Skip to content

How does it feel? How does it feel, To be on your own, With no direction home, Like a complete unknown, Like a rolling stone

3 ژانویه 2013

درد ِ به تاخیر انداخته شده بین تمام دردها از همه بدتر و نفرت انگیزتر است.
شانزدهم هپ ورث، 1924: جروم دیوید سلینجر

به شدت باران می آمد. همان چند روزی بود که تهران مثل چی باران می آمد. خیلی شدید بود. صبح با دوستم رفتیم یک تئاتر دانشجویی خیلی مزخرف. واقعا مزخرف. تنها دلیل رفتنم این بود که تعریف الکی ازش کرده بودند و دوست پسر دوستم هم در آن ساز می زد. موزیکش گرچه بدک نبود ولی خود نمایش به شدت حالم رو بد کرد. نمی دونم. شاید خوب بوده. شاید همین که حالم بد شده، یعنی تونسته تاثیر خودش رو بذاره. تئاتر که تموم شد، یک خداحافظی خشک و خالی کردم و به سرعت برق اومدم بیرون. باران شدیدتر شده بود.  من از باران خوشم نمی آید. یک بار آقای دکتر سعی کرد تنفر من از باران را تشریح کند و هزار استدلال مختلف آورد و از بچگی ناقص و فلجم هم چندین مثال زد که تنفر من از باران به خاطر افسردگی است. ولی من گفتم از بارن خوشم نمی آید فقط به این دلیل که زیرش خیس میشم و از خیس شدن متنفر هستم. آقای دکتر یک چیزهایی نوشت و هی سرش را تکان داد. باران می آمد و من سرم را پایین انداخته بودم که باران به سرم و عینکم نخورد و با همین سر پایین از وسط خیابان رد شدم و یک تاکسی سمند نزدیک بود باهام تصادف کند و من حتی باد رد شدنش را هم از کنارم فهمیدم. راننده اش یک نیش ترمز کرد و دادی زد و ادامه مسیرش رو رفت. فکر کنم فحش داد. یعنی قاعده اش اینه که باید فحش داده باشه دیگه. چون بالاخره ما ایرانی هستیم و هوا هم بارانی بوده و ترافیک هم شدید و بنزین هم که گران است و زنم هم که خوب نمی دهد و هزار و یک مشکل دیگر. کاملا هم بهش حق میدم. اصلا اگر خودم یک روز راننده تاکسی شدم و یک کره خری مثل گاو از وسط خیابون رد شد، بهش فحش میدم. باران همچنان می بارید و من رفته بودم زیر سایه بان بانک نمی دونم چی ایستاده بودم. مواقعی در زندگی هست که آدم واقعا نمی داند چه گهی بخورد. یعنی یک جا می ایستی، آدم ها می آیند می روند. یکی می زند توی سرت، یکی به حالت می خندد، یکی تو را با دست به دوستش نشان می دهد، یک نفر چند سکه جلوی پایت می اندازد و یک نفر هم شاید برایت گریه بکند. بعد می بینی صبح شده، غروب شده، شب شده، صبح شده، غروب شده، شب شده. این روند هی ادامه پیدا می کند. تو هنوز آنجا ایستاده ای و منتظری یک نفر پیدا بشود که بزند توی گوشت، بند کفشت را باز کند، موی پشت گردنت را بکشد، خلاصه یک کاری کند که تو تکانی به خودت بدهی.

یک نیم ساعت یا شاید هم سه ربعی زیر سایه بان ایستاده بودم. حالا مگر زمانش فرقی هم می کند؟ انقدر بود که دیدم باران قطع شده و من هنوز اینجا ایستاده ام و بعضی ها با تعجب نگاهم می کنند. آمدم بیرون و رفتم به سمت فاطمی. چند قدم بیشتر برنداشته بودم که دوباره باران زد. خنده ام گرفت. واقعا خنده ام گرفته بود. به یک جایی می رسی که می بینی آب و هوا هم باهات شوخی می کند. همینطور پیاده رفتم. باید تا الان دیگه این را فهمیده باشید که من هر وقت بیرون هستم و تنها هستم، هدفون توی گوشم است. آهنگ گوش می دهم. حتی وقتی هم که آهنگ گوش نمی دهم، هدفون توی گوشم است. همین امروز. پلیرم اصلن شارژ نداشت. یعنی کلا اندازه دو تا آهنگ مثلا. با این حال برش داشتم و دو تا آهنگ که تموم شد، همینطوری هدفونا روی گوشم مونده بودند. فاطمی را بالا آمدم و سیگار کشیدم. زیر باران. سر یکی از همین نبش ها نشسته بود. یادم نیست کدام. یعنی از لحاظ جغرافیایی یادم است ولی اسم خیابان را نمی دانم. سه تار می زد. بلندگویی هم وصل کرده بود و صدای سه تارش آن نبش را گرفته بود. از کنارش رد شدم. مثل همه چیزهای دیگری که وسط مسیر از کنارش رد می شوم. بچه های دستمال فروش. خانم های آدرس پُرس (نداریم؟ خودم ساختم.)، آقایون کیف پول تو خونه جا مونده. از بغل همه اینها رد می شوم. فقط یادم هست که آن چند ثانیه آخر قبل از محو شدن کلی صدای سه تارش، هدفونم را از گوشم در آوردم و چند ثانیه ایستادم. همان وسط پیاده رو. همان جایی که داشتم راه می رفتم. خودم هم نمی دانم چرا. نمی خواهم بگویم کاملا غیرارادی بود. نبود. ولی یادم نمی آید که خودم چنین چیزی خواسته باشم. کل این اتفاق شاید ده ثانیه هم نشد. به مسیرم ادامه دادم. وارد کافه شدم. بهم گفتند که شبیه لشکر شکست خورده هستم. خندیدم. پول خیلی همراهم نداشتم. یک چایی ساده گرفتم و خوردم. همانجا نشستم. شاید نزدیک چهل دقیقه. بعد به مامان زنگ زدم و گفتم که نرفتم ترمینال. یعنی اول چند بار خودش زنگ زد و من برنداشتم و بعد گفتم اون بدبخت چه گناهی کرده؟ چرا باید الکی نگران من باشه؟ و چون می دونم که مادر به شدت استرسیی دارم، خودم زنگ زدم و گفتم که ترمینال نرفتم.

گفت: ببین. من نگرانتم. یعنی چی نرفتی آخه؟ برای چی؟
توی دلم گفتم بیا، ریدم. می خواستم نگران نشه، صاف برداشت گفت نگرانم. البته این نگرانی ها هم فرق می کندها. آن موقع نگرانیش در این سطح بود که ای وای قطار مترو خورده به تونل و بچه ام ترکیده و به ترمینال نرسیده و اگه هم رسیده، ای وای اتوبوسش تو این هوای بارونی و جاده خیس چپ کرده و الان حتما سه تیکه شده و افتاده گوشه جاده. ولی خب الان فقط فکر می کنه که حالم بده و دارم خودمو چس می کنم و یه چیزی تو این مایه ها. دومیه بهتره مسلما. گفتم نگران نباش. قطع کردم. حساب کردم، زدم بیرون.

برای رسیدن به مترو، باید همان مسیر رفت را دوباره بر می گشتم. کیف سنگینم هم روی دوشم بود. هدفون هم توی گوشم بود. این بار که صدایش را شنیدم، چند قدم برگشتم. هدفون هایم را در آوردم و پلیرم را خاموش کردم. تکیه دادم به دیوار سر نبش که به طرز مشکوکی سفید بود. خیلی سفید بود. آن موقع خاص حواسم به این چیزها نبود. ولی خب الان یادم می آید که به شدت سفید بود. نیم ساعتی نشستم. او هم سه تار زد. من فقط گوش دادم. حتی خود یارو را هم ندیدم. حرفی هم اصلا با هم نزدیم. حتی خودش من را با تعجب نگاه می کرد. سیگار پشت سیگار می کشیدم. قلبم دوباره درد گرفت. ولی مهم نبود. واقعا مهم نبود. درد به تاخیر انداخته همین است، ایمان بیاورید. برایم مهم نبود که وسط میدان ولیعصر بیفتم روی زمین و اتوبوس بی.آر.تی در این هوای بارونی و جاده خیس، سه تکه ام کند. اصلا مهم نبود. کیفم را از دوشم در آوردم و نشستم روی زمین. از کیفم یک پیراشکی گندیده درآوردم و به طرز وحشیانه ای شروع کردم به خوردنش. آدم های زیادی از جلویم رد شدند. خانم و پسربچه چهار، پنج ساله ای که پسره خیلی ترسناک نگاه می کرد. مطمئن بودم که من برای مادره تبدیل شده ام به یک مثال ساده و دم دستی یک جوان بیکار و علاف که به خاطر درس نخواندن و نخوردن نهار پر از کلم بروکلی اش، به اینجا رسیده تا بتواند هی خوبی های تحصیل و کلم بروکلی را توی چشم بچه اش بکند.  پا شدم، تکانی به خودم دادم، رفتم پیش سه تار زن و دست توی جیب راستم کردم دو تا پانصدی در آوردم و گذاشتم جلوی بساطش. با ترس و لرز خاصی گفت: مرسی. راهم را کشیدم به سمت ترمینال.

سوار اتوبوس که شدم، همچنان باران می آمد. رفتم ته ته اتوبوس که جای بیشتری داشته باشم. صندلی های عقب جای بیشتری دارند. کاپشنم را در آوردم و انداختم روی کیفم که جلوی پایم بود. همین که نشستم، سعی کردم بخوابم و بعد از چند دقیقه هم خوابم برد. فقط در آخرین لحظاتی که چشمانم باز بودند، کاپشن و کیف سنگینم را نگاه کردم که رگه های رنگ سفید رویشان نشسته بود.

Advertisements

From → Uncategorized

One Comment
  1. قسمت مادره و بچش و کلمش و چیزش و فروکردن توش و…..
    خلاصه اون قسمت جالب بود.نوشته ی خوبی بود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: