Skip to content

And if you make enough mess when the working day is done, You’re guaranteed a place in the sun

9 ژانویه 2013

ساعت ده امتحان داشتیم. هفت بیدار شدیم که درس بخوانیم مثلا. حالا نه اینکه بخواهیم تنگ بازی در بیاوریم و کون خر بگذاریم و اینها. البته آنها می خواستند، ولی من نه. حتی دیشب گفتند که ساعت رو برای شش تنظیم کنیم و من گفتم نه و تو خوابگاه، حرف، حرف من است. البته حق هم دارند. کلی از دیشب و روز قبلش هم درس خوانده بودند. من؟ چه فکری واقعا درباره من می کنید؟ من می خواهم قبول شوم. همین. بله، آنها حق دارند چون معدل الف های دانشگاه هستند و باید همانجا بمانند. خوبی خوب نبودن همین است؛ مجبور نیستید خودتان را به دیگران برسانید. آنها بابای خودشان را با درس و سوال و آنالیزهای مختلف از فلان نمایشنامه و داستان در می آورند و من پشت لپ تاپ، یا فیسبوک هستم یا داستان می خوانم یا وبلاگ می خوانم. آنها ولی انقدر خوشبخت نیستند. چون درس دارند. راستش بقیه بچه ها فکر می کنند که من خیلی خوش شانس هستم و باید خوشحال باشم که با دو تا از بهترین هم رشته ای هایم، هم اتاق شده ام. ولی خب عملا چنین اتفاقی من را از همان درس خواندن معمولی هم می اندازد. چون من هم سطح آنها نیستم و هیچ وقت هم سطح آنها نمی شوم و اصلا خودم هم نمی خواهم که هم سطح آنها بشوم. به همین خاطر، همین که سراغ کتاب و جزوه می روم، شروع می کنند به مسخره کردن و انقدر ادامه می دهند که من برای آرامش خودم هم که شده باید جزوه و کتاب را کنار بگذارم. چون حوصله بحث کردن و متقاعد کردن آنها را ندارم و عملا چیزی هم برای بحث نیست. چون شما وقتی بحث می کنید که موضوعی برایتان اهمیت داشته باشد. من؟ بیخیال.

داشتیم درس می خواندیم. ساعت نزدیک هشت بود. صدای اسملز لایک تین اسپریت نیروانا از گوشی مصطفا آمد. برداشت. هی چند بار گفت: نه بابا، نه بابا. جدی؟ برای چی آخه؟ یعنی چی؟ بعد هم گفت باشه و قطع کرد. دوستش خودکشی کرده بود. سرباز بوده، سر پست یک تیر گذاشته زیر گلویش و تمام. زنگ زدند که امروز مراسم است و اگر توانستی بیا. خود مصطفا هم آنچنان ناراحت نبود. بیشتر گیج شده بود. من عاشق این شکل گیجی هستم. رفت دستشویی. از بهرنگ که ده ماهی خدمت رفته بود، پرسیدم: مگه به سربازا فشنگ واقعی میدن؟ گفت: تو هر تفنگی کلا ده تا فشنگ هست که سه تای اولشون مشقی و بقیه شون واقعین. سری تکان دادم. مصطفا یه ده دقیقه بعد برگشت و حالش بدتر شده بود. مطمئن نیستم ولی احتمالا تو دستشویی، گریه کرده بود. امتحان را دادیم و سوار اتوبوس شدیم که برگردیم. بهرنگ مانده بود که برود سالگرد پدربزرگش. من و مصطفا بودیم فقط.

تو اتوبوس، رفتیم ته ته برای نشستن. همان صندلی ها که روی چرخ قرار دارند و از هر مانع و چاله ای که اتوبوس رد می شود، شما حس می کنید یک چیزی توی کونتان رفته. خودمان هم نمی دانیم که چرا اغلبا می رویم آن ته. آدم است دیگر. (به قول نسترن، سلام فیلان و کوفت) من و مصطفا رفتیم آن ته. تلویزیون اتوبوس، فیلم دلقک جمهوری اسلامی را داشت نشان می داد(قلاده های طلا). همان صحنه ای که بالای مسجد هستند بسیجی ها و خیلی دارند خویشتن داری می کنند و جنبش سبزی های وحشی بی همه کس هم مثل مور و ملخ در حال حمله هستند و آقای بازیگر دلقک بدون شرح، می گوید اینجا تا آب قطع نشود نینوا نیست و همین کسشعرها. پیرمردی که چند صندلی جلوتر از ما نشسته بود، آه عمیقی کشید و با دست زد روی پاش و گفت: صد سال سیاه برنگردی ای سال. (قیصر امین پور – همین جا توی پرانتز بگم که این سال لعنتی قصد نداره از سر ما دست برداره و هر جا می ریم باید به نوعی یاد آن همه درد و خون بیفتیم. پرانتز تمام.) چند دقیقه بعد از سوار شدن ما، یک جمع دانشجویی هفتاد و دو یا هفتاد و سه ای آمدند دقیقا صندلی های جلو و کنار ما که پنج تایشان پسر و یکیشان دختر بود. خودتان احتمالا می دانید چه شده دیگه. نمی دانید؟ یعنی عملا باید نشان بدهم که یک دانه داف اسمی چه بلایی می تواند سر پنج تا پسر عذب بیاورد؟ خلاصه اینکه اینها تا خود ترمینال جنوب، ما و بقیه اتوبوس را گاییدند بس که زر زدند و روی سینه و زانوی دختره به هر بهانه ای افتادند. اما موضوع این نیست. من خوابم برده بود که یکی از همین جغی ها به من یک حرف بدی زد. باور کنید خودم هم نفهمیدم. مصطفا بعدا گفت که پسره یک چیزهایی مثل سگ و خرناس و اینها بهت گفته بود. خلاصه که من یهو بیدار شدم و دیدم که مصطفا دارد سر یکی از اینها داد می زند و با یکیشان هم دعوا می کند. بله، وسط اتوبوس. یکهو به خودم آمدم و هی میانجیگری (اول خواستم بنویسم میانداری. کسخل میانداری یعنی چی؟ درست نیست حالا؟!) کردم و به مصطفا گفتم که آخه چی شده؟ چی شده؟ وسط دعوا گفت که بهت گفتن سگ. من گفتم آقا بیخیال. اصن اشکال نداره که. باشه، من سگ. هی خواستم تنش و حرارت دعوا را پایین بیاورم. البته اگر وقت دیگری بود، تا می خورد مثل سگ می زدیمشان، چون اصولا هیچ (با پوزش از هفتاد و دویی های جمع) هفتاد و دویی نمی تواند و اصلا نباید بخواهد که کیر من و مصطفا را بخورد. اصلا کیر ما هم نیست یعنی شاید بگذاریم با ارفاق کیرمان باشد ولی پرروبازی نتیجه اش کتک است. جغی های کس لیس. ولی خب حال مصطفا از قبل خوب نبود و نباید سر اینها خالی می کرد. جایمان را با دو نفر دیگر عوض کردیم و من تا ترمینال خوابیدم و آنها هم تا ترمینال باز زر زدند و مصطفا هم احتمالا تا ترمینال گریه کرد.

رسیدم خانه. هیچکس نبود. خیلی حس غمگینی است. باور کنید. اینکه از مسافرت (حالا هر چقدر کوتاه، هر چقدر تکراری و روزمره طور) بیاید خانه و ببینید که همه چراغ ها خاموش است. یک چیزی شبیه به نهار خوردم و نشستم پای لپ تاپ. یک ساعت بعد، مامان رسید. گفت نسترن یک ماه دیگه میادا. من هم خیلی ملو و ریلکس گفتم: وا، شما از کجا می دونید؟! گفت: یعنی تو بدونی، بعد من ندونم؟! چند ثانیه اول هنگ بودم و بعد تازه برام افتاد که قضیه چیه و گفتم نکنه اینها وبلاگ و توییتر رو پیدا کردن و اینا؟! بعد در همون لحظه به خودم گفتم زر نزن، کس نگو. گفتم: کیو میگی مامان؟ گفت: نسترن دیگه، دخترداییت. گفتم آها. یهو قیافش رو مثل وقتی کرد که بهش گفتم همه پاستیلا تموم شده و هیچی نیست که شما بخوری (در حالی که نصف پاستیلا توی کشوی دراورم بود. منظور اینه که قیافش هرکول پوآرو طوری بود.) و گفت: مگه نسترن دیگه ای هم میشناسی تو؟ گفتم: نه، من با این محاسن و ته ریش سکسی و روحیه تعاونم فقط همون دختردایی عنم رو میشناسم. معلومه که میشناسم خب. گفت آها، خب اون کجا بوده؟ کجا میره؟ گفتم: هیچی بابا، بیخیال. مهم نیست. دوستمه دیگه.

داشتم گیتار تمرین می کردم. بعد این سیم آمپلی فایر هی زیر پام بود. نمیذاشت مثل آدم بزنم، ضرب بگیرم. خواستم نباشه. کلا کشیدمش. از خود دستگاه هم کشیدمش. بعد مثل کسخلا دوباره شروع کردم آکورد زدن. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چه اتفاقی افتاده. سیم رو دوباره وصل کردم و گیتار رو گذاشتم کنار.

Advertisements

From → Uncategorized

10 دیدگاه
  1. ضعيفه اى از اندرونی permalink

    من 2 هفته پیش سوار اتوبوس تهران شمال بودم یه فیلم خیلی درپیت گذاشته بودن. واسه شوفر و راننده منبر رفتم که شما باید فیلم های خوب بذارین تو اتوبوس که سطح فرهنگ مردم رو ببرین بالا! بعد خیلی شیک این فیلمه که تموم شد قلاده های طلا گذاشت. :|

  2. قبول شدی؟

    • چیو؟ امتحان؟

      • آره امتحانو.
        دور و زمون ما تو اتوبوس ها تلویزیون نبود، خیلی هنر میکردن پنجره هاشون باز می شد. فقط یه بار تو عمرم تو اتوبوس فیلم دیدم که یه فیلم چرندی بود به اسم واتاری.

      • آره بابا. من خیلی نابغه ام، هیچیم نخونم کم کم پونزده شونزده میشم. – الکی

  3. ريحانه permalink

    دو هفته پيش يه سرباز از رو برج مياد پايين صد قدم جلوتر ميرسه به خونه هاى آپارتمانى مسكونى كاركنان ارتش يه جايى تو همين مملكت. ميره طبقه ى سوم در ميزنه. طرف درو باز ميكنه يه گلوله ميخوابونه شكمش. بعد انگار كه فهميده اشتباه گرفته پشيمون ميشه و يكى ميخوابونه شيكم خودش. گفتى سربازه ياد اين افتادم.
    آره.بعضى وقتا اينطورى ميشه… مغزت يارى نميكنه. گشاديش مياد انگار..

  4. …همه ی فیشارو باید بکشیم بیرون

  5. کنار کارما permalink

    چه دانشجویی شماها با ما فرق داره.
    چه تازه است.

  6. خوبی رفیق ؟‌ خیلی وقته من نبودم. خبری هم از تو نبوده … ردیفی ؟ اوضاع خوبه ؟ نوشتت خوب بود. کشش داشت.

    • قربونت عزیزم. آره نبودی، دلم واسه خودت و پست هات تنگ شده بود!! :)))
      تو چطوری؟ اوضاع رو به راهه؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: