Skip to content

خونه کثیفه کلیدم گم شده گلدون خشک شده حواسم پرته، میگن جوونی خوشحال باش، اما دستام خستن، بیا توی سر من ببین چه خر تو خریه

20 دسامبر 2012

سلکت آل می کنم و دستم را روی دیلیت می گذارم. کلا شده است بیست و هفت صفحه. با سایز چهارده. دیلیت (یا شاید هم بک اسپیس) را می زنم و همه را پاک می کنم. کلوز که می دهم، آفیس ازم می پرسد مطمئنید می خواهید سیو کنید؟ مطمئنم اگر آفیس صدا داشت و می توانست حرف بزند، بهم التماس می کرد که کسخل خر، انقدر نوشتی؟ حالا چه فازیه که پاکش کنی؟ بیخیال بابا. بکش بیرون. بذار همین گوشه واسه خودش هست دیگه. ولی خب من نمی توانم بی خیال شوم. سیو می کنم. فایل را دوباره باز می کنم. یک صفحه سفید سفید می بینم.

این سومین داستان بلندی بود که نصفه و نیمه پاک کردم. هفت داستان کوتاه هم داشتم که ناتمام رها کردم. تقریبا همه شان هم یادم هست. موقعی که اولین داستان بلندم را شروع کردم، به خودم گفتم حتما چیز معرکه ای خواهد شد. ولی خب بعد از چند بار خواندن و مرور چند داستان دیگر، به این نتیجه رسیدم که چیزی جز کسشر و تقلید تابلو از ریموند کارور و سلینجر نیست. برای همین نصفه و نیمه پاکش کردم. در واقع تقلیدهای بدی هم بودند. حالا نمی خواهم قضیه و قصه هر داستان را بگویم. فقط همین که در این چند سال هی نوشتم و پاک کردم، هی نوشتم  و پاک کردم. تازه اینهایی را هم که می گویم پاک کردم که شده اند ده تا، هر کدامشان حداقل بیشتر از ده صفحه بوده اند. آنهایی را که کلا پنج شش صفحه بودند، نشمردم. (الان به طرز کاملا زیرپوستی دارم براتون کلاس میذارم و از خودم تعریف میکنم. در جریان باشید.) اصلا حالا که بحث ازخود تعریف کردن و اینا شده، بگذارید بگم دیگه. با خیال راحت تعریف کنم. اصلا خوبه هر پست هی چس ناله کنم و اینا؟ الان مثلا شادم خیر سرم. یعنی شماها فکر کنید که شادم دیگه. بگذارید بگم دیگه. من الفبای فارسی رو وقتی پنج سالم بود، یاد گرفتم و انگلیسی رو هم وقتی شش سالم بود. دوم دبستان که بودم، کتاب زبان سوم راهنمایی را کار می کردم. برای همین هم هست که الان انگلیسیم خیلی خوبه و البته غیر از همین زبان هم هیچی دیگه بلد نیستم. یعنی سال کنکور خدا خدا می کردم که ادبیات انگلیسی یک قبرستونی قبول بشم و خدا هم کم نذاشت و من رو فرستاد یک قبرستون. (کاملا از لحاظ لیترالی دارم میگم قبرستون ها، چون این هفته چند تا شهید آوردند دانشگاه و خاک کردند.) چون اگر زبان قبول نمی شدم، باید یکی از رشته های کیری و حوصله سربر و باکلاس و پول درآر ریاضی را می رفتم. با اینکه ریاضیم آنقدر هم بد نبود و سوم، حسابانم شده بود هفده و نیم. (این فاز از خودتعریفی تا آخر پست ادامه خواهد داشت.)

اول دبیرستان یک داستان نوشته بودم درباره یک کارخانه و رییس ستمگری که داشت. کارگرها علیهش شورش می کردند و او هم آخر سر نفله می شد. اما خب فضا و ستینگ داستان کاملا تخیلی بود و کلیت داستان ترکیب عجیبی شده بود از 1984، بازی ویدیویی پورتال، دیوونه خونه سه قطره خون هدایت (سه قطره خون بود که دیوونه خونه داشت دیگه؟) و داستان های قدسی قاضی نور. فکر کنم اولین داستان کاملا جدیم بود که از شرش راحت شدم. یعنی وقتی داستان تمام شد و یک بار از اول تا آخر خواندمش، از صمیم قلب تاسف خوردم واسه وقتی که الکی هدر دادم. حتی واسه کاغذ و جوهری که پای این داستان حرام کردم. انقدر خزعبل شده بود که اصلا رغبت نکردم دوباره بخونم. یک راست فرستادمش سطل آشغال. این داستان که تمام شد، نزدیک یک سال اصلا سمت خودکار و کاغذ نرفتم. حالا جو می دهم ها، نمی شود که آدم یک سال سراغ کاغذ نرود. یعنی یک سال هیچی ننوشتم. حتی دو خط شر و ور همیشگی. یک سال فقط کافکا و هدایت و سلینجر خواندم. وسط هایش هم متاسفانه شعرهای قیصر امین پور می خواندم که همین جا اعلام پشیمانی می کنم از این واقعه. نه اینکه شعرهای امین پور خوب یا بد باشند، من کلا از شعر خیلی نمی فهمم و اینها. واسه همین. رابطه ام با شعر خیلی خوب نیست. همین. تقدیر این بوده که من یک نویسنده جهانی و محشر بشم و دنیای آرام شاعران را به حال خودشان بگذارم. الکی.

اولین داستان رسمی چاپ شده ام، پارسال بود. که تجربه چاپ کرده بود. باور کنید مثل خر خوشحال شده بودم. یادم نیست واسه چی بود که تنها رفته بودم بیرون و از یکی از کیوسک ها، همینجوری تخمی الکی یک تجربه برداشتم و ورق زدم. چون من از اینجور آدم های لاشی هستم که می ایستند دم یک کیسوک و همه تیترها را می بینند و همه مجله ها را بدون پرداخت هزینه ای، یک ورقی می زنند. خلاصه در حال ورق زدن تجربه بودم که به بخش کارگاه رسیدم و اسم خودم را دیدم. شنیدید که میگن مثل خری که بهش تی تاپ دادن یا کسی که تو کونش عروسیه؟ من مثل خری شده بودم که بهش تی تاپ دادن و هم زمان، تو کونش هم عروسیه. گرچه اولین چیزی که در همان حین خوشحالی به ذهنم رسید، این بود که: جدا؟! داستان من؟ چرا آخه؟! چه کاریه؟ یعنی بهتر نبود؟ بعد از خواندن توضیحات کسی که نقد می نوشت بر کارهای کارگاه (که بعدها فهمیدم  یا کار محسن آزرم بوده یا یزدانی خرم)، فهمیدم که کارم آنچنان هم خوب نبوده و گرچه ازم تعریف هم کرده بودند، ولی فحش هایشان بیشتر بود و راستش خودم هم دنبال فحش درست حسابی بودم. اصلا اصلش هم از همینجا شروع شد که داستان را به استاد داستان کوتاهمان نشان دادم و او فقط هی تعریف کرد و هی تعریف. بعد گفتم تجربه ای ها با کسی شوخی ندارند و رسما می رینند به طرف و من هم دنبال کسی هستم که بریند بهم. برای همین داستان را به تجربه فرستادم و انتظار چیزی هم غیر از نقد جدی نداشتم. انصافا خوب هم نقد کردند. آن داستان البته نزدیکه سه هزار کلمه فقط شده بود. استثنا هم هست دیگر. مشکل اصلی داستان هایم، پایان بندیشان است. ظاهرا آنقدری که خودم پایان داستان هایم را دوست دارم، دیگران دوست ندارند و من هر چقدر هم که آدم موفق و نویسنده خوبی باشم، باید به نظرات دیگران احترام بگذارم. بعد از آن هم، سه تا از داستان هایم به صورت هفتگی در یک روزنامه چاپ شدند. بعد از آن هم یک جای دیگه بهم گفت که برای ما هم بنویس و من هم گفت بیلاخ. چون دانشگاه شروع شد و من آنقدر وقت داستان نوشتن نداشتم. اصلا مشکل اصلی هم همین است. که وقت ندارم.

یعنی یک داستان را شروع می کنم، هی از سر و تهش می زنم و انقدر کشش می دهم که کلا حوصله ام سر می رود و می گویم بیخیال. بعد همه را پاک می کنم. چون که نمی توانم بگذارم آن فایل چند کیلوبایتی ناقابل، خاک خورده یک گوشه هاردم بماند. چون مشغولم می کند، سر کلاس، تو حموم، موقع خواب، موق غذا. بله، موقع غذا حتی. تا این حد یعنی درگیرکننده. برای همین وقتی به بن بست می خورم، ترجیه می دم کلا نباشد اصلا. بیشتر از همه ولی دلم برای همین داستان آخریم سوخت. نزدیک سی صفحه شده بود و واقعا هم خوب داشت پیش می رفت. ولی چند بار نشستم خواندم و دیدم نه، همچین چیز دندان گیری نیست، چون اساسان چیزی به اسم شخصیت سازی نداشت و خیلی از شخصیت های داستان، ترکیب آدمهایی شده بودند که خودم در زندگی واقعیم می شناختم. اولش فکر کردم که کار کول و جالبی است ولی بعد بیخیال شدم و حتی اگر هم داستان موفق می شد، آدم های اطرافم کلاه برداریم را می فهمیدند و این اصلا خوب نیست که دیگران کلاه برداری شما را بفهمند. داستان نهایتا یک چیز متوسط شده بود و من کار متوسط نمی خواهم. آن هم داستان بلند یا رمان. در داستان های کوتاه، آدم می تواند زور بزند، امتحان کند، جای بعضی چیزها را عوض کند و ایده های جدید را تجربه کند. ولی داستان بلند تا این حد ریسک پذیر نیست و باید بدانی که چکار می کنی. چکار می خواهی بکنی. اصلا همین بوده که آقامون سلینجر کلا یک رمان نوشته و همان هم شاهکار تاریخ ادبیات است. (بگذارید جو بدهم دیگر.)

پنجم دبستان یک داستان ترسناک نوشته بودم و دادم مامان که بخواند. گفت که خودت برام بخون. گفتم نمیشه. گفت چرا؟ گفتم می ترسم خب، ترسناکه ها.
این موضوع هنوز هم مایه تسلی و شوخی جمع های خانوادگی مان است. اما خب در واقع من از همان عنفوان کودکی انقدر نویسنده ماهر و زبردستی بودم که از خوندن داستان ترسناک خودم هم می ترسیدم ولی آنها فکر می کردند که من بچه اسکول و شیرینی هستم. آنها مو می دیدند و من پیچش مو. الکی.

Advertisements

From → Uncategorized

9 دیدگاه
  1. هووم پس در گیر پروسه داستان نویسی هستی کماکان…الان چی؟ برنامه ی خاصی داری در پیش رو برای داستان هات؟

    • نه فعلا. همینجوری می نویسم. کلی طرح و پلات مختلف تو ذهنم هست ولی هیچ کدوم رو جدی شروع نکردم.

  2. این وضعی که توشیم تنها به یک درد میخوره و اونم خلق کردن اثر هنریه ! هیچ راه دیگه ای به جاودانگی نمیرسه. البته وقوع همین امر هم مستلزم کلی مایه گذاشتن از جونته. انگار که بخوای تو یک ساحل ماسه ای که همه نشسته اند دارند یا به آرومی راه میرند یک مسیر طولانی رو بدوی و نفس کم نیاری .

  3. کلن هیچ چیزی رو پاک نکن
    شاید بعضی چیزارو کم کن کوتاه کن
    بوسس

  4. نو کامنت :-)

  5. ببین یادمه نامه می نوشتم آ این هوا و می فرستادم برای سروش نوجوان- چهارده پونزده ساله بودم ؟- بعد عشق ام این بود که «بر بال کبوتران قاصد»ش می نوشت فلانی شش تا ده تا مثلن نامه از فلان جا آباد بعد من کیفور بودم و خوش حال که تعداد نامه های ام را هم زدند. احساس تحقیری که خانواده به جان ام می ریخت که درس و مشق ریاضی ات به پای خاهرها نمی رسد و خنگ هستی دود می شد و من سرخوش کبک ی می شدم برای خودم. البته که هیچ گهی نشدم از آن گه هایی که آرزوی ام بود حالا ها باشم. این قدر نامه و داستان به شان فرستادم که برداشته بودند یک نامه ای به دست خط قشنگ زنانه ای نوشته بودند که مرسی برای مان نامه می دهی ! و ما وقت نداریم به نامه ها جواب بدهیم. آقا حالا ما هی چپ و راست می رفتیم و فخر می فروختیم به مردم که برای مان از آن جا نامه ی خصوصی آمده که مرسی نامه می نویسی گمان ام گریه اینها هم کرده بودم از خوشی پشت بندش.
    ببین مرض داری پاک می کنی ؟ شاید بعدترها مرض چه می دانم نوشتالژی روزگار جوانی گرفتت نمی خای بشینی ببینی چی سرهم کرده بودی هزار سال قبل ترش؟

    • :))))))))
      بابا نوستالژی بخورد فرق سرم اصلا!! همین الانش هم بعضی وقتها انقدر دلم میسوزه واسه بعضی از داستانام که همینجوری الکی ولشون کردم. ولی خب مرضه دیگه. ناتموم بمونن، همیشه و همه جا روی اعصابم رژه میرن. میشینم هی فکر میکنم چجوری بهترش کنم، فلان شخصیتو چجوری بنویسم، تهش چجوری بشه، حتی دیده شده که تو چند تا مورد رسما مجنون شدم و زدم به سیم آخر و داستان های نوشته شده ام رو هم خواستم پاک کنم که خدا رو شکر رفقا نذاشتن یا خودم از خر شیطون اومدم پایین.
      من حالا واسه بچه ها گل آقا کلی چیز میز میفرستادم!! اول ها معرفی بازی کامپیوتری که فرورتیش رضوانیه مسئولش بود و هیچ وقت چاپ نشدن. بعدش هم گزارش و حکایت های کوتاه که اون هم هیچ وقت چاپ نشدن. بعد یه مدتی فهمیدم که اول باید عضو خبرنگاران کوچکش یا یه همچین چیزی می شدم بعد میفرستادم کارامو. قضیه اون بنده خدایی شده بودم که رفته بود امام رضا دعا میکرد که تو بانک جایزه ببره بعد هنوز حساب باز نکرده بود.
      وضعیه کلا.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: