Skip to content

There’s a hate inside of me like some kind of monster, I try to save you but I can’t find the answer

19 اکتبر 2012

شاید آدم ها همینطوری دیوانه می شوند. یک حادثه بزرگی در زندگیشان میفتد و تا سال ها، درگیر آن می مانند. حتی وقتی توی تخت در حال سکس هستند، توی کافه در حال خندیدن هستند، توی تاکسی آهنگ گوش می دهند، تنها سعی می کنند که بخوابند، در همه این موقعیت ها به اتفاقی فکر می کنند که زندگیشان را ویران کرده است. من اینطوری دیوانه شدم.

دیروز با جمعیت شش نفره ای رفتم به کافه ای که خیال می کنم کافه محبوبم است. البته اول قرار بودیم هشت + یک نفر باشیم که خب دوست پسرهای دو تا از بچه ها نیامدند و شدیم شش + یک نفر. این یک نفر اضافه هم من هستم. خودم مسئول چنین برنامه ای بودم، به تک تک بچه ها زنگ زدم و هماهنگ کردم، ولی چند ساعت مانده به قرار، یک دفعه زد به سرم که اصلا نروم. چون بالاخره جمعشان کامل است و من، برهم زننده چنین جمعی خواهم بود. تنها مجرد این جمع خواهم بود. بدون من هم خواهند خندید و اصلا نبود من حس نخواهد شد. چون بغل هر کدامشان، تنها کسی که واقعا بهش نیاز دارند، نشسته است. پس بودن من در چنین جمعی چه معنی می دهد اصلا؟ اما خب رفتم. رفتم که خودم را گول بزنم.

خندیدیم. مسلما. کار دیگری غیر از خنده در این جمع ها بلد نیستم. حتی وقتی که خیلی بی مقدمه یاد بابا افتادم و اینکه اگر الان زنده بود، من توی این کافه نبودم و ذهنم درگیر شهریه خوابگاه نبود و نگران ترجمه عقب مانده فلان دیوث نبودم. اصلا خلاصه کل آن چند ساعت نشستن در کافه مثلا محبوبم، همین می شود : خندیدیم. همین. برای کسی مهم نیست که من شب قبل حالم چطور بوده است. برای من هم مهم نیست که جواب اپلای دوست پسر یکی از همین دخترهای جمع نیامده است. هیچ چیز مشترکی با هم نداریم.  هر کدامشان را در فیسبوک دیده ام و همان جا هم ازشان شماره گرفتم، دوستان مشترک زیادی که داشتیم باعث چنین جمعی شد. تنها یکی از دخترها را می شناسم. و دوست پسرش را که چند پست قبل درباره شان حرف زدم. او هم به خاطر همین دوست پسر جدید، رابطه اش را با من کم کرده است که مبادا دوست پسرش ناراحت شود. البته خودش هم ظاهرا از این قضیه رنج می برد و بعد هر بار که من را می بیند، بابت رفتار سردش عذرخواهی می کند. من هم خودم را به خریت می زنم؛ کاری که همیشه کرده ام. مسخره است. چرا جایی می روم که صاحبش یا حداقل یکی از صاحب هایش، از من متنفر است یا حداقل بدش می آید؟ نمی دانم. اصلا چرا چنین جایی باید محبوب ترین کافه من باشد؟ آها، این را می دانم : خاطرات.

بیرون که می رویم، یک عکس دست جمعی می گیریم. تا در خاطرمان بماند که یک روز فارغ از همه دردها و غصه های کیری روزمره مان، یک روز آمدیم اینجا و فقط خندیدیم. به نیامدن جواب اپلای آرمین، به افسردگی سمانه، به حماقت سروش، به خیانت لیلا به دوست پسرش، به عشق نسترن به دوست پسرش خندیدیم. که یادم باشد که صاحب کافه محبوب من که از من متنفر است، ازمان عکس انداخت.

خداحافظی که کردیم، هر کدام دو تا دو تا رفتند سمت ماشین هایشان. من هم مثل کیر خر تا چند دقیقه آنجا ایستاده بودم. البته دیروز در توییتر نوشتم که مثل گوز آنجا ایستادم. ولی الان که فکر می کنم، می بینم کیر خر خیلی نمونه بهتری است. البته هر کدامشان تعارف کردند که با آنها تا یک مسیری بروم و من گفتم نه. خیلی جدی و محکم هم گفتم نه که بفهمند دیگر بیشتر از این نمی خواهم مزاحم جمع های دو نفره باشم. توی خیابان سرپایینی فاطمی به ولیعصر پخش شدم. تکه تکه شدم. تنهایی با تاریکی فاطمی تا ولیعصر که یکی می شود، من دیوانه می شوم. گرچه همه جا روشن است و نور مغازه ها توی چشم می زند، اما هوا تاریک است و همین تاریکی هوا باعث می شود که حس تنفر عجیبی در من رشد کند. تنفر از همه این آدم هایی که دنبال لباس و کت و کیف و کفش هستند. تنفر از همه آدم هایی که کافه می روند. تنفر از همه آدم هایی که خودشان را دوست تو جا می زنند ولی بعد تو را سر قرار می پیچانند. تنفر از همه دوست هایی که می توانستم داشته باشم اما نداشتم. تنفر از خودم. تنفر از زندگیم. تنفر از رابطه هایم. تنفر از داشته ها و نداشته هایم. یک سیگار روشن کردم. دومی را هم روشن کردم. قلبم کم کم شروع به گوزیدن می کند. سومی را که تمام کردم، دنیای ایده آل توهماتم شروع می شود. دوباره قلبم به تر تر میفتد و دنیا دور سرم می چرخد. سرم کاملا گیج می رود و روی پیاده رو میفتم. صدای عجیب افتادنم، حتی خودم را هم متحیر می کند. تند تند نفس می کشم. دو سه نفر دورم جمع می شوند و حرف هایی می زنند که من خیلی نمی فهمم. یک نفر یک لیوان آب به دستم می دهد و خودم از کیفم، قرص دیگوکسین را که برای قلبم است، در میاورم. این اواخر، استفاده از این قرص دوباره بیشتر شده است. حالم بهتر شد و چند دقیقه همانطور کنار پیاده رو نزدیک جوب بزرگ نشستم. از آقایی که برایم آب آورده بود تشکر کردم. بعد هم رفتم یک شلوار جین مشکی ساده خریدم. این هم مسخره است. با آخرین اسکناس های باقی مانده از چندرغاز حقوقم که قرار بود با آنها شهریه این ترم خوابگاه را بدهم، رفتم و یک شلوار جین ساده گران خریدم. شلوار لی خودم، سوراخ شده بود. تقریبا اولین باری بود که تنهایی می رفتم لباس بخرم. چون من انقدر گشاد و حوصله ندار هستم که حتی لباس هایم را هم مامان می خرد و بهم می رساند. یا کادو می گیرم. توی اتاق پرو (یا پرف مثلا؟!) که بودم، شلوار را پوشیدم و بعد نمی دانستم باید چکار کنم. بروم بیرون مثلا؟ یا خود آقای فروشنده می آید و تعریف می کند ازم؟ چند دقیقه ای همان طور آن تو ماندم و بعد که دیدم خبری نمی شود، آمدم بیرون. فرض می کنم که کسی در حال تماشای اتاق های پرو بوده و با دیدن اتاق من چه کیفی برده است. با خودش فکر کرده که این یارو عجب کسخلی است! می خندد حتما. از خرید خوشم نمی آید.  به طور کلی از کانسپت گشت زدن و خرید کردن متنفر هستم. مگر آنکه ضرورتش برایم پیش بیاید. مثل ضرورت موبایل خریدن، لپتاپ خریدن. به این فکر می کنم که اولین بار کی کاندوم خریدن برایم ضرورت شد؟ آن را هم می توانست مامان بخرد؟

بعد از خودم پرسیدم که چرا اصلا چنین جمعی را تشکیل دادم؟ به خودم خیلی خوش نگذشت. در واقع اصلا خوش نگذشت. اما خب ظاهرا به دیگران خیلی خوش گذشته بود. چون بعد که همه صحیح و سالم رسیدیم خانه هایمان، سیل اس ام اس هایی بود که برای من سرریز شد : مرسی که ریختی چنین برنامه ای رو. روزمو ساختی. مرسی که مهربونی. مرسی دوستم. و از اینجور چیزها. خب، جواب سوال یادم آمد. این جمع ها را راه میندازم که خودم را گول بزنم. که مثلا توی کافه مثلا محبوبم، الکی بخندم. دور خودم را شلوغ کنم. به شهریه و کلاس و قسط عقب مانده و دندان سوراخ و رفیق نامرد و دانشگاه کیری و حقوق کیری تر فکر نکنم. خودم را گول می زنم.

الان اینها را که می نویسم، توی خوابگاه هستم. تنها. آهنگ یونیورسال آناتما را گذاشته ام و فقط آن را گوش می دهم. هر بار که به سه دقیقه آخر آهنگ می رسد، حالت هیستریکی به من دست می دهد و یکجورهایی خودم را به در و دیوار می زنم و گردنم را به طرز وحشیانه ای تکان می دهم. آنقدر زیاد که گردنم درد می گیرد. آدم ها مسلما همینطوری دیوانه می شوند : لای خاطرات گیر می کنند و آناتما گوش می دهند.  قلبم دوباره شروع به تپش بیش از حد می کند. خسته شده ام. قرصم را با کتاب فرانسه که باید فردا از روی آن امتحان بدهم، توی ماشین ر. جا گذاشته ام. کف دو دستم را محکم فشار می دهم روی صورتم و سرم را تکان می دهم . یونیورسال همچنان در حال گاییدن من است.

Advertisements

From → Uncategorized

8 دیدگاه
  1. پس عکس این بغل کو؟

    • :) یک مشکلی پیش اومده که برای پست بعدی درست میشه احتمالا! شرمنده!!

  2. خب این حس و حالیست که من هم داشته ام اما آن آلت خرانه را درک نمی کنم

  3. یک روز بیا بریم با هم چایی بخوریم . الکی هم نخندیم عوضش کلی گپ درست حسابی بزنیم . گاهی آدم دلش می خواد به یکی بگه زندگی تخمیه و اونیکی هم جواب بده آره تخمیه همین کافیه :)

  4. ببین یه چی میگم ناراحت نشو ها….من درک میکنم حسی که به خاطر از دست دادن پدرت داری….ولی یه چیزی که نمیفهمم اینه که چرا از اینکه داری خودت شهریه دانشگاهتو میدی یا داری خودت خرج خودتو در میاری ناراحتی….من یکی میشناسم که پدرش زنده است ولی کار نمیکنه و دوست من خرج خودشو و باباشو و خواهرشو میده..از این بابت ناراحت که نیست افتخارم میکنه به این کارش….اینجام که اومدم دیدم دانشجوهای معمولی که نمیتونم بورس بگیرند وام میگیرن و خرج خودشون در میارن..مهمم نیست از چه خانواده ای باشند هر کاری انجام میدن….از گارسونی و ظرف شوری بگیر تا کارهای دیگه….قبول دارم بی پولی غم بزرگیه…منم یه دوره ای داشتم….از ترس اینکه پولم تموم بشه تو کشور غریب خواب نداشتم….ولی هر چیزی یه دوره ای داره…تموم میشه…شاید خواستی فقط غر بزنی و من زیادی سخنرانی کردم…..ببخشید در هر حال…

  5. برام خیلی عجیب بود وقتی نوشتی که تو هماهنگ کننده بودی
    اون کافه نزدیک به خونه ماست
    هر چند خودم زیاد توی خونه نیستم
    اما شاید دانشگاه تو نزدیک به کافه ما باشه
    به هر حال
    مومو
    زندگی همین عنی هست که بوده و حتا عن هم به گه تبدیل میشه بر اساس قانون ترمودینامیک
    این رو توییت میکنم خودم هم

    • برای خودم هم عجیب بود.
      فکر می کردم چیز خاصی ازش در میاد یا خوشحال می شم
      ولی خب
      از کجا فهمیدی کدوم کافه است؟! انقدر تابلو بود یعنی؟! :))

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: