Skip to content

You see there’s no real ending, It’s only the beginning

11 آوریل 2013

نه نهار رزرو کردم، نه شام. خودم هم نمی‌دانم چرا. یعنی شام مزخرف بود ولی خب نهار همون کباب عن همیشگی بود که قبلا هم رزرو می‌کردم. نهار رانی و کلوچه خوردم و شام بیسکوییت های‌بای. بعد شام رفتم توی دانشگاه دویدم چون به مریم قول داده بودم که حداقل یک شب بروم بدوم و خودم هم نمی‌دانم که چرا به کسی قول می‌دهم. وقتی که در حال دویدن بودم، به هیچ چیز فکر نکردم. نه به کارهای عقب مانده و نه به بدبختی‌ها و تنهایی دوستم. نه به یک ماه آینده و نه به انتخابات. تنها می‌دوم و عرق می‌کنم. به خوابگاه که برمی‌گردم، آب نداریم و آب بطری‌ها هم تمام شده. چند دقیقه بعد اعلام می‌کنند که آب خوابگاه تا یک ساعت دیگر وصل می‌شود که برای خودشان زر زدند چون تا فردا صبح هم آب وصل نشد.

اگر پنج سال پیش بود، راحت‌تر می‌توانستم بکنم و برم. از این خراب‌شده حال به هم زن که بوی گه مردم لاشی‌صفت و عقده‌ای و حقیرش تا توی اتاقم هم می‌آید. ولی الان سخت‌تر شده. دلیل‌های بیشتری برای ماندن دارم. ولی اگر روزی رفتم و از این جهنم خلاص شدم، هیچ وقت صبح زود که بلند شدم، نمی‌روم اخبار بیات‌شده ایران را ببینم. نمی‌روم قیمت دلار و یورو و موز و پرتقال را چک کنم. نمی‌روم خبرگزاری‌های مزخرفشان را بالا پایین کنم، نمی‌روم بک‌گراند لپ‌تاپ و موبایلم را نقشه تهران و ایران بگذارم. یعنی چه آخه؟ انقدر جان بکنی که بیایی این ور و دوباره همان آش و همان کاسه؟ گور باباش. بعدش هم نه اووو و نه اسکایپ و نه هیچ چیز شبیه دیگه‌ای. اینها همگی غم‌گین هستند.

من دوست داشتم یک روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم، بروم بیرون، ببینم صدای خنده‌هایش پخش شده توی خانه. قیافه‌اش را دوباره در حرکت ببینم. محل سگ هم بهش نگذارم. فقط خنده‌هایش را بشنوم. همین.

وقت‌های خاصی در خوابگاه هست که معمولا هر هزار سال یک بار پیدا می‌شود و آن وقت درس خواندن است. یعنی همه برای یک پریود خیلی کوتاهی خفه می‌شویم که به درس‌هایمان برسیم خیر سرمان. دیروز بود که مصطفا وسط این وقت مقدس یکهو گفت: این دیندارا کسشر زیاد میگنا. مگه نمیگن کسی که به اعضای بدنش صدمه وارد کنه باید اون دنیا جوابگو باشه چون به امانت خدا صدمه زده؟ بعد اینکه الان اعضاشو هدیه کرده، یکی بزنه عضو هدیه شده رو بگاد چی میشه؟ کدومشون باید پاسخگو باشن؟ برای دقایقی کلا در اتاق سکوت بود تا اینکه من پرسیدم: مصطفا چی داری می‌خونی؟ با استیصال خیلی بامزه‌ای گفت: اصول و روش تحقیق. گفتم: آی نو، ایتس تاف. بچه زده به مخش.

بعد شبش رفتیم بیرون که شام بخوریم. بهرنگ می‌‌خواست برای تولد دو ماه بعدش، الان شام مهمان کند. بعد من اومدم لارج بازی درآوردم و سفارش موهیتو دادم ولی به بهرنگ گفتم که اینو خودم حساب می‌کنم چون گرونه و فلان و همه تصورم این بود که قیمتش مطمئنا بیشتر از پنج تومن نیست. چون دفعه پیش که آمده بودیم اینجا، همین موهیتو چهار تومن بود و بالاخره اینجا قم است و تورم هم مثل مد و فشن و تکنولوژی، با خر به اینجا می‌رسد. بعد که فیش رو آوردند، دیدیم قیمت موهیتو نه هزار تومنه. کس‌کشا. موهیتوهای کافه تازه به اون خوبی و خوشمزگی تهش دیگه هفت تومن و این هاست بعد این این لاشی‌ها با اون موهیتوی عن زرد رنگ که توش اصلا نعنا هم نبود و مزه نوشابه می‌داد، نه تومن. اصن وقتی قیمت نه تومن رو دیدم، ویران شدم، هدشات شدم اصن. بعدش هم محمد هنوز گشنه‌اش بود و سفارش یک پیتزا داد که من رو هم به زور شریک کرد و نصف اون رو هم دادم که کلا دو تا قاچش رو هم نخوردم. خلاصه در شبی که قرار بود کسی پول خرج نکنه و مهمون بهرنگ باشیم، بنده شانزده هزار تومن ناقابل پیاده شدم. یعنی اگر هر کی به حساب خودش می‌رفتیم بیرون و من موهیتو نمی‌خوردم، انقدر نمی‌شد. ولی خب خوش گذشت. خندیدیم.

جواد عکس‌هایش را آورده که نشانمان بدهد. رفته روستای محمد و آنقدر با هم صمیمی هستند که چند روزی هم مهمان پدر و مادر و فک و فامیل محمد بوده و بعد هم برگشته تهران و بعد از چند روز، محمد آمده و مهمان اینها شده. هم رشته‌ای ما هستند. ولی من با هیچ کدام از بچه‌های دانشگاه چنین رابطه‌ای ندارم. یعنی چنین رابطه‌ای که هیچی، خیلی خیلی کمترش هم نیست و صرفا دوست‌های دانشگاهی و هم‌اتاقی هستیم و فکر نمی‌کنم که این چند رابطه بعد از دانشگاه هم ادامه داشته باشد. به این فکر می‌کنم که این چهار سال لعنتی لیسانس، احتمالا یکی از بی‌خاصیت‌ترین و بی‌هیجان‌ترین دوران زندگیم است. نه دوست خاصی، نه اتفاق خاصی، نه حتی درس خاصی. همه‌اش کشک. از همه مسخره‌ترش هم این است که همین دانشگاه لعنتی، کل وقت من را گرفته و نه به فلان جلسه و کلاس می‌رسم و نه به ترجمه و داستان‌هایم می‌رسم و حتی کارم هم اکثر اوقات عقب میفتد.

خیلی خوب می‌شد اگر همان اول‌های زندگی یک فرشته‌ای، وحیی، نامه‌ای از آن بالا می‌آمد و به بعضی از ماها می‌گفت: شما در زندگیتان هیچ گهی نخواهید شد. تلاش بیجا نکنید. اینطوری تکلیف هر کسی معلوم بود و آنهایی هم که سعی الکی می‌کردند و به هیچ جا نمی‌رسند، حق اعتراض نداشتند.

خود من به شخصه. با امیدهای الکی سه سال از زندگیم را در دبیرستان گه انرژی اتمی نمی‌گذراندم و با رشته گه‌تر ریاضی، سر نمی‌کردم که برای پیش‌دانشگاهی، تغییررشته بدهم به انسانی که بروم ادبیات انگلیسی بخوانم. همان اول این نامه‌هه را می‌دادند دستم، سه سال از بهترین دوران زندگیم را در آن آشغال‌خانه هدر نمی‌دادم.

Advertisements

From → Uncategorized

10 دیدگاه
  1. Reblogged this on غریبی and commented:
    ايتس تاف.

  2. آدم از پاراگراف سوم گریه ش می گیره…

  3. momas1200 permalink

    زیبا و دلگیر

  4. مانوش permalink

    می دونم تو بودی اون کسی که توی وبلاگ نسوان، اوه نه وبلاگ سیب وسرگشتگی کامنت گذاشته بودی درباره ی اون خانم متاهلی که از آمریکا می اومد ایران که بتونه یک ماه با دوستش خونه بگیرن و باهم باشن و باهم خوش باشن. همون موقع که درباره شون به من گفتی من حدس زدم که متاهلن اما چیزی نگفتم. نمیدونم چرا نخواستی به من همه ی داستانو بگی
    کلا آدم افسرده ای هستی. از هر خط نوشته ت می شه اینو فهمید. شایدم چون من خودمم هم همین دردو دارم. یه زمانی وقتی به افسزدگی م فکر میکردم کلی حال میکردم اما الان شرمگینم ازش. کاش طبیعی بودم. کاش سالم بودم. کاش خوشحال بودم. بدم می آد از غم. اما از قرار اون ازمن بدش نمی اد
    وقتایی که رو می آرم به وبلاگ خونی (وقتایی مث الان، مث این روزا) میدونم که وقتایی ه که خیلی اوضام خرابه. حس تنهایی وبدبختی و ناامیدی به حداکثرش رسیده
    حالا هرچی.
    دیگه فکر اون 16 تومن رو نکن. من سر بالا و پایین شدن قیمت طلا 500 تومن ضرر کردم اونم توی شرایطی که 5 تومنش هم برام مهمه.
    زندگی ه دیگه.

  5. اولی تو دیوونه بودن

    • کجا بودی تو؟ بگو ببینم قابل قبول هست یا نه.

      • مانوش permalink

        همین دور و بر بودم
        نمیدونم. نمیدونم. خیلی با خودم درگیرم. به این چیزا زیاد فکرمیکنم اما صفرویک نیست که بشه به یه قطعیت رسید و خلاص شد

        روزای سخت و سرنوشت سازی رو می گذرونم و اینده م مبهمه
        باید به جای چال کردن عضو خاص بدن موش ماده بشینم فکر کنم و تصمصم نهایی م روبگیرم

      • اینور و اون ور بودم. مثل پلیس سایبری همه رو کنترل میکنم.:)
        عالی بود

      • پلیس سایبری که خودمم!! هر کی دیر میاد کارت میزنه، میفتم دنبالش هی میپرسم کجا بودی، کجا بودی!!!
        :)))

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: