Skip to content

You see a mask from your window at night, so you wake and you go outside and you put it on

1 دسامبر 2012

دوم دبیرستان بودم که با آرمان دوست شدم. بعد از همه این سالها، تبدیل به بهترین دوستم شده است. شهرستان درس می خواند و دیر به دیر تهران می آید. دوست دختری به اسم نیلو دارد. یا داشت. چند وقتی است که از هم جدا شده اند. یا حداقل خودشان فکر می کنند که جدا شده اند. چون چیزی که من می بینم، اسمش جدایی نیست و تنها بچه بازی و لج کردن دو تا بچه خودخواه است. آرمان چند روز قبل گفت که می خواهد بیاید تهران. همان روز با اس ام اس، بهم گفت که خیلی تنها شده و نمی داند چکار کند. راستش همان لحظه خنده ام گرفت. یعنی جدی جدی می خندیدم. داشت برای من درددل می کرد و انتظار نصیحت و پیشنهاد هم داشت. من هم چیزهایی را بهش گفتم که خودم ذره ای بهشان اعتقاد ندارم و فقط خواستم وظیفه یک دوست خوب را انجام داده باشم. که خب آخر سر، همان را هم نتوانستم انجام بدهم. چون بعد از چند دقیقه حرف زدن و مخالفت کردن با حرف های احمقانه اش، گفت : اصلا با تو نباید درباره این موضوع حرف زد. صلاحیتشو نداری.

واقعا از دوستانم سپاس گذارم که کمبود من در روابط انسانی را در هر موقعیتی که بتوانند، فرو می کنند توی چشمم.

* * *

آمد تهران. همه خراب شدیم خانه یکی از بچه ها. اول از سیاست حرف زدیم و البته شاید خیلی سیاسی هم نبود. از اینکه خودمان و مردم در حال له شدن هستیم و هیچ کسی به تخمش هم نیست اصلا. بگذریم. سیگار کشیدیم. بازی کردیم. خوردیم و پخش کردیم. کادوی تولد آرمان را بهش دادیم. تا شش صبح بیدار بودیم و جفنگ میگفتیم. آرمان همه فیلم سوپرهای جدید را از هارد بچه ها کپی کرد. از کادویش ظاهرا خوشحال بود. همیشه حس گنگ و گیجی در این جمع ها دارم. حتی با این آدم ها که مدت هاست رفیقیم و چیزی برای پنهان کردن از یکدیگر نداریم. شش خوابیدیم و من نه و نیم صبح بیدار شدم. دیگر خوابم نبرد با اینکه خیلی خسته بودم. بچه ها هنوز خواب بودند. وسایلم را جمع کردم و بی سر و صدا رفتم بیرون. مثل فاحشه هایی که صبح فردا، قبل از اینکه بیدار شوی، می روند رد کارشان.

من راستش اصلا آدم پارتی ها و دوستی های گروهی و اینجوری جمع شدن نیستم. نه اینکه بخواهم بگویم آدم خیلی دقیقیم و باید حتما همه حواسم را روی یک نفر فوکوس کنم. در واقع حتی وقتی که فقط با یک نفر هم بیرون می روم، گاهی حواسم پرت می شود و صحبت های طرف مقابلم را گم می کنم. حالا فرقی ندارد که این طرف مقابل فاطمه باشد، که عزیزترین دوست من است، یا مصطفای خوابگاه که ذره ای برایم اهمیت ندارد.

راستش همینجا همه حرف هایی که می خواستم بزنم، تمام شده است. البته اولش می خواستم پستی درباره دوستان مجازی و دوستان واقعیم بنویسم. ولی خب اصلا حوصله اش را ندارم. درباره دوستان مجازی بعدا می نویسم.

Advertisements

From → Uncategorized

2 دیدگاه
  1. ریحانه permalink

    منم همین حسو راجع به جمع ها دارم و بعضی وقتها واقعا اذیت میشم کم مونده بزنم زیر گریه یا پاشم برم بیرون.

  2. خیلی دوست دارم بدونم راجع به دوستان مجازی چی فکر میکنی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: