Skip to content

Yesterday’s headlines blown by the wind, yesterday’s people end up scatterbrain

5 نوامبر 2012

ساعت شش و نیم بعدازظهر است. باید هشت و نیم ترمینال جنوب باشم. با همه خداحافظی می کنم و مامان، مثل همیشه من را از زیر قرآن رد می کند. کلا بیست و چهار ساعت هم دور نمی شوم. چون قرار است فردا بعد دو تا کلاس، برگردم تهران. اصلا معنای این زیر قرآن رد کردن را نمی دانم. یک بار ازش پرسیدم که چرا اینکارو می کنی؟ گفت : برای اینکه سالم بری برگردی. از لحاظ منطقی چنین چیزی کاملا رد شده است. حتی از لحاظ تجربی هم. چون بابا رو هم از زیر قرآن رد کرده بود.

منتظر مینی بوس ایستاده ام. هدفون توی گوشم است و سگی کاملا سیاه کنارم ایستاده است. به طور کلی هیچ حس خاصی نسبت به سگ ها ندارم. یعنی نه خیلی خوشم می آید ازشان و نه متنفرم. اما این یکی ظاهر بدی دارد و احساس ناامنی در من ایجاد می کند. آرزو می کنم که زودتر برود. می رود. یک دفعه ای سرش را بلند می کند و انگار در دوردست ها چیزی را حس کرده یا بو کرده و بعد هم مثل سگ می دود به سمت مخالف من. خیالم راحت می شود. دوباره صدای موزیکم را زیاد می کنم. ساعت یک ربع به هفت است. هنوز مینی بوس نیامده. گربه ای سیاه و سفید در چند متریم ایستاده است. شهرک ما اینطوری است. کلا حیوان زیاد دارد. چند باری هم یک بچه روباه خیلی ناز و خوشگل را دیده بودم. مامان هم می گفت که یک بار نزدیک استخر، یک گرگ دیده بود. نمی دانم حالا. راست و دروغش با خودش. برگردیم سر موضوع اصلی. گربه هه بعد از چند دقیقه نگاه کردن، آمد سمت من و خودش را به پایم مالید. هر طرف که می رفتم دنبالم می آمد و من خوشحال بودم. گربه کلا موجود خری است. چند دقیقه ای باهاش بازی کردم و بعد یک گربه دیگر آمد و دوید سمت گربه من. چند دقیقه ای دنبال هم دویدند و بعد دو تایی رفتند زیر یک ماشین. از زیر ماشین، تنها دم هایشان معلوم بود. ساعت را نگاه کردم. هفت و ربع شده بود. مینی بوس هنوز نیامده است.

مطمئنا دیر خواهم رسید. چون نزدیک یک ساعت تا یک ساعت و نیم فقط از ایستگاه مبدا تا مقصد که ترمینال جنوب باشد، فاصله است و من هنوز حتی در ایستگاه مبدا هم نیستم. ساعت هفت و نیم بود که بالاخره مینی بوس آمد. کل راه را می دویدم. تازه باید دو تا مقاله هایم را هم پرینت می کردم. آن هم چند دقیقه ای معطلم کرد. پله های مترو را چند تا یکی پایین می روم و حتی لحظاتی احساس می کنم که در حال پرواز هستم. حس خوبی بود. دوست ندارم که چند نفر دیگر به خاطر بدقولی من معطل شوند. منی که در هیچ حالتی عجله ندارم و در مترو، اصلا نمی دوم، این بار به سریع ترین شکل ممکن خودم را به ترمینال رساندم. ساعت ده دقیقه به نه بود. منی که همیشه سر قرارهایم نیم ساعت و گاها یک ساعت زودتر می رسیدم، این بار بیست دقیقه دیر کردم. عذرخواهی می کنم از بچه ها. کسی هم گلایه ای نمی کند. فکر می کنم در این سه سال، اولین باری است که دیر می کنم. سوار اولین اتوبوسی که می آید، می شویم. پسره که می آید کرایه های هزار تومان گران شده را جمع کند، به ما می گوید : شماها که همیشه صبح میومدید. چی شده؟! ما هیچ کدام او را نمی شناسیم. لبخند می زنم. سه سال پشت سر هم یک مسیر مسخره و طولانی را بروی، همین می شود : آدم ها و اتوبوس ها تکرار می شوند.

کل مدتی که در مترو بودم، به این فکر می کردم که همین که سوار اتوبوس شویم، من می خوابم. البته انجام دادنش، به راحتی گفتنش نیست. یعنی خوابیدن من پروسه ای است که حداقل، در بهترین حالت نیم ساعت وقت می گیرد. ولی خب وقتی سوار اتوبوس شدیم، این آرزو کاملا از بین رفت و دیدم که اصلا نمی توانم بخوابم. با اینکه فوق العاده خسته بودم. لپتاپ بهرنگ را ازش می گیرم که آهنگ گوش کنم. چون گوشی خودم چند هفته پیش سوخت و شارژ پلیر خودم هم تو مترو تمام شد و انقدر هم کسخل نیستم که برای یک نصفه روز، لپتاپ سنگین و قدیمی خودم را از خانه در تهران تا خوابگاه در شهرستان کول کنم، بیاورم. لپتاپ را می گیرم ولی آهنگش گوش نمی دهم. بیگ بنگ تئوری و مادرن فمیلی و گو آن می بینم. می خندم.

به دانشگاه که می رسیم، مسیر زیادی را باید پیاده برویم تا برسیم به خوابگاه. یک ماشین می آید و می خواهد ما را سوار کند. البته صندلی جلو پر است و فقط سه نفر می توانند سوار شوند و ما چهار نفر هستیم. خب، در این مواقع معمولا چه کسی زورو و پطرس می شود؟ بله، من هستم. آن سه تا سوار می شوند و من باید پیاده باقی مسیر را بروم. ساختمان خوابگاه های دختران را از دور می بینم. بعد از سه سال دانشگاه آمدن و مواجه شدن تقریبا هر روز با این ساختمان ها از فاصله ای دور، آن شب برای اولین بار به این فکر کردم که در این ساختمان ها و اتاق هایش چه می گذرد؟ چه فرقی با خوابگاه پسرها دارد؟ آیا آنها هم مثل ما که گی داریم، لزبین دارند؟ آن هم در این شهر مذهبی؟ همه چیز ممکن است. همه چیز می شود.

شب فوتبال می بینیم. زندگی فعلیم به چند تا چیز خلاصه می شود : وبلاگ، توییتر و دوستان توییتریم، کتاب، گیتار الکتریکم و فوتبال. فوتبال وسیله خوبی برای پرت شدن از وقایع اصلی زندگیم است. آها، یادم رفت که سیگار را اضافه کنم. سیگار هم بخشی از زندگی فعلیم است. فوتبال که تمام می شود، بچه ها فرانسه می خوانند چون فردا امتحان داریم. من می خوابم. یعنی سعی می کنم که بخوابم. دو ساعت بعد : بچه ها خواب هستند و همه جا تاریک است و من همچنان بیدارم و سعی می کنم که بخوابم. هیچ کدام از قرص هایی که مامان هم داده است، اثر نمی کنند.

صبح نیم ساعت دیر بیدار می شویم. خب، این هم از تاثیر قرص ها. من باید بقیه را بیدار کنم همیشه. باز هم پطرس بازی. استاد فرانسه امتحان املا می گیرد. سر جمع پنج تا جمله می گوید که یکی از آنها بنژوق است. واقعا چه فکری درباره ما می کند؟ ما یعنی انقدر احمق و کسخل هستیم که با انقدر سن بیاید به ما املا بگوید و تازه یکی از جمله هایی که می گوید هم بنژوق باشد؟ البته زنگ بعدش که جواب املاها را بهرنگ پخش می کند، به این نتیجه می رسیم که خب استاد هر فکری کرده، درست است. چون خودم به عنوان مثال، به غیر از آن بنژوق تنها یک جمله را درست نوشتم و سه تای بقیه غلط بودند.

سوار اتوبوس هستیم. بر می گردیم تهران. بهرنگ خودش را چس می کند و می ماند خوابگاه. می گوید می خواهد درس بخواند ولی خب گه می خورد. اصلا درس خواندن در خوابگاه معنی نمی دهد. تهران هم که اصلا جای درس خواندن نیست. ما فقط شب امتحان درس می خوانیم. این بار موقع برگشت، در اتوبوس می خوابم. این دفعه غیرارادی است. اصلا قصد خوابیدن نداشتم. این دفعه با آی پد محمد آهنگ گوش می دهم. چون می خواهم شارژ پلیرم را برای مترو نگه دارم. وسط میوز گوش دادن بودم که خوابم گرفت. خانه که می رسم، همه خواب هستند. تنها چیزهای خوردنی در یخچال که نیاز به پخت و پز نداشته باشند، یک تکه ساندویچ و یک چیزکیک است. هر دو را می خورم. کمی هم انار دون شده مانده. آن را هم می خورم. می نشینم پای لپتاپ. همه جا را که چک کردم، مامان از خواب بلند می شود و تا چند دقیقه اصلا نمی فهمد من خانه هستم. بعد که چراغ اتاقم را روشن می کند، من را می بیند و فقط می گوید : الاغ چرا تو تاریکی نشستی؟ لبخند می زنم. این زبان مخصوصی است که من و مامان وقتی تنهاییم و فقط خودمان هستیم، با آن حرف می زنیم. زبانی خودمانی تر و صمیمی تر از حالت های عادی. از همان موقعی که بیدار می شود، هی می گوید که هوس ژامبون کرده است. ماشین نداریم. حوصله بیرون رفتن هم ندارم. در واقع حالش را هم ندارم. خسته هستم. به طور دقیق تر بخواهم بگویم، از ساعت پنج تا هفت یک سره گفت که هوس ژامبون کرده است و من هم که دیگر حوصله این جمله تکراری با همان لحن تکراری را نداشتم، لباس پوشیدم و زدم بیرون. سوسیس کالباس فروشی خوبی نزدیک خانه مان نیست و باید تا میدان اصلی بروم. پیاده. چون ماشین خور نیست و حتی اگر مسیر ماشین خور هم بود، دوست داشتم باز هم پیاده بروم. از خیابان منتهی به میدان که می گذرم، صدای ترمز خیلی شدیدی می آید. آنقدر شدید که من را مجبور می کند هدفون هایم را بردارم و نگاهی به خیابان بیندازم. ظاهرا اتفاق خاصی نیفتاده و تصادفی هم نشده. ماشینی ترمز کرده بود و بعد هم حرکت کرد. آهنگ لایتس آرکایو را گوش می دهم. فکر کنم تا رسیدن به مغازه کالباس فروشی، دو بار آهنگ را کامل گوش دادم. این آهنگ طولانی و نزدیک به هجده دقیقه است. پس سی و شش دقیقه طول کشید تا برسم به کالباس فروشی. نیم کیلو ژامبون مرغ می خرم. کیلویی هفده هزار تومان است. خود مرغ کیلویی شش هزار و پانصد است. کرایه های اتوبوس های ترمینال هم ساعتی عوض می شود. همه چی خوب است.

همان مسیر رفت را باید حالا برگردم. به کوچه چهارم یا پنجم که می رسم، چند تا از کسبه محل نزدیک به خیابان اصلی ایستاده اند. آقایی از وسط خیابان، به پیاده رو می آید. دستکش سیاه صنعتی دستش است و یک چیزی در دستش است که هی بالا و پایین می رود. معلوم نیست چیست. نزدیک تر که می شوم، می بینم یک حیوان آش و لاش شده است که گردنش کاملا کج شده و دل و روده اش ریخته بیرون. یک گربه سیاه و سفید است. آهنگ لایتس را جلو می زنم. هجده دقیقه اول گذشت.

خانه که می رسم، شلوارم کمی خیس است. نمی دانم چرا. فکر می کنم ناخودآگاه من یک پیرمرد حشری شصت و پنج ساله لاشی است. حتی وقتی هم که به قول آقای دکتر «دوست دختر بده» داشتم، این پیرمرد روانی دست از سرم بر نمی داشت. باز هم می روم سر لپتاپ تا موقع شام. شام که حاضر می شود و پشت میز می نشینیم، مامان یک ورق ژامبون را نصف می کند و آن را می گذارد لای یک تکه نان باگت و کمی هم سس و چیپس روی آن می ریزد و می خورد. بعد می گوید مرسی مومو. شام من تمام شد. بهش خیره می شوم. می خواهم بگویم همین بود حشر ژامبونت از عصر تا حالا گاییده بودی ما رو؟ ولی خب نگفتم. چون م. آنجا نشسته بود و البته اگر م. هم آنجا نبود، فکر نمی کنم زبان مخصوص من و مامان هنوز انقدر صمیمی شده باشد. فکر نکنم هیچ وقت انقدر صمیمی شود. مثل این است که یک روز بیایم و بگویم : سلام مامان. این دختره بلونده که امروز باهاش خوابیدم، خیلی خوب بود. نه. هیچ وقت چنین چیزی اتفاق نخواهد افتاد.

آخر شب که می شود، دوستم یا کسی که فکر می کنم دوستم است، بهم اس ام اس می زند : خاک بر سر الاغت کنن که گوسفند از تو با معرفت تره. این هم از دوستانم.

سردردم از همیشه بیشتر است. مامان چهار تا قرص بهم می خوراند که نمی دانم از کجایش اینها را تجویز می کند. ولی خب این بار موثر هستند. ساعت نزدیک دوازده خوابم می برد. صبح ساعت نه بیدار می شوم. همه چیز آرام است. خوب خوابیدم. سرم درد نمی کند. لبخند می زنم و خوابی که دیشب درباره بچه و گربه سیاه و سفید و مرلین منسون را دیدم، فراموش می کنم.

 

پ . ن : شاید متوجه شده باشید (شاید هم متوجه نشده باشید) که عنوان اکثر پست هایی که می نویسم، قسمتی از لیریکس یک آهنگ هست. در همین راستا، خانم یا آقایی به اسم «مانگو» به من میل زدن و تشکر کردن و گفتن که با همین آهنگ هایی که بخشیشون رو تو تیتر پست هام گذاشتم، یک پلی لیست خیلی خوب از کارای راک و متال درست کردن. ضمن تقدیر از تلاششون برای سرچ کردن و دانلود کردن آهنگ ها، باید بگم که ایده اصلی این کار (یعنی همین گذاشتن تیکه ای از یک لیریکس) مال من نیست و من خودم هم این کار رو از ایشون (که تاج سر ما هستن و اصن بنده هر پستشون رو با ولع خیلی خاصی می خونم.) دزدیدم. باشد که همه ما دزدان عالم رستگار شویم.

Advertisements

From → Uncategorized

11 دیدگاه
  1. میدونی چی اینجا کیف میده؟
    این که هرچه قدر هم طولانی باشی خوندنت مزه میده

  2. نمیدونم چرا
    فکر میکردم که
    هیچ حسی به کسی نداری

    • خب الان چی یا کدوم بخش نوشتم باعث شده که فکر کنی فکرت غلطه؟

      • موموی عزیزم
        نمیدونم رو اولش آوردم که بدونی نمیدونم کجاش
        و البته به این شک بیفتی که اصلن میدونم که هیچ حسی به کسی داری؟یا نداری؟
        موضع موضعِ نداشتن و ندونستن بود

      • اوهوم. فهمیدم. واقعا نمیشه با قاطعیت حرف زد. مطمئنا زمانی به چند نفر حسی داشتم. ولی الان نمی دونم.

  3. کامیون permalink

    نمیدونم تقلیدت از خرس ناخودآگاهه یا آگاهانه ولی هرچی هست چیز خوبی نیست !

    • این اولین پستی بود که من به این سبک نوشتم و منتظر چنین بازخوردهایی هم بودم.
      سال ها هم که تمرین کنم نمی تونم مثل خرس بشم و گرچه از این مقایسه بسیار خرسندم، ولی باید بگم هیچ قصدی برای تقلید نداشته و ندارم.

  4. hadi permalink

    نفسم گرفت.با عرض پوزش یه هوا خلاصه کنی بد نی.منم سعی میکنم تو راه دانشگاه بخوابم و کلی هم نقشه میکشم ولی همش زره.

  5. اولا که نمیدونی یهو چه حالی داد رو اون: ایشون کلیک کردم دیدم خودمم:))
    بعدم اینکه یه چیزی کمه. یه حسی که یه کم هیجان داشته باشه. مثلا یه خنده‌ی زیاد یا یه حس یه کم شدید. ترس بی‌قراری، نگرانی از این همه بی‌حس بودن! بلخره یه چیزی. می‌دونی چی می‌گم؟ نوشته وسطاش یه چیز بولد می‌خواد مخصوصا وقتی بلند می‌شه. ( گفتن این باعث نمی‌شه فک کنی منظورم اینه که خودم بلدمش ها!)

    • اولا اینکه ای جانم به این کامنت!! اصن یک حالی می کنم کامنت می ذاری واسم خانم دکتر!! :))
      بعد اینکه منظورت توی نوشته هام بود؟ اگه آره که باید بگم اگر اتفاق بولدی شکل بگیره، حتما دربارش می نویسم. بالاخره من بلد نیستم مثل شما خوب خوب بنویسم!! :D به نظر من که نوشته های تو دارن همین چیزی رو که میگی. جدی میگم.
      منتظر پست جدید هستیم خانم دکتر.

  6. این بنده خدا هم کارش اوریجینال نیس، من اولین جایی که این کارو دیدم فک کنم وبلاگ کسرز بود و حتا اون موقع هم فک کنم اوریجینال نبود.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: