Skip to content

پنج سال گذشت و من بیست سالم شده ولی اینجا منو کسی نیست آدم کنه، خیلی ملو زندگیم پیش میره جلو چون یک شبه آدم نمیشه هیشکی که یهو

24 آوریل 2013

حال این پست آشفته است. خراب خراب. له له.

1. پشت سر هم و بدون توقف حرف می‌زد. همه سعیم را کردم که به حرف‌هایش گوش ندهم. نتوانستم. چقدر شده بود؟ نیم ساعت، یک ساعت، چقدر؟ نه. هنوز بیست دقیقه هم نشده بود. ساعت روی دیوار چنین چیزی را نشان می‌داد. از گذشته گفت. از زندگی و زخم‌ها و پول‌هایی که ازمان خوردند. از اینکه باید خدا را شکر کنیم و دور و برمان را ببینیم که پر از خانواده‌های ناراضی و ناراحت است و با خودم فکر می‌کنم که چرا فکر می‌کند ما خوشحالیم؟ حالا خودشان نه ولی خب چرا فکر می‌کنند من خوشحال و راضی هستم؟ یعنی رفتارها و حرف‌هایم نشانی از ناراضی و ناراحتی ندارند؟ واقعیتش این است که نه. چون همیشه می‌خندم و همیشه در حال گفتن چرت و پرت هستم و سعی در شاد کردن آدم‌های اطرافم دارم. در واقع حتی حق دارند که چنین فکری کنند. وسط حرف‌هایش یکهو گفت: ما باید خدا رو شکر کنیم که حداقل سالمیم. اینجا عصبی می‌شوم و صدایم را بلند می‌کنم و می‌گویم: ما سالمیم؟ من که مشکل قلبی دارم سالمم؟ تو که سالی دو بار سنگ کلیه و زخم معده می‌گیری و هنوز نمی‌تونی درست راه بری سالمی؟  رامین که صرع داره سالمه؟ مریم که افسرده است سالمه؟ کدوممون سالمیم؟ برای چی شکرش کنم؟ اینکه کل ماه کون خودمو پاره می‌کنم و آخر ماه چندغاز میندازن کف دستم که بازم کم میارم و از تو می‌گیرم؟ اینکه پولمونو تو اون خراب شده خوردن و یه آبم روش و هیشکیم نیست یه زری بزنه؟ واسه اینکه تو سه ماه گذشته یک روز درست حسابی نداشتم؟ اینکه هر روز این پله‌های مسخره و تکراری رو بالا پایین می‌رم و آخر سر فقط خستگیش واسم می‌مونه؟ ولم کن بابا. خدای عنه؟ همینطوری نگام کرد و پقی زد زیر گریه.

2. توی اتاق نشسته‌ام و گیتار تمرین می‌‌کنم. در را بسته‌ام که صدا بیرون نرود. یادم هست وقتی که مریم ویولن یاد می‌‌گرفت و تمرین می‌کرد، همگی تشویقش می‌کردیم. با اینکه اکثر اوقات صدای قطار تولید می‌کرد و اصلا شبیه صدای ویولن توی فیلم‌ها نبود. من اما یادم نیست که در این یک سال، من را درست حسابی تشویق کرده باشند. با اینکه دهنم صاف شد تا توانستم پرافت گری مور را یاد بگیرم یا حتی وقتی خودم شروع کردم به ریتم ساختن. اعتراضی هم ندارم. همین که اجازه دادند در یک خانواده مذهبی گیتار الکتریک یاد بگیرم و برای خودم تمرین کنم، خوب است. دختر دایی‌هایم به خاطر پدر سوپر مذهبیی که دارند، هنوز آرایشگاه نمی‌توانند بروند و مامان من در مقابل بابای آنها، سوپرروشنفکر است یک جورهایی.

3. مضطرب و نگران جلوی من نشسته است. چشم‌هایش مثل همیشه پر از خستگی و استیصال هستند. با خودم فکر می‌کنم که چند تا دوست مثل این داشته‌ام؟ چند تا «بهترین دوست» داشته‌ام؟ سر همان چند نفر قبلی چه بلایی آمد؟ همینجا متوقف می‌کنم خودم را و فقط می‌گویم امیدوارم این یکی مثل بقیه نشود.
می‌گویم: خب تهش که چی؟ تا کی میخوای این وضع رو ادامه بدی؟
– نمیدونم. ولی نمیشه عوضش کرد. سخته.
– میدونم سخته. ولی وقتی عوضش کنی، از دست خودت راحت میشی حداقل. از این برزخ چه کنم، چه نکنم خلاص میشی.
– چیکار کنم یعنی؟
– هر کاری که دلت میخواد. میخوای بری اون طرف خیابان از اون یارو لب بگیری؟ برو. گور بابای من و هر خر دیگه‌ای که بخواد قضاوتت کنه. گور بابای قضاوت. خودتو ول کن. میخوای بری مواد بکشی؟ برو. بعدش باید حالت خوب باشه. میخوای سیگار بکشی؟ مشروب بخوری؟ بکش، بخور. این خطا رو بردار. این مرزای مزخرفتو ول کن. بگو گور باباتون. اینطوری نشه که سی سال بعد، چهل سال بعد برگردی بگی ای کاش اون موقع فلان کارو کرده بودم. حسرت نداشته باشی. حسرت سرویس می‌کنه آدمو. بفهم.
– من می‌فهمم. ولی تو نمی‌فهمی، به گا میده آدمو.
چند ثانیه سکوت می‌کنم. راست می‌»گوید. تغییر به گا می‌دهد.
– آره، به گا میده. ولی یه باره. یه بار به گا میده، تموم میشه. بعدش ولی خودتی دیگه. بعدش بین این همه سوال و دو راهی مسخره نمی‌مونی.
در راه برگشت درباره فوتبال و فرانچسکو توتی و زلاتان حرف زدیم. معده‌اش درد گرفته بود. مثل همیشه. خانه که رسیدیم، بهش اس ام اس زدم: به زرایی که زدم فکر کردی؟ گفت: آره، کاری غیر از فکر کردنم دارم مگه؟

4. رفته بودیم بله برون. هفته پیش . حالا مگه مهمه بله برون کی؟ بله برون یکی. حسابی گفتیم و خندیدیم و رقصیدن و بزن و بکوب. یه خانمه از فامیلای شوهر بود که به طور خیلی دوری با مامان اینا هم فامیل میشن. حسابی میگفت، میخندید. مسن بود تقریبا. چهل و پنج شش سال. با همه لاس میزد. حسابی خوش خنده بود. امروز که رسیدم خونه دیدم مامان پشت تلفن داره گریه میکنه و حرف میزنه. داشت تسلیت میگفت. از مریم پرسیدم دربیاریم لباس سیاهارو؟ گفت نچ. خیالم راحت شد. قطع که کرد گفتم چی شده؟ کی بوده؟ گفت بله برون یادته؟ با پریسا حرف میزدی میخندیدی؟ گفتم خب؟ گفت مامانش مرد. همون خانمه که ازم پرسیدی کیه این. گفتم چرا آخه؟ گفت سرطان داشت. سرطان خون.

5. این هفته که دانشگاه رفتیم، عکسش رو بالای در دانشکده و جلوی مسجد زده بودن. یک سال شده بود یعنی. از بهرنگ پرسیدم پارسال همین موقع ها بود، نه؟ گفت آره دیگه الاغ. این اعلامیه سالگردشه دیگه. معنای سالگرد چیه پس؟ چه سوال ترسناکی. هم رشته‌ایمون بود. یه سال بالاتر. یه روز سر کلاس مطبوعات خیلی جدی و رسمی از استاد پرسید شما چه میوه‌ای دوست دارید؟ استاد هم چند ثانیه‌ای خشکش زد و بعدش گفت سیب. پسره گفت ایول، منم سیب. من انقدر سیب دوست دارم که اگه جلوم یه جعبه موز و پرتقال بذارن و یه دونه سیب، خودم سیبه رو برمیدارم. نمیخوام بگم از این آدمای خاص بودا. اتفاقا از این آدمای کسخل بود و همه هم باهاش حال میکردن و کلی چرت و پرت می‌گفت. نه گوشه گیر بود و نه کم حرف. درسش از من هم بدتر بود. هفته بعدش یک جعبه سیب برای استاد آورد و گفت ما باغ داریم. دو روز بعدش سر جاده واساده بود که سوار اتوبوس شه، هدفون تو گوشش بود و پشتش به جاده که یه اتوبوس میاد میزنه بهش، اینم پرت میشه تو خاک و خلا. یک ماهی تو کما بود و بعدش هم مرد. از بعد این قضیه مصطفا خایه کرد و گفت من دیگه تو جاهای عمومی هدفون نمی‌زنم. من و بهرنگ؟ هدفون که هیچی، ما سیگار هم می‌کشیم و خیلی هم بداس (badass) هستیم.

یه نهاری بود که کنار قرمه سبزی ، سیب هم میدادن. بعدش کلاس مطبوعات داشتیم. باید فوری بعد نهار میرفتیم سر کلاس، چون قبلش یه کلاس جبرانی داشتیم و وقت برگشتن به اتاق نبود. نهار رو خوردیم و رفتیم سر کلاس. خیلیا مثل من با سیب کنار غذاشون اومده بودن سر کلاس. استاد که اومد تو سیبا رو دید، یهو خشکش زد و همون جلوی در وایساد. بعد رفت و ده دقیقه بعد برگشت. اسم پسره رو یادم رفته بود اصن.

6. دیشب دوباره خواب دیدم مامان مرده. یعنی یک سال شده که مرده. تو دو سال گذشته این بار سومه که چنین خواب مزخرفی میبینم و این یعنی افتضاح. یعنی فاجعه. یعنی ریدم به این ناخودآگاه نگرانی که دارم.
صبح که بلند شدم، خیس عرق بودم. یعنی خودم که هیچی، بالشمم خیس خیس شده بود. حالا چرا داریم این جزئیات حال به هم زن رو به شما میگم؟ چون اینجا رییس منم و هر گهی که دلم بخواد میخورم. رو تخت نشستم و فکر کردم این چندمین سالگرد بود؟

7. من با تنهایی مشکلی ندارم. این که یه سری کارا رو تنها انجام بدم شاید حالمو بد کنه گاهی ولی حال بد خودم رو هم خریدارم. اما با تنها غذا خوردن اصلا نمی‌تونم کنار بیام. یعنی بارها شده که خسته و گشنه از ترمینال تازه رسیدم ولی چون همه خواب بودن و غذاشونو خوردن، منم بساطمو پهن کردم و رفتم پای لپ تاپ تا شام. یا مثل الان که رفتم این رستورانه که این بغله و یه پنه گوشت خوردم که به هر چیزی جز پنه گوشت شبیه بود. یعنی خوردم که نه. دو تا چنگال زدم و انقدر بو و مزه بدی می‌داد غداهه که همون دو تا چنگال رو هم به زور سس و فلفل تونستم تحمل کنم. بعدش هم غذا رو همونطوری کامل ول کردم و برگشتم اینجا.

8. زوج باشه بهتره، از عددای فرد خوشم نمیاد.

Advertisements

From → Uncategorized

6 دیدگاه
  1. میگه: من میفهمم ولی تو نمیفهمی. عذاب وجدان به گا میده آدم رو. عذاب وجدان دردناکتره. عذاب وجدان بدترین چیز ِ دنیاس.

  2. این عکسه که گذاشته ای سمت چپ …این اتاقه با آن پنجره اش و همان فضای سیاه سفیدش…جان می دهد که مکانی برای یک عشق پنهانی باشد …از آن عشق هایی که به جایی نرسد و تا آخر عمر با خاطره اش زندگی کنی…

  3. 2- پرافت گری مور عالیه، مثل تنها نخواهم ایستاد کیهان کلهره
    3- زندگی لذته و مرگ آرمش، چیزی که سخته تغییره. این نقل قول از یه باباییه که نمی دونم کیه. من با قسمت سومش موافقم. راستش چون اولی که کلن نمی فهمم چیه، دومیم که خلاصیه فقط.
    4- براش مهم نبوده شاید قضاوتش کنن. یکمم 3
    5- زوج بهتره. فرد ریده!
    6- اولش فک کردم 1و2و3 … بی ربطن.

  4. ناشناس permalink

    کار ترجمه قبول میکنی؟

  5. mona permalink

    جوونتر از اونی هستی که فکرشو میکردم. تو خیلی عاقلی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: