Skip to content

I took the fall. I took it all. Last night was just an illusion

3 فوریه 2013

صبح از خواب بیدار شدم، سردرد و بدن درد فوق العاده زیادی داشتم. گلویم هم درد می کرد و سرم سنگین شده بود. سرما خورده بودم یحتمل. به دیشب قبل خواب فکر کردم که تازه می خواستم از شدت گرما لخت بخوابم. ولی خب ظاهرا نصفه های شب هوا سرد شده و چقدر خوب شد که لخت نخوابیدم. چند روز پیش مامان را برده بودیم بیمارستان. با درد و آه و ناله آمده بود بالای سرم (هشت صبح بود فکر کنم.) و گفت پاشو بریم دکتر. پاشو درد دارم. وقتی خودش مثل آدم از آدم می خواهد که ببرندش دکتر، یعنی اتفاق بدی افتاده و واقعا درد دارد. اما در هر صورت گفتم شاید مثل آن دفعه باشد که درد معمولی بود و با مسکن از بین برود. اما خب نبود. سنگ کلیه بود. دنیا روش های خنده داری برای یادآوری خودش به دیگران دارد. مامان در این مدت فوق العاده انرژی داشت و امیدوار بود و نسبت به همه چی (به غیر از قیمت گوشت و مرغ و وضعیت سیاسی و بیکاری پسر روزنامه نگار و افسردگی دخترش) حس خوبی داشت. بعد یکهو کلیه اش درد گرفت و فهمیدیم که سنگ کلیه دارد. الان هر دو کلیه هایش سنگ دارند. دنیا بهش فهماند که حق ندارد امیدوار باشد. چون شوهرش مرده است و نقش او از این به بعد باید مادر غمخوار بچه ها و ناراحت باشد که هیچ وقت شوهر نمی کند. اما خب قضیه برای من فرق می کند. چون من هیچ وقت در این مدت به چیزی نه امیدوار شدم و نه ناامید و به طور کل، همان گهی بودم که هستم. چند تا آدولت کلد و استامینوفن می خورم و تا ظهر حالم بهتر می شود. دردها کمتر می شود. ظهر که می خواهم یک چرت کوچک بزنم تا به چشمهایم کمی رحم کنم، دل درد خیلی خیلی شدیدی به سراغم می آید. یعنی واقعا شدید. انقدر که به خودم می پیچم و نمی توانم دراز بکشم. عصر درد بیشتر می شود و شب به اوج می رسد. تا شش صبح از شدت درد نمی توانم بخوابم.

به جایش فوتبال می بینم. با درد و اعصاب خوردی. بله، این روش فرار کردن من است. فوتبال دیدن. حتی تعصب خیلی شدیدی هم روی تیم محبوبم دارم. شما می توانید من را مسخره کنید یا تعجب کنید ولی خب من هم می توانم بگویم به تخمم. فوتبال روشی خیلی خوبی برای یاد گرفتن همین به تخمم است. بی خیالی محض. اینکه نود دقیقه از وقت گرانبهایت را که با آن می توانی کتاب بخوانی، فیلم خوب ببینی، تمرین کنی می شینی دویدن بیست و دو نفر که هر کدامشان حداقل صد برابر تو پول در می آورند را می بینی. نهلیست ترین اکتیویتی ممکن. خوراک خودم است. اصلا باید خیلی زودتر از این ها سراغ فوتبال می آمدم. چون حوصله کتاب خوانی ندارم. این ور آیم کالینگ فرام ریموند کارور به طرز زجردهنده ای طولانی است و تمام نمی شود. بین دو نیمه بود که از شدت درد داشت گریه ام می گرفت. تا قبل از این فقط درد دندان قابلیت از پا درآوردن من را داشت که باید این دل درد جدید را هم به آن اضافه کنم. یاد صبح افتادم که خواستم با مامان بیرون بروم و دیدم که جفت کفش های عزیز و نازنینم را از جلوی خانه دزدیده اند. یک بوت که تازه خریده بودم به قیممت هشتاد و پنج تومان که الان اگر بتوانم زیر صد و سی تومن آن را پیدا کنم، واقعا از وضع اقتصاد مملکت ناراضی خواهم شد و یک آل استار اصل که شصت تومن خریده بودم و الان حتی امیدی به پیدا کردن اصلش را هم ندارم. خلاصه اینکه مامان تنهایی رفت خرید و من تنهایی ماندم خانه. بعد پسر همسایه بغلیمان که نه ساله است و مامانش هم خیلی مهربان و خوش برخورد است و صورت پخته و زیبا و موهای بلوندی دارد و هر وقت ما را می بیند حسابی می خندد و سلام احوال پرسی می کند، آمد در خانه مان را زد و دیدم که یک کاسه آجیل دستش است و هی می خندد. جلوی من گرفت و گفتم این برا مائه؟! گفت آره. گفتم یعنی ظرفش رو داده بودیم بهتون؟ چون مامان من و مامان ابوالفضل از این کارها می کنند که به بهانه این که همسایه شان، ظرفشان را پُر پَس بفرستد یک کسشرهایی برای هم می فرستند مثل کیک یزدی (در ازای آجیل) یا باسلق (در ازای تخم مرغ). بعد گفت نه، ظرف ماست، آجیل برای شماست. گفتم خب؟ گفت ببخشید میشه چند تا پیاز بهم بدید؟ راستش اول بهم برخورد که چرا آجیل را آورده با خودش. یعنی فکر می کرده که اگر آجیل را نمیاورد بهش پیاز نمی دادم؟ بعد یاد مامان بلوندش و مامان چاق خودم و بازی مخصوصشان افتادم و بی خیال شدم. من هم بازی را ادامه دادم و توی یک ظرف برایش چند پیاز گذاشتم و او هم تشکر کرد و پیاز را برد. تلویزیون روشن است و صدایش قطع. دنبال توپ می دوند. نامجو توی گوشم می خواند: مرده یک شبه چو نمره بیست، ثلث اول که هیچش ارزش نیست، مرده قرن را چنین بنگر، همچو تجدید ناب شهریور…… عشق همیشه در مراجعه است.

شش صبح می خوابم تا نه. نه که بیدار می شوم، اول هیچ دردی ندارم و خداوند منان را شکر می گویم. ولی بعد دوباره دل درد شروع می شود و از خداوند منان کیر می خورم. با کفش های جدیدی که مامان به قیمت چهل هزار تومان برایم خریده(رسما هیچ کفشی نداشتم که حتی باهاش برم کفش بخرم)، راهی دکتر می شوم. من هیچ وقت از این تنگها نبودم و نیستم ولی خب درد به قدری زیاد بود که توان صاف ایستادن را نداشتم و بیشتر از اینکه نگران ایستادنم باشم، نگران شاشیدنم بودم. چون خم هم نمی توانستم بشوم و فی المثال، اره به کونم رفته بود. آقای دکتر فرمودن که ویروس جدید هست و چند تا آمپول و قرص نوشت. آمپول ها را همانجا زدم و موقع آمپول زدن، دکتره گفت چرا زیرپوشت صورتیه؟! گفتم نمی دونم. ولی خب می دانستم و این ها همه شاهکارهای هنری ننه عزیزم است. سفید را با قرمز قاطی می کند و انتظار دارد که هیچ اتفاقی نیفتد. بهش هم که می گویی ما رو گه خور کردی، بذار خودمون پاک کنیم، طوری نگاه می کند که یعنی گه نخور و من خودم بلدم و اینا همش خاطره میشه و اینا. آقای مسئول تزریقات هر سه آمپول را به یک سمت کونم می زند و من رسما کون پاره می شوم. یک وری هم راه می روم بس که خرکی زد آقای تزریقاتی. الان اگر فکر کنند بهم تجاوز شده اصلا تعجب نمی کنم. تازه زیرپوش صورتیم هم زده بیرون.

خانه می آیم و می بینم که گوشیی که در حال پول جمع کردن برای خریدنش هستم، تقریبا از قیمت قبلی پانصد تومان گرانتر شده و من به خودم لعنت می فرستم که هفته پیش جوگیر شدم که شام همه را مهمان کردم و برای همه پیتزا گرفتم و خرجش یک هفتاد تومنی شد. به مامان می گویم پس وظیفه تو چیه؟ چرا گذاشتی جوگیر شم؟ گفت خریت خودت بود. ما هم گشنمون بود. شام هم نداشتیم. همه چی واضحه؟ سکوت کردم. واقعا همه چیز واضح بود. هفته پیش هم که تولد خودش بود، من صد و پنجاه گذاشتم و با بقیه بچه ها، برایش یک انگشتر یا گوشواره خریدیم که اصلا یادم نیست. ازش پرسیدم برای تولد من چقدر پول دادی؟ گفت فکر کنم پنجاه تومن. گفتم بیا، اینم وضع کادومونه. چه فازیه خب؟ ای بابا. من صد بیشتر واسه تولدت دادم. موقع خرید گوشی از حلقومت می کشم بیرون. گفت گه نخور. این لفظ گه نخور را جدیدا خیلی به کار می برد و من نمی دانم چرا هر بار این حرف را می زند، ترس برم می دارد.

آمپول ها را که می زنم، حالم بهتر می شود. دل دردم کمتر می شود. ولی بعد از چند دقیقه که تازه می رسم خانه، سردردم شروع می شود. ابوالفضل در می زند. ظرفمان را پس آورده. تویش با آلو و آلبالوی خشکه پر شده است. من هم توی ظرفشان چند تا کیک یزدی می گذارم و می برم دم در. می خندد و می گوید: کیک نمیخواد دیگه. مرسی. حرفی نمی زنم و فقط ظرف را جلویش می گیرم. دوباره می گوید: کیک داریم خونه مون، مرسی. می گویم: بردار برو بچه پررو، من ازت بزرگترم، حرف گوش بده. می خندد. ظرف را می گیرد و می رود خانه شان. بر می گردم داخل و میفتم روی آلوها و آلبالوها.

Advertisements

From → Uncategorized

7 دیدگاه
  1. تعویض کار باحالیه یه جور معامله ست.
    هر بار واسم آمپول مینویسن من نمیزنم.چو حس میکنم نامردیه .به بازوم بزنن مشکلی نیست ولی نمیزنن.

    • اتفاقا من برای تست پنی سیلین به بازوم زد، به گا رفتم. گفتم کاش میشد همه رو تو همون کون بزنن تموم شه دیگه.

  2. با اون دل درد نشستی آلو و آلبالو خوردی؟

  3. به قول معروف خود کردم که لعنت بر خودم باد!

  4. موهبتی هست که آدم برا مامانش کادو بخره. بیشتر به خاطر وفاداری و احساس مسئولیت.

  5. اتفاقن وظیفه مامان هاست که همیشه هرچی پول خرج میکنیم از دماغمون در بیارن

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: