Skip to content

So rise and be your master, you don’t need to be a slave of memory ensnared in a web, in a cage

24 دسامبر 2012

سه ضربه آرام و پشت سر هم به در. برای بیدار کردن من همین کافی است. وقت هایی که تهران باشم، مامان این کار را انجام می دهد. خوابگاه هم که خودم آلارم سرخود هستم. بیدار می شوم ولی سرم به شدت گیج می رود و چشم چپم هم درد می کند. ساعت نزدیک هشت است. به مامان می گویم: درو ببند. منو نه و نیم بیدار کن. تعجب می کند. می پرسد: جدی؟ نه و نیم؟ می خوای بخوابی یعنی؟ گفتم: آره. در را بست. ساعت هشت بود. تازه ساعت پنج و نیم صبح خوابم گرفته بود. یک ساعت بیشتر خواب اشکالی ندارد. البته این یک ساعت هم خواب نیست ها. صرفا دراز کشیدم و چشمانم را بستم. همان هم خوب بود. نه و بیست و سه دقیقه که می شود، خودم بلند می شوم و می روم بیرون.

– فوری صبحونتو بخور، زود راه بیفتیم.
تازه یادم میفتد که دیشب مامان گفت باید برویم خرید. از اینکه زودتر آمدم بیرون پشیمان می شوم و بر خودم لعنت می فرستم. چیزی تحت عنوان صبحانه می خورم و به زور و با اکراه لباس های بیرونم را می پوشم. اول می رویم گوشت و مرغ فروشی.

آنجا چند دقیقه ای باید صبر کنیم تا نوبتمان شود. به طور دقیق بیست و پنج دقیقه. از این فروشگاه های گوشت فروشی بزرگ است که به غیر از گوشت، چیزهای دیگه ای هم دارد. مثل انواع و اقسام سس و خوراک های حاضری. نوتلا هم داشت. یک نکته جالب کاملا بی ربط به پست، این بود که یک عدد نوتلا چهارده هزار و پانصد تومان ناقابل است، بعد مرغ کیلویی چهار هزار و هشتصد و پنجاه. یعنی سه کیلو مرغ بخری، از یک دانه نوتلا هم به صرفه تره و بیشتر برات می ماند و هم شکم های بیشتری را سیر می کند. خب با این اوصاف، حق داشته اند که شکلات صبحانه را در لیست مواد لوکس بگذارند. عباس آقا اسم فروشنده است. عباس و حسن پسر آقای مالکی هستند. آقای مالکی صاحب گوشت فروشی است و بعضی وقت ها هم خودش می آید سری به مغازه می زند و چند کیلو گوشت چرخ می کند. یکی از خانم های پیر توی صف می گوید: عباس آقا، گوشت من رو نرم بدیا توروخدا. این نوه هه دیگه صداش دراومد بس که گوشتا سفتن. من و عباس آقا می خندیم. من توی مغازه هی وول می خورم، اینور آونور می روم. مامان به حال خودش است. یک لحظه برگشتم و دیدم که با یکی دیگر از خانم های نسبتا جوان در حال حرف زدن و خندیدن است. واقعا برایم مسئله است که چطوری انقدر سریع با همه و هر جا که بخواهد، رابطه برقرار می کند. یک مرض جدیدی بهم افتاده که همه اش به خاطر رشته ام است. فارسی که حرف می زنم، ناخودآگاه در ذهنم معادل انگلیسی آنها را می سازم یا خیلی از حرف هایی که به فارسی می زنم، ترجمه تحت اللفظی یک عبارت و اصطلاح انگلیسی است. حرفشان که تمام شد، رفتم سمتش و گفتم: جدا چطوری این کاررو می کنی؟ سیریسلی، ها دو یو دو دت؟ می پرسد: چیو؟ چند ثانیه ای بهش خیره می شوم و می گویم: هیچی. پاشو، نوبتت شد. یکی از خانم های پیر که خریدش تمام شده بود، از عباس آقا پرسید: عباس آقا، شاگردی کسی نداری این بارها رو به من کمک کنه ببریم خونه؟ عباس آقا باشرمندگی سر تکان داد و گفت نه. ما خریدمان تمام شد و حساب کردیم و آمدیم بیرون. آن سمت خیابان یک پسربچه و آقایی که احتمالا باباش بود، ایستاده بودند. پسره توله سگ با تفنگش افتاده بود دنبال یک گربه بدبخت و هی گربه رو می زد. جلوتر که رفتیم، همان خانم پیره را دیدیم که از عباس آقا شاگرد می خواست. مامان رفت یکی از کیسه ها رو از دستش گرفت و گفت:حاچ خانم بذار کمکت کنیم. تا هر جا مسیرمون یکی بود، میاریم. آن یکی کیسه را هم من گرفتم. در طول مسیر خانمه هی از ما تشکر کرد و گفت که خودش وقتی جوان بوده، هی به خانم های پیر در بردن بارهاشان کمک می کرده و حالا خدا جواب آن کارهای خیرش را داده که ما داریم بهش کمک می کنیم. آخر مسیر هم بهمان گفت که از امام زمان می خواهد که همیشه پشت و پناهمان باشد و به من گفت که ایشالا خدا یک دختر «خوشگل و خوش هیکل» بهت بدهد و من هم نیشم باز شد و مامان طوری نگاهم کرد که یعنی ببند. من هم بستم. بعد یه دفعه ای راست کرد که بیا بریم برات بوت بخریم و هر چی من گفتم مامان بیخیال و نمی خواد و هوا هنوز اونقدر سرد نیست و بکش بیرون، بیخیال نشد و نکشید بیرون. رفتیم بوت خریدیم که انقدر گران بود که عذاب وجدان دارم آن را بپوشم. گرچه خود مامان گفت که آنقدرها هم گران نیست و ولیعصر از این گران تر هم دیده است. بعد مامان گفت که تو همین ور خیابون وایستا، تا من برم از اون طرف از تعاونی خرید کنم. گفتم خریدهات چیان؟ گفت هیچی. چند تا خرید جزئی فقط. پنج دقیقه دیگه میام. من اینور خیابان با دو تا کیسه گوشت و مرغ که شده بود صد و هفتاد و هشت هزار تومن و یک کیسه کفش بوت که شده بود هشتاد و پنج هزار تومن، ایستادم. پنج دقیقه مامان تمام شد و نیامد. گفتم ور د هل آر یو؟ بعد خواستم بهش زنگ بزنم که دیدم اصلا شارژ ندارم. گفتم وات د فاک؟ من همین امروز صبح شارژش کردم که. خلاصه مامان سی و چهار دقیقه بعد، سلانه سلانه و با چهار تا کیسه پر آمد به سمت من و گفت دربست بگیر. گفتم این بود خرید جزئیت؟ گفت زر نزن، دربست بگیر. من هم دیگر زر نزدم و دربست گرفتم.

در اتاقم که مستقر شدم، اولین کاری که کردم، خواندن این پست یک سرخپوست خوب بود. فکر می کنم بغض کردم. یا گلویم سنگین شد. یا به طور جنرال، حالم بد شد. بعد رفتم توییتر و دیدم که نسترن هم نوشته که حالش بد شده با خواندن این پست. بعد مثل مازوخیست های روانی، رفتم دوباره پست را خواندم و این بار مطمئن بودم که بغض کرده ام. یعنی در این مواقع صرف نوشتن بغض کردن، حال آدم را درست توصیف نمی کند. بعضی چیزها را نمی شود برای کسی نوشت یا توضیح داد. همین که خودت هم یادشان بیفتی و بدانی، اضافی است، چه برسد به دیگران. مگر درد را می شود با کسی تقسیم کرد؟
بعد برادرم آمد خانه مان واسه نهار. همسرش تهران نیست و نهار را خواست با ما بخورد. راستش اصلا نفهمیدم که چرا چنین خریتی کردم و همان پست یک سرخپوست خوب را گذاشتم که او بخواند. همین که چند خط از پست را خواند، شروع کرد به گریه کردن. من تا به حال به غیر از سالگرد بابا، آن هم همان سال اول و چند بار دیگری که برای بابا گریه کرده بود، اشک هایش را ندیده بودم. گیج شدم. نمی دانستم باید چکار کنم. به خودم فحش فرستادم. حتی نمی توانستم بپرسم چرا گریه می کنی؟ چون دلیلش را می دانستم. یاد زندان رفتن خودش افتاده بود.

***

ساعت از دو و نیم گذشته بود. مامان و مریم خواب بودند. من داشتم خبرها را می خواندم. حتی دقیقا یادم هست که چه خبری بود. زن داداشم به گوشیم زنگ زد. نمی دانم چرا ولی همین که شماره خانه برادرم را دیدم، یکهو ترسیدم. گوشی را برداشتم. صدای نفس نفس زدن زن داداشم می آمد و اینکه هی اسم من را تکرار می کرد. بعد از چند بار که هی پرسیدم چی شده؟ بگو چی شده؟ گفت بردنش. ریختن اینجا و بردنش. برادرم را می گفت. دستم می لرزید و صدایم در نمی آمد. گفت فقط مامان رو خبر کن، همین. قطع کرد. چند دقیقه ای همان جا نشستم و گیج می زدم. رفتم تو اتاق مامان و مریم و آرام مامان را بیدار کردم. کشاندمش بیرون و بعد از کلی مقدمه چینی تخمی و الکی بهش گفتم. محکم زد توی سرش. به خانه برادرم زنگ زد. مریم از سر و صدا بیدار شد و ما هی بهش گفتیم هیچی نیست، هیچی نیست، برو بخواب ولی خب باور نکرد و فقط گریه می کرد و می گفت: فقط بهم بگید چی شده. همین. تورو خدا بگید چی شده. مامان، تورو روح بابا بگو چی شده. ما هم بهش گفتیم و او، گریه اش شدیدتر شد. کاری از دست هیچ کسی بر نمی آمد. مامان به هر رفیق و نارفیقی که می توانست زنگ زد تا بتواند خبری از رامین (برادرم) گیر بیاورد. چیز خاصی دستمان را نگرفت. همه می گفتند که آره، بردنش اوین و هیچ. هفته اول هیچ خبری ازش نداشتیم. قبلا هم گفته بودم: این یک هفته، از هفته اول مرگ بابا هم بدتر بود. بی خبری از همه چیز بدتر است. هیچ اندوهی به پای بی خبری نمی رسد. فقط از اینور و آنور می خواندیم که فلانی و چند نفر دیگر را گرفته اند. همین. راستش تا همین الانش هم به نظرم رامین خیلی خوش شانس بوده. چون یک بار هم ریخته بودند دفتر روزنامه و او، عدل همان روز نرفته بود.کار هر روزمان شده بود رفتن جلوی اوین و صحبت کردن با سربازها و چشم انتظار بودن تو اون سرمای کشنده. اوین واقعا سرد است. آن موقع سال هم، در سردترین حالت خودش بود. هر بار که جلوی اوین می رفتیم، من بغضم می گرفت. یاد این میفتم که این آدمها تو این سرما چه می کنند واقعا؟! می توانند خودشان را گرم کنند یا نه؟ من که رسما دانشگاه را بی خیال شده بودم و فقط مریم، کلاس هایش را می رفت. روز نهم یا دهم بود که از اوین برگشته بودیم و از خستگی داشتیم می مردیم. آن روزها همیشه، پیامگیر تلفن مان پر بود. همه می خواستند ببینند خبری شده یا نه. صرفا برای اینکه بدانند و یک وقت از چیزی عقب نیفتند. این را بعدا فهمیدم. وقتی که یکی از مثلا اعضای فامیل، بعد از آزادی رامین جلوی روش ایستاد و گفت: حقت بود که رفتی زندان. و رامین هم لبخند زد و من داشتم منفجر می شدم. بله، همین آدمها اگر پاش بیفته بچه خودشون رو هم لو می دهند. دکمه پلی روی تلفن را زدم که پیام ها پخش شوند. پیام سوم بود که صدایش را شنیدیم. خودش بود. زنگ زده بود و ما نبودیم. هی چند بار پشت سر هم با خنده گفت: نیستین؟ نیستین؟ کجایین بابا؟ این پیام را بیش از پانزده دفعه گوش دادیم و گریه کردیم. من همین الان هم دارم گریه می کنم. از این که نبودیم که جوابش را بدهیم، حسرت خوردیم. عصر همان روز که زن داداشم رفت خانه خودشان، فهمیدیم که آنجا هم پیام مشابهی گذاشته بود. فردای همان روز پیغام بود که اولین خبر و اتهام رسمی را در یکی از خبرگزاری ها خواندیم. رابطه با منافقین. این را که خواندیم، مامان فقط اشک می ریخت و چند نفری که از فامیل خانه مان بودند، سعی کردند که آرامش کنند. نتوانستند. فکر می کنم استفاده از این عبارت اینجا کاملا درست باشد: بعد از خواندن این خبر کمرم شکست. برادرم را می دیدم که از پله های چوبه دار بالا می رود و ما برایش گریه می کنیم. چنین اتهامی مگر مجازاتی غیر از اعدام هم دارد؟ فردایش زنگ زد. کلی حرف زدیم. کلی که یعنی کلا چهار دقیقه. گفت این اتهام ها شر و ور است و خبرگزاری ها الکی می زنند. برای همان چهار دقیقه، به شدت خوشحال شدیم. انگار که بهشت را بهمان داده اند، انگار که خبر زنده بودن بابا را آورده اند. هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی برسد که چند دقیقه حرف زدن با برادرم، من را انقدر خوشحال کند. تلفن که قطع شد، هی به خودم می گفتم یعنی اتفاقی بهتر از این هم در دنیا هست؟ باور کنید نبود. در آن لحظه و آن روزها حداقل. چند هفته بعد رفتیم ملاقاتش. نیازی به این نیست که بگم لاغر شده بود. خاصیت زندان است. همان روزی که برای ملاقات رفته بودیم، رضا خندان و بچه های نازنینش هم آنجا بودند. بهشان اجازه ملاقات نداده بودند. خندان ناراحت بود ولی بچه ها نه. همین موضوع من را ناراحت می کرد. نبود مادر برایشان عادی شده بود و این یعنی فاجعه. بغضم گرفته بود. رفتیم بالا و از پشت شیشه، باهاش حرف زدیم. با برادرم. هیچ کسی گریه نکرد. همه جلویش می خندیدند. شاد بودند. قرار هم نبود که کسی ناراحتیش را نشان دهد. بغضم بیشتر شده بود. چند دقیقه ای حرف زدیم و خندیدیم و تمام. حرفها اصلا یادم نیست. چیزهای مهمی هم نبودند. هم ما سعی داشتیم به او امید بدهیم و هم او سعی داشت خودش را شاد و راضی نشان بدهد. اما هردویمان می دانستیم که اصلا اینطور نیست و اوضاع اصلا خوب نیست. ملاقات که تمام شد، آمدیم پایین. رضا خندان با ناراحتی فوق العاده زیادی کنار بچه هایش، روی یکی از صندلی ها نشسته بود. سرش را بین دستانش گرفته بود.بچه ها هنوز بازی می کردند. بغضم بیشتر شد. همین که سوار ماشین شدیم، زدم زیر گریه. اشک می ریختم. گریه می کردم. مثل یک مرد.
یادم نیست این حرف را توی ملاقات بهش زدم یا زیر یکی از عکس هایی که ازش در فیسبوک شر کرده بودند، کامنت گذاشته بودم. گفته بودم که: وقتی که آزاد بشی، انقدر می زنمت… انقدر می زنمت… دانشگاه رفتنم را از سر گرفتم. چون معلوم نبود کی آزاد می شود و من هم نمی توانستم به دانشگاه و استاد بگویم که برادرم زندانی شده و باید آنجا بمانم. تقریبا چند ماهی گذشته بود که سر کلاس دو تا چهار، زن داداشم بهم خبر داد که امشب آزادش می کنند. این را که شنیدم، وسط کلاس و بدون هیچ حرفی و با سریع ترین سرعت ممکن، وسایلم را جمع کردم و نفهمیدم چطوری خودم را رساندم تهران. فقط یادم هست که دانشکده تا خوابگاه را مثل خر دویدم. همین.
چشم باز کردم و دیدم که جلوی اوین هستیم. منتظر.

کلی خانواده های دیگر هم آنجا بودند. آن وقت روز و در آن سرما، می دانستی که همه خانواده سیاسی ها هستند. از نگاه هایمان به یکدیگر می توانستیم بفهمیم. البته بقیه برای آزادی عزیزشان آنجا نبودند و به امید یک خبر سلامتی یا ترتیب قرار ملاقات یا اطلاعات گرفتن از سربازهای جلوی در بزرگ اوین آمده بودند. آمد. گریه می کردیم قاعدتا. از شادی. بغلش کردیم. خواست من را رها کند، نگذاشتم. همچنان بغلش می کردم. دم گوشم گفت: حاجی، اینایی هم که وایسادن عزیزشون زندانه. اینطوری ناراحت میشن. خیلی خوشحالی نکنین. آن مسیر مسخره و سرد را که پایین می آمدیم، بقیه تبریک می گفتند. آدم از خجالت آب می شد. یک خانم پیری آمد بغل ما و به من گفت: مبارکه پسرم. بهش بگید واسه پسر منم دعا کنه. به خدا می خواستم خانمه را بغلش کنم. خودم هم نمی دانم چرا. مسلما از روی خوشحالی نبود. شاید از شدت هم دردی. خواستم بگویم: توروخدا اینطوری نکنید، اصن به ما توجه نکنید. بیخیال ما شید.
رسیدیم خانه و زن داداشم با خنده به من گفت: چرا نزدیش خب؟ خندیدم. به خدا می خواستم همان جلوی اوین بزنمش ولی نشد. دستانم شل شل شده بود. فقط توانستم بغلش کنم.

از اینجا به بعدش را نمی گویم.

***

سر نهار هم همینطور آرام آرام اشک می ریخت. عصر که شد، به زور لباس تنش کردم و گفتم بیا بریم فوتسال. رفتیم فوتسال. دو ساعت مثل خر دویدیم، چند تا گل زدیم، آمدیم خانه. بدن جفتمان خرد و خاکشیر شده بود. نمی توانستیم راه برویم. در راه برگشت که بودیم، می خندید و می گفت: یاد شب اول بازجوییم افتادم. بدجور تنم درد می کنه!

محمدِ یک سرخپوست خوب راست می گوید، خاطرات تا سوزونده نشن، از بین نمیرن.

در دلم گفتم آی دونت فورگیو، آی دونت فورگت.

پی. اس: این پست قرار بود درباره سه تار زن نزدیک میدان فاطمی و یک ساعتی که کنارش نشستم باشد، که نشد.

Advertisements

From → Uncategorized

8 دیدگاه
  1. اوین واقعن سرد است.

  2. سلکت آل کن و دستتو بذار رو دل
    بوسس

  3. ریحانه permalink

    روایت کردنت خیلی خوبه … خیلی خوب.

  4. کژال permalink

    یکی از دوستام وقتی می خواد چیزی بگه که از گفتنش می ترسه انگلیسی حرف می زنه.
    پ.ن: می دونم حرفی که می زنم اون قدر بی ربطه که می تونه ناراحت کننده باشه با این حال وقتی فهمیدم این همه قرار بوده درباره ی سه تارزن نزدیک میدون فاطمی باشه عاشق سبکت شدم.

    • ناراحت کننده که اصلا نبود. خیلی هم ممنون.
      پست های بعد حتما درباره اش می نویسم. حتما! باید بنویسم اصلا!

  5. مهدی permalink

    5 تا پست آخر وبلاگت رو خودنم و لذت بردم.

Trackbacks & Pingbacks

  1. Mother should I run for president Mother should I trust the government | هاراکیری در پیاده رو

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: