Skip to content

They were crying when their sons left (God is wearing black) He’s gone so far to find no hope, He’s never coming back

6 دسامبر 2012

امروز سالگرد بابا بود. پانزده آذر. یک سرچ ساده بکنید، متوجه می شوید که سال هشتاد و چهار در چنین روزی، یک هواپیمای رسانه ای – ارتشی به شهرک توحید برخورد کرده بود. همین. عده ای مرده بودند. عده ای که نه، همه شان مرده بودند.

اهالی و کسبه محترم آن اطراف هم زحمت کشیدند و بعد از حادثه و قبل از رسیدن نیروهای امداد، ریختند بین مرده ها و هرچه دستشان می آمد کندند. از ساعت و لنز دوربین گرفته تا کفش و عینک و انگشتر. دستشان درد نکند.

از هفته اول تنها چند تصویر کوتاه و کوچک یادم مانده است. البته به غیر از روز اول که کاملا یادم است. به غیر از آن، مثلا یادم است که خاله ام از رشت آمد و توی بغل من گریه کرد. یادم است که رفتم خرما خریدم و در راه گریه کردم. یادم است که روز سوم، یک پسر شاید دانشجو و دو تا دختر مدرسه ای، آمدند جلوی خانه و جلوی عکس بابا دلقک بازی درآوردند و من و ر. و پسرعمویم بدجور حالشان را گرفتیم و ترساندیمشان. مراسم تشییع را یادم است که حاضر نشدم بروم توی قبر و برای آخرین بار بغلش کنم و آخ که چقدر حسرت آن موقع را می خورم. که ای کاش بغلش کرده بودم. گرچه تنی که سوخته باشد، بغل ندارد. در این مدت مسئولان دولتی و مجلس در حال خوردن چه گهی بودند؟ هیچی. لاشی ها تمام فکر و ذکرشان این بود که این صد و خورده ای نفر را شهید محسوب بکنیم یا نه. دستشان درد نکند.

تا قبل از سقوط بابا، هیچ اتفاق بزرگ غم انگیزی در زندگیم نیفتاده بود. تراژیک ترین اتفاقی که برایم افتاده بود، افتادن اردکم از طبقه پنجم در دوران بچگی بود. پنج ساله که بودم، اردک کوچکی داشتم که هر روز باهاش بازی می کردم. یک روز دم اذان صبح، از طبقه پنجم افتاد و مرد. خیلی ناراحت شدم. بعد از آن، سقوط بابا از ارتفاع نمی دانم چند هزار پایی بود که تبدیل شد به غمگین ترین. بعد از آن هم همه اتفاق های بد افتادند. بهترین دوستم یکهو رفت آمریکا و من دور خودم را خالی دیدم. تا مدت ها هر جا که اسمش را می دیدم، بغضم می گرفت و ناراحت می شدم. واقعا بیشتر از یک دوست بود. بابای مامان دو روز بعد از انتخابات مرد. یک روز بعد از سیزده به در و وقتی که سر کلاس بودم، خبر مرگ بابای بابا را بهم دادند. البته همه از قبل می دانستیم که می میرد. چون تکه تکه شدنش را جلوی چشممان دیدیم. وقتی که سی سی یو بود و باید یکی یکی می رفتیم تو، نوبت من که شد، فقط رفتم گریه کردم و برگشتم. دیدم که دارد من را نگاه می کند، شاید منتظر چیز دیگری بود. نمی دانم. ولی خب کاری هم از دستم بر نمی آمد. دستگیری ر. هم از آن اتفاق های ویران کننده بود. داغان شدیم. همین را می گویم.

اما من ناراحت نیستم. یعنی امسال بر خلاف سال های گذشته که دیوانه می شدم، دیوانه نیستم. داغان نیستم. حالم بد نیست. امسال فقط یک بار گریه کردم و این خودش چیز خوبی است. باید بعضی چیزها را نگفت، ننوشت. من خیلی چیزها را نمی نویسم. همین.

باید اینجا بگویم که برای من، هیچ خوراکی و خوردنیی بهتر از اناز و زیتون و پاستیل نیست. این هفته خودم را سرویس کردم با انار. خوب است دیگر خب. امروز که از خانه داشتم می رفتم بیرون برای سینما، خانه مرتب بود و همه چی سرجایش بود و اصلا تمیزِ تمیز. اما وقتی برگشتم، دیدم دو تا فرشمان تو راه پله ها آویزان شده و در را که باز کردم دیدم همه چی داغان و موکت ها خیس شده اند. ظاهرا فنکوئل قدیمی خانه خراب شده و مامان زنگ زده که یکی بیاید تعمیر کند. آن یارو هم یک پیچ را می شکاند و نمی دانم چه می شود که کل خانه را آب می گیرد. این چند ساعت را کلی کار کردیم. دیوارها را شستیم. پنجره ها را. همه جا را اصلا. یک خانه تکانی حسابی. آخر شب که ر. و خانمش رفتند، رو کردم به مامان و گفتم : برو یه کم انار دون کن. طوری بهم نگاه کرد که انگار میخواست بگه میام میزنمتا بچه پررو، نمی بینی دارم له می شم؟ بعد من تازه دیدم که واقعا دارد له می شود. بی خیال شدم. فردا هم روز خداست، فردا انار دون شده می خورم.

 

پ . ن : دوست داشتم پستی بهتر و بلندتر از این بنویسم. اما چند وقتیه که خیلی حوصله نوشتن رو ندارم. همین.

Advertisements

From → Uncategorized

3 دیدگاه
  1. شادی permalink

    حادثه رو خوب یادمه.ولی اگر نوشته های تو رو ( از پارسال تا به حال)نخونده بودم ،هرگز درک نمی کردم یه همچین حادثه ای چطور می تونه یک خانواده رو در کل و به صورت فردی ، زیر و رو کنه.
    خوشحالم که امسال بهتری.البته اگه واقعا باشی. همه ی درد ها تسکین پیا می کنند ،اما به کل از بین نمیرن.
    بد ترین شکلش این هست که انکارش کرده باشی یا به قول روانشناسا از واکنش های دفاعی استفاده کرده باشی ، اون وقته که برای مدتی کمرنگ میشه ولی وقتی بر گرده طوفانی به پا می کنه.
    امیدوارم روزی برسه که با اطمینان بگی من این حادثه رو پشت سر گذاشتم مُصی جان.

  2. کامنت میذارم؛ولی هیچی نمیتونم بگم انگار دقیقن همون جایی هستم که کلمه ها کم میان؛نباید کامنت میذاشتم

  3. پستتون عالی بود.خوب شد بلندتر نبود
    میدونین اینروزا مردم خسته ن,حوصله ها کمه.کوتاه بهتره

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: