Skip to content

Many friends I hope/ though some may hold the rose, some hold the rope

10 دسامبر 2012

باید به این قضیه عادت بکنم. انگار قرار است که هر چند وقت یک بار، اتفاقی شبیه این برایم بیفتد. اینکه کسی که نزدیک به من بود و کنارش بودم، یکهو عوض شود و بزند زیر همه چیز. چند تا مثال بیاورم خوب است؟ اولش کیارش. بعد نسرین. حالا هم آرمین.

اینها اولین چیزهایی بودند که بعد از خواندن آن پست به ذهنم رسید. ولی خب بعد که فکر کردم، دیدم حق با آنهاست. مقصر من هستم. مستحق این رفتار هستم. همیشه با خودم فکر می کردم شاید هیچ وقت دوست پسر خوبی نبودم، برادر خوبی نبودم، همسر خوبی نخواهم شد ولی حداقل دوست خوبی هستم. حتی همین چند روز پیش می خواستم پستی درباره خودم و دوستی هایم بنویسم. نشد. خب ظاهرا اشتباه فکر می کردم. در توهم سیر می کردم. چون دوست خوبی هم نیستم.

حوصله ندارم همه شان را تعریف کنم. بگذارید از کیارش بگویم. که تا اول دبیرستان با هم بودیم و من تا پنجم دبستان ازش بدم می آمد و از اول راهنمایی تبدیل شد به بهترین دوستم. راستش حتی فکر می کنم بهترین دوست عبارت مناسبی نیست. از بهترین دوست چه کسی نزدیکتر است؟ برادر؟ برادرم شده بود. بهش می گفتم داداش. به مادر من می گفت مامان. مادر خودش بچه که بوده از سرطان می میرد. با خاله اش زندگی می کرد. پدرش هم آمریکا بود. خودش و خاله اش هم هر تابستان می رفتند آمریکا. قرار بود که تا پایان لیسانس ایران بماند. من هم دلم بهش خوش بود. با هم رفتیم چند جا آزمون ورودی دبیرستان دادیم. بعد نمی دانم چه شد که یهو راست کرد که برود آمریکا. برای همیشه. خاله و خانواده اش هم تشویقش کردند مسلما. من هم تشویقش کردما. چون می خواستم موفق شود. چون مطمئن بودم اینجا هدر می رود، حیف می شود. بس که باهوش و درس خوان بود. اینجا جای پلاسیده هایی مثل من بود که درجا می زنند و به هیچ جا نمی رسند و هیچ جایی را هم نمی توانند بگیرند. واقعا ته دلم نمی خواستم برود. چون تنها دوستی بود که داشتم و از مرگ بابا، هنوز دو سال هم نگذشته بود. شاید هم یک سال. یادم نیست. خیلی باهام حرف زد و ازم نظر خواست. همیشه می گفتم برو. می گفتم خری اینجا بمانی. توی دلم می گفتم کاش می شد نری، کاش می شد بیام باهات. یکهو پلک زدم و دیدم که توی اتاقش هستم و هر دو در حال گریه هستیم و من بغلش کرده ام. من هم نمی توانستم بروم فرودگاه. چون فردا صبح زود باید می رفتم یکی از همین دبیرستان ها و جواب آزمون را می گرفتم. تا یک ساعتی بیشتر جواب ها را نمی دادند. از همین تنگ بازی ها که مثلا بفهمیم چه کسانی واقعا مشتاقند برای درس خواندن در اینجا. یکی از دبیرستان های انرژی اتمی بود. خلاصه. یادم است که همدیگر را با صورت خیس ماچ کردیم و او من را سوار تاکسی کرد و من رفتم خانه. در کل راه گریه کردم و آقای راننده هم سعی داشت دلداریم بدهد. فردایش که رفتم لیست قبول شده ها را ببینم، چند تا بالاتر از اسم خودم، اسم کیارش بود. اسمش را که دیدم، گریه ام گرفت. برگشتم خانه، گریه کردم.

چند سالی گذشت. یک بار آمد ایران و همدیگر را دیدیم. کمی سرد شده بود و این موضوع برای من کاملا طبیعی بود. بالاخره زمانی گذشته بود و آدم های جدیدی در زندگی هر دویمان وارد شده بودند و نمی توانستیم مثل قدیم دوست جون جونی باشیم. چند روزی ماند و برگشت. یک بار برایش نوشتم که دلم واست تنگ شده داداش. او هم خیلی صادقانه گفت کدام داداش و این حرفها چیه و هر چی بوده تموم شده و گذشت زمانی که بهترین دوستای همدیگه بودیم. غصه ام گرفته بود.

آرمین اول دوست مجتبی بود. دبیرستان. بعد مجتبی رفت کنار و من و آرمین هر روز با هم حرف می زدیم. از اینکه این پست دارد حالت تینیجری به خود می گیرد حالم به هم می خورد ولی خب این اتفاقات گرچه عواقبش الان یخه من را گرفته اند ولی شروعش در همان دوران تینیجری بود. آرمین خیلی راحت بهترین دوستم بود. ساعت ها با هم از بازی و موزیک و فیلم و سریال و کتاب حرف می زدیم. دبیرستان و پیش دانشگاهی که تمام شد، رابطه ما هم کم کم کاهش یافت. گرچه هنوز با گروه همیشگیمون بیرون می رفتیم و خوش بودیم. ولی مثل قبل نبود. هفته پیش رفتیم سینما و وسط حرف هاش گفت که دارد دوباره وبلاگ می نویسد. آدرسش را هم داد حتی. همان روز رفتم دیدم و خواندم دو پست اولش را. امروز که وبلاگش را باز کردم، دیدم یک پست درباره من نوشته است و نوشته که من روی مغزش هستم و چطور زمانی قلبش رو شکستم و بی توجهیم چطور آزارش داده و گاهی کاملا شبیه برادر رادیکال متحجرم هستم. گرچه هیچ کدام از این حرف ها آنقدر من را اذیت نمی کند. چیزی که آزارم می دهد این است که خودش آدرس وبلاگش را داده و بعد هم این حرف ها را زده. آخر پستش هم نوشته که احتمال می دهم که مومو اصلا اینجا نمی آید. یعنی انقدر هم فکر نمی کرده و ارزش قائل نبوده که من به عنوان یک دوست حداقلی حتی، سری به وبلاگش بزنم. این آزارم می دهد. پستش را چندین بار می خوانم و به دنبال چیزی هستم که بتوانم با آن مخالفت کنم. ولی کاملا راست می گوید.

من نمی توانم ارتباط برقرار کنم. نمی توانم رابطه ای را درست نگه دارم. گاهی اوقات کارهایی می کنم که فکر می کنم خوب هستند و طرف مقابل را راضی نگه می دارد، ولی نتیجه کار، رفتار عجیب و غیرقابل قبولی است که از من سر می زند. با خودم فکر می کنم که هم کیارش حق داشت، هم آرمین حق دارد، هم همه کسانی که به خاطر اخلاق گهم از دست داده ام. مگر من برایشان چکار کردم که آنها بخواهند من را نگه دارند؟ من هیچ سعیی برای نگه داشتن روابطم نکردم و همیشه به آدم مقابلم امید داشتم. همیشه خواستم که او پا پیش بگذارد. اخلاق مزخرفم همیشه این بوده که هر چقدر هم که دلتنگ کسی باشم، بهش چیزی نمی گویم تا خودش یک کاری کند. قراری بگذارد. زنگی بزند. آرمین حق دارد. من حتی دوست خوبی هم نیستم.

حتی همین فاطمه که نزدیک تر از او بهم نیست فعلا. آن اوایل که از س. جدا شده بودم، ظاهر خیلی رفتار گهی داشتم و بد باهاش حرف زدم. بعدا بهم گفت که آن موقع ها چند بار جدی قصد داشت که یک دفعه بگذارد و برود بس که اعصابش را خورد کرده بودم. ولی خب تحملم کرده بود. باز دمش گرم. امروز اگر او نبود، جایی نمی توانستم ادعا کنم که دوست نزدیک دارم.

حداقل خوبی این پست این بود که از توهم در آمدم و از این به بعد جایی پز دوستیم را نمی دهم. می گویم جنس به همین بنجلی است، می خواید بخواید، نمی خواید نخواید. باید خودم رو آماده کنم برای هر چیزی دیگه. تا الان دلم به دوستی هام خوش نبود. نباید دیگه باشه. این نشست و برخاست های چند دقیقه ای تو کافه و دو تا سلام چطوری؟ کردن و مسیج های فیسبوکی که نشد دوستی.

Advertisements

From → Uncategorized

7 دیدگاه
  1. ببخشین که اینو میگم
    این بهترن پستت بود

  2. برزو permalink

    حالا که فهمیدی نسبت به دوستانت چه رفتاری داشتی…به جای اینکه میگی همینه که هست چرا کار دیگه ایی نمی کنی…یعنی اینقدر با خودت حال می کنی. که فکر می کنی اگر عوض بشی دیگه خودت نیستی!

    • من گه بخورم با خودم حال بکنم. من گه می خورم با کسی حال بکنم.
      چون آدمی که از دست رفته، دیگه از دست رفته.

  3. بگمونم همگی کم و بیش همینیییم… گاهی یه کم بدتر و گاهی کمی بهتر…

  4. این همه نوشتی ظریف خوب دوست داشتم ولی گمون ام این جمله هه بود که کارم رو ساخت: «من گه بخورم با خودم حال بکنم. من گه می خورم با کسی حال بکنم.»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: