد بود و من نمیدونستم چی بخرم و راستش یه خورده گیج شده بودم و کلا بیخیالش شدم. اومدم بالاتر که از این کیک یزدیا داره و از اون کیک یزدیا خریدم. بعد دسته گله رو که اونجا خریدم، بو می‌داد و ظاهرا خوش بو هم بود ولی وقتی آوردم خونه دیدم هیچ بوی خاصی نمیده و همونجا بود که دیدم اصن خوشگل هم نیست. این گل زشت و بی بو عدم داشتن شعور و سلیقه من در خریدن هر گونه کادویی رو مسلما ثابت میکنه و جون مادراتون نذارید من برم کادو بخرم، پول الکی حیف و میل می‌شه. یعنی انقدر اوضاع خراب بود که گفتم برم همون سوتین واسش بخرم بعد دیدم خیلی ضایعس خدایی و اصن سایز مامان رو هم نمی‌دونم و الان چرا اصن من با شما دارم درباره سایز سوتین مامانم حرف می‌زنم؟ همین دیگه. تا حقوقا رو بریزن، گل و کیک یزدی هست.

بعد مامان عکس گله رو گذاشته بود اینستاگرام و با یک شعف و تعجب خیلی زیادی نوشته بود که اینو پسر کوچیکه خریده و اصن از این کارا نمی‌کنه و دستش درد نکنه و اینا. بعد حتی همینم منو ناراحت می‌کنه، یعنی همین اینکه از کادو خریدن من واسش شگفت زده می‌شه ناراحتم می‌کنه. حالا درسته که من اصن کادو نمی‌خرم و بلد نیستم مثل آدم کسی رو بغل کنم (کوروش اون هفته یه مشت و مال خیلی مشتی بهم داد و انقدر خوب بود که من در حال شدن بودم و انقدر حال کرده بودم که بعدش بلند شدم بغلش کردم و باقی عوضی های خوابگاه اینو دیدن و هی مسخرم می‌کنن و میگن چرا مثل فلجا بغل می‌کنی و نمی‌تونی مثل آدم بغل کنی و اینا، البته حق هم دارن به نظرم. کلا هر کیو بغل می‌کنم، بعدش یه حس شکستی دارم و از روی قیافه تعجب زده طرف هم می‌شه فهمید این رو.) ولی خب دلیل نمی‌شه که اینطوری با آدم برخورد کنن. بالاخره مام دل داریم، حالا شاید از اینکه واسمون تو بیست و دو سالگی جشن تولد می‌گیرید خوشحال نشیم، ولی خب دوستتون که داریم. حالا شاید خیلی هم نگیم که دوستتون داریم ولی خب شمام باید خودتون بفهمید دیگه.

چند شب بعدش قرار بود بریم بیرون. رفتیم. من یه یه ربعی وایساده بودم که بقیه با ماشین بیان دنبالم. سر میدون. تا وقتی که بیان هی درخت ابی رو خوندم با خودم. اصلا فن ابی نیستم و خیلی هم زیاد گوش ندادم ولی این آهنگش رو واقعا دوست دارم. شبش رفتیم بیرون و مثل گاو خوردم و کلی چرت و پرت و اینا. حسابی خندیدیم، آب انار خوردیم، ریدیم به غم و غصه ها. فردا صبحش که بیدار شده بودم، هنوز با خودم میخوندم: اون درخت سربلند پرغرور، که سرش داره به خورشید میرسه، منم، منم.

Advertisements

From → Uncategorized

One Comment
  1. minoo permalink

    kheyli ghashang wa sadeghane mi newiseed. ghalam zeebaee dareed az neweshte haye shoma lezat mibaram lotfan beeshtar benewiseed.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: