Skip to content

Is there any way to unswallow my pride? Can I fuck myself down? While die when you can kill the father, Dad is missing an E

1 مارس 2013

بیشتر از اینکه مخالف باشد، برایش عجیب است. مامان را می‌گویم. وقتی برایش از این گروه و ایده جالبش می‌گویم. نمی‌‌‌تواند قبول کند دو تا آدمی که تا الان اصلا هم را ندیده‌اند، یکجا قرار بگذارند و با هم کتاب عوض کنند و قهوه‌ای بزنند و خوش و خرم و بدون لوس بازی‌ها و خزبازی‌های معمول ما ایرانی‌ها بروند پی کارشان. برایش می‌گویم می‌شود و نیازی اصلا به معرفی بیش از حد نیست و چرا ما باید همه چیز را پیچیده کنیم و یک تعویض کتاب ساده است. می‌خواهم فکر کند که پسری با اعتماد به نفس بالا و خوش برخورد با روابط اجتماعی زیاد تحویل جامعه داده است. لبخند می‌زند. می‌فهمم که خودش هم شر و ورهایم را قبول نکرده است و اگر می‌دانست با این حرف اعتماد به نفس من بیشتر به فاک نمی‌رود، حتما می‌گفت که نه که حالا خودت ته روابط اجتماعی هستی و دوستات از در و دیوار دارن می‌ریزن تو، واسه همون. ولی خب نگفت. حداقل خوبیش این بود که مریم از من طرفداری کرد و یعنی اینکه حداقل توانستم مریم را گول بزنم و این بسیار خوشایند است. ناامید خواهم شد آن روزی که بفهمم حنایم پیش مریم هم رنگ ندارد. از بیرون صدای خوردن چکمه های سربازان به آسفالت می‌آید. از تو صدای نفس‌های تند خودم را می‌شنوم. از آدم‌هایی که برای ده سال بعدشان، برای بیست سال بعدشان از الان نقشه کشیده‌اند و خوشحال و پیگیر دنبال محقق کردن تک تک اهدافشان هستند، می‌ترسم. یک نفر توی فیسبوک نوشته است برای تک تک ماه‌های ده سال آینده‌اش برنامه ریخته و کنار هر کدام یک باکس کشیده است که بعد از انجام دادن آن کار، بغلش تیک بزند. من تنها برنامه‌ای که برای ده سال آینده دارم، این است که دوباره گرفتار یک آدم دیگری نشوم و پول در بیاورم. اندازه همه بی پولی‌های دوران بچگی و حسرت‌هایی که داشتم، پول دربیاورم. لطفا من را روان‌کاوی نکنید چون خودم همین الان دارم می‌گویم که اینها همه از دوران کودکی شروع و تبدیل به عقده شده و البته قصد ثابت کردن هیچ چیزی به هیچ کسی ندارم و صرفا می‌خواهم دستم توی جیب خودم باشد و حتی یک کاری بکنم که دست آنهایی هم که دوستشان دارم، توی جیب من باشد ولی خب با این اوضاع و شرایط، فکر کنم آخر سر این دست خودم باشد که یه سرش تو جیب سوراخ خودم و یک سرش توی کیف ننه‌ام باشد. (وای، عجب تصویر سورئالی.) فکر می‌کنم آنقدر هم احمق باشم و بالاخره از تنهاییم خسته بشوم که روزی دوباره گرفتار یک آدم دیگر شوم و تا اینجای کار، پس موفق به انجام دادن هیچ کدام از دو هدفم نشده‌ام. چکار می‌کنم؟ کتاب‌هایم را لیست می‌کنم برای تعویض.

یکی از حسرت‌هایم دوچرخه بود. همیشه حسرت دوچرخه داشتم.

روبروی من نشسته است و می‌گوید که بعد مرگ بابا چقدر پیشنهاد ازدواج و پیشنهادهای بی‌شرمانه بهش شده است. می‌گوید فکر می‌کنی نمی‌خواستم من؟ نخواستم حمایت کسی بالای سر من و شماها باشد؟ اما نتوانستم. گریه می‌کند و می‌گوید که نتوانستم تصور کنم که در را باز کنم و کسی غیر از بابات پشت در باشد، به کسی غیر از بابات خسته نباشید بگم. من به زمین خیره شده‌ام و می‌خواهم زودتر حرف‌هایش تمام شود که بتوانم نقاشیم روی گچ پایش را تمام کنم. حتی نمی‌دانم که چرا این حرف‌ها را می‌زند. آها، یادم آمد. اول از این شروع شد که باید بیشتر بهم کمک کنید و من نباید تو این سن به این وضع بیفتم و بعد به ازدواج و اینها کشید. چطور؟ خودم هم نمی‌دانم.

از شدت عصبانیت پاهایم می‌لرزند و بیرون می‌آیم و بلند و رسا در جمع پنج نفره خانواده می‌گویم: جاکش. قبلش سکوت بود، بعدش هم سکوت می‌شود. بعد از این سکوت ترسناک، مامان با آتوریتی همیشگیش می‌پرسد: میدونی جاکش یعنی چی؟ می‌گویم: بله. رامین به سمتم می‌گوید چی شده؟ لپ‌تاپ را می‌گذارم جلویش و می‌گویم: بخون، ببین چی زر زده. او می‌خواند و می‌گوید: خب راست میگه، گه اضافی خورده. فحش خور هم بوده ولی خب نه تا این حد. مریم همچنان با تعجب من را نگاه می‌کند. بهش لبخند می‌زنم. هیچ وقت برادر و الگوی خوبی برایش نبودم.

چهارراه‌ها و خیابان‌ها را یکی یکی پشت سر می‌گذارم. می‌خواهم فتح کنم. اصلا امروز به قصد فتح از خانه بیرون آمده‌ام. خودم هم نمی‌دانم فتح چه ولی تا فاتح یک بخشی از این تهران که خاطره‌هایم را ساختند و خودشان هم کشتند نشوم، خانه نمی‌روم. من در آینده مطمئنا یا مترجم خوبی خواهم شد یا یک نویسنده متوسط. کارمند؟ هرگز. به هیچ وجه کارمند نخواهم شد. از این مطمئن هستم. خدا را چه دیدی. حتی شاید نه نویسنده شدم و نه مترجم و توانستم گیتارم را به یک جای درست و درمانی برسانم. ولی خب مگر می‌شود در ایران با گیتار پول در آورد؟ خیر. پس می‌رویم خارج. مگر پول داری؟ خیر. پس گه نخور.

دنیا حتما از آن چشم‌های فسقلی تیله‌ای قشنگ‌تر است. از دور بچه جدید را می‌بینم و حتی از فکر بغل کردنش هم مو به تنم سیخ می‌شود. من حتی یک بار مانیتور به آن گندگی که جای دست هم داشت، از دستم افتاد. پس چه  تضمینی هست که این بچه ریز و نازک را که هیچ دسته‌ای هم ندارد، بگیرم و سالم تحویل دهم؟ خدا رومن گاری را لعنت کند. خدا ریچارد براتیگان را لعنت کند. خدا سلینجر و کارور و همینگوی را لعنت کند. همین‌ها زندگی آدم را انقدر عجیب می‌کنند. جواد می‌گفت راک و متال آدم رو تنها می‌کنه. پس خدا جیمی پیج و مارتی فریدمن و گری مور و جک وایت و … باقی بزرگان راک و متال را هم لعنت کند. بچه می‌خندد. پدرسوخته خیلی خوشمزه است.

در این یک سال بارها به این موضوع فکر کردم. صبحش حتما بلند شده و رفته سر کار و توی راه، کلی تیکه این و اون رو شنیده و مثل همیشه بیخیال شده و بعد کار هم با دوستاش کلی چرت و پرت گفتن و خندیده و هدفونش رو گذاشته تو گوشش و برگشته خونش، قرص‌های برنج رو که از قبل خریده بوده، درآورده و بالاخره کارو تموم کرده. قبلش فکر کرده که یه چیزی بنویسه واسه مامانش که شهرستانه و نگران دخترش، بعد گفته بیخیال، چه فایده‌ای داره؟ فقط قبل بالا انداختن قرصا، آخرین مقاله شو فرستاده واسه دوستش اونور دنیا و بعد هم قرصا رو خورده و کلی به خودش پیچیده از درد و خلاص. بهش گفتم: منم همیشه بهش فکر می‌کنم. اصن قطار مترو که میاد، یه خواسته و هوس شدیدی تو وجودم میاد که خودمو بندازم جلوش. ولی نمیشه. هر بار می‌ترسم، هر بار نمی‌تونم. میگه: منم همینطور. ولی فرق من و تو با اون اینه که اون تونسته. اون نترسیده.

مامان هی با عصایش خانه را متر می‌کند و کلافه است و کلافگیش را می‌فهمم. یک لیست بلندبالای خرید درست کرده است. آماده می‌شوم و می‌روم برای تهیه لیست بلندبالا. توی راه به این فکر می‌کنم که جدیدا چقدر حواسم نیست. به خودم، کارهایم، رفتارم و آدم‌هایی که باید برایم مهم باشند. به این فکر می‌کنم اگر قرار است در نهایت یک محصول متوسط از نویسندگی و مترجمی و نوازندگی باشم، پس

What’s the point of trying?

بعد دوباره بی‌خیال این فکرهای بلندپروازانه می‌شوم و از حس اطمینانم که در نهایت هیچ عنصر تاثیرگذاری در دنیا نخواهم شد، احساس آرامش می‌کنم.

خانه که بر‌می‌گردم، همه خوابند. به غیر از مامان که همچنان در حالت متر کردن است و من عصبانی می‌شوم و با لحن خشنی بهش می‌گویم که نباید راه برود، که اگر قرار بود با این وضع راه برود که گچ نمی‌کردند و باید به خودش استراحت بدهد. خیلی حرف‌هایم را جدی نمی‌گیرد. سرش را نزدیک صورتم می‌آورد و با صدای خیلی ضعیفی می‌پرسد: جاکش یعنی چی؟

Advertisements

From → Uncategorized

16 دیدگاه
  1. خیلی خوب می نویسی خیلی.

  2. مثل هميشه عالي بود.

    بهش گفتي يعني چي؟

  3. ناشناس permalink

    باز خوبه تو میتونی بنویسی :)

  4. از حس اطمینانم که در نهایت هیچ عنصر تاثیرگذاری در دنیا نخواهم شد، .ناراحت شدم خودم رو تو اون جمله دیدم.

  5. آی آی آی…. .

  6. خیلی خوب تمومش کردی

  7. از حس اطمینانم که در نهایت هیچ عنصر تاثیرگذاری در دنیا نخواهم شد، احساس آرامش می‌کنم.
    دوست داشتم.

  8. اگه هر داستانی یک تیکه داشته باشه که آدم رو بگیره، فضا سازی با گچ پا (که اگه بر اساس واقعیته امیدوارم پاشون زودتر خوب بشه) بی نظیر بود. یعنی شوکی که وارد می کنه همراستا با تنهایی مادر و عمری رو به پای بچه ها گذاشتنه و این به شدت فضا رو دراماتیزه می کنه. اما فضاها و تصویرهای گسسته تو کار می تونه مخاطب رو اذیت کنه. من به شدت با پاساژ باز کردن تو متن موافقم اما کار تو چند پاساژ جدا از هم داشت که فکر کنم تنها محور داستان خودت به عنوان راوی بودی یعنی از قانون نانوشته ی وبلاگ نویسی پیروی کردی که معمولاً مخاطب انتظار داره خاطره بخونه. مثلاً می تونستی پای گچ گرفته ی مادر و این که خونه نشسته رو با کاتی متفاوت وصل کنی به بیرون رفتنت از خونه.
    بحث پای شکسته شد گفتم این داستان گلشیری رو هم برات بذارم.

    موفق باشی دوست من.

    • مادوکس عزیزم، اول اینکه آره متاسفانه، مامان واقعا رباط پاش ضربه دیده و فعلا آسیب دیده است!! البته داره بهتر میشه.
      بعد هم مرسی به خاطر همه تعریف هایی که کردی و این جور نوشتن (پاساژ باز کردن وسط متن، به قول تو) رو برای بار اول بود که پابلیش می‌کردم و می‌خواستم ببینم نظرات مختلف چیه. راستش خودم خیلی لذت بردم از اینطوری نوشتن، گرچه راست میگی. خیلی شلخته و شلوغ پلوغ شده و اصن چند تاش خیلی هم ربطی به متن اصلی ندارن.
      در کل حرفت کاملا قبوله و شما چشم مایی عزیز :)
      مرسی بابات داستان گلشیری.

  9. میشه ب من هم بگی جاکش ینی چی؟؟؟؟ :) راستش من خیلی دوست دارم مامانم دوباره ازدواج کنه…اما نمی کنه تا حرص منو در بیاره….!

    • چرا دوست داری دوباره ازدواج کنه؟
      طلاق گرفتن یا فوت کرده پدرت؟

  10. راستش هردو مورد …بابام 3 ماه بود ک رسما از خونه رفته بود….و بعد 3 ماه هم از دنیا رفت…3ماه مامانم نذاشت بیبنمش…..خب اگه اون خودش دلش میخواست می اومد منو میدید البته…..
    خب مامانم اگه ازدواج کنه کمتر بمن گیر میده….یادش میره من گی ام….!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: