Skip to content

نه میشه زندونی بمونم تو دردام ، حالم بده و تنهام با قرصام / تو یه اتاق بی پنجره خالیه که ، تاریکی مطلق محض یه حالیه که / هنوز اون وحشی قاطی بی مغزم ، هیجان دارم بدجوری میزنه نبضم / لختم مثل مهتابم تو شب ، گیجم و نعشم و خیسم از تب / تو که نیستی حذ کنی از رعشه هام ، ببینی که چطور هذیونی میشه حرفام / ببینی که خون لخته شده تو چشمام ، متورمن مارای رو دستام / بدنم حل میشه تو دیوار، حالم بده، حالم بده انگار

14 دسامبر 2012

دنیای خلوت من تبدیل شده بود به یک جهنم شخصی. اصلا نمی

راستش این پست همینجا تمام شده بود. این پایین نوشته که واپسین ویرایش به دست مومو در 15 اکتبر 2012 در 21:06. احتمالا تازه شروع کرده بودم به نوشتن پست و بعد کاری پیش آمده و بلند شده ام از جلوی لپ تاپ و رفتم سراغ کار و این هم اینجا درفت شده است. اصلا یادم نیست که می خواستم درباره چه چیزی حرف بزنم اما می دانم که تنها دو یا سه مقطع در زندگیم وجود داشتند که از آنها با عنوان «جهنم» یاد می کنم. هر سه تایشان هم به نوعی به یک آدم یا یک رابطه محدود می شد و از آنجایی که یادم نیست درباره کدام رابطه یا چه کسی می خواستم حرف بزنم، این بار به طور کلی از روابط حرف می زنم.

اولش کشف است. هی دنبال سوراخ سمبه های یکدیگر می گردید. گذشته هایتان را شخم می زنید. از هم می پرسید تا حالا دادی؟ ندادی؟ به کی دادی؟ به کی ندادی؟ کی دادی؟ کجا دادی؟ چجوری دادی؟ چقدر دادی؟ از هم می پرسید منو دوست داری؟ چقدر دوست داری؟ چطور دوست داری؟ الان کجاییم؟ کجا داریم می ریم؟ همه را جواب می دهید. خیلی شخصی ترها را برای خودت نگه می داری. مثل دوم راهنمایی که دست بغل دستیت در زنگ ریاضی که معلم خنگ و حواس پرتی داشت، لای پایت بود و تو هم سفت تر دستش را فشار می دادی لای پایت. یا اینکه وقتی پنجم دبستان بودی، بوفه دار مدرسه که اسمش حسین بود، بهت تجاوز کرد و تجاوز حتما این نیست که بکنن توی کونت. اینکه دستت بدهند و بگویند بمال و تو نخواهی یا انقدر بچه باشی که اصل کار را نفهمی هم نوعی تجاوز است و تو بچه بودی و نمی فهمیدی. ولی در کل همه چیز کنار یکدیگر خوش است. زمان زود می گذرد. برای هم کادو درست می کنید، از روزهای خوب می نویسید، یواشکی خانه های هم می روید، خوش می گذرد. بعد از یک مدت، کم کم مشکلات شروع می شود. چرا جواب ندادی؟ چرا اسمس نزدی؟ چرا با اون حرف زدی؟ چرا به اون دست دادی؟ چرا به این دست ندادی؟ چرا دستت لای پای من نیست؟ فکر می کنم در آینده که رابطه ای را شروع کنم، اول از همه به طرفم می گویم که وقتی بهت می گویم حوصله حرف زدن ندارم، نمیخوام جواب بدم معنیش این نیست که کیرم دهنت مادرجنده پدرسگ که ریدی به زندگیم و متنفرم ازت و گمشو و اینا. بلکه صرفا معنیش همینه که حوصله هیچ کسی رو ندارم. حتی خودم رو. چه برسه به تو. مشکلات روز به روز بیشتر می شود، دعواها بیشتر می شود، دلخوری ها و سوتفاهم ها بیشتر می شود. شما که اول رابطه حتی از نگاه کردن به هم می توانستید حرف یکدیگر را بفهمید، حالا باید برای کوچکترین اعمالتان هم توضیح بدهید. و این چیزی است که من از آن متنفرم. اینکه توضیح بدهم خودم را. بعد یک روز از خواب بیدار می شوید و از خودتان می پرسید چه بلایی سر زندگیم (یا زندگیش) آوردم؟ جمع می کنید و می روید. به همین راحتی.

این اتفاق بارها و بارها میفتد و هر بار فکر می کنید که این دفعه دیگر خودش است، قرار است تا آخر عمر با هم بمانیم. قرار است جدا نشویم. قرار است یک چیز جدید و نو را تجربه کنیم. قرار است… قرار است… قرار است… توی رابطه که هستی، همه این قول و قرارها را می گذاری، ولی وقتی از بیرون به آن نگاه می کنی، توخالی ترین و شکننده ترین هستی موجود را می بینی. دلت می سوزد برای طرفت. که چقدر بهت امید دارد، چقدر بهت وابسته است، بعد از یک مدت دروغ می گویی. آره عزیزم، منم دلم واست تنگ شده در حالی که اصلا دلت مدت هاست برای هیچ کسی تنگ نشده و راستش را بخواهی، حتی نمی دانی دلتنگی چیست. آره عزیزم، من هم دوستت دارم. بعد فکر می کنی که واقعا دوستش دارم؟ خودت هم نمی دانی. یعنی می دانی ولی نمی خواهی قبول کنی. چون او همه آینده اش را با تو نقشه ریخته است، کنار تو. ولی تو نمی توانی. به طرفت هم ربطی ندارد. تو آدم رابطه نیستی. تو تنهاییت را می خواهی. ولی در عین حال نمی خواهی تنها باشی. از این وضع مسخره خنده ات می گیرد. بعد گریه می کنی. می زنی زیر همه چیز. تمام می شود. به سختی.

چند ماه می گذرد. در این چند ماه یک نفر به طور خیلی واضح و رسمی ازت درخواست می کند. که دوستش داشته باشی چون دوستت دارد. خیلی رسمی ای میل می زند و توضیح می دهد. یک نفر هم به طور زیرمیزی و یواشکی بهت می گوید دوستت دارد و اینکه خنده هایت فوق العاده شیرین است. تو می ترسی. باز می زنی زیر همه چیز. آن اولی را به همان صورت رسمی و اداری، با ای-میل کنار می زنی. تازه آن هم با کمک یک دوست توییتری و وبلاگی. دومی را هم بهش می فهمانی که بکش بیرون. می کشد بیرون. صفحه چیزهای چیز را در فیسبوک باز می کنی، جالب است. اولین پستش را می بینی، به شدت باهاش حال می کنی : ازت بکشند بیرون. بعد از یه مدت خاطرات مثل ترکش بهت حمله می کنند. یک جا سوتین بنفش می بینی. در اتوبوس یک زوج حشری می بینی. در کافه میز خالیتان را می بینی. گریه نمی کنی. بغض نمی کنی. ناراحت هم نیستی. بیشتر تعجب می کنی. که به چه امیدی اصلا چنین چیزی را شروع کردی. که چرا دوباره خر شدی. که چرا انقدر به رابطه دل بستی. که چرا گذاشتی انقدر وابسته شود.

مسلما همانطور که تا الان فهمیدید، بخش خیلی زیادی از پست خطاب به خودم بود. گرچه بعضی جاهاش هم کلی بود.

آقای مشاور اول فکر کرد که من  به قول خودش«تراست پرابلم» دارم. بعد کلی حرف زدن و تعریف کردن و تست های مختلف، من رو نگاه کرد و گفت : شما اسکیزویید هستی.
بعد من اصلا نفهمیدم اینی که گفت معنیش چی بود. اولین چیزی که به ذهنم رسید، اسکیزوفرنی بود. خودم هم نمی دانم چرا. بعد آقای دکتر تعریف کرد که اسکیزویید یعنی چی و من حال و حوصله ندارم که حرف هاش رو بگم و به حمدالله با وجود معجزه ویکی پدیا، هیچ چیزی ناشناخته نخواهد ماند.

پ . ن : اول خواستم بعضی چیزها را نگویم یا پاک کنم. ولی بعد گفتم که چرا باید چنین کاری کنم؟ به خاطر قضاوت شدن. بعد گفتم با اسم مستعار می نویسم که این حرف ها دیگر برایم مهم نباشد و واقعا هم دیگر مهم نیست. حالا شما چه بدانید من واقعا چه کسی هستم چه ندانید. در هر صورت مهم نیست. هر چه می خواهید فکر کنید و قضاوت کنید. فیل فیری.

Advertisements

From → Uncategorized

3 دیدگاه
  1. ریحانه permalink

    ممنون .خوب نوشتی مثل همیشه و بهم کمک کرد یه چیزایی رو بفهمم.

  2. ناشناس permalink

    همینایی که گفتی رو دقیقاّ منم همین جوریم.البته شاید به خاطر جوونی باشه، نمی دونم.

  3. باران permalink

    حس و حال اين روز هاي من

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: